طلا در تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين 2

تنظیم شده در تاریخ: ۱۳۹۷/۰۶/۲۲
تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏6    477    [سوره النمل(27): آيات 10 تا 21] .....  ص : 468

نان پختن و طبخ كردن روزى باد را فرمود كه تا او را از اصطخر برگرفت تا بيمن برد و در راه بمدينه طيبه رسيد گفت اين سراى هجرت پيغمبر آخر الزمان خواهد بود خوشا حال كسى كه بشرف ملازمت او رسيده بوى ايمان آورد و چون بمكه رسيد در پيرامون مكه بت ميپرستيدند سليمان چون آن را بديد بسرعت تمام از آنجا بگذشت كعبه بدرگاه الهى بناليد با فرشتگان كه آنجا بودند گفتند بار خدايا پيغمبرى از پيغمبران تو بگذشت و اينجا نماز نكرد حق فرمود كه زود باشد كه در آخر الزمان پيغمبرى را بفرستم و ترا قبله او كنم تا امة او هر جا كه باشند در نماز توجه بتو نمايند و در بعضى ديگر از اخبار آمده كه سليمان چون از بناى بيت المقدس فارغ شد خواست كه بزمين حرم محترم آيد باد را فرمود تا وى را با لشگر برداشته بزمين حرم برد و آنجا مدتى مقام كرد و هر روز پنجهزار شتر و پنج هزار گاو و بيست هزار گوسفند ميكشت اشراف قوم را گفت كه مكث من اينجا براى آنست كه اين جائيست كه پيغمبر آخر الزمان در او مبعوث گردد و از عرب باشد بدين صفت و هيئت و خداى تعالى او را بر همه دشمنان نصرت دهد و ترس او يك ماهه راه در دل دشمنان كار كند خوشا بحال كسى كه بوى ايمان آورد و مدت ميان من و او هزار سال بود و او سيد انبيا و خاتم پيغمبران باشد و بعد از آن متوجه يمن شد و ميانه مكه و يمن يك ماهست در وقت طلوع سهيل كه اول صبح است از مكه روى بصنعا نهاد و پيشين بآنجا رسيد مرويست كه در اثناى راه بوادى السدير كه موضعيست در طايف گذشته در اثناى راه بوادى النمل رسيد چنان كه حقتعالى از اين خبر ميدهد كه سليمان با عساكر از ولاية شام بطرف يمن توجه نمودند و ميرفتند حَتَّى إِذا أَتَوْا تا وقتى كه درآمدند عَلى‏ وادِ النَّمْلِ در وادى مورچگان يعنى از زير آن وادى كه در جنوب طايفست درآمد و نزد مقاتل وادى نمل در زمين شامست و سليمان كه بآن‏جا رسيد بر بساط نبود بلكه بر پشت اسب بود و تعديه فعل بعلى يا بجهة آنست كه اتيان ايشان بر فرق آن وادى بود چنان كه رواية اولست و يا بجهة آنكه مراد قطع آن واديست كما يقال اتى على الشي‏ء اذا انفذه و بلغ اخره يعنى سير ميكردند تا وقتى كه خواستند قطع وادى نمل كنند و كان اراده ايشان آن بود كه در آخر وادى نزول كنند چه ما دام كه ريح حامل ايشان بود خوف حطم بيوجه بود و بنا بر قول مقاتل ميشايد كه اين قصه قبل از تسخير ريح بوده باشد مر سليمان را و ظاهر خوف حطم مصدق قول مقاتل است حاصل كه چون مشرف بر آن وادى شدند قالَتْ نَمْلَةٌ گفت مورچه كه مهتر مورچگان آن وادى بود گويند لنگ بود و آن را طاخيه يا منذره يا ملاخيه يا خرمى گفتندى و دو بال داشت و در كشف الغمه آورده كه برابر خروسى بود و در زاد المسير بعظم نعجه گفته و در احقاق مساوى كركى و در تفسير اهل البيت (ع) از ابى عبد اللَّه (ع) منقولست كه آن وادى طلا و نقره بود كه حقتعالى اضعف خلق خود را در آن وادى بحراست و نگهبانى بآن موكل گردانيده بود القصه چون مهتر مورچگان لشگر سليمان را بديد كه متوجه آن واديند بر بلندى برآمد و از روى نصيحت و موعظه و شفقتى كه ملوك را بر رعايا ميباشد آواز داد بصوتى رفيع كه حقتعالى در او ايجاد فرموده بود يا أَيُّهَا النَّمْلُ اى مورچگان ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ درآئيد در مسكنهاى خود اسناد قول به نمله و ايراد ضمير عقلا براى ايشان بجهت تشبيه آنها است بمخاطبه و مناصحه اولو العلم در فهم اغراض ايشان از نطق و مى‏تواند بود كه خداى تعالى در آنها خلق عقل و نطق كرده باشد و آن نمله از روى حقيقت ناطق و قايل اينقول گشته لا يَحْطِمَنَّكُمْ بايد درهم نشكند شما را سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ سليمان و لشگريان او و مراد از نهى لشگر از حطم نهى مورچگانست از توقف در جايى كه عرضه تلف شوند كقولك لا ارينك هنا و اين يا استيناف است يا بدل امر و نميتواند بود كه جواب امر باشد زيرا كه نون داخل جواب‏

تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    11    [سوره النمل(27): آيات 22 تا 39] .....  ص : 2

بلقيس إِنَّ الْمُلُوكَ بدرستى كه پادشاهان إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً چون در آيند بدهى يا شهرى از روى قهر و استيلا تا بحوزه تصرف خود درآورند أَفْسَدُوها تباه سازند آن را يعنى خراب كنند وَ جَعَلُوا و گردانند أَعِزَّةَ أَهْلِها عزيزان اهل آن ديه را أَذِلَّةً خوار و بيمقدار يعنى غارت كنند و اسير برند و بكشند وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ و همچنين مى‏كنند اين تاكيد آن چيزيست كه وصف كرد از حال ملوك و تقدير آنكه اين از عادات ثابته مستمره ايشانست و ميتواند بود كه قول حقتعالى باشد بر سبيل ابتدائيه از روى حكايت كه بجهت تصديق قول بلقيس ذكر كرده باشد بعد از آن بيان تمهيد دفع شر مقدمه صلح كرده گفت وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ و بدرستى كه من فرستاده‏ام إِلَيْهِمْ بسوى سليمان و اقوام او بِهَدِيَّةٍ هديه كه مقدمه مصالحه است و دافع شر و فساد دار الملك من فَناظِرَةٌ پس نگرنده‏ام كه از آنجا بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ بچه چيز باز ميگردند فرستاده شدگان از قبول ورود آن تا بحسب آن عمل نمايم و بآن بدانم كه پيغمبر است يا نه يعنى اگر هديه مرا قبول كند ملكست و اگر نه پيغمبر پس پانصد غلام را لباس كنيزان پوشانيد به اين وجه كه جبه‏هاى زربفت در بر ايشان كرد و لباسهايى كه زنان در برداشتند ايشان را بآن ملبس ساخت و دستوانهاى طلا در ساعد ايشان كرده و طوقهاى طلا در گردن و گوشوارهاى طلا در گوشها و ايشان را بر اسبهاى تازى بدوى سوار كرده و پانصد جاريه را بزى غلامان بر آراست از قبا و طاقيه و كمربند و ايشان را بر اسبان يابو نشانيد و زينهاى هر يك از ذهب مرصع بجواهر بياراست و هزار خشت طلا و نقره و اسبهاى تازى بازين مرصع و تاجى از زر مكلل بدر و ياقوت و مقدارى معين از مشك و عنبر و حقه از جواهر و در ناسفته و مهره جذعه كج سفته براى فرستادن تعيين نمود و در روايتى آنست كه جوارى و غلامان را بيك نوع لباس ملبس گردانيد و نامه نوشت و اين هدايا را بتفصيل در آنجا ياد كرد و در آنجا بيان كرد كه اگر تو پيغمبرى فرق كن كه غلام كدام است و كنيز كدام و ديگر بگو در حقه چيست و ناسفته را سوراخ كن و آنچه سفته است رشته در او كش و منذر بن عمرو را با يكى ديگر از اشراف قوم براى رفتن مقرر فرمود و گفت اى منذر برو و نيكو احتياط كن اگر بچشم غضب در تو نكرد نترسى كه او پادشاهست و ما بر او غالب خواهيم شد و اگر بتازه رويى و خوشخويى با تو سخن گويد بدانكه پيغمبر است و سخن او را نيكو بشنو و جواب نامه را باز آور و دليل ديگر بر نبوت وى آنست كه ميان جوارى و غلامان تميز كند و گوهر ناسفته را سوراخ كند و مهره كج سفته را در رشته كشد پس رسولان را ساز رفتن كرد و روانه ساخت و هدهد پيش از رسيدن ايشان بيامد و سليمان را اخبار كرد از آمدن رسولان و آوردن هديهاى مذكوره با نامه سليمان بفرمود تا ديوان ديوانگاهى را از زر و نقره ساختند و ميدانى كه هفت فرسخ طول آن بود بخشتهاى طلا و نقره فرش انداختند و فرشهاى ملوكانه كه مرصع بدر و ياقوت و انواع جواهر بود بر آن بگستردند و ديوان را فرمود كه از دريا اسبان مختلف الالوان كه از آن نيكوتر نباشد بياورند و همه را زينهاى مرصع نهاده در روز رسيدن منذر بر جانب ميدان بداشتند و امر كرد تا هر يك از آدميان و پريان و ديوان و سباع و وحوش و طيور و هوام حاضر شدند و طيور در روى هوا پر در پر بافتند و تخت وى را در ميان ميدان نهادند و چهار هزار كرسى زرين و سيمين بر دست راست و چپ او وضع كردند و وزرا و علماء و اعيان مملكت را امر كرد تا بر آن نشستند و لشگريان بترتيب صف در صف كشيدند به اين وجه كه چند فرسخ در پيش آدميان بايستادند و چند فرسخ از پس ايشان جنيان و از پس ايشان چند فرسخ سباع و بعد وحوش هزار ديده فلك در هزار قرن مجلسى بدان تكلف و خوبى نديده بود چون رسولان بكنار ميدان رسيدند اسبان را ديدند كه بر سر خشت هاى زرين و سيمين ايستاده و

تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    12    [سوره النمل(27): آيات 22 تا 39] .....  ص : 2

بر آنجا بول و روث مى‏افكنند و چون از آنجا پيشتر آمدند سبأ را ديدند كه بر بالاى خشتهاى طلا و نقره ايستاده بترسيدند موكلان گفتند بگذريد كه اينها جز بفرمان سليمان گزند نرسانند و چون بشياطين و جنيان رسيدند و منظرهاى با هول و هيبت ايشان را بديدند ترس ايشان بيشتر شد موكلان تسكين ايشان داده از آنجا بگذرانيدند و چون اين كوكبه و طنطنه و شوكت او را بديدند از هداياى خويش شرمنده شدند القصه نزد سليمان آمدند و سر در پيش انداخته بايستادند آن حضرت با روى تازه تبسم كرد و منذرا پرسش نمود و با او انواع تخلق و تلطف مرعى داشت منذر نامه را بيرون آورده بوى داد سليمان قبل از مطالعه با الهام جبرئيل فرمود كه حقه را بياريد كه در او در ناسفته و مهره كج سفته است و روايت آنست كه چون حقه را نزد سليمان نهادند آن را برگرفت و بجنبانيد جبرئيل نازل شد كه در اين حقه چند در يتيم ناسفته و مهره ثمين كج سفته است و سليمان را بآن اخبار كرد منذر گفت چنين است بفرما تا ناسفته را سفته كند و سفته را ريسمان در كشد سليمان برؤساى لشگر خود گفت كيست از شما كه اين در را سوراخ كند آدميان عاجز آمدند و پريان و شياطين گفتند كه اينكار ارضه است او را بخواندند پس وى را امر كردند تابان موضع مهره كه رقم كرده بود سوراخ كند ارضه موتى در دهن گرفته و آن را بسفت سليمان دعا كرد تا خداى تعالى روزى او را از چوب درخت گردانيد و بعد از آن گفت كه كيست كه ريسمان در در سفته كشد دوده كه جانور كيست كه در سيب و به و امثال آنها مى‏باشد گفت من ريسمان در اينمهره كشم پس ريسمان در دهن گرفت و از يك جانب آن در رفت و از جانب ديگر بيرون آمد و بدعاى سليمان حق تعالى ميوه را روزى او ساخت پس امر كرد تا جوارى و غلامان را حاضر كردند ايشان را گفت كه از غبار راه روى و دست خود را بشوئيد پس غلامان آب برداشتند و فى الحال روى شستن آغاز كردند و كنيزان آب را از دستى بدستى ديگر ريختند و آن گاه بر روى زدند زنان در روى شستن بيكدفعه آب بر روى زدند و مردان بتانى آب بر آن جارى ساختند و همچنين زنان اول آب بر پشت ساعد ريختند و مردان بر روى ساعد و اين از عادت قديمه مردان و زنانست و بدين نكته سليمان ميان مردان و زنان امتياز فرمود و گويند كه با هدايا عصاى تراشيده مساوى الطرفين بود كه از ملوك باو ميراث رسيده بود و قدحى فرستاده بود و در نامه درج كرده كه بگو اسفل اين عصا قبل از بريدن آن كدام طرف بوده و سران كدام و قدح را از ابى پر كن كه نه از آب زمين باشد و نه از آب آسمان سليمان فرمود تا عصا بر هوا اندازند هر كدام از طرفين او كه بيشتر بر زمين آيد اسفل آنست و امر كرد تا اسبان را چندان بدوانيدند كه قطرات عرق از ايشان فرود آمد و قدح را بآن پر ساخت و گفت اين نه آبيست كه از زمين بيرون آمد و نه آبى كه از آسمان نازل شده و بعد از آن جميع هداياى ايشان را رد كرد هم چنان كه حقتعالى خبر ميدهد فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ پس آن هنگام كه آمد رسول بلقيس سليمان و هديه آورد قالَ گفت بر سبيل انكار أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ آيا مدد مى‏دهيد مرا بمال و زياده مى‏گردانيد رتبه مرا بمتاع دنيا و حال آنكه مال من از همه كس بيشتر است خطاب با رسول بلقيس است و آنكه باو بود يا راجع برسول و مرسل بر سبيل تغليب مخاطب و بعد از آن گفت فَما آتانِيَ اللَّهُ پس آنچه عطا كرده است مرا خداى از ملك عظيم و نبوت و علم و حكمة خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ بهتر است از آنچه داده است بشما از متاع دنيا و بجهت اين مرا احتياجى بهديه شما نيست و آن را نزد من وقعى نه ايثار فا بر و او بجهة آنست كه چون كسى گويد أ تمدوننى بمال و انا اغنى منك مفيد اين است كه مخاطب عالم باشد بزيادتى متكلم بر او در غنا و بسيارى ثروت و با وجود اين مداد او دهد

تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    103    [سوره القصص(28): آيات 70 تا 79] .....  ص : 99

دو تا ميكرد از گرانى آن بدانكه مفاتح جمع مفتح است يعنى آن چيزى كه بآن مفتوح سازند اغلاق و ابواب مسدوده را و مراد اينجا مفاتح صناديقست و نزد بعضى مفاتح خزاينست و قياس واحد ان مفتح بفتح ميمست و تنوء از نوء ماخوذ است كه بمعنى نهوض است با ثقل يقال نأى به الحمل اذا اثقله حتى اماله و منه اخذت الانواء لانها تنهض من المشرق على ثقل نهوضها و قال ابو زيد ثانى الحمل اذا اثقلنى و عصبه و عصابه جماعت كثيره است يقال اعصوصبوا اذا اجتمعوا و در تعيين عدد عصبه اختلافست نزد مجاهد از عشره است تا خمسة عشر و نزد قتاده از عشره تا اربعين و ابو صالح گفته كه چهل مردند و از ابن عباس منقولست كه از ثلاثة تا عشره است و گويند ايشان جماعتى‏اند كه بعضى از ايشان متعصب باشند ببعضى و يا براى تعديه است مانند ذهبت به و اذهبته و جمله لتنوأ بالعصبة خبر آنست و اينجمله موكده بآن صله ما است و جمله موصوله مفعول دوم آتينا از فرانقلست كه مراد بعصبه اينجا چهل تنند كه كليدهاى كنوز وى ميكشيدند و در كشاف آورده كه شصت اشتر مفاتيح خزاين او ميكشيدند هر خزينه را مفتاحى بود و هيچ مفتاحى از اصبعى زياده نبودى و از پوست حيوانات ساخته بودند تا سبك باشد و از خيثمه نيز مرويست كه در انجيل مرويست كه كليدهاى گنج قارون بر شصت اشتر نهادندى و هر كجا كه رفتى با خود بردى و ثعلبى گفته كه مراد از مفاتح اوعيه مالست و آن چهار هزار هزار و چهل انبان بود پر از طلا و نقره و قول اول اكثر و اشهر است و قوله إِذْ قالَ لَهُ منصوبست بتنوء و يا با ذكر مقدر يعنى رنج ميرسانيد حمل آن مفاتيح بجماعت كثيره با قوت در آن وقت كه گفتند مر قارون را و يا ياد كن كه چون گفتند مر او را قَوْمُهُ گروه او يعنى مؤمنانى كه قوم او بودند بطريق نصيحت گفتند كه اى قارون لا تَفْرَحْ شادى مكن بمال خود و ناسپاسى مكن و مغرور مشو بآن إِنَّ اللَّهَ بدرستى كه خداى لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ دوست نميدارد فرح كنندگان را بدنيا و حطام و زخارف آن و مغرور شوندگان بآن و ناسپاس بر آن چه مغبوضه آن حقست و محبت و اغترار بآن موجب دورى از رحمت و مانع كارسازى كار آخرت و نظير اينست آيه وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ و در انوار گفته كه مذموميت دنيا بجهت آنست كه منتج فرح و بطر است و خورسند شدن بآن و ذاهل گشتن از ذهاب آنچه علم به اينكه لذت او لا محاله مفارقست موجب نزح آنست كما قال (اشد الغم عندى فى سرور يتقن عنه صاحبه انتقالا و قال اخر و لست بمفراح اذا الدهر سربى و لا جازع من صرفه المتقلب) و خاتمه آيه تعليل است و نهى از دنيا و زخارف آن بجهة آنكه مانع محبت او سبحانه است وَ ابْتَغِ اين تتمه كلام ناصحانست يعنى مؤمنان قوم قارون را گفتند كه بجوى و بدست آور فِيما آتاكَ اللَّهُ در آنچه عطا كرده است ترا خداى از غنا بر زخارف دنيا الدَّارَ الْآخِرَةَ سراى ديگر را يعنى صرف كن اموال خود را در راه خدا و آن را وسيله حصول ثواب آن جهان گردان چه مقصود از آن اينست كه بآن متوسل شوند بوصول بدرجات باقيه آخرت وَ لا تَنْسَ و فراموش مكن نَصِيبَكَ بهره خود را مِنَ الدُّنْيا از مال دنيا كه آن تحصيل آخرت است بآن و يا نصيب تو در وقت رحلت از اين جهان كفنى بيش نخواهد بود پس از آن حال بر انديش و بمال و منال غره مشو و يا بآن مقدار مال كه ترا كفاف باشد اكتفاء كن از امير المؤمنين عليه السّلام مرويست كه معنى آنست كه نصيب خود را فراموش مكن از تندرستى و جوانى و نشاط و توانگرى و بدنيا طلب آخرت كن و مجاهد گفته كه تقصير مكن در طاعت تا ترا نتيجه مرغوبه دهد از آخرت و از حسن مرويست كه قارون بخيل بود و اصلا از متاع دنيا و زخارف او كه در دست او بود متمتع نميشد قوم باو گفتند كه در اكل و شرب و لبس و نكاح از آن متمتع شو كه بر تو محظور نيست وَ أَحْسِنْ و نيكويى كن ببندگان خداى كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ هم چنان كه نيكويى‏

تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    108    [سوره القصص(28): آيات 80 تا 88] .....  ص : 105

دينار بود و گويند طشتى از طلا و در روايت ديگر طشت طلا را از زر پر ساخته باو داد و مقرر كرد كه فردا در محضر خاص و عام اقرار كند كه موسى با وى زنا كرده روز ديگر كه موسى در مجمع بنى اسرائيل وعظ ميفرمود و بيان اوامر و نواهى مينمود و ميگفت هر كه دزدى كند دستش را ببرم و هر كه قذف كند بيگناهى را حدش زنم و هر كه زنا كند اگر غير محصن است تازيانه زنم و اگر محصن باشد سنگسار كنم قارون بر پاى ساخت و گفت اگر هم تو باشى گفت آرى اگر هم من باشم قارون گفت بنى اسرائيل گمان ميبرند كه تو با فلان زن فاجره زنا كرده فرمود معاذ اللَّه او را حاضر كنيد سبيرا بمحفل آمد موسى گفت اى زن قوم بر من و تو دعوى زنا ميكنند ترا سوگند ميدهم بخدايى كه دريا را بشكافت و ما را نجات داد و فرعون را غرق ساخت و تورية فرو فرستاد كه آنچه راست است بگو زن از هيبت الهى دريافت با خود انديشه كرد كه اگر دروغ گويم و نسبت زنا بموسى دهم بعقوبات دنيا و آخرت گرفتار شوم و اگر راست گويم و از گناه گذشته توبه كنم يمكن كه خدا بر من رحمت كند و از سر گناه من درگذرد بجهت آنكه ابراء ساحت نبى او كرده باشم از اين تهمت مرا مثوبات عظيمه ارزانى فرمايد پس سر برآورد و گفت يا كليم اللَّه لا و اللَّه تو از اين مبرايى و مردمان دروغ ميگويند قارون دو خريطه زر بمن داده تا درباره تو افترا كنم و من با وجود گنه كارى و روسياهى خود چگونه پسندم كه بر تو تهمت كنم و اينك دو هميان بمهر قارون با منست بنى اسرائيل چون مهر قارون ديدند حبله وى بر همه روشن گشت موسى بگريه افتاد و روى بخاك بر نهاد و شكايت قارون را بحضرت عزت عرض نمود و گفت اللهم ان كنت رسولك فاغضب لى عليه بار خدايا اگر من پيغمبر توام براى من بر او غضب كن جبرئيل نازل شد كه حقتعالى ميفرمايد كه زمين را بفرمان تو كردم باو امر كن آنچه ميخواهى پس موسى روى ببنى اسرائيل كرد و گفت اى قوم من بقارون مبعوثم چنان كه بفرعون بودم فرعون طاغى شد و خدا وى را چنان كه ديديد هلاك كرد قارون نيز طاغى شده هر كه را هواى ويست با وى باشد هر كه با منست از وى دور شود همه بنى اسرائيل بيك كنار رفتند و از او فرار نمودند الا دو تن كه با وى ماندند آن گاه موسى (ع) بزمين خطاب كرد كه يا ارض خذيهم اى زمين بگير ايشان را سرير قارون بزمين فرو رفت باز گفت كه خذيهم پايهاى ايشان را تا كعبين فرو برد ايشان آغاز تضرع كرده امان طلبيدند بجايى نرسيد ديگر باره گفت خذيهم تا بميان فرو رفتند ايشان در استغاثه و تضرع افزودند موسى التفاتى بآن نكرده باز گفت خذيهم تا بگردن فرو رفتند ايشان استغاثه و زارى را از حد بنهايت رسانيده و گفتند اى موسى بحق رحم و قرابتى كه با هم داريم كه بر ما رحم كن موسى بجهت فرط غضب و شدت خشم از استغاثه ايشان متاثر نشد باز بزمين امر كرد كه خذيهم زمين ايشان را فرو برد و در اكثر تفاسير هست كه حضرت عزت با موسى خطاب كرد كه هفتاد بار قارون و ياران او از تو زينهار خواستند تو بفرياد ايشان نرسيدى و اصلا رحم نكردى بعزت و جلال من كه اگر يك نوبت مرا ميخواندند اجابت كردمى القصه چون قارون بزمين فرو رفت سفهاى بنى اسرائيل با يكديگر گفتند كه موسى دعا كرد كه قارون بزمين فرو رفت كه مال او را متصرف شود موسى دعا كرد تا اموال او را نيز زمين فرو برد كما قال جل ذكره فَخَسَفْنا پس فرو برديم بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ قارون را و سراى او را بزمين و صاحب لباب آورده كه هر روز قارون و مطيعين بمقدار قامت خود با مال و خانه فرو ميرود تا بزمان نفخ صور بارض سفلى خواهد رسيد فَما كانَ لَهُ پس نبود مر قارون را مِنْ فِئَةٍ هيچ گروهى از ياران وى كه در آن وقت يَنْصُرُونَهُ يارى كردندى او را وضع عذاب از او نمودندى مِنْ دُونِ اللَّهِ بجز از خداى تعالى وَ ما كانَ مِنَ المُنْتَصِرِينَ و

تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    355    [سوره سبإ(34): آيات 10 تا 19] .....  ص : 348

سليمان باين عمل نمود عقاب گرد آن ميگشت و منفذى نمى‏يافت پرواز كرد و بعد از يك شبانه روز بيامد و آن سنگ را بياورد بر آن صندوق زد و آن را بسفت و بنزد بچه‏هاى خود رفت پس سليمان جمعى جنيان را با عقاب فرستاد تا چند سنگ ديگر از الماس آوردند و تا امروز هر چه يافت ميشود از الماس كه بآن نقش نگينها ميكنند و جواهر را سفته ميسازند اصل همه ان از آنست كه عقاب و جنيان نزد سليمان (ع) آورده‏اند القصه بآن الماس سنگها را مربع كردند و جواهر را سفته ساختند و مسجد بيت المقدس را بساختند برخام سفيد و زرد و سرخ و ستونها از رخام و الواح ياقوت و زبرجد در او نشاندند و ديوارها و سقفهاى آن را مرصع كردند بالواح جواهر و مرواريد و ياقوت و فيروزه و طلا و نقره و فرش آن را از الواح فيروزه و طلا بر روى زمين آن چنان خانه نبود در نيكويى و نورانى و بها و ضياء و چون شب در آمدى از نور جواهران چندان روشنى تافتى كه بچراغ احتياج نبودى و روزى كه بناتمام شدى آن را عيد خود ساختند و گفته‏اند كه از جمله عجايب و غرايب او اين بود كه اگر مرد صالح در آن داخل شدى روى خود را در جواهر روشن و سفيدى ديدى و اگر مرد فاسق در آن رفتى روى خود را تاريك و سياه ديدى و در گوشه از گوشه‏هاى مسجد عصاى آبنوسى نهاده بود كه اگر يكى از اولاد پيغمبران دست در آن ماليدى وى را هيچ رنجى نرسيدى و اگر كسى بدروغ دعوت كردى كه از اولاد پيغمبرانم چون دست در آن ماليدى بسوختى و از سعيد بن مسيب مرويست كه چون سليمان (ع) از بناى بيت المقدس فارغ شد درهاى آن بسته شد و هر چند جد و جهد نمودند گشاده نميشد پس دست دعا برداشته گفت اللهم بصلوات ابى داود الا فتحت الأبواب خداوندا بحق نمازهاى پدرم داود كه درها را بگشا پس درها گشاده شد و ده هزار قراء از بنى اسرائيل را مقرر فرمود تا هميشه بتلاوت تورية و انواع عبادات مشغول ميبودند پنج هزار در روز و پنج هزار در شب و اين مسجد باين هيئت بود تا روزگار بخت النصر شامى چون استيلا يافت بيت المقدس را خراب كرد و ب


آیا این مقاله برای شما مفید بود؟
مقالات مربتط