دسته ها

H 11. شریعت و طلا

  • آميزه‌اي از دو سنت نذورات و سنگ‌هاي قيمتي
    براي اولين بار در ظرف 20 سال، باارزش‌ترين محصول ساخته شده از مرواريد در معرض تماشاي عموم گذاشته مي‌شود. فرش مرواريد"بارودا" پس از مدت‌ها با سرنوشتي نامعلوم هم اكنون به دنبال يافتن مالك جديدي است.هم اكنون به دنبال يافتن مالك جديدي است.

    به اين منظور با ورود به قرن 21 در نمايشگاه "مسترز Masters" دبي به معرض عموم گذاشته مي‌شود.
    فرش مذكور براي اولين بار در بخش آثار هنري هند در نمايشگاه "كودسيا گاردنز Kudsia Gardens" دهلي در سال 1903 به نمايش گذاشته شد و به عنوان يك اثر هنري ارزنده و تاريخي ديدگان علاقه‌مندان را مبهوت خود ساخت. امروزه از ميان 4 فرش با طرحي مستطيلي شكل تنها يكي از آن‌ها باقي مانده است و بقيه به طرز مشكوكي ناپديد شده‌اند. سفارش تهيه اين فرش در سال 1865 از سوي "كاندي رائو Kandi Rao"، نوزدهمين "گائك وار Gaekwar" باروداي هند (1870-1856)، به منظور آراستن مقبره‌ي پيامبر اسلام حضرت محمد (ص)، داده شد. كاندي رائو كه خود مذهب هندو داشت بر اين قصد بود كه فرش را به نشانه‌ي تجليل از اسلام اهدا كند. كاندي رائو نيز همانند فرش، چهره‌اي استثنايي كه سبك تجمل‌گرايي را در دوران قبل از شورش عليه انگليس رواج داد، داشت. او همچنين از گذشته با مهاراجه ارتباط تنگاتنگي داشت. علاقه‌ي وافر او به شكوه و جلال تنها آتش كينه‌ي دشمنان را افروخته‌تر مي‌كرد به‌طوري‌كه سه سال قبل از به پايان رسيدن فرش، برادرش "مولهار Mulhar" اقدام به مسموم كردن او به وسيله معجوني از الماس‌هاي خرد شده كرد. "جرج بردوود George Birdaood" در سال 1879 با مشاهده اين فرش در وصف آن چنين مي‌گويد: "هنگامي‌كه فرش در زير نور خورشيد گسترده شد، مانند شكوفه‌اي مرواريد نشان به نظر مي‌رسيد كه جلوه و تلالو رنگين‌كماني آن همانند طرح‌هاي منحصر به فردش به تقليد از سبك عربي ديدگان را نوازش مي‌داد و تحسين همگان را برمي‌انگيخت". متاسفانه اين هديه هرگز به مدينه نرسيد. "رورند ويدن  Reverend Weeden" در كتابش تحت عنوان "همراه با گائك وار" در اين باره مي‌گويد: "قبل از آن‌كه فرش به خارج از كشور فرستاده شود، مهاراجه فوت كرد و جانشينش نيز خود را ملزم به برآوردن خواسته‌هاي او ندانست و در اين رابطه هيچ اقدامي انجام ندادند". تعجبي ندارد كه حاكم بعدي بارودا توسط جانشينان پس از خود زنداني شد. تنفر او همراه با درك ارزش اين محصول با توجه به جو ناآرام سياسي حاكم بر منطقه، مانع از آن مي‌شد تا اين فرش به مقصد اصلي برسد، لذا تا سال 1940 در هند باقي ماند. در سال 1943 مهاراجه بارودا "پراتاپ سين گايك‌ود Pratap Sinh Gaikwad" با "سيتا دوي Sita Devi" ازدواج كرد كه مهاراجه دوم ناميده مي‌‌شد.
    دوي در اروپا سكونت گزيد و در سال 1947 زماني كه مهاراجه‌ها در انتقال گنجينه‌هايشان به خارج از هند آزادي لازم را به‌دست آوردند بخش اعظم گنج‌هاي بارودا به خانه‌هاي مجلل و بزرگي در "مونت كارلو" منتقل شدند. اين ازدواج سرانجام در سال 1956 به طلاق منجر شد و چند سال بعد مهاراجه در لندن فوت كرد و دوي 18 سال ديگر از عمرش را با همسر ديگرش سپري كرد. تا آن زمان گنجينه خانوادگي تا حدودي ميان افراد خانواده پخش شده بود و فرش مرواريد نيز در بانكي واقع در سوئيس نگهداري مي‌شد؛ همانطور كه در "كتابي از مرواريد" كه در سال 1908 به چاپ رسيد، آمده‌ است كه فرش بارودا با ارزش‌ترين و گران‌بهاترين محصولي است كه از مرواريد ساخته شده است. 3 گل رز در وسط فرش و 32 گل سرخ در اطراف و حاشيه آن مزين به الماس هستند، در عين حال از ياقوت و زمرد نيز در ناحيه مركزي حواشي فرش استفاده شده است. الماس‌ها به صورت تكه‌هاي كوچكي در قالب اشكالي مسطح و صاف يا بي‌قاعده درآمده‌اند. تعداد آن‌ها به 2520 عدد مي‌رسد، محل نصب الماس(پايه‌هاي نگه‌دارنده الماس) نيز از نقره است اگرچه گل‌هاي رز مركزي نيز حاوي روكشي از طلاي زرد هستند. حدود 30 الي 50 درصد از كل سطح فرش با تعداد 4/1 ميليون مرواريد پوشانيده شده است. در اطراف گل‌هاي سرخ 000,4 مرواريد كرم رنگ باروك(شكل نامنظم) وجود دارد. همچنين 570 زمرد و 1280 ياقوت به وزن 675 قيراط در فرش به‌كار رفته است. در طرح‌هاي گل بوته‌‌هاي فرش، گل‌هاي رز از جنس مهره‌هاي شيشه‌اي قرمز و آبي انگليسي مي‌باشند.

    به گفته‌ي "استوارت كري ولچ "Stuart Cary Welch از موزه متروپليتين نيويورك: اين فرش براي آخرين بار در موزه هنرهاي زيباي متروپليتين نيويورك به عنوان بخشي از نمايشگاه فرهنگ و هنر هند در سال 1985 به نمايش گذاشته شد، سپس براي دو دهه در مكاني معين پس از مهر و موم شدن قرار داده شد.
    تعداد بي‌شمار مرواريدهاي بسيار مرغوب كه به ميليون‌ها عدد مي‌رسد همراه با الماس، ياقوت و زمردهاي بسيار زيبا و گران‌بها، تعيين ارزش واقعي اين فرش را غير ممكن كرده است. استفاده از سبك عربي در طراحي برگرفته از سنت مغول و شايد الهام گرفته از فرش جواهرنشان افسانه‌اي كه شاه جهان آن را وقف قبر سربازي گمنام به نام ممتاز محل در تاج محل كرد بي‌گمان بر جلوه اين فرش افزوده است. فرش مذكور، آميزه‌اي از دو سنت است، سجاده (فرش مخصوص عبادت)، نذورات و سنگ‌هاي قيمتي. 


    پادشاهان و فرمانروايان كه اغلب حتي مسلمان هم نبوده‌اند، اشياي گران‌بهايي را به نشانه اداي احترام به اسلام، اهدا مي‌كرده‌اند. به‌طور مثال، ليستي از اشيايي كه به مكه در زمان بني‌اميه ارسال شد وجود دارد كه شامل 2 تاج مزين به ياقوت متعلق به يزيد (ب.م. 680-638) و جواهراتي از شاه گمنام تبت مي‌‌باشد. هم اكنون چه اطلاعاتي درباره تاريخ كنوني اين فرش در اختيار داريم؟ اول آن‌كه نام مالك آن ذكر نشده و محرمانه مانده است، دوم آن‌كه محافظ واقعي فرش، "آنجل روادس Angel Rhoades" تاجر آثار هنري كاليفرنيا مي‌باشد كه مشتريانش در سراسر جهان پراكنده‌اند. در هر حال اين اثر هنري توسط او به دبي منتقل شد. با نمايش آن در نمايشگاه مسترز، اين سومين باري است كه اين فرش پس از 140 سال در معرض ديد عموم قرار مي‌گيرد و قيمتي كه براي آن تعيين مي‌شود، قيمتي نيست كه هر كس استطاعت پرداخت آن را داشته باشد. با وجود آن‌كه مدت زماني طولاني از توليد فرش مي‌گذرد ولي گذر زمان نتوانسته است آسيبي به آن وارد كند به‌طوري‌كه در سال 1985 در نيويورك قيمت آن 18 ميليون دلار تخمين زده شد. ارزش آن حتي امروزه به 2 برابر رسيده است و به گفته "رودس Rhodes" 48 ميليون دلار برآورد مي‌شود. از نظر وي اين فرش بايد به موزه سپرده شود. او از دو نهاد در آمريكا نام مي‌برد كه علاقه بسياري در امر دستيابي به اين فرش نشان مي‌دهند. در شرايط كنوني وضعيت فرش مذكور همانند پروانه‌اي اسير و گرفتار در ظرفي شيشه‌اي است كه از دوري زادگاهش به‌تدريج پژمرده‌ مي‌شود و تنها راه نجات و دستيابي به شكوه اوليه و يافتن حيات مجدد، بازگشت به محل تولدش است.

     


  • افزایش چشمگیر معاملات سنگ‌های قیمتی در مراسم حج
    در طی سفرهای زیارتی به گفته یکی از تجار عربستان: عواید حاصله از تجارت در این دوران بالغ بر ۰۰۰/۰۰۰/۷۵ ریال سعودی می‌گردد.


    به نظر می رسد، در دوران حج میزان معامله و خرید و فروش سنگ های قیمتی به طور محسوسی افزایش یابد. به گفته "یوسف حامد الماساری" یکی از تجار فوق درآمد حاصله از این‌گونه معاملات بالغ بر ۰۰۰/۰۰۰/۷۵ میلیون ریال سعودی (حدود ۵/۱۹ میلیارد تومان) می‌شود. وی معتقد است؛ زوار هندی در زمینه تجارت انواع الماس تخصص کافی دارند، الماس هایی که قیمت هر قیراط آن ها بین ۱۳۰ ریال سعودی الی ۵۶۰ ریال سعودی در نوسان است. آن ها در پی تجارت زمرد نیز هستند.

    - کهربا Amber

    زوار سریلانکا با خود سنگ های مختلف قیمتی هم‌چون یاقوت، سفایر، الکساندریت می‌آورند که قیمت هر قیراط ممکن است تا ۵ هزار ریال سعودی ارزیابی می‌گردد. زوار روسی نیز انواع و اقسام کهربا را با خود حمل می‌کنند. از جمله، کهربایی که در آن حشره‌ای مشاهده می‌شود. قیمت تسبیح آن نیز ۱۵۰۰ ریال سعودی است. فیروزه ایران در حالی که به صورت های مختلفیتراش خورده، از دیگر سنگ های قیمتی است که در این فصل به فروش می‌ر سد و بازار خوبی دارد.صدها سال پیش، قبل از اختراع هواپیما زیارت کنندگان برای رفتن به مکه از راه زمینی به سوی این شهر مقدس عزیمت می کردند.

    - تجارت Trading

    این سفر ماه‌ها به طول می‌انجامید، افراد در بین راه در برخی از مناطق توقف‌های کوتاهی داشتند و در راه بازگشت به خانه، در راه به فروش کالاهایی هم‌چون ابریشم، سنگ‌های قیمتی، هنرهای دستی ، فرش مبادرت می‌ورزیدند. امروزه نیز این‌گونه تجارت هم‌چون گذشته و با اندکی تفاوت انجام می‌گیرد. با گذشت قرن‌ها و در طول سال‌ها، تکنولوژی مدرن و اختراعات، جریان رفت وآمد حجاج را تسهیل نمود، اما تغییری در آداب تجارت و حتی عبادت حاصل نشد.

    انجام مراسم حج یکی از ۵ رکن واجب اسلام است که هر مسلمان باید حداقل یک بار در طول عمر خود انجام دهد. در بین مسلمانان هستند کسانی‌که، استطاعت این کار را دارند و حتی آب و غذای مجانی برای حجاج فراهم میکنند.تجارت در چنین شرایطی، به دلیل هدایای مختلفی که زایران خانه خدا برای اقوام و بستگان خود تهیه می‌کنند، برای بسیاری از تجار مختلف منافع سرشار ی را به دنبال دارد.


  • حکم شرعی سپرده طلا
     
    افتتاح حساب سپرده طلا هم‌زمان با نوسانات شدید قیمت طلا از سوی بانک صادرات به عنوان یک اقدام هوشمندانه اقتصادی باعث جلب سپرده خوبی در این بانک شد به شکلی که مدیران بانک برای فروش تا 10 تن طلا تا پایان سال 90 برنامه ریزی کردند ولی به نظر می‌رسد با توجه به شبهات شرعی که از به دلیل برخی از ابهامات در مورد نوع قرارداد این سپرده‌ها وجود دارد مشکلاتی برای بانک صادرات ایجاد شود.
    سایت مشرق نیوز در مطلبی در همین رابطه با اشاره به استفتاء صورت گفته از آیت الله سیستانی می‌نویسد:
    سؤال : اخیرا یکی از بانک‌های کشور طرحی را با نام سپرده طلا به اجرا گذاشته است که طی آن مشتریان، حساب جاری ارزی بر پایه طلا افتتاح می‌کنند. در این حساب برای افتتاح کننده، یک گواهی رسید حساب سپرده طلا (غیرقابل نقل و انتقال) صادر می‌گردد.همه مشتریان می‌توانند در هر زمان که مایل باشند نسبت به دریافت سپرده خود بر اساس ارزش روز فروش طلا اقدام نمایند.
     نکته مهم اینجاست که عملا طلایی در کار نیست. معامله روی کاغذ انجام می‌شود. کاغذی به عنوان رسید طلا به مشتری داده می‌شود، عددی به عنوان وزن طلای صوری خریداری شده روی کاغذ نوشته می‌شود و اگر مشتری طلا را مطالبه کند، بانک آن طلا را اصلا ندارد که به او بدهد، بلکه بر اساس همان عدد (مثلا 5 گرم) قیمت روز طلا را محاسبه کرده و به مشتری پول پرداخت می‌کند. نتیجه آنکه مشتری در واقع پولی را در بانک می‌گذارد و بر اساس نوسان قیمت طلا پولش کم و زیاد می‌شود.آیا این عمل شرعا مجاز است؟
    اگر از بانک در مقابل پولی که می‌دهد طلا بخرد که هر وقت بخواهد بتواند از بانک طلا تحویل بگیرد و انشاء خرید و فروش طلا صوری نباشد و بانک طبق توافق با مشتری هر وقت که مشتری خواست پول طلا را و نه بیشتر از آن از بانک بگیرد این قرارداد بلا مانع خواهد بود.
    پاسخ:
    بسمه تعالی
    این کار صحیح نیست بلی اگر از بانک در مقابل پولی که می‌دهد طلا بخرد که هر وقت بخواهد بتواند از بانک طلا تحویل بگیرد و انشاء خرید و فروش طلا صوری نباشد و بانک طبق توافق با مشتری هر وقت که مشتری خواست پول طلا را و نه بیشتر از آن از بانک بگیرد این قرارداد بلا مانع خواهد بود.
     
    موضع بانک صادرات:
    روابط عمومی بانک صادرات در پی تماس خبرنگار خبرآنلاین عنوان کرد، در حال حاضر این قراردادها با تائید شورای فقهی بانک مرکز ایران و با شرط گنجانیده شدن شرایط معامله «بیع» در قرارداد سپرده طلا در حال انجام است و بر این اساس نیازی به ارایه طلای ذکر شده در سپرده به سپرده گذار از سوی بانک وجود ندارد.
    البته قابل ذکر آنکه پیش از اعلام موضع این کمیته فقهی فرض بر این بود که در صورت تقاضای مشتریان بانک موظف است میزان طلای ذکر شده در قرارداد سپرده را به مشتریان ارایه کند ولی با توجه به اظهار نظر شورای فوق این ایراد برطرف شده و احکام قرارداد بیع در این زمینه جاری خواهد شد.
    یکی از منافع این نوع حساب برای اقتصاد کشور خارج شدن نقدینگی از بازار واقعی طلا و ورودان به سیستم بانکی و در نتیجه کاهش حجم نقدینگی سرگردان است ولی از سوی دیگر نباید فراموش کرد که در احکام اسلامی تشویق به پس انداز طلا و نقره مورد نکوهش قرار گرفته و باید به این نکته نیز توجه شود که در صورت تشویق به سپرده طلا اگر با کاهش ارزش ذهنی و عرفی پول ملی همراه باشد قابل دفاع نیست.
    اما نباید از این نکته نیز غافل شد که نوسانات قیمت طلا در بازار جهانی(که از مرز 1600 دلاری به ازای هر اونس گذشته است) بازاری بسیار سودآور است ولی استفاده از این نوسانات در صورتی که به شکلی منطقی ارتباط با بخش واقعی و مولد اقتصاد ایجاد نکند می‌تواند به زیان کشور باشد و به نظر می‌رسد سپرده طلا به عنوان یک گام اولیه توانسته است تا حدودی این ارتباط بین بخش واقعی اقتصاد و سودآوری بازار طلا را ایجاد کند ولی به شرط آنکه نکات گفته شده فوق در این روند به فراموشی سپرده نشود.
  • ضرب سکه با شعار اسلامی توسط امام باقر (ع)
    کمال الدین دمیرى در کتاب حیاة الحیوان و مقریزى در کتاب شذرات العقود از کسائى نقل کرده اند که روزى در مجلس هارون الرشید سخن از اولین نفوذ اسلامى به میان آمد، در آن مجلس تاریخچه نخستین سکه هایى که بر آنها شعارهاى اسلامى نقش بسته چنین مطرح شد:

    در آغاز، کاغذ از جانب رومیان به مملکت اسلامى وارد مى‏شد، در آن روزگار بیشتر مردم مصر نصرانى بودند و همکیش پادشاه روم به حساب مى‏آمدند.از این رو، بر حاشیه کاغذهایشان با خط رومى این کلمات: (پدر، پسر و روح القدس) نقش بسته بود. 

    این نوع کاغذها در جامعه اسلامى از آغاز تا عصر عبد الملک مروان رواج داشت تا این که عبد الملک از کسى که زبان رومى مى‏دانست، خواست تا آن کلمات را براى او ترجمه کند.پس از ترجمه کلمات، عبد الملک برآشفت و گفت: این شایسته نیست که در سرزمین اسلام، شعار نصرانیت به وسیله این اوراق در حد وسیعى منتشر شود. 
    از این‏رو، به عبد العزیز مروان که برادر او و نماینده و کارگزار وى در مصر بود، دستور داد تا این حاشیه‏ها را از بین ببرد و دستور دهد تا سازندگان کاغذ بر حاشیه کاغذها آیاتى از قرآن بنویسند. 

    دستور از میان بردن حاشیه‏هاى رومى به سایر کارگزاران حکومت در سایر شهرها نیز ابلاغ گردید. 
    کاغذها با حاشیه‏هاى جدید با گذشت زمان رواج یافت و به سرزمین روم نیز رسید.پادشاه روم از این برنامه ناخشنود شد و به عبد الملک نامه نوشت و از او خواست تا حاشیه‏هاى رومى را دوباره به کارگیرد و رواج دهد. 

    نامه را همراه با هدایا به سوى عبد الملک گسیل داشت، اما عبد الملک نامه و هدایا را پس فرستاد، این کار دو مرتبه دیگر با هدایاى بیشتر صورت گرفت.در مرتبه آخر، پادشاه روم تهدید کرد که اگر حاشیه‏ها به صورت نخست باز نگردد، بر روى سکه‏ها، دشنام به پیامبر اسلام را نقش خواهد زد. 
    در این عصر، سکه‏هاى رایج میان مسلمانان، سکه‏هاى رومى بود.و اگر پادشاه روم تهدید خود را عملى مى‏ساخت، ضربه‏اى سیاسى بر حکومت اسلامى وارد مى‏شد و مقدسات مردم مورد اهانت قرار مى‏گرفت. 

    عبد الملک خود را مواجه با مشکلى بزرگ یافت، براى مشورت و یافتن راه حل به شخصى به نام روح بن زنباع روى آورد.ولى او در پاسخ گفت: 
    اى عبد الملک! تو خودت خوب مى‏دانى که چه کسى راه حل مشکل تو را مى‏داند، اما بعمد آن را مطرح نمى‏کنى. 
    عبد الملک: او چه کسى است؟ ! 
    روح بن زنباع: او جز باقر العلوم (ع) ـ از خاندان پیامبر اکرم (ص) ـ فرد دیگرى نمى‏تواند باشد و تو ناگزیر هستى که از او کمک بگیرى. 
    عبد الملک: آرى تو درست مى‏گویى.ولى... 
    عبد الملک به والى خود در مدینه دستور داد تا نزد امام باقر رفته و امکانات سفر را در اختیار وى قرار دهد و آن حضرت را براى سفر به سوى شام تجهیز کند. 
    والى مدینه، چنین کرد و امام رهسپار شام گردید. 
    عبد الملک به استقبال آن حضرت رفت، خیر مقدم گفت و مشکل سیاسى خود را مطرح ساخت و کمک طلبید. 
     

    امام باقر (ع) فرمود: کار را دشوار نگیر.نظر من این است که هم اکنون از اهل فن بخواهى تا برایت درهم و دینارهاى فراوانى را بسازند که بر یک طرف آن شعار توحید و بر طرف دیگر محمد رسول الله نقش زنند و در مدار آن نام شهرى که سکه در آن زده شده و تاریخ ساخت آن نوشته شود.سپس در زمینه برخى خصوصیات دیگر سکه‏ها، رهنمودهایى داد تا تقلب و دخل و تصرف در آنها به آسانى میسرنباشد.و به عبد الملک فرمود: از مردم بخواه تا از این پس با این سکه‏ها معاملات خود را انجام دهند و مبادلات اقتصادى را با سکه‏هاى رومى ممنوع و داراى مجازات اعلام کن.در ظرف چند ماه، رهنمودهاى امام باقر (ع) بخوبى عملى گردید و سکه‏هاى اسلام در روابط اقتصادى به کار گرفته شد.آن گاه عبد الملک به پادشاه روم نوشت، اگر مى‏خواهى تهدیدهایت را عملى کن! 

    پادشاه روم که از رواج سکه‏هاى اسلامى مطلع شده بود، عملى ساختن تهدیدهاى خود را بى‏ثمر یافت و از آن صرف نظر کرد. (1) 
     

    پى‏نوشت‏
    1 ـ ر ک: سیرة الائمة الاثنى عشر 2/223 ـ 221، ائمتنا 1/ .386
    در مورد نخستین سکه‏هاى اسلامى آراى دیگرى نیز موجود است، برخى نخستین سکه‏ها را سکه‏هاى معروف به «بغلى» مى‏دانند که در عصر حکومت...عمر بن خطاب به وسیله رأس البغل ساخته شده است، ولى صحت این نظریه منافاتى با روایت فوق ندارد، چه این که ممکن است با وجود سکه‏هاى بغلى، سکه‏هاى رومى هم تا عصر عبد الملک رواج داشته و از این عصر به بعد سکه‏هاى رومى از دور معاملات در بلاد اسلامى کنار رفته است.و نیز در مورد همزمانى امام باقر (ع) با حکومت عبد الملک که در سال 86 ه به پایان رسیده پرسشهایى مطرح است، زیرا امامت باقر العلوم (ع) در سال 95 ه بوده است، ولى این ابهام هم قابل رفع است، چون لازم نیست مشاوره یاد شده در زمان امامت باقر العلوم (ع) و در سنین بالا صورت گرفته باشد.علم و شایستگی هاى ائمه قبل از امامت و در طول عمر براى آنان ثابت بوده است. 
    منبع: کتاب زندگى سیاسى امام باقر (ع)، ص151


  • طلا در آيات الأحكام (الجرجاني)
    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏1    140    [سوره الأعراف(7): آيه 31] .....  ص : 139

    و نيز شرطست در ساتر مرد آن كه ابريشم خالص نباشد مگر در حال ضرورت و حرب و آن چه در او تنها نماز نتوان كرد و طلا و مطلى نباشد مطلق و خنثى حكم مردان دارد.

    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏1    208    [سوره طه(20): آيات 14 تا 15] .....  ص : 205

    چنانكه مرويست از على بن يقطين ملازم امام باقر عليه السّلام كه يك سال پانصد كس را به نيابت خود بحج فرستاد كه اقل مال اجاره ايشان هفتصد مثقال طلا بود و اكثر آن ده هزار درهم و هم چنين جايز است نيابت در زيارت ائمه معصومين عليهم السلام و در عبادات واجبه ماليه و مركبه بعد از موت نيابت جايز است بى خلاف و در بدنيه به اجماع فرقه ناجيه خلاف مر فرقه هالكه را.

    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏1    282    [سوره التوبة(9): آيات 34 تا 35] .....  ص : 282

    يعنى و آنان كه جمع مى‏كنند طلا و نقره را و نفقه نمى‏كنند آنها را در راه خداى تعالى پس مژدگانى ده ايشان را بعذاب دردناك‏

    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏1    285    [سوره التوبة(9): آيات 34 تا 35] .....  ص : 282

    و مخفى نماند كه آيت مذكوره دالست بر وجوب زكاة از طلا و نقره زيرا كه مراد از انفاق در راه خدا كه مذكور شده زكاة دادنست بدليل آن كه روايت كرده‏اند از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه فرمود (ما ادى زكاته فليس بكنز و ان كان باطنا و ما بلغ ان يزكى و لم يزك فهو كنز و ان كان ظاهرا) يعنى هر مال كه ادا كرده شده باشد زكاة پس نيست داخل در كنزى كه در آيت مذكوره است و اگر چه آن پنهان در زمين باشد بلكه خارج است از قول او (وَ لا يُنْفِقُونَها) و هر مال كه به نصاب زكاة رسيده باشد و زكاة آن را نداده باشند داخل است در كنزى كه مذكور است در آيت و اگر چه در دست ايشان ظاهر باشد و شك نيست كه اين روايت دلالت مى‏كند بر بيان معنى كنز و انفاق كه مذكورند در آيت مذكوره و چون در آيت مذكوره تهديد و توعيد شديد واقع شده بر كنز مذكور با عدم انفاق دلالت مى‏كند آيت مذكوره بر آن كه جمع كردن طلا و نقره و زكاة تا دادن از آن حرام است پس بعد از جمع طلا و نقره زكاة دادن ازيشان واجب باشد ليكن شرط است در وجوب زكاة ازيشان چند شرط بنا بر روايات صحيحه اهل بيت عليهم السّلام (يكى) نصاب و نصاب مقدارى از مال را گويند كه زكاة ازو واجب باشد.

    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏1    285    [سوره التوبة(9): آيات 34 تا 35] .....  ص : 282

    و نصاب اول در طلا بيست مثقال است و مثقال مقدار شصت و هشت جو است و چهار سبع جو از جوئى كه عرض او مقدار هفت موى اسب يا بود باشد كه پهلوى هم گرفته باشند و زكاة آن نيم مثقال طلاست.

    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏1    285    [سوره التوبة(9): آيات 34 تا 35] .....  ص : 282

    و نصاب دوم بيست و چهار مثقال است و زكاة آن نيم مثقالست و عشر مثقال از طلا بعد از آن در چهار مثقال طلا كه زياده مى‏شود بر نصاب عشر مثقال زياده مى‏شود بر زكاة و (نصاب) اول در نقره دويست درهم است و درهم آنست كه ده ازو هفت مثقال باشد و زكاة آن پنج درهم است بعد از آن بهر چهل درهم كه زياده شود بر نصاب مذكور يك درهم زياده شود بر زكاة مذكور و (شرط ديگر) آنست كه طلا و نقره مسكوك باشند به سكه معامله شرط (ديگر آن كه) سال تمام برو گذشته باشد و باقى تفاصيل احكام زكاة در كتب فقهيه مذكور است.

    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏2    52    [سوره الأنفال(8): آيات 67 تا 71] .....  ص : 50

    و در بعضى روايات آمده كه در اول عباس را اسير كردند بيست اوقيه طلا گرفتند ازو كه هر اوقيه چهل مثقال باشد بعد از آن گفت رسول خدا كه اين غنيمت است فديه خود و فديه دو برادر زاده خود نوفل و عقيل را بده گفت اى محمد ديگر چيزى ندارم بگذار مرا تا گداى كنم از مردم آن چه از من مى‏طلبى پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت كه كجاست آن زرى كه دادى بزن خود ام الفضل در وقت بيرون آمدن از مكه و گفتى او را كه نمى‏دانم چه خواهد رسيد بمن ازين سفر پس اگر حادثه واقع شود بر من اين زر مر تراست و مر عبد اللَّه و عبيد اللَّه و فضل و قثم را كه پسران تواند.

    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏2    209    [سوره المائدة(5): آيه 106] .....  ص : 208

    بعد از آن مرد پسر) تميم و عدى از ميان اموال او ظرفى نقره‏اى كه وزن او سيصد مثقال بود منقش به طلا برداشتند و باقى اموال او را به فرزندان او رسانيدند.

    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏2    336    [سوره البقرة(2): آيه 236] .....  ص : 333

    چنانكه مرويست از امام باقر و امام صادق عليه السلام كه اگر زوج توانگر باشد واجبست بر او اسبى يا جامه قيمتى يا ده مثقال طلا و اگر درويش باشد واجبست بر او يك مثقال طلا يا انگشترى و اگر ميانه حال باشد واجبست بر او پنج مثقال طلا يا جامه ميانه بها. و پوشيده نيست كه آيت مذكوره دالست بر آن كه زوج هر گاه طلاق‏

    آيات الأحكام (الجرجاني)    ج‏2    692    [سوره النساء(4): آيه 93] .....  ص : 690


  • طلا در أطيب البيان في تفسير القرآن 1
    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏1    158    «موضع دوم در بيان فضيلت و اهميت صلوة» .....  ص : 154

    ، انتهى المقصود من كلامه» (در جواهر گفته نماز آن چيزى است كه از كارهاى زشت و ناروا جلوگيرى ميكند و بواسطه آن آتش دوزخ خاموش ميشود و موجب تقرب هر پرهيزكار و وسيله ترقى هر مؤمن پاكى است و گناهان را ميشويد همچون نهر جارى كه چركى بدن را ميشويد و تكرار آن در هر روز پنج مرتبه مانند تكرار شستن بدن در آن نهر است و خداوند حضرت مسيح را مادامى كه زنده است بنماز سفارش فرمود و همچنين غير مسيح از انبياء ديگر را، بلكه نماز اصل اسلام و بهترين عمل و بهترين چيزى است كه از جانب شرع وضع شده و نماز ميزان و معيار و وسيله سنجيدن ساير اعمال مردم است، پس كسى كه نماز را كامل بجا آورده باشد اجر همه اعمال او مستوفى و كامل باشد و همه آنها از وى پذيرفته شود پس به اين جهت نماز نسبت باعمال ديگر بلكه نسبت بدين چون عمود است نسبت بخيمه، و از اينجهت نماز اول چيزى است كه از اعمال بنده مورد حساب قرار ميگيرد و در آن نگاه كرده ميشود، پس هر گاه نماز پذيرفته شود در ساير اعمال او نظر شود و از وى پذيرفته گردد و هر گاه نماز ردّ شود در باقى اعمال او نظر نشود و مردود گردد، بنا بر اين شگفت نباشد اگر تارك نماز از كفّار ناميده شود بلكه چنين است اگر علّت ترك نماز استخفاف بدين باشد، و نماز آن چيزى است كه حضرت صادق عليه السّلام ميفرمايد نمى‏شناسم چيزى را كه بعد از معرفت از نماز مقرّب‏تر و محبوب‏تر نزد خدا باشد بلكه حضرت صادق عليه السّلام فرموده هر كه اين نمازهاى واجب پنجگانه را بپا دارد و بر- اوقات آنها محافظت كند روز قيامت خدا را ملاقات كند در حالى كه براى او نزد خدا عهدى باشد كه بواسطه آن داخل بهشت گردد، و كسى كه اين نمازها را بوقتش انجام ندهد و بر آنها مواظبت ننمايد پس آن حق خدا و خاصّ اوست كه اگر بخواهد بيامرزد او را و اگر بخواهد وى را عذاب نمايد، و نماز واجب بهتر از بيست حج است كه هر حجّى بهتر از اطاقى است كه پر از طلا باشد و همه آنها را در راه خدا صدقه بدهند بلكه نماز واجب بهتر از هزار حجّ است كه هر حجّى بهتر است از دنيا و آنچه در دنياست، و بدرستى كه اطاعت خدا خدمت او در زمين است و هيچ خدمتى با نماز برابرى نميكند و از همين جهت ملائكه حضرت زكريا را ندا نمودند و حال آنكه در محراب عبادت نماز ميگزارد، و هنگامى كه نمازگزار براى نماز بپا ميشود رحمت حق از آسمان تا زمين بروى فرود ميآيد و فرشتگان او را احاطه ميكنند و فرشته ندا ميكند اگر نمازگزار بداند آنچه در نماز است از آن غافل نميشود، و غير اينها از اخبارى كه درباره نماز وارد شده مانند خبر شامه و غير آن با اينكه آنچه بحسب اعتبار در نماز ميباشد كافى و بى‏نياز كننده از آثار است زيرا در آن جمع شده از عبادات آن چيزهايى كه در غير نماز جمع نشده از عبادت زبان و دل كه بوسيله قرائت و ذكر و تضرع و شكر و دعاء انجام ميشود آن دعايى كه اگر نباشد خداوند به بندگان اعتنا نميكند، و نيز ظاهر شدن اثر بندگى نسبت بمعبود بواسطه ركوع و سجود و گذاردن شريفترين و عاليترين موضع بدن بر پستترين و پائين‏ترين موضع (يعنى خاك) و بتحقيق حضرت رضا عليه السّلام در جواب مسائل محمّد بن سنان نوشت كه علّت نماز اينست كه نماز اقرار بربوبيت خداى عزّ و جلّ، و نفى شريك و همتا براى او، و ايستادن در مقابل خداوند جبار جل جلاله بحالت ذلّت و مسكنت و خضوع، و اعتراف و طلب براى گذشتن از گناهان گذشته و گذاردن صورت بر زمين در هر روز بجهت تعظيم خداوند عزّ و جلّ ميباشد و اينكه هميشه بياد خدا بوده و فراموشكار و غافل از ذكر خدا نباشد و ايستادن در مقابل خدا، و جلوگير از معاصى و مانع از انواع فساد است) در اينجا آنچه از كلام صاحب جواهر مقصود بود بپايان رسيد و بهمين مقدار در اين موضع اكتفاء ميشود.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏1    172    «نكته» .....  ص : 170

    تسبيحات اربعه گويند براى اينكه همه اينها تنزيه حضرت حق تبارك و تعالى است از عيوب و نواقص، و در فضيلت و ثواب تسبيحات اربعه اخبار بسيارى وارد شده كه مضامين آنها اينست كه براى گوينده اين تسبيحات قصرى است در بهشت از ياقوت قرمز كه از داخلش بيرون پيدا و از بيرونش داخل نمايان، و اين تسبيحات نفقه ملائكه است كه مشغول ببناى آن قصر در بهشت ميباشند و يك خشت آن قصر از طلا و خشت ديگر آن از نقره، و هر كه در صبح و شام اين تسبيحات را بگويد براى هر تسبيحى ده درخت كه داراى انواع فاكهه است در بهشت براى او غرس شود، و اين تسبيحات سيّد تسابيح ميباشند، و كسى كه بگويد سبحان اللَّه با او تسبيح ميكنند آنچه دون عرش است، و كسى كه بگويد الحمد للَّه نعم اخرويه او بنعم دنيويه او وصل ميگردد و مجموع اين اخبار در لآلى باب 7 ص 372 تشهّد: عبارت از گفتن «اشهد ان لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله» ميباشد و در بيان و توضيح آن در چند مقام بحث ميشود:

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏1    200    «مقام سوم» در فضيلت زيارت و سلام بر حضرت پيغمبر(ص) و اهل بيت طاهرين او .....  ص : 198

     (اى پسر مارد هر كه جدّ من أمير المؤمنين را زيارت كند در حالى كه عارف بحقّ او باشد خداوند براى هر قدمى ثواب يك حج مقبول و يك عمرة مقبول بنويسد، قسم بخدا اى پسر مارد طعم آتش را نچشد هر قدمى كه در زيارت أمير المؤمنين گردآلود گردد خواه پياده و خواه سواره باشد، اى پسر مارد اين حديث را بآب طلا بنويس) 4- از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه فرمود (هر كه فرزندم حسن را در بقيع زيارت كند قدمش بر صراط ثابت گردد در روزى كه قدمها بر آن لرزان باشد) 5- از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه درباره كسى كه زيارت حضرت ابى عبد اللَّه الحسين عليه السّلام را ترك كند و حال آنكه قدرت دارد فرمود

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏1    215    (اقسام حرام) .....  ص : 214

    مال حرام داراى اقسام بسيار است، مثل آنچه از راه ظلم و غصب و سرقت و غشّ در معامله و ربا و منع حقوق واجبه و كسبهاى حرام و قمار و بيع آلات لهو و شراب و مجسّمه و ظروف طلا و نقره و كم فروشى و اجرت بر محرمات و غير اينها و اخبار در مذمّت و عقوبت كسى كه از راه حرام تحصيل مال كند و صرف نمايد بسيار است:

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏1    223    «2 - خمس» .....  ص : 221

    1- معادن كه عبارت از همه ذخائر زيرزمينى است مانند فلزات، جواهرات، نفت، كبريت، نمك، گچ، آهك و امثال اينها در صورتى كه بحد نصاب برسد و نصابش 20 دينار است كه قيمت 15 مثقال طلا باشد 2- غوص يعنى آنچه از ته دريا اخذ شود مانند لؤلؤ، مرجان و نحو اينها و نصابش يك دينار است كه قيمت 18 نخود طلا باشد 3- زمينى كه اهل ذمّه (يهود، نصارى، مجوس) از اهل اسلام بخرند و نصاب ندارد 4- گنج و آنچه زيرزمين پنهان كرده باشند و نصابش 20 دينار است 5- غنايم دار الحرب با شرايط مقرّره آن 6- مال مختلط بحرام يعنى مالى كه در خارج باشد و بحرام مخلوط شده و نه مقدارش را بداند و نه صاحبانش را 7- ارباح مكاسب يعنى هر نوع استفاده كه انسان از طريق كسب و زراعت و تجارت و اجاره و امثال اينها بدست بياورد بعد از وضع مئونة و مورد مصرف خمس خدا و رسول و ائمه هدى ميباشند كه اين سه قسمت امروز حقّ امام عصر است و بنام سهم امام ناميده ميشود و بايد بوسيله مجتهد جامع- الشرائط بمصرف برسد، و ديگر ايتام و مساكين و ابن سبيل از سادات و ذرارى پيغمبرند كه اين سه قسمت نيز بنام سهم سادات خوانده ميشود و بايد بآنان داده شود و در اهميت خمس همين بس كه خداوند در آيه مزبور اداء آن را تعليق بر ايمان نموده كه مشعر بعليّت است يعنى هر كه ايمان دارد خمس ميدهد و هر كه خمس ندهد ايمان ندارد و اخبار در مذمّت تارك آن و مثوبت ادا كننده آن بسيار است:

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏1    456    «مقام پنجم در بيان جمله» .....  ص : 454

    لكن با عقول ناقص خودشان بدون اينكه از پيغمبران استفاده كنند در ذات و صفات و افعال خدا معتقدات فاسده دارند طايفه پنجم صائبين هستند كه معتقدند بهشت هست و ادريس پيغمبر است ولى ستارگان را عبادت مى‏نمايند بشرحى كه در ملل و نحل مسطور است طايفه ششم- عبده اوثان و بت‏پرستها ميباشند و اين دسته اقدم مذاهب باطله مى‏باشند و از زمان نوح بوده‏اند چنانچه در سوره نوح وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً اشاره بوجود كسانى است كه بت‏هاى ودّ و سواع و يغوس و يعوق و نسر را مى‏پرستيده‏اند و اين طايفه هم بدسته‏هاى زيادى منقسمند عده‏اى معتقد بوجود خدا و ملائكه هستند و آنها را داراى صورى ميدانند كه از ما محجوب است و براى هر كدام صورتى از طلا و نقره و جواهرات تراشيده و آنها را عبادت ميكنند عده ديگر كواكب را مؤثر در عالم دانسته و آنها را عبادت ميكنند و چون اغلب ستارگان پنهان هستند صورى براى آنها ساخته و بجاى آنها عبادت ميكنند طايفه هفتم- كسانى هستند كه معتقدند خدا در بدن انسان يا حيوانى حلول ميكند و آن انسان يا آن حيوان را عبادت ميكنند كه آنان را حلوليه نامند طايفه هشتم- كسانى هستند كه مظاهر الهيه را عبادت ميكنند و ميگويند چون خدا غيب الغيوب بوده و نميتوان او را ديد و توجه باو كرد هر مخلوقى كه مظهر اتمّ او باشد در عبادت بايد باو توجه نمود مانند مجوس كه آتش را مظهر اتمّ خدا ميدانند و غلات كه أمير المؤمنين عليه السّلام را مظهر اتم خدا مى‏دانستند و كسانى كه انبياء و اولياء و ائمه (ع) و يا مرشد و قطب را از نظر اينكه مظهريت خدا را دارند عبادت كنند يا در عبادت بآنها توجه داشته باشند داخل در اين طايفه ميباشند طايفه نهم- كسانى هستند كه معتقدند خدا آنان را امر بعبادت بعضى اشخاص نموده و در عبادت آنها امتثال امر خدا را كرده‏اند طايفه دهم- كسانى هستند كه بعضى اشخاص را قبله قرار داده خدا را عبادت ميكنند يا بعضى مخلوقات را واسطه در عبادت مى‏دانند. البته شرك اين ده طايفه مذكور شرك عبادتى و شرك افعالى است طايفه يازدهم- اشاعره هستند كه صفات خداوند را زائد بر ذات ميدانند و ايشان شرك صفاتى دارند.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏2    168    [سوره البقرة(2): آيه 118] .....  ص : 167

     

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏8    351    [سوره الكهف(18): آيه 31] .....  ص : 350

     (دوّم) يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ زينت طلا بر مردها در دنيا حرام است و نماز با آنهم باطل است لكن در بهشت يكى از مثوبات آنها است بانحاء زينتها (سيّم) وَ يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً لباس سبز علامت بزرگى و شرافتست مخصوصا عمامه و شال كه از مختصات سيادت است و در بهشت لباس اهل بهشت است آنهم نه از قطن و كرك و پشم بلكه مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ كه گفتند سندس ديباج لباس حرير و ابريشم است و استبرق لباس زرى طلا باف است و بعضى گفتند سندس لباس نازك و رقيق است و استبرق لباس غليظ است.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏8    391    [سوره الكهف(18): آيه 82] .....  ص : 391

    در خبر دارد لوحى بود از طلا و در آن لوح نوشته شده بود

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏9    89    [سوره طه(20): آيات 95 تا 96] .....  ص : 89

    فرمود: بسامرى پس چه باعث شد و اين امر عظيم را احداث كردى اى سامرى گفت: سامرى بينا شدم بآنچه كه ديگران بينا نشدند باو پس گرفتم يك قبضه خاك از زير قدم فرستاده خدا پس ريختم در گوساله طلا كه ساخته بودم و اين نحو نفس من مرا وادار كرد و فريب داد مرا از اثر رسول اثر سمّ ماديان جبرئيل بود كه مشاهده كرد كه حركت دارد برداشت (سؤال) سامرى از قوم موسى بود و از دريا گذشته بود و فرعون اين طرف دريا بود كه جبرئيل آمد مقابل اسب فرعون بشرحى كه گذشت كجا دست رسى پيدا كرد بخاك زير سمّ ماديان جبرئيل؟

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏9    91    [سوره طه(20): آيه 97] .....  ص : 90

     (لَنُحَرِّقَنَّهُ) احراق عجل ساخته شده از طلا بقرينه كلمه نسفا اينست كه در آتش نرم شود.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏9    229    [سوره الأنبياء(21): آيه 84] .....  ص : 228

    جبرئيل آمد و چشمه آبى بود كه از برف سفيدتر و از عسل شيرين‏تر و از كافور خوشبوتر از آن آب نوشيد و در آن چشمه غسل كرد و بكلّى امراض او زايل شد، و حسن و جمالى پيدا كرد كه صورتش مثل ماه ليلة البدر شد، و دو حلّه بهشتى آورد و به او پوشانيد و بر او ملخ طلا باريد، و دو چاه عظيم داشت يكى مملوّ از طلا شد و ديگرى از نقره، و چهل هزار شتر و بيست هزار ناقه، و چهل هزار گاو ماده و چهل هزار گاو نر و چهار هزار ميش و چهار هزار بز، و پنج هزار بنده و پنج هزار كنيز و چهار هزار وكيل داشت بر ضياع او كه اجرت هر كدام در هر ماهى صد مثقال طلا بود تماما به او عطا فرمود خداوند.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏9    285    [سوره الحج(22): آيه 23] .....  ص : 285

    محققا خداوند متعال داخل مى‏فرمايد كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالحه بجا آوردند بهشتهايى كه جارى مى‏شود از پايه قصرهاى آنها نهرهايى زينت مى‏شوند در آن جنّات به بازوبند و دستبند از طلا و لؤلؤ و درّ و مرواريد و لباس آنها در بهشت‏ها حرير و ابريشم است.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏9    286    [سوره الحج(22): آيه 23] .....  ص : 285

     (مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً): از طلا و جواهرات مثل مرواريد، زبرجد، زمرّد، ياقوت، درّ، فيروزه، عقيق و امثال آنها.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏9    526    [سوره النور(24): آيه 33] .....  ص : 525

     (حَتَّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ) لكن نه اين نحوى كه امروز مرسوم شده كه مردان دختران اعيان را طالب هستند يا مهر سنگين و آورد و برد بسيار از طلا و جواهرات و البسه يك دختر از فقراء بگيرند كه مصارفش سبك باشد، و هم چنين زن‏ها وسايل جهيزيه بسيار و تشريفات زياد براى آنها فراهم نباشد با كسانى كه زحمت زياد و توقع بسيارى نداشته باشند مواصلت كنند.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏9    580    [سوره الفرقان(25): آيه 8] .....  ص : 579

    يا اينكه داده شود به او گنجى كه مستغنى شود در امر معاش يا بوده باشد براى او باغستانى كه از فواكه و ثمرات آن تناول كند و گفتند ظالمين به كسانى كه ايمان به رسول اللَّه آورده بودند كه شما مؤمنين متابعت نمى‏كنيد مگر مرد جن زده را كه عقل و شعور و ادراكش را از دست داده، اشكالات ديگر كفار بر انكار رسالت حضرت رسول، يكى آنكه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و سلم بر فرض كه بشر باشد بايد يك گنج طلا و جواهرات باو خداوند القاء كند كه با ثروت‏ترين افراد بشر باشد. (أَوْ يُلْقى‏ إِلَيْهِ كَنْزٌ) ما زير بار يك پيغمبر فقير كه مدتى در كفالت ابى طالب بود، و پس از آن از اموال خديجه زندگانى مى‏كرد و بسا سه روز بسه روز سنگ قناعت به شكم مى‏بست نمى‏رويم.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    121    [سوره النمل(27): آيه 17] .....  ص : 120

    و گفتند شياطين براى او فرشى بافتند از ابريشم طلا باف يك فرسخ در يك فرسخ و در وسط آن منبرى گذاردند از طلا و در اطراف آن سه هزار كرسى از طلا و نقره انبياء بر كرسى طلا مى‏نشستند و علماء بر كرسى نقره و اطراف آنها لشكر انس و اطراف آنها لشكر جن و شياطين و طيور بالاى سر آنها بالها در هم سايه‏بان بودند كه آفتاب بر سر آنها نتابد و اين بساط را با آنچه در او بود باد را امر مى‏كرد كه بالا برد از شهرى به شهرى كه مى‏فرمايد: وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ (سبأ آيه 12) و گفتند محل قشون و جنود سليمان كه معسكر مى‏گويند صد فرسخ بود بيست و پنج فرسخ جنود انس و بيست و پنج جنود جن و بيست و پنج وحوش و بيست و پنج فرسخ طيور لذا مى‏فرمايد:

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    121    [سوره النمل(27): آيه 18] .....  ص : 121

     (حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ) وادى نمل بيابان مورچه، على بن ابراهيم از حضرت صادق (ع) روايت كرده كه واد النمل بيابانى بوده كه معدن طلا و نقره بود فرمود

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    127    [سوره النمل(27): آيه 23] .....  ص : 126

     (وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ) هدهد تخت سليمان را ديده بود و مع ذلك تخت بلقيس را عظيم ميشمارد يعنى از تخت سليمان بالاتر و مهم‏تر بود گفتند سى زراع در سى زراع و ارتفاعش، سى زراع يعنى طول و عرض و ارتفاعش سى زراع بوده كه حاصل ضربش بيست و هفت هزار زراع ميشود مقدمش از طلا مرصع بياقوت احمر و زمرد (زبرجد) اخضر و مؤخرش از نقره مكلل بالوان جواهرات و گفتند هفت بيت داشت و ابوابش مقفل بود.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    139    [سوره النمل(27): آيه 35] .....  ص : 138

    و گفت بدرستى كه من ميفرستم بسوى آنها هديه و تعارفى پس نظر ميكنم بچه مراجعت ميكنند فرستادگان كه آيا بايد جنگ كرد يا تسليم شد يا باصلاح و دوستى خاتمه پيدا ميكند و در هداياى بلقيس اقوال زيادى گفتند بعضى گفتند غلامانى و كنيزانى فرستاد تمام بيك لباس كه ذكور و اناث آنها معلوم نباشد بعضى گفتند دويست غلام با لباس زنانه و دويست جاريه با لباس مردانه بعضى گفتند پانصد غلام با لباس زنانه و دستبند طلا و گردن‏بند طلا و گوشواره از جواهرات و پانصد جاريه با قباء و منطقه و جاريه‏ها را بر اسب سوار كرد و غلامان را بر ماديان و لجام و دهنه آنها از طلا مكلل بجواهرات و پانصد شمش طلا و پانصد شمش نقره و تاجى مكلل بدر و ياقوت و حقه‏اى در او در يتيم بود در بسته و غير اينها لكن تمام اين اقوال بدون مدرك است ما مدركى بدست نياورديم كه هديه او چه بوده همين اندازه معلوم است كه بسيار مهم بوده چون از طرف سلطانى مثل بلقيس براى سلطانى مثل سليمان البته بسيار مهم بوده زيرا گفتند «ان الهدايا بمقدار مهديها» مورچه ران ملخى ميبرد نزد سليمان هر كه هر چه توانايى او است لذا شيعيان توانايى آنها خدمت پيغمبر (ص) و ائمه طاهرين ذكر صلوات است و نماز هديه و زيارت و اهداء ثواب تلاوت قرآن و ساير عبادات مندوبه و طلب قبولى شفاعت آنها و ارتفاع درجه آنها و انتقام از اعداء آنها.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    146    [سوره النمل(27): آيه 42] .....  ص : 145

     (قِيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ) قائل مسلما حضرت سليمان نبوده و الا بلفظ مجهول اداء نمى‏شد يكى از اجزاء مملكتى بوده از بزرگان و نگفت أ هذا عرشك زيرا حضرت سليمان دستور داد كه «نَكِّرُوا لَها عَرْشَها» آيا عرش شما هم مثل اين عرش است بلقيس ديد تمام خصوصيات او از حيث طول و عرض و طلا و نقره و جواهرات مطابق او است اگر بگويد شبيه آنست اين امر عادة» محال است مملكت سليمان با مملكت بلقيس مخالف، رفت و آمد نداشتند دو معمار اگر بخواهند يك عمارتى شبيه عمارت ديگر ساختمان كنند چه اندازه نقشه بردارى ميكنند و بالاخره تام- الشباهة نميشود و اين تام الشباهة است و اگر بگويد همان است اينهم عادة محال است مگر باعجاز لذا گفت گويا همان عرش من باشد ولى مفسرين گفتند چون بعض خصوصياتش تغيير كرده بود از تبديل رنگ يا زياده و نقيصه جواهراتش گفت كانه هو لكن اين حرف غلط است.


  • طلا در أطيب البيان في تفسير القرآن 2
    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    235    [سوره القصص(28): آيه 35] .....  ص : 234

    و نيز حديثى روايت كرده كه موقعى كه موسى و هارون بر فرعون وارد شدند قبل از ورود اين دو، فرعون مشاهده كرد جوانى با شمشير طلا بر او وارد شد و فرمود «اجب هذين الرجلين و الا قتلتك» فرعون خوفى پيدا كرد سپس از دربانها پرسيد اين جوان كه بود گفتند ما غير از اين دو نفر كسى را مشاهده نكرديم و اين جوان مثال على بود و مراد از وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً على (ع) است و نيز حديثى از برخى از اصحاب تواريخ نقل كرده كه يك حنى خدمت حضرت رسالت رسيد و از مسائل مشكله سؤال ميكرد كه ناگاه على (ع) وارد شد اين جنى انقدر كوچك شد مثل گنجشك و گفت يا رسول اللَّه مرا پناه ده فرمود از كه گفت از اين جوان من خواستم كشتى نوح را غرق كنم اين آمد دست مرا قطع كرد و نشان داد دست قطع شده خود را و نيز ميگويد من متمرد شدم از سليمان فرستاد لشگرى از جن مرا ببرند نزد او نتوانستند اين جوان آمد مرا مجروح و اسير كرد و برد نزد سليمان و هنوز جراحتش باقيست.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    275    [سوره القصص(28): آيه 76] .....  ص : 275

    وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ گفتند علم كيمياء داشته كه بمس بزنند طلا شود و گفتند نبود در بنى اسرائيل كسى بهتر از او در قرائت تورات لكن در باطن منافق بود مثل سامرى.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    277    [سوره القصص(28): آيه 78] .....  ص : 277

    قارون در جواب قوم گفت اين دولت و ثروتى كه پيدا كردم و بمن داده شده در اثر علم و صنعت خود پيدا كردم كه صنعت طلا باشد و علم كيمياء چنانچه امروز نوع اغنياء هستند بعمليات خود و اسباب ظاهريه ميدانند و غافل از اينكه مسبب الاسباب كيست و غافل از اينكه غناء و فقر از صفات خاصه حق است در باب توحيد افعالى چه بسيار اشخاصى كه تمام اسباب بر آنها فراهم است و هر چه بكار ميزنند نتيجه نمى‏گيرند و چه بسيار اشخاصى كه هيچگونه اسبابى در دست ندارند و دولت و ثروت بر آنها ميبارد «اى سبب از تو مسبب هم زتو».

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    325    [سوره العنكبوت(29): آيه 39] .....  ص : 324

    وَ قارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ اما قارون گذشت كه پسر خاله موسى بود و داراى علم كيمياء كه بمس و بعض فلزات ميزد طلا ميشد و چون امر زكاة آمد با موسى عداوت پيدا كرد و در مقام اذيت و اهانت موسى بر آمد و دو كيسه اشرفى بيك زن فاحشه داد كه بيايد در مجمع، بنى اسرائيل و نسبت زنا بموسى دهد كه با من زنا كرده آن فاحشه از خدا ترسيد و آمد در مجمع بنى اسرائيل و گفت كه قارون بمن دو كيسه اشرفى كه مهر قارون بر او خورده داده است كه من بيايم يك همچه نسبتى بنبى اللَّه دهم موسى از اين قضيه غضبناك شد و در حق او نفرين كرد و بعذاب الهى خسف شد و اما فرعون كه فراعنه از زمان ابراهيم تا زمان موسى بودند فرعون ابراهيم نامش سنان كه نمرودش نامند و فرعون يوسف كه نامش ريان بن وليد و فرعون موسى نامش وليد بن مصعب و سيصد سال عمر كرد و دعوى الوهيت كرد بلكه گفت أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏ و گفت: ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي و اما هامان وزير فرعون بود سبب اضلال فرعون هامان بود.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏10    413    [سوره لقمان(31): آيه 4] .....  ص : 412

    انعام ثلاثه: شتر، گاو و گوسفند. نقدين: طلا و نقره سكه‏دار و هر كدام حد نصابى دارد و مقدار اداء آن مختلف است در فقه معين شده و در حكم زكاة است بسيارى از حقوق ماليه و گفتند عقوبت تارك زكاة قبل از موت بصاحبش ميرسد بدليل قوله تعالى: وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِي إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ (منافقون آيه 10).

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏11    30    [سوره فاطر(35): آيه 33] .....  ص : 30

    بهشت‏هاى عدن داخل ميشوند آنها و زينت ميشوند در آن بهشت‏ها بدست بندهاى از طلا و مرواريد و لباس آنها از حرير و ابريشم است.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏11    31    [سوره فاطر(35): آيه 33] .....  ص : 30

    مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً از دست‏بندهاى از طلا و مرواريد مسئله: زينت طلا بر رجال در شريعت مطهره حرام است و از معاصى دائميه است كه آن بآن معصيت است و نماز با آنها هم باطل است و اخراجش فوريست مثل بعض جوان‏هاى امروز كه حلقه طلا و دكمه طلا و بند ساعت طلا دارند و همچنين استعمال ظرف طلا و نقره هم مطلقا بر رجال و نساء حرام است لكن در بهشت باينها زينت ميشوند.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏11    72    [سوره يس(36): آيه 34] .....  ص : 72

    مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ ذكر نخيل و اعناب از باب مثال است و امتياز اين دو از ساير فواكه و ميوه‏ها براى شدّت احتياج بشر است از بسرش تا شيره و سركه‏اش و لذا در ميان فواكه اين دو مورد زكات شد چنانچه در حبوب گندم و جو مورد شد زيرا احتياج به اين دو بيش از ساير حبوبات است كه اينها را غلّات اربعه ميگويند چنانچه در حيوانات كه مأكول انسان هستند انعام ثلاثه: شتر، گاو، گوسفند و بز نيز حكم گوسفند دارد و احتياجات به آنها از پوست آنها تا شير آنها و روغن و كره و ماست و پنير و كشك و ساير فوائد بسيار است و در ميان فلزّات طلا و نقره سكه دار چون تمام معاملات بسته به آنها است اين نه چيز است كه مورد زكاة است.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏11    187    [سوره الصافات(37): آيه 124] .....  ص : 187

    قومش كه جماعتى از بنى اسرائيل بودند مشرك و بت‏پرست بودند و بتى داشتند از طلا و نام او را بعل گذارده بودند و بعل بمعنى بزرگ است و لذا زوج را بعل ميگويند و در حديث است‏

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏11    421    [سوره فصلت(41): آيه 15] .....  ص : 420

    شرح و قصه عاد بسيار مفصل است طبرسى در سوره مباركه فجر در ذيل آيه شريفه أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ شرح مفصلى از بلاد آنها و عمارات و قصور آنها از طلا و نقره و جواهرات و از مزارع آنها و باغات آنها نقل كرده و لكن چون سندى نداشت از نقلش خوددارى كرديم و در مجمع البحرين در لغة عاد ذكر عاد را كرده كه ميگويد كانت لهم زرع و نخيل كثير و لهم اعمار طويلة و اجسام طويلة و در نسب عاد در مجمع البيان ميگويد عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح و قوم را مسمى باسم جد خود گذاشتند.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏12    13    [سوره الزخرف(43): آيه 18] .....  ص : 13

    يكى: مراد از أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ نساء باشند كه همان بنات هستند و مراد از حلية زيور بطلا و حرير كه بر زنها جايز است خود را بآنها زينت كنند و بر رجال حرام است و لكن امروز بسيارى از جوانهاى ما بند ساعت طلا در دست مى‏كنند و حلقه طلا در انگشت و بدانند كه اين يك معصيت دائميه است يعنى آن به آن يك معصيت است در يك شبانه روز هزارها معصيت مى‏شود چه رسد در سال و سالها بعلاوه اگر اهل نماز باشند نماز در آن هم باطل است و همچنين لباس حرير يعنى ابريشم و مراد از وَ هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ براى اين است كه نظر به ضعف بيان اين بنات نمى‏تواند حجت خود را بيان كنند كه با پدران قسى القلب كه ما چه گناهى داريم كه ما را زنده زير خاك مى‏كنند يا با كراهت و اهانت با ما رفتار مى‏كنند و اين تفسير مناسب با آيات قبل است.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏12    13    [سوره الزخرف(43): آيه 18] .....  ص : 13

    تفسير دوم اينكه مراد اصنام و آلهه آنها است كه آنها را بجواهرات و طلا و حلى و حلل زينت مى‏كنند و اينها قدرت بر تكلم و اقامه حجت بر الوهيت خود ندارند.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏12    27    [سوره الزخرف(43): آيات 33 تا 35] .....  ص : 26

    وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ معارج طبقات بالا را گويند كه فعلا مرسوم شده ده طبقه به بالا ساختمان مى‏كنند ولى بجاى آجر و سمنت خداوند براى آنها از طلا و نقره و جواهرات جعل مى‏فرمود.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏12    42    [سوره الزخرف(43): آيه 53] .....  ص : 42

    پس چرا القاء نمى‏شود بر او دست بند از طلا يا نمى‏آيد با او ملائكه كه قرين و همدوش او باشند در دعوت.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏12    55    [سوره الزخرف(43): آيه 71] .....  ص : 55

    دور مى‏زند بر شما به كاسه‏هايى از طلا و ليوان‏هايى و در بهشت براى شما هست آنچه نفوس شما مايل باشد و آنچه چشمهاى شما لذت برد و شما در آن بهشت هميشه جاويدانيد.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏12    55    [سوره الزخرف(43): آيه 71] .....  ص : 55

    بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ صحاف ظرف است مثل كاسه و ليوان كه مى‏فرمايد يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ بِأَكْوابٍ وَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ واقعه آيه 17 و 18- و استعمال ظرف طلا و نقره در شريعت مطهره حرام است بلكه براى رجال زينت به طلا هم حرام است و اما در بهشت مباح و حلال است.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏12    97    [سوره الدخان(44): آيات 43 تا 46] .....  ص : 96

    كَالْمُهْلِ مهل فلز گداخته است مثل مس و طلا و نقره و قلع و آهن و ساير فلزات.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏12    389    [سوره الرحمن(55): آيات 62 تا 63] .....  ص : 388

    اقول: البتّه مؤمنين كه داخل جنّت مى‏شوند درجات مختلفه دارند هر كه ايمانش قوى‏تر و اعمال صالحه او بهتر و تقواى او زيادتر باشد هم جنّاتش بيشتر و هم درجاتش بالاتر است از درجات انبياء گرفته تا كمترين درجات و نيز در هر يك از جنّات قصرهاى مختلف است يكى از نقره يكى از طلا يكى از ياقوت، از زمرد، از زبرجد، از درّ بلكه در هر يك از اين جنّات حوريانى هستند غير از جنّات ديگر و فواكه و اشجار و ساير نعم بهشتى چنانچه در اخبار داريم يك حديث از پيغمبر اكرم است مى‏فرمايد:

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏13    261    [سوره المزمل(73): آيه 20] .....  ص : 258

    وَ آتُوا الزَّكاةَ كه برادر و برابر نماز است و در بسيارى از آيات قرين نماز قرار داده بلكه ميتوان گفت اهميت او از نماز بيشتر است چون بسيارى نماز ميگذارند براى اينكه چندان مئونه ندارد لكن تارك زكاة هستند زيرا مئونه مالى است، و گفتيم عقوبت تارك زكاة قبل از موت باو ميرسد بواسطه آيه شريفه: وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِي إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ منافقون آيه 10، و زكاة به نه چيز تعلق ميگيرد غلات اربعه گندم جو خرما كشمش و بمجرد انعقاد حبه زكاة تعلق ميگيرد و موقع حصاد اداء آن واجب ميشود و هر كدام حد نصابى دارند، و انعام ثلاثة شتر گاو و گوسفند و ملحق بگوسفند است بز و اينها هم حد نصابى دارند، و نقدين طلا و نقره سكه دار باصطلاح درهم و دينار آنهم بحد نصاب و همه ساله تعلق ميگيرد مثل خمس نيست كه يك مرتبه كافى است و مستحقين زكاة در قرآن ميفرمايد: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ وَ الْغارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ توبه آيه 60.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏13    322    [سوره الإنسان(76): آيه 12] .....  ص : 321

    جَنَّةً وَ حَرِيراً جنت مجرد دخول در جنت نيست بلكه اختيار بهشت بدست آنها است هر كه را بخواهند وارد كنند و درجات هر يك را معين كنند، و حرير كه لباس ابريشم است و بر رجال در دنيا حرام است و نماز در آن باطل است اگر بقدر ساتر باشد مثل طلا كه زينت كنند لكن جوانان امروزه حلقه طلا و بند ساعت طلا بمچ ميبندند ولى در بهشت مباح است آنهم چه حريرى كه از زير هفتاد لباس در حورى‏ها مخ ساق پاى آنها پيدا است و خانمهاى امروزه مخصوصا لباس بدن نما كه از فرق سر تا مچ پا پيدا است بلكه از سر تا سينه از دست تا كتف از پا تا ران بلكه بالاتر لباس ندارد اى كاش اسم خود را مسلمان نميگذاشتند و اين ننگ را از اسلام بر ميداشتند.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏14    43    [سوره المطففين(83): آيه 23] .....  ص : 43

    بر تختها و تكيه‏گاههاى بهشت نشسته تماشا ميكنند تختها از جواهرات زمرد سبز ياقوت قرمز تكيه‏گاهها از استبرق و حرير منظره‏هاى بهشت عمارات از طلا و نقره حور العين كه يرى مخ ساقها من وراء سبعين حلة، غلمان مخلدون كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ بِأَكْوابٍ وَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ اشجارها متدليه، فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ، قُطُوفُها دانِيَةٌ.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏14    45    [سوره المطففين(83): آيه 30] .....  ص : 45

    و زمانى كه برميخورند اين مجرمين بمؤمنين چشمك ميزنند كه معناى غمزه است يعنى ببين چطور راه ميرود و چه نحوه لباس پوشيده و چه عبا و عمامه دارد و ما با لباسهاى مد جديد خارجه با كراوات و حلقه طلا و كلاه شاپو با زينت هر چه تمامتر هستيم و حتى نحوه خوراك آنها با اين همه ميكروبات حتى نشست و برخاست و رفتار آنها را مسخره و استهزاء ميكنند حتى بمساجد و معابد و مجالس سوگوارى و منابر و مواعظ و نصايح آنها ميخندند. و بعقيده حقير امروز صد درجه بدتر از كفار و مشركين دوره انبياء هستند حتى نوار آنها را ميگيرند و عكس آنها را برميدارند و در مجالس خود بخصوص مجالس لهو و لهب نمايش ميدهند و مضحكه ميكنند كه ميفرمايد:

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏14    103    [سوره الفجر(89): آيه 7] .....  ص : 103

    بعضى گفتند: ارم صفت عاد است كه مراد همان عاد اولى باشد كه اين قوم هم بنام عاد هم بنام ارم خوانده شدند، و بعضى گفتند: نام مملكت آنها است و بلاد آنها اگر مراد قبيله باشد معنى ذات العماد عظمت جثه و طول قامت و زيادتى قوت و كثرت عمر كه بسا نهصد سال عمر ميكردند و نوعا از سيصد سال كمتر نداشتند، و اگر مراد مملكت آنها باشد عمارات عاليه و قصرهاى مشيده كه از طلا و نقره و جواهرات مزين كرده بودند و مزارع و باغات و اشجار و فواكه و رياحين كه معنى ذات العماد استحكام آنها است با ستونهاى محكم و بعيد نيست كه همين مراد باشد بقرينه آيه بعد كه ميفرمايد:

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏14    191    [سوره البينة(98): آيه 5] .....  ص : 188

    وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ امر شده‏ايد باداء زكاة كه به نه چيز تعلق ميگيرد غلات اربعه گندم جو خرما كشمش و انعام ثلاثه شتر گاو و گوسفند و نقدين طلا و نقره سكه‏دار و شرح اينها را و شرائط آنها را و زمان تعلق و وقت اداء و به كمى تعلق ميگيرد مفصلا در همان آيه در جمله: وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ داده‏ايم با بيان ساير انفاقات غير الزكاة.

    أطيب البيان في تفسير القرآن    ج‏14    304    شرح مختصرى بر دعاء صحيفه كامله سجاديه .....  ص : 294

    قرآن مجيد كه جامع جميع فوائد دنيوى و اخرويست و خطيب آن محمد (ص) است و خزان جمع خازن است يعنى خزينه‏دار و خزينه عبارت از ظرفيست كه در او اشياء نفيسه ميگذارند مثل جواهرات و طلا و نقره و درهم و دينار و اگر در زير زمين پنهان كنند كنزش ميگويند و بزبان ما گنج مينامند و خداوند مذمت ميفرمايد كسانى را كه ذهب و فضه و درهم و دينار را كنز ميكند و حقوق الهى را مثل زكاة و خمس و ساير آنها را نميدهند و بخل ميكنند كه ميفرمايد وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى‏ بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ توبه آيه 35 و 36 و خزينه قرآن و علم قرآن و علم الهى قلوب مطهره ائمه هدى است و خازن آنها ائمه هستند چنانچه در زيارت آنها دارد حملة كتابه و خزان علمه چنانچه خزينه علم باحكام قلوب علما است و مفتاح و كليد آن سؤال است كه چون سؤال كنند و طلب علم كنند درب خزينه كه لسان علما است باز ميشود هر قدر بخواهند بهره‏بردارى ميكنند.


  • طلا در أنوار العرفان في تفسير القرآن
    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏1    308    بحثى از نظر لغت و معنى .....  ص : 304

    يعنى فرعون گفت اگر موسى پيامبر است چرا دستبند طلا از طرف آسمان بوى انداخته نشده است.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏1    319    توضيحات .....  ص : 312

    و مقصود از حجارة طلا و نقره و باقى معدنيات و نباتات و حيوانات و آنچه را كه انسان به وى علاقمند بوده و مرادش با او مطابق شهواتش حاصل مى‏شد ميباشد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏2    92    توضيحات .....  ص : 90

    يكى از دانشمندان ميگويد حكايت سامرى و گوساله نبايد باين سادگى بوده باشد زيرا چگونه ميتوان قبول كرد كه شخص عاقل خدا را جسمى داند بصورت گوساله و لو اينكه صدائى هم داشته باشد بديهى است صنم و بتيكه از طلا ساخته شده باشد نه عقل دارد و نه حس و حركت چگونه ميتواند خداى عالم باشد مگر آنكه بگوئيم سامرى نيرنگى بكار برده و بآنها چنين وانمود كرده كه سرّ كرامتيكه از موسى عليه السّلام ظهور مى‏كند اين است كه او مطابق قواى فلكى و اوضاع آسمانى بر بعضى از طلسمها اطلاع پيدا كرده و من نيز از آنها اطلاع دارم و براى شما طلسمى ميسازم بصورت گوساله با صداى عجيب و آنها را تشويق نمود كه اگر بگوساله سجده كنيد شما نيز مانند موسى ميتوانيد چيزهاى خارق العاده درست كرده و داراى معجزه باشيد. و شايد هم بنى اسرائيل احتمال ميدادند كه خدا در جسم حلول نموده و يا اينكه اله عالم جسم بوده باشد اين بود كه سامرى آنها را فريب داد و چنان وانمود كرد كه خداى موسى و هارون در گوساله حلول نموده و اگر شما بگوساله سجده كنيد بخداى موسى سجده نموده‏ايد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏2    177    ترجمه و شرح .....  ص : 177

    موسى در جواب آنها گفت: خدا ميفرمايد: گاوى باشد كه براى شخم كردن زمين و شيار رام نشده باشد و كار آن آب كشى براى زراعتها نباشد و از تمام اين كارها معاف و از تمام عيوب مبرّى و سالم باشد و داراى رنگ يك پارچه باشد و هيچ رنگ ديگرى در آن نباشد وقتى بنى اسرائيل اين صفات را شنيدند گويا سؤال ديگرى براى بهانه جوئى نداشتند گفتند اكنون گفتار حق را براى ما آوردى و صفات آن گاو را براى ما روشن كردى و دانستيم اين ماده گاو از آن كيست سپس آن گاو را به پانصد هزار دينار خريدند يا اينكه قرار شد پوست آن گاو را پر از طلا كرده و بصاحب آن بدهند و جريان را بموسى گفتند موسى فرمود چاره‏اى جز خريدن و كشتن آن نداريد لذا گاو را بهمين شرط خريدند و آن را سر بريدند ولى براى گرانى قيمتش مايل نبودند اين كار را انجام دهند امّا ناچار مانده و آن را خريده و ذبح كردند.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏2    198    توضيحات .....  ص : 194

    انّ اللّه يأمركم ان تذبحوا بقرة عمل كرده و هر گاوى را مى‏كشتند كافى بود و همان اثر را داشت كه اگر بكشته مى‏زدند زنده ميشد ولى بنى اسرائيل بسؤالات افزودند تا كار مشكلتر شد و يا اينكه حكمت كشتن گاو بخصوص اين بود كه در ميان بنى اسرائيل جوانى بود به پدر و مادرش خيلى مهربان و با محبت بود خدا خواست علاوه بر پاداش اخروى در دنيا نيز در مقابل اين محبت بوى نفعى برساند و در آن وقت گاو باين خصوصيت منحصر بگاو آنجوان بود لذا بنى اسرائيل حاضر شدند تا پوست آن گاو را پر از طلا نمايند و گاو را از او بخرند لذا پيامبر اكرم فرمود: ملاحظه كنيد كه احترام بپدر يا بقولى بمادر چقدر ارزش دارد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏2    346    ترجمه و شرح .....  ص : 346

     

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏2    346    ترجمه و شرح .....  ص : 346

    حقا كه شما همان مردم بى بصيرت در دين و ضعيف اليقين هستيد كه موسى آنهمه معجزات را براى اثبات توحيد و نبوت خود بشما آورد و شما همه اين آيات بينات را ديديد ولى پس از رفتن او بكوه طور گوساله را كه از طلا ساخته شده بود انتخاب كرديد و آن را بجاى خداى خويش و خداى موسى پرستش نموديد و با خليفه مخصوص موسى مخالفت نموده و بدنبال سامرى افتاديد و با اين عمل خدا را فراموش نموده و بخودتان ظلم كرديد زيرا شريك قرار دادن بخدا بزرگترين ظلمها است.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏3    318    روايات .....  ص : 317

     (4) در كتاب ثواب الاعمال از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمودند: رسول اكرم فرمودند: هنگاميكه حاجيان و زائران كعبه بسوى مكه روانه ميشوند هر وقت كه اثاثيه خود را بر زمين ميگذارند و برميدارند ده حسنه بنامه عمل آنها افزوده ميشود و ده گناه از آنان آمرزيده ميشود و نيز هنگاميكه بدور خانه كعبه طواف ميكنند گناهان آنان آمرزيده ميشود و چندين عمل ديگر و ثواب آنها را ياد آورى نموده و سپس بحاضرين دستور دادند كه به زائرين خانه كعبه گفتار مرا برسانيد. (5) در كتاب ثواب الاعمال از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود وقتى كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در مشعر توقف فرمود شخصى عرض كرد يا رسول اللّه من تصميم داشتم كه بزيارت كعبه بيايم ولى مانعى پيش آمد و نتوانستم بحج مشرف شوم امّا ثروت زيادى دارم دستور بفرمائيد عملى انجام دهم كه در ثواب با حاجيان شريك باشم پيغمبر اكرم بكوه ابو قبيس رو كرد و فرمود اگر باندازه اين كوه طلا داشته باشى و آن را در راه خدا انفاق نمائى هرگز باجر و ثواب حاجيان نخواهى رسيد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏3    537    بحثى از نظر لغت و معنى .....  ص : 537

    قوله تعالى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ فتنة- اصل فتنه طلا و نقره را در آتش نهادن است تا خالص بودن آن امتحان شود سپس در معانى آزمايش، گرفتارى، آشوب، اختلاف انداختن در ميان مردم از نظر رأي و تدبير چنانكه در آيه 28 سوره انفال ميفرمايد:

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏4    567    توضيحات .....  ص : 566

    رباخوار از دنيا نمى‏رود مگر اينكه بنوعى از جنون مبتلا خواهد شد و طبق دستور پيغمبر اكرم زياد گرفتن در شش چيز حرام است: طلا، نقره، گندم، جو، خرما، نمك و بعضى كشمش را نيز اضافه كرده‏اند اما بين فقهاى اهل تسنن در موضوع ربا اختلاف است ابو حنيفه و تابعين او و اهل عراق و مذهب شافعى و اهل حجاز معتقدند كه ربا در اثمان مانند طلا و نقره حرام و در مأكولات و مشروبات و چيزهاى ديگر حرام نيست ولى مالك رباء را در مأكولات ميداند اما علماء شيعه مى‏گويند ربا در چيزهائى ميباشد كه با كيل و وزن معامله ميشود و بين پدر و پسر و زن و شوهر هم ربا نيست و همچنين ربا گرفتن را از كافر جايز ميدانند و رباء باتفاق فقهاء در معامله نقدى و نسيه هر دو واقع ميشود ولى بعضى از پيشينيان گفته‏اند ربا فقط در نسيه است زيرا در دوران جاهليت فقط ربا در مورد تأخير افتادن طلب از وقت مقرر بود كه خداوند آن را حرام كرده است و جاى تفصيل اين موضوعات در كتب فقهيه است و اما در مذمت رباخوار يكى از عرفاء مى‏گويد:

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏5    151    ترجمه و شرح .....  ص : 150

    براى مردم دوستى خواهشهاى نفسانى و محبت امور مادى زينت داده شده و آراسته گرديده است از قبيل دوستى زنان و پسران و دارائيهاى بسيار و انباشته از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز يا اسبهاى داغدار و نشانه‏دار و چهار پايان از قبيل شتر و گاو و گوسفند و زمينهاى زراعتى و كشت و زرع اما همه اينها براى بهره‏ورى در زندگى زود مير و زود گذر دنياست و بزندگى عالى و افقهاى دور ربطى ندارد و نبايد هدف اصلى و نهائى انسان قرار بگيرد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏5    152    ترجمه و شرح منظوم .....  ص : 152

    وز طلا و نقره و انعام و خيل كشتزاران كه بر آن دل راست ميل‏

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏5    271    روايات .....  ص : 271

    معاذ ميخواهى خداوند بدهيت را ادا كند عرض كردم آرى فرمود آيه قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تا آخر بخوان و بگو يا رحمن الدّنيا و رحيمهما تعطى منها ما تشاء و تمنع منها ما تشاء اقض عنّى دينى سپس فرمود: اگر باندازه كره زمين طلا مقروض باشى خداوند قرض ترا ادا خواهد كرد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏6    96    شأن نزول .....  ص : 96

    عبد اللّه بن عباس ميگويد آيه و من اهل الكتاب در باره عبد اللّه بن سلام و منحاص بن عازورا كه بعضى نام او را فيحاص و نيز فنحاص ضبط كرده‏اند نازل گشته است زيرا بعبد اللّه 1200 اوقيه طلا بامانت داده شده بود و بموقع آن امانت را ادا كرد ولى به ابن عازورا يك دينار امانت داده شده بود لكن او بامانت خيانت كرده بود.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏6    147    تجزيه و تركيب .....  ص : 143

    و شايد يكى از علل ذكر ظاهر بعوض ضمير اين باشد كه اگر خوردن مال مردم بناحق از يك عده امى و بدون كتاب سر ميزد چندان موجب تعجب و تأسف نبود ولى اهل كتاب كه ميدانند در كتاب آسمانيشان اثرى از اين موضوع نيست چگونه چنان گفتار و كردار ناروا از ايشان صادر ميگردد؟! قنطار- يعنى مقدار كثيرى از مال يا از زر و بقولى يكهزار و دويست اوقيه طلا است و بعضى گفته‏اند قنطار عبارت از پوست گاو پر از طلا است و در اينجا كنايه از مال كثير است يعنى سپرده هر اندازه هم كه زياد باشد باز ميدهد و خيانت نمى‏كند. دينار- در اصل دنّار بوده يكى از دو نونش در اثر كثرت استعمال و آسانى تلفظ تبديل بياء شده است و جمع دينار دنانير است.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏6    202    ترجمه و شرح .....  ص : 202

    اين آيه در باره كسانى است كه با عقيده كفر مرگ آنان فرا رسد و در حالت كفر از دنيا بروند اين نوع افراد كه فرصت را از دست داده و از توبه غافل مانده‏اند اگر تمام زمين را پر از طلا كرده و در راه خدا انفاق نمايند از آنها پذيرفته نخواهد شد زيرا شرط اول قبولى اعمال ايمان باصول ديانت است و فاقد ايمان هر قدر اعمالش بنظر نيكو آيد از وى قبول نخواهد گرديد زيرا اعمال در پرتو ايمان حقيقى و خلوص بزرگ ميگردد و كم و زيادى ارزش اعمال بسته بدرجات ايمان و اعمال صالح است لذا بيگانگان را عذاب دردناك فرا خواهد گرفت و رهبران اسلام در باره آنان شفاعت نخواهند كرد و حتى شفعاء روز رستاخيز دشمن آنها خواهد بود چنانكه گفته‏اند:

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏6    203    ترجمه و شرح .....  ص : 202

    لذا ميفرمايد: كسانيكه بخدا و رسولش كافر شدند و در حال كفر از دنيا رفتند و توبه نكرده و بشرف اسلام مشرف نشدند اگر بفرض محال روى زمين پر از طلا باشد و آن را بعنوان فديه و عوض در مقابل اعمال بد خويش بپردازند هرگز از هيچيك از آنها پذيرفته نخواهد شد زيرا در بازار قيامت جز صدق و صفا و اعمال صالح و تقوى كالاى ديگرى ارزش ندارد بنابراين براى آنها عذاب و مجازات دردناك است گرچه همه اهل عذاب گرفتار شكنجه دردناك الهى خواهند بود ولى عذاب و شكنجه آنان بمراتب كفر و ازدياد معاصى متفاوت خواهد شد و آنها را يار و ياورانى نخواهد بود تا آنها را شفاعت كرده و از عذاب دردناكى كه براى آنان فراهم آمده نجاتشان بدهد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏6    215    توضيحات .....  ص : 209

     (3) عده نيز بخدا كافر شده‏اند و بر همان حال كفر مرده‏اند اين نوع افراد اگر زمين را پر از طلا كرده و فديه بدهند از عذاب الهى نجات نخواهند يافت و بلكه گرفتار شكنجه‏اى الهى خواهند بود و يار و ياورى هم نخواهند داشت تا بآنها كمك كند يا در استخلاص آنان بكوشد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏6    222    ترجمه و شرح .....  ص : 222

    خداوند پس از بيان ايمان و كفر و اينكه اگر شخص كافر باندازه گنجايش زمين طلا داشته باشد و آن را براى رهائى از عذاب الهى به بخشد موجب نجات او از آتش جهنم نخواهد شد در اين آيه نيز بارتباط نهائى ايمان و برّ اشاره فرموده و اهميت آن را بيان ميكند و نشان ميدهد كه برّ و نيكوكارى يكى از ثمرات مهم ايمان است و انفاق اموال مورد علاقه يكى از شرائط رسيدن بمقام نيكوكاران واقعى ميباشد و در حقيقت مقياسى است براى سنجش ايمان و شخصيت افراد زيرا آثار و فوائد بسيارى كه بذل مال و رفع حاجت نيازمندان در آسايش همه طبقات اجتماع دارد هيچيك از كارهاى نيك آن اثر را در انتظام عمومى و سعادت جامعه ندارد و در جهان ديگر نيز كه نظام ديگرى در آن حكمفرما است سيرت آن آشكار گشته و بصورت نعمتهاى هميشگى در خواهد آمد لذا ميفرمايد:

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏7    370    شأن نزول .....  ص : 370

    ابن عباس گفته قريش نزد يهود آمدند و گفتند نشانه‏هاى نبوت موسى چه بوده است؟ آنها گفتند عصاى موسى و يد بيضاء او سپس نزد مسيحيان رفتند و گفتند نشانه‏هاى نبوت عيسى چه بوده است؟ مسيحيان گفتند ابرص و امكه را شفا ميداد و مرده را زنده ميكرد سپس بخدمت رسول اكرم رسيدند گفتند يا محمّد از خدا بخواه كه كوه صفا را براى ما به طلا مبدل سازد رسول خدا دعا كرد و اين آيه نازل شد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏7    406    بحثى از نظر لغت و معنى .....  ص : 404

     (4) بمعنى معادن آهن و مس و برنز و طلا است چنانكه در آيه 17 سوره رعد مى‏فرمايد:

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏8    164    روايات .....  ص : 163

     (6) مجمع البيان از صادقين روايت نمود كه فرمودند: قنطار يك پوست گاو پر از طلا است.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏8    313    توضيحات .....  ص : 310

     (1) ابو حنيفه و شيعه لازم نمى‏دانند كه از گرد و خاك زمين چيزى بدست بچسبد ولى بر پاره‏اى چيزهاى زمينى مانند گچ و آهك و سنگهاى قيمتى نرم او تيمم را جايز مى‏داند و ما جايز نمى‏دانيم و همچنين بر نرمه‏ى طلا و نقره و ديگر فلزات هيچكدام جايز نمى‏دانيم.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏9    89    توضيحات .....  ص : 88

    اگر عاقله قاتل از صاحبان شتر باشند ديه او بدون خلاف يكصد شتر است و اگر بخواهد طلا بدهد يك هزار دينار و اگر نقره بدهد ده هزار درهم است و ديه خطاكار بايد در ظرف سه سال تأديه گردد گرچه ظاهر آيه نشان مى‏دهد كه ديه بر خود قاتل است اما بنا به اجماع و علم به سنت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم بايد ديه را عاقله قاتل بدهند و عاقله عبارت از برادرزادگان و عموها و پسر عموهاى پدر است و بنظر شافعى موالى هم جزو عاقله‏اند و به عقيده ابو حنيفه پدر و پسر هم داخل عاقله هستند و ابن مسعود از پيامبر اكرم روايت كرده كه مرد بگناه پسرش و پسر بگناه پدرش مأخوذ نيست و اما الزام ديه بر عاقله مبنى بر مؤاخذه برئ نسبت به مقيم يعنى بى‏تقصير نسبت به مقصر نيست زيرا ديه عقوبت محسوب نمى‏شود بلكه حكمى شرعى و تابع مصلحت است و بنا بقولى بر سبيل معاونت و بمقتضاى مساوات مى‏باشد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏9    92    روايات .....  ص : 92

     (2) كافى از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمودند: ديه قتل غير عمد يا صد شتر است يا هزار گوسفند يا ده هزار درهم نقره يا هزار دينار طلا مى‏باشد.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏10    308    ترجمه و شرح .....  ص : 306

    الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ بخاطر اين است كه سرقت غالبا از رجال است. أمّا منشاء زنا غالبا نساء است و اين آيه اگر چه اطلاق دارد لكن اخبار معتبره از ائمّه اطهار عليهم السّلام و اجماع علماء دالّ بر اين است كه حكم فاقطعوا ايديها مشروط بدو شرط است يكى بحدّ نصاب برسد كه ربع دينار است و عبارت از چهار نخود و نيم طلا ميباشد يعنى قيمت مسروق به اين اندازه برسد كه شايد امروز هفتاد ريال كه عبارت از هفت تومان است باشد و ديگر آنكه از حرز باشد و ملاك حرز جائى است كه متعارف است كه اشياء را در آنجا نگاه ميدارند.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏10    329    روايات .....  ص : 326

    در چهار يك دينار، عرض كردم در دو درهم نيز مى‏برند؟ فرمود در چهار يك دينار طلا هر چه قيمت آن باشد باز عرض كردم اگر كسى كمتر از چهار يك دينار سرقت كند باو دزد مى‏گويند؟ و چنين شخص در نزد خدا دزد محسوب مى‏شود يا خير؟ فرمود بلى او در نزد خدا سارق است لكن دست سارق در كمتر از چهار يك دينار بريده نشود و اگر بنا بود كمتر از چهار يك دينار بريده شود همانا دست عموم مردم بايستى بريده شود.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏10    436    شأن نزول .....  ص : 435

    چنانكه تفسير برهان نيز نوشته است و پيامبر آيه: وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ را خواند يعنى هر كس خدا و فرستاده او و كسانى كه گرويده‏اند ولى خود گرداند او حزب اللّه است و همانا حزب اللّه غلبه كنندگان هستند و تمام مفسّران اعم از شيعى و سنّى شأن نزول اين دو آيه را با توضيحى بيشتر در باره دادن انگشترى طلا از طرف مولاى متّقيان علىّ بن ابى طالب به سائل در حالى كه در ركوع بودند ذكر نموده‏اند چنانكه تفسير مجمع البيان نيز ذكر نموده است.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏11    271    روايات .....  ص : 269

    از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمودند: اين آيه در باره دو نصرانى بنام ابن بندى و ابن ابى ماوية نازل شده كه با يك نفر مسلمان از قبيله تميم وادى به سفر رفته بودند با مرد مسلمان پول و اثاثيه و ظروف طلا و لوازم ديگرى بود كه بمنظور فروش همراه برداشته چون بمدينه رسيدند مرد مسلمان مريض شد، وقتى احساس مرگ خود را نمود، هر چه داشت بآن دو نفر همسفر خود داد كه بورثه او بدهند، پس از مرگ او نصرانيها وجوه نقد و قسمتى از اموال را بورثه او ردّ كردند، ولى ظروف طلا و اشياء نفيسه كه بود، تسليم ننمودند. ورثه كه از حال او اطلاع داشتند، پرسيدند كه آيا مرض تميم مدّتى بطول انجاميد؟ گفتند: خير چند روز بيشتر مريض نبود. سؤال كردند: آيا چيزى از او به سرقت رفته و يا در تجارت خسارتى كرده بود؟ گفتند: خير. پرسيدند: پس اموال نفيس و جواهرات و زينت آلاتى كه همراه او بود، چه شد؟ جواب دادند: هر چه بما داده بود، بشما تحويل داديم و زائد بر آن را اطلاعى نداريم، ورثه حضور پيغمبر شرفياب شده و چگونگى را عرض نمودند.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏13    115    شأن نزول .....  ص : 115

    محمد بن موسى بن فضل از محمد بن يعقوب أموى و او از احمد بن عبد الجبار و او از يونس بن بكير از ابو معشر از محمد بن كعب خبرى براى ما روايت كرد و گفت محمد بن كعب گويد رسول اللّه با قريش سخن مى‏گفت آنان گفتند: اى محمد صلّى اللّه عليه و آله بما خبر داده‏اند كه معجزه موسى عليه السّلام عصائى بود كه اگر آن را به سنگ مى‏نواخت از آن سنگ دوازده چشمه آب جارى مى‏شد و معجزه عيسى عليه السّلام اين بود مرده را زنده مى‏كرد و معجزه ثمود شتر بود تو هم معجزه‏اى بياور تا تو را تصديق كنيم پيغمبر اكرم فرمود چه معجزه‏اى دوست داريد كه بياورم اظهار داشتند كوه صفا را براى ما طلا ساز پيغمبر فرمود اگر كوه صفا را طلا كنم ايمان مى‏آوريد گفتند بلى به خدا سوگند اگر اين كار را بكنى همه ما از شما پيروى مى‏كنيم حضرت خواست دعا كند جبرئيل آمد و گفت اگر بخواهى كوه صفا طلا خواهد شد ولى اگر آنان ايمان نياورند عذاب نازل خواهد شد اما اگر آن معجزه را نخواهى در حال عذاب نمى‏فرستيم و توبه توبه كننده را مى‏پذيريم پيغمبر فرمود آنان را وامى‏گذارم تا توبه كنندگان آنان توبه كنند سپس خداوند اين آيه را فرو فرستاد مجمع البيان نيز اين شأن نزول را ذكر نموده است.

    أنوار العرفان في تفسير القرآن    ج‏13    127    بحثى از نظر لغت و معنى .....  ص : 127

    أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ يعنى براى تو اطاقى باشد از طلا. ظاهرا مرا�


  • طلا در انوار درخشان 1
    انوار درخشان    ج‏1    207    شرح .....  ص : 202

    و جوان بسيار مسرور شد و گروهى از بنى اسرائيل براى خريد گاو نزد جوان يهودى آمدند، قيمت آنرا دو دينار طلا گفت بشرط آنكه مادرش قبول كند جوان از مادر اجازت خواست گفت قيمت آنرا چهار دينار بگو، و خريداران كمتر خواستند. و چون بمادر خود خبر داد گفت هشت دينار طلا بگو بهمين ترتيب تا بقيمتى رسيد كه پوست آن گاو را پر كنند از طلا و خريداران ناگزير پذيرفته و خريدند.

    انوار درخشان    ج‏1    207    شرح .....  ص : 202

    تفسير قمّى روايت نموده كه بنى اسرائيل گفتند گاويرا كه موسى معرّفى نموده شناختيم و خواستند آنرا خريدارى نمايند. مالك آن گفت نميفروشم مگر در عوض آن پوست آنرا پر كنيد از طلا. چون بموسى قيمت آنرا گفتند فرمود ناگزير بايد آنرا خريدارى كنيد و بهمان قيمت آنرا خريدند.

    انوار درخشان    ج‏1    207    شرح .....  ص : 202

    در تفسير امام: ذكر شده: پس از ذبح گاو دم آنرا بمقتول زدند او زنده شده و برخاست عرضه داشت: يا نبيّ اللّه اين دو نفر پسر عمّ من بر من رشك بردند براى اينكه دختر عمّ خود را تزويج نمودم و هر دو آنها مرا بقتل رسانيدند. و جسد مرا در محلّه قبيله ديگر افكنده كه ديه مرا از آنها بگيرند موسى هر دو قاتل را قصاص نمود و پيش از آنكه مقتول زنده شود يكمرتبه دم گاو را بمقتول زدند زنده نشد بني اسرائيل بموسى گفتند چه شد وعده تو. فرمود من راست گفته‏ام پروردگار وحى فرمود بموسى كه هرگز تخلّف ننمايم از وعد خود ولى قيمت گاو را كه بايد باندازه پوست آن پر طلا شود بمالك آن بدهند سپس مقتول را زنده خواهم نمود.

    انوار درخشان    ج‏1    207    شرح .....  ص : 202

    بنى اسرائيل اموال بسيارى گرد آورده تا پنج هزار دينار طلا رسيد و پس از آنكه مقتول زنده شد برخى عرضه داشتند نميدانيم اين دو واقعه كدام يك شگفت انگيزتر است زنده نمودن مقتول و اخبار او بواقعه قتل و تعيين قاتل خود و يا ثروتمند شدن مالك گاو؟

    انوار درخشان    ج‏1    239    شرح .....  ص : 228

    اباذر فرمود آيا يكصد هزار درهم بيشتر است يا چهار دينار؟ عثمان گفت يكصد هزار درهم اباذر فرمود بياد دارى كه من و تو هنگام غروب بر رسول مكرّم صلّى اللّه عليه و آله وارد شديم او را افسرده يافته بر او تحيّت گفتيم توجّهى نفرمود و چون فرداى آنروز باز هر دو حضور او رفتيم او را مسرور ديديم عرضه داشتيم بفداى تو باد پدر و مادر ما عصر گذشته شما را افسرده يافتيم حضرت فرمود در نزد من مقدارى از اموال مسلمانان كه چهار دينار باشد باقى مانده بود كه تقسيم نكرده بودم ميترسيدم كه مرا مرگ دريابد و آن مبلغ نزد من باشد و پس از آنكه آنرا تقسيم نموده آسوده شدم. عثمان بكعب الاحبار گفت چه ميگوئى در باره كسى كه زكاة واجب مال خود را داده آيا بر او حقّ مالى ديگرى واجب است كعب الاحبار گفت واجب نيست گرچه يك آجر طلا و يك آجر نقره باشد.

    انوار درخشان    ج‏2    54    شرح .....  ص : 48

    و نيز در همان كتاب حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: «هنگاميكه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در مشعر توقف فرمود (در بيابان ابطح) شخصى عرض كرد: يا رسول اللّه من تصميم داشتم كه بزيارت كعبه بيايم ولى مانعى پيش آمد و نتوانستم به حجّ مشرف شوم، امّا ثروت زيادى دارم دستور بفرمائيد عملى انجام دهم كه در ثواب با حاجيان شريك باشم، حضرت به كوه ابى قبيس رو نموده و فرمودند چنانچه باندازه اين كوه طلا در اختيار داشته باشى، و در راه خدا انفاق كنى، هرگز به اجر و ثواب حاجيان نخواهى رسيد.

    انوار درخشان    ج‏2    347    شرح .....  ص : 337

    در كتاب در المنثور در تفسير آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ» از على بن أبي طالب عليه السّلام روايت شده كه فرمود مراد طلا و نقره و غلات و خرما و هر چه از خوار بار است كه بر آن زكوة مقرر شده است.

    انوار درخشان    ج‏3    26    شرح .....  ص : 23

    و بحكم خرد و منطق قرآن، افرادى كه بچيزى از قبيل مال و منال علاقه مفرط دارند، و فضيلتى را جز علاقه بآنها نميدانند، ارزش معنوى و روانى براى آنان نميتوان قائل شد، بلكه پستترند از همان شى‏ء كه بآن محبّت دارند، زيرا آنچه در زندگى مورد حاجت است، وجود ثروت مال و منال و طلا و نقره است، ولى بصورت ذهنى آنها اثرى مترتّب نخواهد شد هم چنانكه صورت ذهنى آتش نخواهد سوزانيد، و آيه انّا جعلنا ما على الارض زينة لها لنبلوهم ايهم احسن عملا.

    انوار درخشان    ج‏3    134    خلاصه .....  ص : 133

    آنان كه كافر بوده و بكفر خويش مردند چنانچه براى رهائى خود از عذاب برابر زمين طلا عوض دهند هرگز از آنها پذيرفته نشود و در عذاب دردناك گرفتار باشند و از آنان كسى شفاعت و يارى نخواهد نمود (91)

    انوار درخشان    ج‏3    136    شرح .....  ص : 134

    از جمله آنستكه وسايل طبيعىّ مانند دادن جريمه، براى اينكه خود را از عقوبت ايمن بدارند ولى هرگز از آنان پذيرفته نميشود، و براى رهائى آنها تاثيرى نخواهد داشت، آيه بطور تمثيل اين حقيقت را بيان نموده، مانند كسى كه باندازه ظرفيّت زمين طلا در اختيار داشته باشد، هنگام رستاخيز چنانچه آنها را براى رهائى خود از عقوبت، جريمه دهد هرگز از او پذيرفته نخواهد شد.

    انوار درخشان    ج‏3    136    شرح .....  ص : 134

    بديهى است بر فرض كه اين مقدار در دنيا طلا در اختيار داشته باشد، در قيامت هرگز بآنها دسترسى نخواهد داشت، گذشته از اينكه طلا و ساير نقدينه‏ها و يا اموال، تنها در اين جهان از وسائل معيشت و داراى ارزش هستند، و در بازار قيامت جز صدق و شعار بندگى، كالاى ديگرى بكار نميرود، و نفعى نخواهد داشت.

    انوار درخشان    ج‏4    159    شرح .....  ص : 158

    دية عبارت از مقدارى از طلا است كه معادل با منافع افراد متعارف از مردم است كه بوسيله پرداخت دية ضررى كه بر ورثه مقتول وارد شده تدارك ميشود.

    انوار درخشان    ج‏5    173    شرح .....  ص : 172

    عمرو عاص و مطلب بن ابى رفاعه از قبيله سهم كه اولياء و وارث بديل بودند بر حسب دستور آيه سوگند ياد كردند كه ما دلايلى بدست آورديم كه تميم و عدى در باره ظرف طلا بما خيانت نموده و بدروغ سوگند ياد كرده‏اند رسول اكرم (ص) نيز ظرف طلا را بورثه بديل داد و تميم دارى پس از آنكه بدين اسلام در آمده بود مى‏گفت خدا و رسول او راست گفته‏اند ما ظرف طلا را ربوده بوديم و بدروغ سوگند ياد كرديم.

    انوار درخشان    ج‏7    10    خلاصه .....  ص : 6

    هنگامى كه موسى به كوه طور رفته بود، قوم او مجسمه گوساله‏اى را كه صدا ميكرد و از طلا و زيور ساخته بود پرستش كردند مگر نميديدند كه آن گوساله بى‏جان با آنها سخنى نميگويد و آنها را هدايت نميكند باز گوساله را پرستش ميكردند اينها مردمى بس سخت‏دل و ستمكار بودند.

    انوار درخشان    ج‏7    42    شرح .....  ص : 11

    آيه گمرهى بنى اسرائيل را حكايت نموده كه پس از رفتن موسى كليم (ع) بكوه طور بنى اسرائيل از زيور و زينت و طلا گوساله‏اى را ترتيب داده مانند گاو صدا ميكرد. و بر حسب روايات نيز سامرى از طلا هيئت گوساله‏اى را ترتيب داده و صدا ميكرد. سامرى بنى اسرائيل را به پرستش آن دعوت كرد.

    انوار درخشان    ج‏7    266    شأن نزول آيه .....  ص : 241

    عباس چهل وقيه طلا بهمراه داشت، آنرا به غنيمت گرفته بودند، عباس عرض كرد: اين چهل وقيه طلا را فداى من قرار بده، رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:

    انوار درخشان    ج‏7    267    شأن نزول آيه .....  ص : 241

    و نيز در تفسير مجمع از حضرت باقر عليه السّلام روايت نموده كه فداء هريك از اسيران جنگ بدر چهل وقيه و هر وقيه چهل مثقال طلا بود. جز عباس بن عبد المطلب كه فداى او يكصد وقيه بود.

    انوار درخشان    ج‏7    415    خلاصه آيات .....  ص : 409

    و نيز در تفسير مجمع است كه ابو جعفر امام باقر عليه السّلام فرمود در جنگ بدر عوض از هر اسيرى چهل وقيه بود و هر وقيه‏اى چهل مثقال است جز عباس كه عوض او يكصد وقيه بود هنگامى كه اسير شد بيست وقيه طلا از او گرفته شد رسول اكرم (ص) بوى فرمود اين غنيمت جنگ بود و عوض از خود و دو برادرزاده‏ات نوفل و عقيل را بايد بدهى عرض كرد ندارم حضرت رسول (ص) فرمود كجاست آن طلا كه بام الفضل سپردى و بوى گفتى چنانچه بمن حادثه‏اى رخ داد آن وجه براى فضل و عبد اللّه و قثم باشد؟

    انوار درخشان    ج‏7    526    شرح .....  ص : 513

    حدود اختيارات سرمايه‏داران را نسبت بوجوه نقد از طلا و نقره و اوراق بهادار مى‏توان باين عبارت خلاصه نمود كه سرمايه‏داران امناء پروردگار و صندوقداران جامعه مسلمانانند كه ميتوانند در اموال خود هرگونه تصرف نمايند چه آن وجوه را بكار اندازند و يا پنهان نمايند ولى به قيد اينكه از عهده پرداخت هزينه مصارف لازم كه براى مسلمانان پيش مى‏آيد برآيند بخصوص در مواردى كه حاكم مطالبه نمايد از جمله حقوقى است كه بر اموال آنان تعلق مى‏يابد و در صورتى كه سرمايه‏داران وجوه نقد خود را پنهان نمايند و در مورد لازم انفاق ننمايند دو گناه بزرگ جبران ناپذير مرتكب شده و دو خيانت باجتماع نموده يكى پنهان داشتن ثروت كه حاكم نتواند مطالبه كند و ديگر خيانت بخود و باجتماع با اينكه خطر متوجه است در اثر خوددارى از بذل مال، خطر اجتماع را فرا خواهد گرفت.

    انوار درخشان    ج‏7    531    شرح .....  ص : 513

    و نيز طبرى بسندى از يزيد قفعسى نقل نموده كه ابو السوداء در شام ابو ذر را ملاقات نموده بوى گفت آيا نمى‏بينى معاويه را كه ميگويد همه اموال فقط مال پروردگار است و هرچه باشد از آن آفريدگار است و او ميخواهد نام مسلمانان را از وجوه و زكوات و اموال مردم بردارد و همه را مال خدا بداند آنگاه ابو ذر نزد معاويه آمده گفت براى چه اموال وجوه، طلا و نقره را بنام پروردگار مى‏خوانى و نام مسلمانان را از آنها اسقاط مينمائى؟

    انوار درخشان    ج‏7    532    شرح .....  ص : 513

    در كتاب در منثور بسندى از جابر بن عبد اللّه روايت نموده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله ميفرمود هر ذخيره از نقد طلا و نقره كه حقوق مالى آنها داده نشده باشد در قيامت گداخته شده به پيشانى و رخسار صاحب ذخيره نهاده و بوى گفته ميشود كه اين ذخيره‏اى است كه به بينوايان نداده و از آنها بخل ورزيده‏اى.

    انوار درخشان    ج‏8    55    شرح .....  ص : 39

    در كتاب در منثور بسندى چند از ابو سعيد خدرى كه ميگفت على بن أبي طالب از يمن ظرف طلايى كه در آن خاك طلا بود بنزد رسول اكرم (ص) فرستاد و آنرا تقسيم نمود ميان چهار نفر از مؤلفه اقرع بن حابس حنظلى و علقمة بن علاقة عامرى و عيينة بن بدر فزارى و زيد الخيل طائى آنگاه قريش و انصار گفتند يا رسول اللّه آيا آنرا تقسيم نمودى ميان بزرگان اهل نجد و ما را واگذاردى رسول اكرم (ص) فرمود: بمنظور اينكه قلوب آنها را به سوى دين اسلام جلب نمايم و نيز در كتاب در منثور بسندى چند از يحيى بن ابى كثير كه مى‏گفت المؤلفة قلوبهم از بنى هاشم ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب است و از بنى مخزوم حارث بن هشام و عبد الرحمن بن يربوع و از بنى اسد حكيم بن حزام و از بنى عامر سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزى و از بنى جمع صفوان بن امية و از بنى سهم عدى بن قيس و از ثقيف علاء بن حارثه و از بنى فزاره عيينة بن حصين و از بنى تميم اقرع بن حابس و از بنى نضر مالك بن عوف و از بنى سليم عباس بن مرداس بهر يك از اين چند تن رسول اكرم (ص) يكصد شتر داد جز بعبد الرحمن بن يربوع و حويطب بن عبد العزى كه بهر يك پنجاه شتر داد.

    انوار درخشان    ج‏8    112    (شرح) .....  ص : 97

    كتاب كافى بسندى از عبد اللّه بن سنان روايت نموده كه امام صادق عليه السلام ميفرمود، چون آيه (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ) در ماه رمضان نازل شد، رسول اكرم (ص) امر فرمود: كه منادى فرياد زند كه پروردگار بر شما زكوة را واجب فرمود، همچنانكه نماز را بر همه واجب نمود، از طلا و نقره صدقه بايد داد و از شتر و گاو و گوسفند و از خواربار مانند گندم و جو و خرما و مويز بايد زكوة داد و در ماه رمضان منادى ندا زد و غير اين ساير اموال زكوة ندارند و نيز فرمود كه بايد از آن يك سال بگذرد و ماه رمضان سال آينده، عيد فطر منادى فرياد برآورد، اى مسلمانان زكوة اموال خودتان را بدهيد، تا اينكه نماز شما قبول شود، آنگاه عاملين را فرستاد كه صدقات را جمع‏آورى نمايند.

    انوار درخشان    ج‏9    112    (شرح) .....  ص : 105

    و بمنظور اينكه پس از تفتيش او را تنها مورد اتهام قرار دهند و بمنظور مجازات و كيفر بنى يامين را در مصر تحت نظر قرار دهد و نگذارد بسوى كنعان بازگردد و پيمانه كلمه سقايه گفته شده شايد بلحاظ اينكه ظرف بزرگى بوده كه چهارپايان كاروان از آن آب ميآشاميدند و نيز گفته شده ظرف طلا و قيمتى بوده كه در مقام طلب و جستجوى آن برآمدند.

    انوار درخشان    ج‏10    68    [سوره الإسراء(17): آيات 23 تا 39] .....  ص : 49

    در كتاب كافى بسندى از مسعدة بن صدقه از امام صادق عليه السّلام روايت نموده كه فرمود پروردگار برسول اكرم تعليم نمود چگونه مال بذل كند زيرا نزد او چند وقيّه طلا موجود بود و نميخواست كه شب بسر ببرد و آن طلا نزد او باشد بدين جهت آن طلا را صدقه داد ديگر نزد او مالى باقى نماند.

    انوار درخشان    ج‏10    154    [سوره الإسراء(17): آيات 82 تا 100] .....  ص : 137

    و نيز در صورتى دعوى رسالت تو را تصديق مى‏نمائيم كه گنجى از طلا داشته باشى و يا بآسمان بالا روى و براى اثبات اينكه بآسمان بالا رفته‏اى كتاب بهمراه خود بياورى و ما آنرا قرائت نمائيم.

    انوار درخشان    ج‏10    183    [سوره الإسراء(17): آيات 101 تا 111] .....  ص : 162

    بر اين اساس هر يك از نفوس بشرى تأثير خاصى در اعضاء خود خواهد داشت كه آنها را بسوى مقصد و كسب ذات و ذاتيات خود سوق ميدهد. اين چنين رابطه تدبيرى كه زيد مثلا با جوارح خود دارد هيچ يك از نفوس بشرى اين رابطه تدبر و تخصص را با جوارح زيد نخواهند داشت اين سير صعودى و ارتقاء جوارح بدن هر فردى است كه روح در اعضاء بدن خود تأثيراتى بوديعت مى‏سپارد و از طريق افعال اختيارى خصوصياتى در آنها بجا ميگذارد و بدين وسيله رابطه تدبير خود را با اعضاء بدن خود تحكيم مى‏نمايد و اين رابطه ذاتى روح با بدن و جوارح خود ناگسستنى است و پس از مرگ و قطع رابطه تدبير روح از بدن عنصرى كه سير نزولى بدن است چنانچه بصورت خاك در آيد ذرات و اجزاء خاك نيز همين ذاتيات خود را حفظ خواهد كرد مانند امتياز ذرات فلز طلا و نقره و مس از خاك و ذرات خاك بدن زيد.

    انوار درخشان    ج‏10    186    [سوره الإسراء(17): آيات 101 تا 111] .....  ص : 162

    بدين جهت بدن عنصرى زيد كه بصورت خاك در مى‏آيد در اين سير نزولى صورت حقيقى و جوهرى خود را حفظ مى‏نمايد مانند خاك طلا و نقره بر اين اساس نيز روح علاقه تدبير ذاتى ناگسستنى خود را نسبت باعضاء خود حفظ مى‏نمايد مانند نيروى مغناطيسى پيوسته خاك اعضاء خود را بسوى قطب كه خود در نظام كلى در آن رهسپار است جذب مى‏نمايد و رو بتكامل مى‏گذارد.

    انوار درخشان    ج‏10    196    [سوره الإسراء(17): آيات 101 تا 111] .....  ص : 162

    بهمين قياس تحولات اعضاء و خاك آنها همين رابطه و تخصص ذاتى را با روح خود داشته و از ساير ارواح بشر نيز مباينت و مغايرت خواهند داشت مانند صورت فلزى طلا و نقره كه سبب امتياز هر يك از ديگرى مى‏شود.

    انوار درخشان    ج‏10    201    [سوره الإسراء(17): آيات 101 تا 111] .....  ص : 162

    و از اين نظر است كه ارواح اولياء نسبت ببدن عنصرى خود تأثير دارند و آنها را از تغييرات عالم طبع ايمن ميدارند و بدن آنان پس از سالها صحيح و سالم مى‏مانند و اين از نظر قدرت روح و صفاى بدن است كه تأثير بيشترى روح مؤمن كامل در بدن عنصرى خود مى‏نمايد و ساير ارواح اهل ايمان اين چنين قدرت و تأثير را در بدن خودشان نخواهند داشت و اين از نظر ضعف روح و نيز ضعف بدن و تيره‏گى هر دو است و ابدان اولياء در قبور مانند طلا در خاك است.

    انوار درخشان    ج‏10    206    [سوره الإسراء(17): آيات 101 تا 111] .....  ص : 162

    همچنانكه از خاك آفريده شده است و آنچه درندگان و حيوانات از بدن انسان خورده‏اند همه در خاك محفوظ است نزد پروردگار كه از علم و احاطه او هرگز چيزى پنهان و خارج نخواهد بود و نيز بر عدد و شماره همه آفريده‏ها و بر وزن و ارزش آنها احاطه دارد و خاك بدن اهل ايمان مانند طلا در خاك است و هنگام كه قيامت فرا ميرسد باران تند زمين را فرا ميگيرد زمين رو برشد مى‏گذارد و خاك بدن اهل ايمان مانند طلا كه با آب شسته شود صفاء مى‏يابد و خاك بدن هر يك از افراد بشر بقالب و مانند بدن و اعضاء و جوارح سابق خود در آمده باذن پروردگار بسوى روح خود جلب شده منتقل مى‏شود و هيئت جوارح و بدن آنها نيز باذن پروردگار مانند هيئت سابق آنها بوده و روح در آن بدن وارد مى‏شود و چنانچه انجام يافت هرگز چيزى را از خود انكار و يا فراموش ننموده است.

    انوار درخشان    ج‏10    215    [سوره الإسراء(17): آيات 101 تا 111] .....  ص : 162

    روح علاقه تدبير طبيعى خود را خواه ناخواه از بدن و جوارح قطع مى‏نمايد روح كه چه طريقه سعادت پيموده و يا طريقه شقاوت ملحق بنفوس كليه الهيه گشته و روح شقى تحت نظر و حيطه نفوس كليه و فرشتگان غلاظ و شداد كه مظاهر نقمت و غضب كبريائى هستند در ميآيند و ارواح اهل ايمان نيز بنفوس قدسيه و كليه مربيه ملحق شده و بآن عالم قدس و نظام كلى خواهند رجوع نمود بدن عنصرى نيز همه شؤن حياتى خود را از دست داده محكوم نظام طبع و تحولات آن خواهد گشت ولى در اثر رابطه ذاتى و ناگسستنى از طريق افعال اختيارى كه بشركت روح و جوارح هر يك بهدفهاى مشترك خود رسيده و هر يك نيز سهم خود را از ذات و ذاتيات يافته‏اند در نظام كلى ديگرى شروع بحركت متناسب با اين نظام مى‏نمايد روح بتكامل خود در پرتو نفوس كليه الهيه مربيه خود در نظام كلى و هم چنين خاك بدن عنصرى در پرتو جاذبيت روح در نظام كلى بسير و استكمال خود ادامه خواهند داد مانند ماده خاك كه در اثر عوامل نظام جهان بصورت طلا و نقره و مس در ميآيد.


  • طلا در انوار درخشان 2
    انوار درخشان    ج‏10    221    [سوره الإسراء(17): آيات 101 تا 111] .....  ص : 162

    سنخ ديگر رابطه و تدبير ذاتى و ناگسستنى است كه روح در بدن عنصرى آثار و نشانه‏هائى بجا ميگذارد و در اثر مداومت بعمل ملكه و كمالى براى خود پديد ميآورد مثلا واعظ و خطيب ملكه و قدرتى در روح و سرعت تفكر و سخنورى ايجاد مى‏نمايد همچنين صاحب هر حرفه و صنعت و كمالى قدرت بخصوص روح كسب مينمايد و در اعضاء ظاهر خود ايجاد مينمايد و مؤمن كامل در بيدارى شب و خويشتن‏دارى از گناهان و در برابر خواسته و تمايلات خود نيرواى در روان و در بدن ايجاد مى‏نمايد مانند آنكه كيميا و طلا هستند اينگونه رابطه ذاتى از جمله لوازم تشخص و حد وجودى روح و بدن بشمار ميآيد يعنى كمال ذاتى و لازم تشخص روح به همان تشخص است و حد وجودى بدن نيز همان تشخص است اينگونه رابطه و علاقه ذاتى اصالت دارد و انفكاك‏پذير نخواهد بود.

    انوار درخشان    ج‏10    226    [سوره الإسراء(17): آيات 101 تا 111] .....  ص : 162

    بدن عنصرى از نظر ماديت و جسمانيت آن همه اجزاء و ذرات آن از يكديگر مغاير و مباين است چنانچه جسمى مانند طلا و يا آهن گداخته شود و هيئت آن تغيير يابد بار ديگر بهمان قالب ريخته شود مثل و مانند آن خواهد بود ولى روح و نيروى عاقله آغاز كه بجنين دميده ميشود در كمون آن قوا و نيروهاى علمى و عملى زياده بر تصور نهفته است و بتدريج در اثر بكار بردن نيروى شنوائى و بينائى و ساير اعضاء و جوارح پاره‏اى از آنها را بعرصه ظهور ميتواند درآورد و بصورت فعليت درآيد و چنانچه هر كمالى را بدست آورد عين همان روح است كه بمرتبه كمال نائل آمده است بر اين اساس هر فعل اختيارى حركت ذاتى و روانى است و ظهور آنچه در كمون نهفته داشته است.

    انوار درخشان    ج‏10    276    [سوره الكهف(18): آيات 27 تا 31] .....  ص : 270

    و نيز آراسته بزينتها از طلا در دست دارند و لباسهاى فاخر سبز نازك و ضخيم در بر دارند در حاليكه باريكه امن و امان تكيه زده چه پاداش و نعمت گوارا است كه منزل آنان جوار رحمت و همنشين نيكان خواهند بود.

    انوار درخشان    ج‏10    326    [سوره الكهف(18): آيات 60 تا 82] .....  ص : 310

    در تفسير قمى از امام صادق (ع) روايت نموده فرمود گنج دو كودك عبارت بود از لوح و صفحه‏اى از طلا در آن نوشته بود بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ 1- 4 لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه عجب دارم از كسيكه مى‏داند مى‏ميرد و مرگ حق است چگونه خشنود است عجب دارم از كسيكه ايمان دارد بقدر و به تقدير چگونه محزون خواهد شد عجب دارم از كسى كه بخاطر توجه دارد بآتش دوزخ چگونه مى‏خندد عجب دارم از كسى كه تحولات زندگى را پى در پى مى‏بيند چگونه بزندگى در دنيا اطمينان مى‏يابد.

    انوار درخشان    ج‏10    424    [سوره مريم(19): آيات 81 تا 96] .....  ص : 414

    در كتاب در منثور از ابن مردويه از امير مؤمنان على عليه السّلام روايت نموده كه رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله در باره آيه فرمود بخدا سوگند متقيان با گامهاى خود محشور نمى‏شوند و سوق و رانده نمى‏شوند بلكه با شترهاى بهشتى بمحشر خواهند وارد شد كه خلايق مانند آنها را نديده رحل آنها از طلا و زبر جداست بر آنها مى‏نشينند تا اينكه بدرب بهشت وارد شده آنرا بكوبند.

    انوار درخشان    ج‏10    500    [سوره طه(20): آيات 80 تا 98] .....  ص : 491

    زمينه مساعدى فراهم شد كه سامرى را ترغيب نمود كه از بنى اسرائيل هر چه طلا و آلات زينت بهمراه دارند بگيرد و مجسمه گوساله‏اى ساخت.

    انوار درخشان    ج‏10    501    [سوره طه(20): آيات 80 تا 98] .....  ص : 491

    جمله تفريع در نتيجه گداختن طلا و آلات زينت كه سامرى از بنى اسرائيل گرفته با خاك اثر گامهاى اسب جبرئيل كه بهمراه داشته مجسمه‏اى بهيئت گوساله ساخت و از نظر مهارت سامرى در امر ريختگى طورى آنرا ريخته و ساخته كه در اثر دميدن بآن از منافذ گوساله صدا شنيده ميشد بديهى است گوساله از طلا و آلات ساخته شده نيروى حس و حركت نداشته همچنانكه آيه از آن تعبير بجسد نموده يعنى جثه‏اى كه بهيئت مردار بى‏جان است.

    انوار درخشان    ج‏10    504    [سوره طه(20): آيات 80 تا 98] .....  ص : 491

    سامرى گفت چون من واقعه‏اى را بعيان ديدم و هيچ يك از همرهان ما از بنى اسرائيل بدان توجه ننموده‏اند و آن برداشتن اندكى از خاك زير گام ستور جبرئيل است بشرحى كه اشاره شد و آن خاك را بهمراه خود داشتم پس از تربيت و ساختن مجسمه گوساله از طلا و زيور كه نزد بنى اسرائيل بود خاك را در درون گوساله افكندم اين حيله و نيرنگى بود كه بكار بردم ضلالت و گمرهى روانى مرا واداشت اين عمل را انجام دادم.

    انوار درخشان    ج‏10    505    [سوره طه(20): آيات 80 تا 98] .....  ص : 491

    موسى كليم عليه السّلام نفرين ديگرى در باره سامرى فرمود به اين كه پيوسته بدين طريقه ضلالت و گمرهى مداومت نمائى و نيز سوگند ياد فرمود كه ما آنرا كه تو پرستش مينمائى بآتش خواهيم كشيد و نيز اجزاء و ذرات آنرا در دريا پراكنده مينمائيم و نظر به اين كه مجسمه گوساله چنانچه از طلا و آلات زيور ساخته شده باشد سوزانيدن و پراكندن آن در دريا تناسب ندارد بدين نظر بعض احتمال داده‏اند كه مراد از جمله لنحرقنه آن باشد كه مجسمه با آهن خورد شده اجزاء و ذرات آن بدريا ريخته و پراكنده شود.

    انوار درخشان    ج‏11    151    شرح .....  ص : 145

    ساكنان بهشت جوار رحمت با دست بند از طلا و مرواريد خود را زينت ميدهند و لباس آنان از جنس حرير نازك خواهد بود بديهى است حكم اهل ايمان ضد و مخالف با حكم اهل دوزخ و كفر خواهد بود لباس و پيراهن اهل دوزخ آتشين و با پتك‏هاى آهنين پيوسته بر بدن آنان كوبيده و مايع گداخته نيز بر آنان ريخته ميشود.

    انوار درخشان    ج‏11    359    شرح .....  ص : 356

    هم‏چنين زينت و مواضع زينت خود را پنهان نمايند از مردم اجنبى جز آنچه كه ظاهر و آشكار است و مراد از زينت مواضع زينت است نه طلا و آلات زيور و زينت كه مورد حرمت نخواهد بود و مراد از ظاهر رخسار و دو دست و پا است.

    انوار درخشان    ج‏11    451    شرح .....  ص : 438

    و نيز قصرها و ساختمانها از طلا و نقره دسترس تو گذارد كه بى‏نياز گردى از اينكه ببازار رفته نيازهاى خود را مانند ما از بازار تأمين نمائى باين وسيله فضيلت تو را بر خود تصديق نمائيم چنانچه رسالت خود را مى‏پندارى. رسول صلى اللّه عليه و آله فرمود من هرگز از آفريدگار اين چنين درخواستهاى بيهوده نخواهم نمود پروردگار نيز باين منظور مرا اعزام نفرموده است بلكه مرا بسمت بشير و نذير اعزام فرمود كه مردم را بخداپرستى دعوت نموده و بشارت و مژده دهم و از شرك و كفر باز دارم و تهديد بعقوبت نمايم.

    انوار درخشان    ج‏12    216    [سوره القصص(28): آيات 22 تا 28] .....  ص : 208

    موسى (ع) گفت معاذ اللّه شعيب (ع) فرمود براى چه امتناع مى‏نمائى از غذا خوردن مگر كه گرسنه نيستى موسى عرض نمود بلى ولى بيم آن دارم كه غذا بعوض كار نيك باشد كه انجام داده‏ام و ما اهل بيتى هستيم كه هرگز عمل نيك اخروى را ببهاء دنيوى نخواهيم فروخت گرچه برابر آن طلا باشد كه دنيا را فرا بگيرد.

    انوار درخشان    ج‏13    320    شرح .....  ص : 308

    اجر و پاداش اهل ايمان پيروان مكتب قرآن سكونت در بهشت است كه بطور خلود بوده و زينت آنان دستواره از طلا و لؤلؤ و از لباس حرير است.

    انوار درخشان    ج‏13    419    شرح .....  ص : 405

    آنچه از سباع و جانوران كه از آن بدن خورده‏اند همه آنها بصورت خاك محفوظ هستند در حيطه علمى و شهودى آفريدگارى كه ذره‏اى در ظلمات و تاريكى هاى اعماق زمين بر او پنهان نخواهد بود و بر عدد و امتيازات هر يك از آفريده‏ها احاطه و قيوميت دارد و بر اوصاف آنها آگاه است و نيز خاك اعضاء نيكان مانند طلا در خاك امتياز ذاتى دارد و هرگز مورد خلط و اشتباه نخواهد بود.

    انوار درخشان    ج‏13    420    شرح .....  ص : 405

    و هنگام كه صحنه قيامت بايد گسترده شود باران زمين را فرا ميگيرد و رو برشد ميگذارد و سپس بهم ميخورند مانند كره آنگاه خاك هر يك از ابدان بشر مانند طلا از خاك جدا شده امتياز مى‏يابد در نتيجه خاك هر يك از ابدان افراد بشر از اقطار گرد هم آمده و هر يك از اعضاء و جوارح بقالب نهاده ميشوند و بصورت و هيئت اعضاء سابق در ميآيند و روح نيز بهمان بدن خود انتقال مى‏يابد و بهمان صورت اعضاء جوارح در ميآيد و روح هر يك از افراد بشر نيز به بدن و جوارح خود كه بصورت بدن سابق باشد در آمده و آنرا تدبير خواهد نمود.

    انوار درخشان    ج‏14    423    شرح .....  ص : 417

    ولى در اثر رابطه ذاتى و ناگسستنى از طريق افعال اختيارى كه بشركت روح و جوارح هر يك بهدفهاى مشترك خود رسيده و هر يك نيز سهم خود را از ذات و ذاتيات و ملكات يافته‏اند در نظام كلى ديگرى شروع بحركت متناسب با همان نظام مى‏نمايد روح بتكامل خود در پرتو نفوس كليه الهيه مربيه در نظام كلى و هم چنين خاك بدن عنصرى در پرتو جاذبيت روح در نظام كلى به سير و استكمال خود ادامه ميدهد مانند ماده خاك و عناصر آن كه در اثر عوامل طبيعى بصورت طلا و نقره و آهن در ميآيد.

    انوار درخشان    ج‏15    137    (شرح) .....  ص : 135

    از جمله سخنان هتك آميز فرعون در باره موسى كليم عليه السلام ميگفت چنانچه مقام و شخصيتى در انظار مردم قبط ميداشت بايد وسايل عظمت و ثروت در برداشته باشد بطلاها خود را مزين نمايد و طوق طلا پيوسته بهمراه داشته و فرشتگان با او كمك و يارى نمايند و دعوى رسالت او را گواهى دهند.

    انوار درخشان    ج‏15    264    (شرح) .....  ص : 257

    در تفسير مجمع در مورد آيه اذهبتم طيباتكم فى حياتكم نقل شده در حديث است كه عمر بن خطاب گفت وارد شدم بر رسول صلى اللّه عليه و آله در مشربه‏ام ابراهيم در حالى كه او خوابيده بود بر فرش كه بدن او نيز بر روى زمين بود و در زير سر او متكا بود كه از ليف خرما است بر او سلام گفته عرض نمودند يا رسول اللّه تو رسول خدا و صفوة خلق هستى بدين روش زندگى مينمائى در حالى كه كسرى و قيصر پادشاهان بر تخت و سرير طلا و فرش حرير و ديباج مى‏نشينند رسول صلى اللّه عليه و آله فرمود آنان در دنيا بطيبات و لذتها رسيده و استفاده مينمايد و انقطاع پذير است لذتهاى آنان ولى لذتهاى ما در عالم قيامت خواهد بود.

    انوار درخشان    ج‏15    421    (شرح) .....  ص : 418

    ميتوان در باره امتياز خاك اعضاء بدن انسان از ساير ذرات خاك گفت مانند امتياز طلا و نقره و مس از خاك ديگر است از نظر اينكه هر يك محكوم بتحولاتى مخصوص بوده كه سبب امتياز و تكامل آنها گشته بهمين قياس امتياز ذرات خاك بدن هر فردى از بشر يا ساير افراد همان امتياز طلا را از نقره و از مس خواهند داشت خلاصه امتياز ارواح بشر از يكديگر كه در همه عوالم محفوظ است و بخصوص در جهان تكليف و آزمايش كه هر لحظه در اثر حركات ارادى و افعال اختيارى سير و جوهر وجودى خود را بدست ميآورد و سبب امتياز بيشترى مى‏شود از نظر اينكه از قوه و ابهام بصورت فعليت در ميايد و مغايرت و حد وجودى و امتياز هر يك از ارواح بشر در جهان بيشتر خواهد شد.

    انوار درخشان    ج‏15    454    (شرح) .....  ص : 452

     

    انوار درخشان    ج‏15    454    (شرح) .....  ص : 452

    هم‏چنين آيه (وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها) ناظر بهنگام خروج بدنهاى افراد بشر از صالح و طالح و مؤمن و كافر است از درون قبرها بخارج و تعبير به ثقل نموده از نظر اينكه خاك بدنهاى اولياء و اهل ايمان ثقل و ارزشمند است مانند طلا و سيم و زر كه درون خاك پنهان باشند.

    انوار درخشان    ج‏16    102    شرح .....  ص : 94

    در كتاب در منثور بسندى از ابى موسى از رسول صلّى اللّه عليه و آله روايت نموده در باره آيه (وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ) و آيه (وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ) فرمود دو بهشت كه از طلا است اختصاص بمقربان دارد و دو بهشت كه از ورق است اختصاص باهل ايمان دارد.

    انوار درخشان    ج‏16    172    شرح .....  ص : 167

    هم‏چنانكه روايت رسيده كه رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود چنانچه هر يك از مسلمانان بقدر كوه احد طلا براى هزينه جنگ بذل نمايد هرگز بقدر ثواب يك مد و نصف مد كه جنگجويان در جنگ احد بذل نموده‏اند نخواهد بود.

    انوار درخشان    ج‏16    180    شرح .....  ص : 167

    در كتاب در منثور بسندى از أبو سعيد خدرى روايت نموده گفت با حضور رسول صلّى اللّه عليه و آله از مدينه خارج و متوجه جنگ حديبيه شديم هنگامى كه بعسفان رسيديم رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود اميد است گروهى بما ملحق شوند كه اعمال شما را كوچك شمرند عرض نمودم چه اقوامى هستند آيا از قريش است فرمود بلكه از اهل يمن كه قلوب آنان رقيق‏تر. راوى عرض نمود آيا آنان بهمراه ما هستند فرمود چنانچه يكى از آنان بقدر كوه طلا در اختيار داشته و انفاق نمايند بقدر يك مد كه شما و به نصف آن اجر نخواهد داشت و اين تفاوت ميان ما و مردم است آيه (لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ) را قرائت فرمود.

    انوار درخشان    ج‏17    105    شرح .....  ص : 94

    با توجه به اين كه گرچه بهيئت خاك خواهد در آمد ولى سيرت آن از ذخائر ارضى بشمار ميآيد و خاك بدن اولياء و اخيار و اهل ايمان مانند طلا و سيم و زر در اعماق زمين پنهان شده ولى بحركت معنوى خود در اثر جاذبه روح قدس او بسير و تكامل خود در پرتو روح ادامه خواهد داشت.

    انوار درخشان    ج‏17    192    شرح .....  ص : 174

    و گفته شده است كه قنطار بمعناى پوست گاو كه مملو از طلا باشد ثروت او بوده است.

    انوار درخشان    ج‏17    255    شرح .....  ص : 242

    و بزينتهاى گوناگون از طلا لباس و خود آنان زينت شده است.

    انوار درخشان    ج‏18    214    (شرح) .....  ص : 209

    روايت شده ابو جهل بن هشام گفت برسول صلّى اللّه عليه و آله آيا گمان كنى هر كه بى‏نياز باشد طغيان نمايد براى ما قرار بده كوههاى مكه را از طلا و زر و سيم ما از آن گرفته دين ديرين خود را ترك خواهيم گفت و از دين و آئين تو پيروى خواهيم نمود.

    انوار درخشان    ج‏18    295    شرح .....  ص : 293

    ابرهه پادشاه در كشور يمن تمثال كعبه‏اى را بنا گذارد و در آن دربها از طلا و زينت قرار داد و اهل يمن را اجبار مى‏نمود كه بمنظور زيارت مانند شهر مكه و كعبه آن بنا را زيارت نمايند و مردم را از توجه به شهر مكه و زيارت خانه كعبه منصرف نمايد و از عظمت آن بدين وسيله بكاهد.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏1    173    [سورة البقرة(2): آية 191] .....  ص : 172

     «فتنه» به معنى قرار دادن طلا در آتش، براى ظاهر شدن ميزان خوبى آن از بدى است.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏1    267    [سورة آل‏عمران(3): آية 14] .....  ص : 267

     (آيه 14)- در آيات گذشته سخن از كسانى بود كه تكيه بر اموال و فرزندانشان در زندگى دنيا داشتند و به آن مغرور شدند و خود را از خدا بى‏نياز دانستند، اين آيه در حقيقت تكميلى است بر آن سخن، مى‏فرمايد: «امور مورد علاقه، از جمله زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهار پايان و زراعت و كشاورزى در نظر مردم جلوه داده شده است» تا به وسيله آن آزمايش شوند (زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ).


  • طلا در برگزيده تفسير نمونه
    برگزيده تفسير نمونه    ج‏1    297    شأن نزول: .....  ص : 297

    اين آيه در باره دو نفر از يهود نازل گرديده كه يكى امين و درستكار و ديگرى خائن و پست بود نفر اول «عبد اللّه بن سلام» بود كه مرد ثروتمندى 1200 اوقيّه طلا نزد او به امانت گذارد، عبد اللّه همه آن را به موقع به صاحبش رد كرد و به واسطه امانت‏دارى خداوند او را در آيه مورد بحث مى‏ستايد.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏1    306    [سورة آل‏عمران(3): آية 91] .....  ص : 306

     (آيه 91)- در اين آيه به دنبال اشاره‏اى كه در آيه قبل به توبه‏هاى بيهوده شد سخن از كفّاره بيهوده مى‏گويد، مى‏فرمايد: «كسانى كه كافر شدند و در حال كفر از دنيا رفتند اگر تمام روى زمين پر از طلا باشد و آن را به عنوان «فديه» (و كفاره اعمال زشت خويش) بپردازند هرگز از آنها پذيرفته نخواهد شد» (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدى‏ بِهِ).

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏1    306    [سورة آل‏عمران(3): آية 91] .....  ص : 306

    روشن است كفر تمام اعمال نيك انسان را بر باد مى‏دهد و اگر تمام روى زمين پر از طلا باشد و در راه خدا انفاق كنند پذيرفته نخواهد شد و صد البته اگر چنين چيزى در قيامت در اختيار آنها باشد و بدهند پذيرفته نيست.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏1    597    [سورة الأنعام(6): آية 50] .....  ص : 597

    نخست اين كه آنها به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيشنهاد معجزات عجيب و غريبى مى‏كردند، و هر يك به ميل خود پيشنهادى داشتند، حتى به مشاهده معجزات مورد درخواست ديگران نيز قانع نبودند گاهى خانه‏هايى از طلا، و گاهى نزول فرشتگان، و زمانى تبديل سرزمين خشك و سوزان مكّه به يك باغستان پر آب و ميوه! گويا آنها با اين تقاضاهاى عجيب و غريب يك نوع مقام الوهيت و مالكيت زمين و آسمان براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله انتظار داشتند.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏1    635    شأن نزول: .....  ص : 635

    نقل كرده‏اند كه: عده‏اى از قريش خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيدند و گفتند: تو براى موسى و عيسى، خارق عادات و معجزات مهمى نقل مى‏كنى، و همچنين در باره انبياى ديگر، تو نيز امثال اين كارها را براى ما انجام ده تا ما ايمان آوريم، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: مايليد براى شما چه كار كنم؟ گفتند: از خدا بخواه كوه صفا را تبديل به طلا كند، و بعضى از مردگان پيشين ما زنده شوند و از آنها در باره حقانيت دعوت تو سؤال كنيم، و نيز فرشتگان را به ما نشان بده كه در باره تو گواهى دهند، و يا خداوند و فرشتگان را دسته جمعى با خود بياور!.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏2    199    [سورة التوبة(9): آية 34] .....  ص : 198

    سپس قرآن به تناسب بحث دنياپرستى پيشوايان يهود و نصارى به ذكر يك قانون كلى در مورد ثروت اندوزان پرداخته، مى‏گويد: «و كسانى كه طلا و نقره را جمع‏آورى و گنجينه و پنهان مى‏كنند و در راه خدا انفاق نمى‏نمايند آنها را به عذاب دردناكى بشارت ده» (وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ).

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏2    329    شأن نزول: .....  ص : 329

    نخست اين كه گروهى از رؤساى كفار مكّه نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمدند و گفتند: اگر راست مى‏گويى كه پيامبر خدا هستى كوههاى مكه را براى ما طلا كن! و يا فرشتگانى را بياور كه نبوت تو را تصديق كنند! اين آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏2    669    [سورة الإسراء(17): آية 93] .....  ص : 669

     (آيه 93)- پنجم: «يا براى تو خانه‏اى پرنقش و نگار از طلا باشد» (أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ).

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏3    40    [سورة الكهف(18): آية 31] .....  ص : 40

     «آنها در آنجا با دستبندهايى از طلا آراسته‏اند» (يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ).

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏3    208    [سورة الحج(22): آية 23] .....  ص : 208

    سپس به زينت و لباس آنها پرداخته، مى‏گويد: «آنها با دستبندهايى از طلا و مرواريد زينت مى‏يابند و لباسشان در آنجا از حرير است» (يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ).

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏3    587    [سورة الأحزاب(33): آية 4] .....  ص : 586

     «دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى‏گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يكى دوست بدارد و با ديگرى دشمن، دوستان ما در دوستى ما خالصند همان‏گونه كه طلا در كوره خالص مى‏شود هر كس مى‏خواهد اين حقيقت را بداند، قلب خود را آزمايش كند اگر چيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم».

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏4    73    [سورة فاطر(35): آية 33] .....  ص : 73

    سپس به سه بخش از نعمتهاى بهشتى كه بعضى جنبه مادى دارد و ظاهرى، و بعضى جنبه معنوى و باطنى، و قسمتى نيز ناظر به نفى و طرد هر گونه مانع و مزاحم است اشاره كرده، مى‏گويد: «اين پيشگامان در خيرات در آن بهشت جاويدان به دستبندهايى از طلا و مرواريد آراسته‏اند و لباسشان در آنجا حرير است»! (يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ).

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏4    358    محتواى سوره: .....  ص : 357

    بخش هفتم: از مواعظ و اندرزهاى مؤثر و پربار براى تكميل كردن بخشهاى ديگر سخن مى‏گويد. نام سوره از آيه 35 گرفته شده كه از ارزشهاى مادى و «زخرف» (طلا و مانند آن) سخن مى‏گويد.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏4    374    [سورة الزخرف(43): آية 51] .....  ص : 374

     (آيه 51)- اگر پيامبر است چرا دستبند طلا ندارد؟

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏4    375    [سورة الزخرف(43): آية 53] .....  ص : 375

     (آيه 53)- سپس فرعون به دو بهانه ديگر متشبث شده گفت: «پس چرا دستبندهائى از طلا به او داده نشده؟ يا اين كه چرا فرشتگان همراه او نيامده‏اند» تا گفتار او را تصديق كنند؟! (فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ).

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏4    375    [سورة الزخرف(43): آية 53] .....  ص : 375

    مى‏گويند فرعونيان عقيده داشتند كه رؤسا بايد با دستبند و گردن بند طلا خود را زينت كنند.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏5    66    [سورة الرحمن(55): آية 62] .....  ص : 65

     «دو بهشت كه بناى آنها و هر چه در آنهاست از نقره است، و دو بهشت است كه بناى آنها و هر چه در آنهاست از طلاست». تعبير به طلا و نقره ممكن است اشاره به تفاوت ارزش مواهب آنها باشد.

    برگزيده تفسير نمونه    ج‏5    66    [سورة الرحمن(55): آية 62] .....  ص : 65

    لذا در حديث ديگرى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده است: «دو بهشت از طلا است براى مقربان، و دو بهشت از نقره براى اصحاب اليمين».


  • طلا در بيان درمسائل قرآن
    بيان درمسائل قرآن         63    تناسب در اعجاز .....  ص : 61

    اين تقدير و تشويق به جايى رسيده بود كه از ميان بهترين اشعار و قصايد آن روز «هفت قصيده» را انتخاب نمودند و با آب طلا نوشته، به ديوار كعبه آويختند كه به «معلقات سبعه» معروف گرديد و از آن تاريخ هر شعر زيبا را به آن قصايد هفت گانه تشبيه نموده، آن را شعر طلايى مى‏ناميدند.

    بيان درمسائل قرآن         162    3 - و اما آيات نزول عذاب در موقع تكذيب معجزات درخواستى .....  ص : 161

    2- از ابن عباس نقل شده است: كه اهل مكه از رسول خدا (ص) درخواست نمودند كه كوه «صفا» را براى آنان طلا كند و كوه‏هاى اطراف مكه را از ميان بردارد تا هموار گردد و آنان بتوانند، در جايگاه كوه‏ها كشاورزى كنند. در اين موقع، وحى آسمانى بر پيامبر فرود آمد كه اگر بخواهى درخواست آنان را به تأخير مى‏اندازم تا شايد كه افراد با ايمانى از ميان‏شان برخيزد و اگر بخواهى درخواست آنان را اجابت مى‏كنم، ولى اگر انكار ورزند به مانند پيشينيان هلاكشان خواهم نمود.

    بيان درمسائل قرآن         163    بررسى دومين آيه نفى اعجاز .....  ص : 163

    وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً. أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً. أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا. أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى‏ فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا و گفتند: ما هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم مگر اين كه چشمه‏اى از اين سرزمين جارى سازى يا باغى از نخل و انگور در اختيار تو باشد كه نهرها در لابه‏لاى آن به جريان اندازى يا قطعات (سنگ‏هاى) آسمان را آن چنان كه مى‏پندارى بر سر ما فرود آرى يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما آرى يا خانه‏اى پر از طلا داشته باشى يا به آسمان روى و تنها با آسمان رفتنت هم ايمان نمى‏آوريم مگر نامه‏اى براى ما از آسمان بياورى كه آن را بخوانيم. بگو منزه است پروردگار من! [از اين سخنان ناروا] مگر من چيزى هستم جز بشرى فرستاده خدا؟! مى‏گويند: از اين آيات روى هم رفته چنين استفاده مى‏شود كه مشركان از رسول خدا (ص) معجزه‏هايى درخواست نمودند ولى او از آوردن آن‏ها امتناع ورزيد و از انجام چنين عملى اظهار عجز و ناتوانى نمود و گفت كه من بشرى بيش نيستم:

    بيان درمسائل قرآن         166    بررسى دومين آيه نفى اعجاز .....  ص : 163

    3- داشتن خانه‏اى از طلا.

    بيان درمسائل قرآن         167    بررسى دومين آيه نفى اعجاز .....  ص : 163

    شاهد ديگر بر گفتار ما اين است كه آن‏ها خواسته خود را مقيد مى‏ساختند كه بايد پيامبر فقط داراى باغ و خانه طلايى باشد و معجزات ديگر را قبول نمى‏كردند و اگر هدف آنان اين بود كه اين امور به صورت اعجاز و به طور غير طبيعى انجام گيرد و شاهد بر نبوت وى گردد، در اين صورت اين شرط بندى‏ها و سخت‏گيرى‏ها و شرايط دور و دراز مفهومى نداشت زيرا ايجاد يك حبه انگور و يا يك مثقال طلا در معجزه بودن كفايت مى‏كند و همان امر غير طبيعى مى‏تواند دليلى بر صدق نبوت باشد و نيازى به ايجاد باغ و خانه طلايى نبود.

    بيان درمسائل قرآن         662    (6) مجادله قريش با رسول خدا(ص) .....  ص : 660

    عبد اللّه گفتارش را بدين گونه ادامه داد: اگر همه اين كارها را انجام دهى، باز ما به تو ايمان نمى‏آوريم مگر اين كه خدا و فرشتگان را براى ما بياورى و در برابر ما قرار دهى تا آن‏ها را از نزديك ببينيم و قبول‏شان كنيم و يا خانه‏اى از طلا براى خود به وجود بياورى و براى ما نيز از آن بخشش كنى و ما را غنى و بى‏نياز سازى تا شايد طغيان كنيم و تنها با پرواز كردنت به آسمان‏ها نيز به تو ايمان نمى‏آوريم مگر اين كه نامه‏اى از سوى خدا براى ما بدين مضمون نازل كنى كه: «اين نامه‏اى است، از خداوند به سوى عبد اللّه بن ابى مخزوم و يارانش تا به محمد بن عبد اللّه ايمان بياورند، چون كه او پيامبر من است و گفتار وى را تصديق كنند زيرا گفتار وى سخن و گفتار من است.»

    بيان درمسائل قرآن         665    (6) مجادله قريش با رسول خدا(ص) .....  ص : 660

    اما درخواست تو اى عبد اللّه! كه مى‏گويى: «از زمين چشمه‏هايى جارى ساز يا تو بايد باغ، بستان و نهرهاى آب داشته باشى»، اين درخواست‏هاى تو از جهل و نادانيت سر چشمه مى‏گيرد. تو از راز معجزات خدا بى‏خبر و نا آگاهى. اگر اين كارها را انجام دهم و هر آن چه را كه گفتى داشته باشم، آيا به گمان تو پيامبر خواهم بود؟! اين درخواست‏هاى تو به مانند آن است كه بگويى اگر برخيزى و راه بروى نبوت تو را مى‏پذيرم!! آيا تو و يارانت باغ‏ها و بستان‏هايى در طائف نداريد و در آن باغ و بستان‏ها نهرها جارى نيست؟ آيا شما با داشتن آن‏ها پيامبر شده‏ايد تا من نيز با داشتن باغ و بستان پيامبر باشم؟! و اما درخواست تو كه مى‏گويى: «آسمان را قطعه قطعه كن، بر سر ما فرود آر!» آيا در اين صورت مرگ و هلاكت شما قطعى نخواهد بود؟ شما با اين درخواست‏هايتان مى‏خواهيد پيامبر خدا شما را نابود كند ولى او مهربان‏تر از آن است كه شما مى‏پنداريد. او شما را نابود و هلاك نمى‏سازد بلكه براى هدايت شما دلايلى از سوى خدا برايتان نشان مى‏دهد ولى به اين حقيقت توجه داشته باشيد كه حجج و دلايل پروردگار به دلخواه بندگانش نيست كه هر چه را بخواهند آن را انجام دهد، زيرا شايد انسان در اين مورد صلاح و فساد خويش را تشخيص ندهد و آن چه را كه صلاحش در آن نيست، درخواست كند. اى عبد اللّه! آيا تو تا حال ديده‏اى كه دكترى به دلخواه بيمار براى وى دارو تجويز كند و يا ديده‏اى كه قاضى به دلخواه طرف دعوا از مدعى و شاكى دليل بخواهد؟! اما درخواست تو كه مى‏گويى: «خدا و فرشتگان او را براى ما بياور تا آنان را ببينيم و شهادتشان را بر نبوت تو حضورا بشنويم» با اين سخن چيزى را درخواست مى‏كنى كه از دايره امكان بيرون است، زيرا بديهى است كه خداوند مانند انسان نيست كه بيايد، برود، حركت كند، در برابر چيزى قرار گيرد و ديده شود، پس شما اين امر محال را كه شدنى نيست، درخواست مى‏كنيد؟! اما درخواست تو اى عبد اللّه! كه مى‏گويى: «يا خانه‏اى از طلا داشته باشى». اين كه دليل نبوت نمى‏تواند باشد. آيا تو شنيده‏اى كه پادشاهان مصر خانه‏هايى از طلا دارند؟

    بيان درمسائل قرآن         665    (6) مجادله قريش با رسول خدا(ص) .....  ص : 660

    رسول اللّه: پس داشتن خانه‏اى از طلا، محمد را نيز نمى‏تواند به مقام پيامبرى برساند. محمد نمى‏خواهد از جهل تو سوء استفاده كند، با طلا و خانه طلايى نبوت خود را اثبات كند.

    پرتوى از قرآن    ج‏1    156    شرح لغات .....  ص : 151

     «وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ». اين داستان ميرساند كه معجزات و خوارق براى رام كردن مردمى است كه از عقل و انديشه درست بهره وافى ندارند و برهان و دليل در نفوس جامد آنان راه ندارد، پيروى و ايمانى كه از راه ديدن معجزات و محكوميت حواس باشد نه ارزش واقعى دارد و نه پايدار است، ارزش آن همين قدر است كه مانع نفوس ناقابل را از سر راه بردارد تا اصول عقلى بنفوس مستعد رسد. معجزات پى در پى موسى عليه السلام دليل بر انحطاط عقلى و جمود فكرى يهود بود كه جز از اين راه رام نمى‏شدند، همان مردمى كه براى كوفتن دشمن دستى از آستين بيرون نياوردند و با عقل و انديشه مستقل عزت توحيد را در نيافتند و با پاى خود از محيط ذلت و شرك بيرون نيامدند و از قدرت معجزات پيروى نمودند و از چنگ دشمن دست بسته و غرق شده رهايى يافتند و از درياى هموار و شكافته شده و با كشش قدرت موسوى درگذشتند، همين كه با زندگى سخت و پر از عزت بيابان روبرو گرديدند بر پيشواى خود بشوريدند و آرزوى جيره خوارى فرعونيان و آبگوشت همراه با تازيانه مأمورين مصر را نمودند «چنان كه در تورات تصريح شده- و همين كه پيشوا براى چند روزى غايب گرديد گوساله طلايى از نفوس گاو خو و طلا جو و از ميان اجتماعشان سر بيرون آورد.»

     


  • طلا در ترجمه اسباب نزول
    ترجمه اسباب نزول         76    [سوره آل‏عمران(3): آيه 190] .....  ص : 75

    إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... (آيه 190). ابو اسحاق مقرى با اسناد از ابن عباس روايت مى‏كند كه قريش نزد يهود رفته پرسيدند موسى معجزه‏اى براى شما آورد؟ گفتند: عصا و يد بيضا. و نزد مسيحيان رفته پرسيدند عيسى چه كار مى‏كرد؟ گفتند: كور و پيس را شفا مى‏داد و مرده زنده مى‏كرد. پس نزد پيغمبر (ص) آمده گفتند: از خدايت بخواه كوه صفا را طلا سازد و آيه بالا در جواب نازل شد.

    ترجمه اسباب نزول         105    [سوره المائدة(5): آيات 55 تا 56] .....  ص : 104

    پيغمبر (ص) فرمود: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا»، سپس پيغمبر (ص) به سوى مسجد رفت و مردم در حال نماز بودند، برخى در قيام و برخى در ركوع. حضرت سائلى را ديد از وى پرسيد آيا كسى به تو چيزى داد؟ گفت: بلى اين انگشترى طلا را به من دادند. سؤال فرمود: چه كسى داد؟ سائل گفت: آن كه ايستاده است و با دست به على بن ابى طالب (ع) اشاره كرد. پيغمبر (ص) پرسيد در چه حالتى بود؟ سائل گفت: در حال ركوع. پيغمبر (ص) تكبير بر كشيد و آيه بعد را هم قرائت فرمود: وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ.

    ترجمه اسباب نزول         112    [سوره المائدة(5): آيه 106] .....  ص : 111

    مردى از بنى سهم قريش با ايشان همراه بود و در سرزمينى كه مسلمانى حضور نداشت مرگش در رسيد. ما ترك خويش به آن دو تن سپرد كه به ورثه‏اش برسانند. آمدند و همه چيز را دادند به جز جام نقره‏اى مشبّك به طلا و چون پرسيده شد گفتند: آن را نديده‏ايم.

    ترجمه اسباب نزول         118    [سوره الأنعام(6): آيه 109] .....  ص : 117

    اكنون خود معجزاتى از آن دست بيار تا تصديقت كنيم. فرمود چه معجزه‏اى دلتان مى‏خواهد؟ گفتند كوه صفا را زرين ساز. فرمود: اگر اين كار را بكنم تصديق مى‏كنيد گفتند: آرى به خدا دسته جمعى پيروت مى‏شويم. راوى گويد: پيغمبر (ص) دعا كرد و جبرئيل عليه السلام نازل شد و گفت: هرگاه كوه صفا طلا شود و تصديق به نشانه الهى نكنند بلا نازل خواهد شد. اكنون اگر خواهى صفا را طلا كنم و اگر خواهى اينان را واگذار تا تو به كارى ميانشان پيدا شود. آيه مورد بحث فرود آمد.

    ترجمه اسباب نزول         125    [سوره الأنفال(8): آيه 36] .....  ص : 124

    آنگاه به سوى درياهايى از لشكر رانده شديم كه در وسط آن سه هزار تن از قبايل گونه‏گون بودند سر برهنه يا رو پيچيده، و ما عده كمى بوديم، سيصد تا دست بالا چهار صد تن حكم بن عتبه گويد: ابو سفيان روز احد براى مشركين چهل اوقيه (- سيصد مثقال طلا) خرج كرد و آيه بالا (در تشنيع وى) نازل گرديد.

    ترجمه اسباب نزول         127    [سوره الأنفال(8): آيه 70] .....  ص : 127

    يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ الْأَسْرى‏ ... (آيه 70). كلبى گويد: اين آيه درباره عباس و عقيل و نوفل بن حرث نازل شد. عباس در جنگ بدر موقعى كه اسير گرديد بيست اوقيه طلا (- يكصد و پنجاه مثقال) همراه داشت كه براى خرج اطعام مشركان آورده بود، زيرا يكى از ده تنى بود كه متعهد خرج لشكر شده بودند اما نوبتش نرسيده اسير شد و طلايش را ضبط كردند و به دست پيغمبر (ص) رسيد. عباس گويد از رسول اللّه (ص) تقاضا كردم آن بيست اوقيه را جان بهاى من محسوب دارد. فرمود: مالى كه براى جنگيدن با ما آورده‏اى به عنوان فديه پذيرفته نمى‏شود و جان بهاى برادر زاده‏ام عقيل را نيز به مبلغ بيست اوقيه نقره بر عهده من گذاشت. عباس گويد: عرض كردم: به خدا مرا به حالتى انداختى كه تا آخر عمر از مردم گدايى كنم. فرمود: پس آن زر چيست كه هنگام آمدن به ام الفضل سپردى و گفتى اگر حادثه‏اى پيش آمد از آن تو و عبد اللّه و فضل و قثم باشد؟ عباس گويد پرسيدم: از كجا مطلع شدى؟ فرمود: خدا به من خبر داد. گفتم:

    ترجمه اسباب نزول         129    [سوره التوبة(9): آيه 34] .....  ص : 129

    ابو الحسين احمد بن ابراهيم نجار با اسناد از ثوبان روايت مى‏كند كه پس از نزول آيه مورد بحث، پيغمبر (ص) فرمود: «تبّا للذهب و الفضة» يعنى «نابود و پرزيان باد طلا و نقره». اصحاب پرسيدند يا رسول اللّه (ص) پس چه بيندوزيم و از چه نوع دارايى گنج فراهم كنيم؟ فرمود: دلى سپاسگزار، زبانى خداگوى، زنى شايسته.

    ترجمه اسباب نزول         134    [سوره التوبة(9): آيه 75] .....  ص : 133

    وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ ... (آيه 75- 77). ابو الحسن محمد بن احمد بن فضل با اسناد از ابو امامه باهلى روايت مى‏كند كه ثعلبة بن حاطب انصارى نزد پيغمبر (ص) آمده گفت يا رسول اللّه (ص) دعا كن خدا مرا توانگر كند. پيغمبر (ص) فرمود: واى بر تو اى ثعلبه، مال كم كه بتوانى سپاسش را به جاى آرى به از ثروت هنگفت كه شكر آن نگزارى. و باز فرمود: آيا دوست ندارى كه مثل پيغمبر (ص) خدا باشى؟ سوگند به آنكه جانم در دست اوست اگر بخواهم از اين كوه‏ها طلا و نقره براى من سرازير بشود، مى‏شود [و نمى‏خواهم‏]. ثعلبه گفت ترا سوگند به آنكه ترا به حق برانگيخت كه اگر دعا كنى خدا مرا توانگر سازد حق ذيحق را مى‏پردازم. پيغمبر (ص) دعا فرمود كه خدا ثعلبه را ثروتى نصيب كن. پس ثعلبه چند گوسفند تهيه كرد، و آن گوسفندان مثل كرم شروع به زاد و ولد كردند به طورى كه در شهر نتوانست بماند و به دره‏اى در اطراف مدينه رفت و فقط نماز ظهر و عصر را در جماعت حاضر مى‏شد و نمازهاى ديگر را به جماعت نمى‏رسيد، و باز گوسفندانش مثل كرم افزوده شدند تا نماز جمعه را نيز ترك كرد. روزى پيغمبر (ص) پرسيد ثعلبه چه كرد و چه مى‏كند؟ گفتند گوسفند دارى مى‏كند و از شهر بيرون رفته، و داستانش باز نمودند. حضرت سه بار فرمود: واى بر ثعلبه بيچاره ثعلبه، آه از ثعلبه! و آيه نازل شد كه «از اموالشان زكات بگير، و تو با اين كار پاك و تزكيه‏شان مى‏كنى» (برائه 103) و موارد وجوب زكات معلوم گرديد. پيغمبر (ص) دو تن را يكى از جهينه و يكى از بنى سليم به كار جمع آورى زكات گماشت و نوشته و دستور عمل داد و فرمود به سراغ ثعلبه و فلان مرد از بنى سليم برويد و زكات از آن دو بگيريد. آنها راه افتادند و نزد ثعلبه رفتند و فرمان پيغمبر (ص) بر او خواندند، گفت: اين جزيه و مانند جزيه است، من كه چيزى نمى‏فهمم، حالا برويد كارتان را انجام بدهيد و برگرديد. آن دو به سراغ مرد سلمى رفتند. او بهترين شترانش را براى زكات جدا كرد و به استقبال دو مأمور آمد. وقتى چنان ديدند گفتند: واجب نيست از بهترين شترانت بدهى، و ما قصد نداشتيم اينها را برگزينيم.

    ترجمه اسباب نزول         145    [سوره الرعد(13): آيه 31] .....  ص : 145

    وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ ... (آيه 31). محمد بن عبد الرحمن نحوى با اسناد از زبير بن عوام روايت مى‏كند كه قريش به پيغمبر (ص) گفتند تو ادعاى نبوت دارى سليمان را باد مطيع بود و موسى را دريا مسخر شد و عيسى مرده زنده كرد تو نيز از خدا بخواه كه اين كوه‏ها را عقب ببرد و چشمه‏ها را براى ما بگشايد كه مزارع و كشتزارها بسازيم و استفاده كنيم. يا مردگان را زنده كن چنانكه با ما گفت و شنود كنند. يا از خدا بخواه همين صخره زير پايت را طلا كند تا از آن بتراشيم و خرج كنيم و از اين كوچ زمستانى و تابستانى آسوده شويم. مگر نه اينكه خويش را همسان ديگر پيغمبران مى‏دانى؟ زبير گويد ما همانجا دور و بر پيغمبر (ص) بوديم كه وحى نازل شد و چون پيغمبر (ص) به خود آمد فرمود سوگند به آنكه جانم در دست او است در خواست شما را خدا عطا كرد و اگر بخواهم شدنى است. ليكن خدا مرا مخيّر داشت به اينكه شما از باب رحمت داخل شويد و هر كه خواهد ايمان آورد، و يا شما را به اختيار خودتان واگذارد كه در رحمت را گم كنيد. و من باب رحمت را اختيار كردم و خدا به من خبر داد كه گر درخواست‏هاى‏تان را بر آورد [و معجزه رخ دهد] و منكر شويد به عذاب بى سابقه و بى مانندى دچار مى‏گرديد. و آيه مورد بحث و آيه 59 سوره اسراء نازل گرديد.

    ترجمه اسباب نزول         153    [سوره الإسراء(17): آيه 59] .....  ص : 153

    وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ ... (آيه 59). سعيد بن احمد بن جعفر از ابن عباس روايت مى‏كند كه مكيان از پيغمبر (ص) خواستند تپه صفا را طلا سازد و كوه‏هاى مكه را عقب براند تا زراعت كنند. وحى آمد اگر خواهى تأنّى كن شايد ما مؤمنانى از ايشان برگزينيم و اگر ميل دارى خواست‏هاى‏شان را بر مى‏آوريم. اما از آن پس هر يك منكر شوند مانند پيشينيان هلاك خواهند شد. پيغمبر (ص) گفت: مهلتشان مى‏دهم، و آيه نازل شد كه «تنها مانع فرستادن معجزات خواسته شده، اين است كه گذشتگان نشانه‏هاى الهى را تكذيب كردند». ذيل آيه 31 سوره رعد روايت زبير بن عوام را درباره همين آيه نقل كرديم.

    ترجمه اسباب نزول         161    [سوره مريم(19): آيه 77] .....  ص : 161

    به گفته مقاتل و كلبى، خبّاب آهنگر بود و براى عاص بن وائل سهمى كار مى‏كرد و عاص حق او را نمى‏داد. خبّاب به طلب حقش رفت. عاص گفت امروز چيزى ندارم به تو بدهم. خبّاب گفت تا حقم را نگيرم دست از تو بر نمى‏دارم. عاص گفت: خبّاب تو اينجورى نبودى و سختگيرى نمى‏كردى. خبّاب گفت: ما قبلا همكيش بوديم و اكنون من مسلمان شده آيين ترا ترك كرده‏ام. عاص گفت: مگر شما نمى‏گوييد كه در بهشت طلا و نقره و حرير هست. خبّاب گفت: بلى. عاص گفت مرا مهلت ده در بهشت طلبت را مى‏دهم، چرا كه اگر حرف تو راست باشد سهم من از بهشت بيش از تو خواهد بود.

    ترجمه اسباب نزول         162    [سوره طه(20): آيه 131] .....  ص : 162

    وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ ... (آيه 131). محمد بن ابراهيم ثعلبى با اسناد از ابو رافع خادم رسول اللّه (ص) روايت مى‏كند كه گفت: مهمانى براى پيغمبر (ص) رسيد حضرت مرا نزد يك يهودى فرستاد كه بگو محمد رسول اللّه (ص) مى‏گويد: مهمانى بر ما وارد شده، و چيز مناسبى نداريم. فلان مقدار آرد تا مهلت اول رجب نسيه بده. يهودى گفت با او معامله نمى‏كنم و نسيه نمى‏دهم مگر گروى بدهد. بازگشتم و به پيغمبر (ص) خبر دادم فرمود: به خدا در زمين و آسمان امين هستم. اگر مى‏فروخت به جاى اين پيرهن يا زره به او طلا مى‏دادم. آيه مورد بحث براى تسلى و غمزدايى پيغمبر (ص) آمد.

    ترجمه اسباب نزول         163    [سوره الحج(22): آيه 11] .....  ص : 163

    عطية بن ابى سعيد خدرى گويد: يك يهودى مسلمان گرديد و متعاقبا چشمش نابينا شد و مالش رفت و پسرش مرد و اسلام را بد شگون انگاشت. نزد پيغمبر (ص) آمد كه بيعت مرا فسخ كن فرمود: بيعت اسلام بر نمى‏گردد. يهودى گفت من از اين دين خيرى نديده‏ام و چشم و مال و فرزندم را از دست دادم. پيغمبر (ص) فرمود: اى يهودى اسلام مانند آتش كه زنگار آهن و نقره و طلا را مى‏پالايد انسان را به بوته آزمايش مى‏كشد. و آيه مورد بحث بدين مناسبت نازل گرديد.

    ترجمه اسباب نزول         241    [سوره الليل(92): آيات 5 تا 6] .....  ص : 240

    رسول اللّه (ص) بر او گذشت و گفت: احد ترا نجات مى‏دهد و به ابو بكر خبر داد كه بلال را عذاب مى‏دهند. ابو بكر به قيمت يك رطل طلا (برابر 180 مثقال) بلال را خريد.

    ترجمه اسباب نزول         249    [سوره الإخلاص(112): آيات 1 تا 4] .....  ص : 249

    به گفته قتاده و ضحاك عده‏اى از يهود نزد پيغمبر (ص) آمده گفتند پروردگارت را براى ما توصيف كن، كه در تورات صفت خود را بيان كرد ... بگو از چه به وجود آمده و از چه جنس است طلا است يا مس يا نقره؟ آيا مى‏خورد و مى‏آشامد؟ دنيا را از كى به ارث برده و براى كى وامى‏گذارد؟ سوره اخلاص كه سوره معرفى خدا است در جواب نازل گرديد.

    أسباب النزول (حجتي)         125    اول - روايت مربوط به افك در رابطه با عايشه: .....  ص : 122

    رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلم) بريره را فرا خواند و به وى فرمود: آيا در باره عايشه رفتارى كه مشكوك به نظر رسد و موجب سوء ظن نسبت به او گردد ديده‏اى؟ بريره پاسخ داد: نه، سوگند به خدائى كه ترا به حق مبعوث فرمود عايشه همانگونه خالص و پالوده از آلودگى است كه طلا در بوته زرگرى، ناب است، و يا گفته بود من هيچ انگيزه و موجب تهمتى در او نديدم جز آنكه كم سال و جوان است، و آن زمانها كه آرد خمير مى‏كرد آنچنان از آن غافل مى‏شد كه گوسفند از آن پاره‏اى مى‏خورد.


  • طلا در ترجمه الميزان1
     

    ترجمه الميزان    ج‏1    213    داستان آدم بنقل تورات .....  ص : 213

    در فصل دوم از سفر اول كه سفر خلقت است، ميگويد: خدا آدم را از خاك خلق كرد، و سپس دم حيات را در بينى او بدميد، پس نفسى ناطق شد، و خدا بهشتهايى در ناحيه شرقى عدن بكاشت، و آدم را كه خلق كرده بود بدانجا برد، و خدا از زمين همه رقم درخت برويانيد، و منظره‏هاى آنها را نكو كرد، و ميوه‏هايش را پاكيزه ساخت، و درخت حيات را در وسط آن باغها بكاشت، و درخت معرفت خير و شر را نيز، و نهرى از عدن بسوى آن باغها بكشيد، تا آنها را آبيارى كند، و آن نهر را چهار شقه كرد، اسم يكى از آنها نيل بود، و اين نيل بتمامى شهر ذويله كه طلا در آنجاست، احاطه داشت، طلا و همچنين لؤلؤ، و سنگ مرمر آن شهر بسيار خوبست، و نام نهر دومى جيحون بود، كه بسر تا سر شهر حبشه احاطه دارد، و نام نهر سوم دجله است، كه از ناحيه شرقى موصل مى‏گذرد، و نام نهر چهارم فرات است.

    ترجمه الميزان    ج‏1    309    بحث روايتى(شامل رواياتى در ذيل آيات گذشته و در باره داستان گاو بنى اسرائيل) .....  ص : 308

    گفتند: حالا حق مطلب را اداء كردى، و چون بجستجوى چنين گاوى برخاستند غير از يك رأس نيافتند، آنهم از آن جوانى از بنى اسرائيل بود، و چون قيمت پرسيدند گفت: به پرى پوستش از طلا، لا جرم نزد موسى آمدند، و جريان را گفتند: دستور داد بايد بخريد، پس آن گاو را بان قيمت خريدارى كردند، و آوردند.

    ترجمه الميزان    ج‏1    444    معارف دينى بطور مستقيم هيچ ربطى به طبيعيات و اجتماعيات ندارند .....  ص : 443

    و اما اينكه گفت: (شرافت انبياء و معابد و هر امرى كه منسوب به انبياء است مانند بيت و حجر الاسود، از قبيل شرافت ظاهرى نيست، بلكه شرافتى است معنوى كه از تفضيل الهى ناشى شده است) سخنى است حق، و لكن اين را هم بايد متوجه ميشد، كه همين سخن حقيقتى دارد، آن حقيقت چيست؟ و آن امر معنوى كه در زير اين شرافت هست كدام است؟ اگر از آن معانى باشد كه احتياجات اجتماعى هر يك را براى موضوع و ماده‏اش معين مى‏كند، از قبيل رياست، و فرماندهى در انسانها، و ارزش و گرانى قيمت، در مثل طلا و نقره، و احترام پدر و مادر و محترم شمردن قوانين و نواميس، كه معانيش در خارج وجود ندارد، بلكه اعتبارياتى است كه اجتماعات بخاطر ضرورت احتياجات دنيوى معتبر شمرده، در بيرون از وهم و اعتبار اجتماعى اثرى از آن ديده نميشود.

    ترجمه الميزان    ج‏1    445    اينگونه بيانات الهى و ظواهر دينى پرده‏هايى است كه بر روى اسرارى انداخته شده .....  ص : 445

    راستى چقدر خوب بود مى‏فهميديم اين آقايان با آياتى كه در خصوص زينت‏هاى بهشتى و تشرف اهل بهشت به طلا و نقره سخن ميگويد، چه معامله ميكنند؟ با اينكه طلا و نقره دو فلز هستند، كه به غير از گرانى قيمت كه ناشى از كميابى آنها است؟ هيچ شرافتى ندارند؟ از ايشان مى‏پرسيم: منظور از احترام و تشريف اهل بهشت بوسيله طلا و نقره چيست؟ و داشتن طلا و نقره و ثروتمند بودن در بهشت چه اثرى دارد؟ با اينكه گفتيم اعتبار مالى تنها در ظرف اجتماع معنا دارد، و در بيرون از اين ظرف اصلا معنا ندارد، آيا براى اين گونه بيانات الهى، و ظواهر دينى وجهى به غير اين هست، كه بگوئيم اين ظواهر پرده‏هايى است، كه بر روى اسرارى انداخته‏اند؟

    ترجمه الميزان    ج‏1    618    بحث فلسفى(در باره حب و دوستى و محبت خدا) .....  ص : 618

    يكى از حقايقى كه ما در و جدان خود مى‏يابيم و كسى نمى‏تواند منكر آن شود، حقيقتى است كه نام آن را حب و به فارسى دوستى مى‏گذاريم مانند دوست داشتن غذا، زنان، مال، جاه و علم كه دوستى اينها پنج مصداق از مصاديق حب هستند كه هيچ شكى در وجود آن در دل خود نداريم، و نيز شكى نيست در اينكه ما كلمه دوستى و حب را در اين پنج مصداق به يك معنا و بر سبيل اشتراك معنوى استعمال مى‏كنيم نه بر سبيل اشتراك لفظى، (مانند كلمه (عين) كه هم بمعناى چشم است، هم چشمه، هم زانو، هم طلا و هم چند معناى ديگر)، حال بايد ديد با اينكه حب در اين پنج مصداق معانى مختلفى دارد، چرا كلمه (حب) در همه بيك جور صادق است؟ آيا براى اينست كه اختلاف آن معانى اختلاف نوعى است يا اختلافى ديگر است.

    ترجمه الميزان    ج‏2    274    نتايج اعمال نيك و بد افراد و جوامع در اين عالم .....  ص : 272

    و وقتى بلاها و مصائب يكى پس از ديگرى مى‏رسد، مردم در مقابل اين نيز مانند نعمتها دو جورند، اگر مردمى و يا فردى باشند صالح، اين مصيبت‏ها براى آنان فتنه و آزمايش است، و خدا بوسيله آن بندگان خود را مى‏آزمايد، تا خبيث از طيب و پاك از ناپاك جدا و متمايز شود، و مثل امت صالحه و فرد صالح كه گرفتار آنها مى‏گردد، مثل طلا است كه گرفتار بوته آتش و محك آزمايش مى‏شود، تا خالصش از ناخالص مشخص شود.

    ترجمه الميزان    ج‏2    384    رواياتى در مورد طلاق خلع و مبارات .....  ص : 381

    لذتى است كه تشبيه به عسل شده، و اگر" هاى" تصغير در آخرش آورده‏اند براى اين است كه" عسل" غالبا مؤنث استعمال مى‏شود، بعضى هم گفته‏اند براى اين است كه" هاء" نامبرده بر يك قطعه از عسل دلالت كند هم چنان كه وقتى مى‏خواهند يك تكه طلا را نام ببرند مى‏گويند:" ذهبة"، اين بود گفتار صاحب صحاح. و در اينكه امام فرمود:" و عسيله او را بچشد" اقتباسى از كلام رسول خدا (ص) شده كه در داستان مردى به نام رفاعة فرمود:" لا حتى تذوقى عسيلته و يذوق عسيلتك"، و داستان وى چنين بود:

    ترجمه الميزان    ج‏2    618    هر عملى كه مورد رضايت خدا باشد و براى خدا انجام شود فى سبيل الله است و هر نفقه‏اى در راه خدا صدقه مى‏باشد .....  ص : 617

    و در الدر المنثور است كه ابن جرير در تفسير آيه:" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ" از على بن ابى طالب روايت كرده كه فرمود: يعنى از طلا و نقره و در معناى جمله:" وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ" فرمود: يعنى از گندم و خرما و هر چيزى كه زكات در آن واجب است.

    ترجمه الميزان    ج‏2    651    بحث روايتى(شامل رواياتى در ذيل آيات مربوط به ربا) .....  ص : 650

    مؤلف: دانشمندان اسلامى در آنچه كه ربا در آن حرام است اختلاف كرده‏اند مذهب اهل بيت ع اينست كه ربا تنها در پول، طلا و نقره و هر جنسى است كه كيل و يا وزن مى‏شود و چون مساله فقهى است و مربوط به بحث ما كه تفسير است نمى‏باشد لذا از بحث بيشتر پيرامون آن صرفنظر نموديم.

    ترجمه الميزان    ج‏2    657    بحث علمى(تحليل علمى ربا و مفاسد اجتماعى و اقتصادى آن با اشاره‏اى به: تاريخچه ملكيت، قيمت گذارى، پول، معاملات...) .....  ص : 656

    ليكن چند چيز باعث شد تا در مساله معاملات اشكال پديد آيد، يكى اينكه كالاهايى كه در اثر عملكرد انسانها به دست مى‏آيد يك جور نيست، و به تمام معنا با هم تفاوت دارند، دوم اينكه احتياج انسانها به همه آنها يكسان نيست نسبت به بعضى احتياج شديد و نسبت به بعضى ديگر كم است، سوم اينكه همه آن كالاها هميشه به يك اندازه موجود نيست، بعضى از آنها كمتر يافت مى‏شود، مثلا انسان ميوه را مى‏خواهد براى خوردن، و الاغ را براى بار بردن، و آب را براى نوشيدن و طلا و جواهرات را براى زينت دادن و به گردن انداختن و يا انگشتر نمودن و آن را در انگشت كردن و ... و اينها هر كدام براى خود ارزش و قيمتى جداگانه دارد، و نسبتشان به يكديگر مختلف است.

    ترجمه الميزان    ج‏2    658    بحث علمى(تحليل علمى ربا و مفاسد اجتماعى و اقتصادى آن با اشاره‏اى به: تاريخچه ملكيت، قيمت گذارى، پول، معاملات...) .....  ص : 656

    اين اشكال بشر را وادار كرد تا براى هر چيزى قيمتى معين كند، و معيار قيمت را پول قرار داد، يعنى درهم و دينارى درست كرد، و بهاى هر چيزى را با آن سنجيد، و اين عمل را در اصل با فلزات كم‏ياب مانند طلا و نقره انجام داد، آن را اصل و معيار همه ارزش‏ها كرد، و بقيه كالاها و اجناس را با آن سنجيد، هم چنان كه همه وزن‏ها (مثل گرم و مثقال و غيره) با يك معيار كلى (كيلو) سنجيده مى‏شود، در نتيجه يك واحد از پول طلا معيارى شد كه بهاى تمامى كالاها را با آن معين و نسبت اشياء به يكديگر را نيز با همان معيار معلوم كنند.

    ترجمه الميزان    ج‏2    658    بحث علمى(تحليل علمى ربا و مفاسد اجتماعى و اقتصادى آن با اشاره‏اى به: تاريخچه ملكيت، قيمت گذارى، پول، معاملات...) .....  ص : 656

    ليكن كار به اينجا خاتمه نمى‏يافت، براى اينكه لازم بود مقياسهاى مختلفى براى هر كالايى نيز معين كنند، مثلا واحدى براى طول از قبيل ذرع و متر و امثال آن، و واحدى براى حجم چون كيل و ليتر و امثال آن، و واحدى براى سنگينى چون من و كيلو و تن و خروار و نخود و امثال آن، درست كند، در اين هنگام است كه تمامى نسبت‏ها معلوم مى‏شود، و اشتباهى باقى نمى‏ماند و معلوم شد كه مثلا يك قيراط از الماس برابر چهار دينار از طلا و فلان مقدار از آرد گندم يا ميوه يا چيز ديگر است، و يك من گندم برابر مثلا ده دينار پول يا فلان مقدار شكر و فلان مقدار از چيز ديگر است، و روشن شد كه قيراطى از الماس برابر است با چهل من آرد، و همچنين معلوم شد كه هر چيزى برابر چه مقدار از چيز ديگر است.

    ترجمه الميزان    ج‏2    658    بحث علمى(تحليل علمى ربا و مفاسد اجتماعى و اقتصادى آن با اشاره‏اى به: تاريخچه ملكيت، قيمت گذارى، پول، معاملات...) .....  ص : 656

    بشر بعد از اين مراحل علاوه بر طلا و نقره پولهايى ديگر از مس و برنز و اسكناس و تمبر درست كرد، كه شرح مفصل آن را كتابهاى اقتصاد شرح داده، و بعد از اين مرحله كار ديگرى صورت گرفت، و آن اين بود كه (چون مردم نمى‏توانستند كالاى خود را به راه دور برده، و آنچه را كه مى‏خواهند، از راهى دور تهيه كنند) به ناچار راههايى براى كسب و تجارت باز شد، و هر كاسب يا تاجرى مخصوص تهيه كالايى شد، تا آن را با نوعى ديگر مبادله و معاوضه كند، و از اين راه سودى به دست آورد، و اين سود نوعى زيادى است كه در قبال آنچه مى‏دهد مى‏گيرد.

    ترجمه الميزان    ج‏2    661    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    بحث علمى ديگر [ (گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره (درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها]

    ترجمه الميزان    ج‏2    662    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    خداى تعالى به همين منظور درهم و دينار يا به عبارت ديگر طلا و نقره را خلق كرد، تا حاكم و حد متوسط ميان اموال باشند، و هر مالى را با آن دو بسنجند، مثلا بگويند اين شتر صد دينار مى‏ارزد، و صد دينار زعفران فلان مقدار مى‏شود، پس فلان مقدار از زعفران برابر يك شتر است، براى اينكه هر دو برابر صد دينار هستند.

    ترجمه الميزان    ج‏2    662    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    و اگر اين غرض با طلا و نقره انجام شد، براى اين بود كه براى بشر هيچ نفع و غرضى در خود آن دو نيست، نه خوردنى است، و نه پوشيدنى، و نه غير آن، و اگر خدا چيز ديگر را حد متوسط قرار مى‏داد كه احيانا خود آن چيز متعلق غرض واقع مى‏شد، چه بسا باعث مى‏شد اين غرض براى صاحبش موجب مزيتى شود، در حالى كه آن طرف ديگر كه به خود آن چيز غرضى ندارد اين ترجيح را نداشته باشد، در نتيجه باز هم نظام قيمت‏گذارى به هم مى‏خورد، و بهمين جهت خداى تعالى طلا و نقره را خلق كرد كه خود آنها متعلق غرض نيستند، اينجا بود كه طلا و نقره در بين مردم متداول شد، و ميان اموال به عدالت حكم كردند.

    ترجمه الميزان    ج‏2    662    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    حكمت ديگرى كه در خلقت طلا و نقره هست اين است كه اين دو فلز وسيله‏اى است براى به دست آوردن هر چيزى كه به آن احتياج باشد، چون اين دو، فلزى كمياب هستند، و خود آنها متعلق هيچ غرضى قرار نمى‏گيرند.

    ترجمه الميزان    ج‏2    663    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    و ديگر اينكه نسبت تمامى اموال با آن دو مساوى است، پس هر كسى آن دو را داشته باشد گويى همه چيز را دارد، ولى اگر كسى يك مقدار پارچه داشته باشد، تنها يك جامه دارد نه همه چيز، و اگر صاحب جامه احتياج به غذا پيدا كند به آسانى نمى‏تواند نان نانوا را با جامه خود معاوضه كند، چون بسيار مى‏شود كه نانوا احتياجى به جامه ندارد، بلكه مثلا او فعلا محتاج به يك گاو است، (پس او ناچار بايد جامه را به دارنده گاوى كه محتاج به جامه است بدهد، و گاو او را گرفته به صاحب نان بدهد، و از او نان بگيرد، و چنين چيزى به سهولت انجام نمى‏شود" مترجم")، ناگزير محتاج است به چيزى كه اگر آن را داشته باشد مثل اينكه همه چيز را دارد، و حتما آن چيز بايد از نظر شكل و صورت داراى خاصيت نباشد، و از نظر كانه همه چيز باشد، چون چيزى مى‏تواند نسبت متساوى با اشياى مختلف داشته باشد كه خودش صورتى خاص نداشته باشد، نظير آينه كه خودش هيچ رنگى ندارد، ولى همه رنگها را نشان مى‏دهد، طلا و نقره هم همينطورند، يعنى خودشان به آن جهت كه طلا و نقره‏اند نه غذا هستند، نه دوا، و نه غير آن، ولى وسيله‏اى براى به دست آوردن هر غرضى واقع مى‏شوند.

    ترجمه الميزان    ج‏2    663    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

     

    ترجمه الميزان    ج‏2    663    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    مثال ديگر طلا و نقره حروفى چون (از- تا- در- بر) و امثال آن است كه خودشان معنايى ندارد، ولى اگر با غير خود تركيب شده و جمله تشكيل شود معنا مى‏دهند.

    ترجمه الميزان    ج‏2    663    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    اين بود دو تا از حكمت‏هايى كه در خلقت طلا و نقره است، البته حكمتهاى ديگرى نيز هست كه اگر بخواهيم همه را ذكر كنيم طولانى مى‏شود.

    ترجمه الميزان    ج‏2    663    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    غزالى سپس مطلبى ديگر اضافه مى‏كند، كه حاصلش اين است: طلا و نقره از آنجا كه به خاطر حكمت‏هاى نامبرده از نعمت‏هاى خداى تعالى هستند، اگر كسى در آن دو عملى انجام دهد كه منافى با حكمتهايى باشد كه در خلقتش منظور بود، در حقيقت به نعمت خدا كفر ورزيده است.

    ترجمه الميزان    ج‏2    663    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    و از اين بيان نتيجه گرفته كه پس ذخيره كردن طلا و نقره ظلم، و باعث ابطال حكمتى است كه در خلقت آن دو است، براى اينكه ذخيره كردن طلا و نقره، زندانى كردن حاكمى است كه بايد بين مردم حكومت كند، وقتى با زندانى كردن آن از حكومتش جلوگير شد، هرج و مرج بين مردم پيدا مى‏شود، چون ديگر كسى نيست كه مردم به عنوان داورى عادل به وى مراجعه كنند.

    ترجمه الميزان    ج‏2    663    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    آن گاه اين نتيجه را هم گرفته كه تهيه كردن ظرفهاى طلايى و نقره‏اى حرام است، چون معناى اين عمل اين است كه به طلا و نقره نظرى استقلالى داشته باشيم، در حالى كه طلا و نقره مقصود با لذات نيستند بلكه براى ساير اغراض، به كار مى‏روند و خلاصه هدف نيستند، بلكه وسيله‏اند، و چنين عملى ظلم است، و مثل اين مى‏ماند كه اهل يك كشور حاكم خود را به بافندگى وادارند، يا به گرفتن ماليات گمرگ و ساير كارهايى كه طبقات بى سواد و ناآگاه هم مى‏توانند انجامش دهند.

    ترجمه الميزان    ج‏2    664    بحث علمى ديگر(گفتار غزالى پيرامون طلا و نقره(درهم و دينار) و معاملات ربوى در آنها .....  ص : 661

    نتيجه ديگرى از بيان خود گرفته و آن حرمت معاملات ربوى در خصوص درهم و دينار است، و گفته است: اين عمل كفر به نعمت خدا و ظلم است، براى اينكه ظلم عبارت است از اينكه چيزى را در غير آن مورد كه براى آن خلق شده، مصرف كنند، و طلا و نقره خلق شده‏اند تا وسيله باشند نه هدف، چون غرضى كه در خود آنها نيست تا هدف قرار گيرد، پايان گفتار غزالى. ما در گفته غزالى نقطه نظرهايى داريم هم در اساسى كه در براى بحث پى ريزى كرده، و هم در بنائى كه روى آن پايه چيده، و نتايجى كه از آن بحث گرفته است.

    ترجمه الميزان    ج‏2    664    اشكالاتى بر نظريات غزالى در باره طلا و نقره و مساله ربا .....  ص : 664

     [اشكالاتى بر نظريات غزالى در باره طلا و نقره و مساله ربا]

    ترجمه الميزان    ج‏2    664    اشكالاتى بر نظريات غزالى در باره طلا و نقره و مساله ربا .....  ص : 664

    اول اينكه: اگر مطلب آن طور باشد كه وى گفته، يعنى" خلقت طلا و نقره براى اين بود كه وسيله باشد نه هدف، و هيچ غرضى در خود آنها نيست"، چگونه ممكن است چيزى كه خودش ارزش ندارد، وسيله ارزيابى چيزهاى ديگر شود، و چگونه ممكن است چيزى اجناس و كالاها را با معيارى اندازه‏گيرى كند، كه خودش آن معيار را ندارد، آيا ممكن است طول مسافت بين دو نقطه را با چيزى به دست آورد كه خودش طول ندارد؟ و يا سنگينى و وزن يك گونى برنج را با چيزى معين كرد كه خودش وزن ندارد؟.

    ترجمه الميزان    ج‏2    664    اشكالاتى بر نظريات غزالى در باره طلا و نقره و مساله ربا .....  ص : 664

    اشكال دوم اينكه: خودش از يك طرف ميگويد: هيچ غرضى در خود طلا و نقره نيست، از طرفى ديگر مى‏گويد طلا و نقره كمياب هستند، و اين تناقضى است آشكار، براى اينكه كمياب بودن تصور ندارد مگر در چيزى كه مردم آن را طالبند، عزت وجود بدون مطلوبيت تصور ندارد.

    ترجمه الميزان    ج‏2    664    اشكالاتى بر نظريات غزالى در باره طلا و نقره و مساله ربا .....  ص : 664

    اشكال سوم اين است كه: اگر طلا و نقره مقصود بالذات نباشند بلكه مقصود للغير باشند، بايد بين طلا و نقره فرقى نباشد، و هر دو يك قيمت داشته باشند، و حال آنكه مى‏بينيم عقلا، بهاى نقره را كمتر از طلا اعتبار كرده‏اند.

    ترجمه الميزان    ج‏2    664    اشكالاتى بر نظريات غزالى در باره طلا و نقره و مساله ربا .....  ص : 664

    اشكال چهارم اينكه: در اينصورت بايد ساير پولها چه مسى و چه كاغذى با طلا و نقره يك ارزش داشته باشد، و نيز بايد جنس‏ها بهاى جنس ديگر قرار نگيرند با اينكه ما با چرم، نمك و يا چيز ديگر مى‏خريم.

    ترجمه الميزان    ج‏2    664    اشكالاتى بر نظريات غزالى در باره طلا و نقره و مساله ربا .....  ص : 664

    1- اينست كه حرمت ذخيره كردن طلا و نقره براى اين نيست كه اين عمل طلا و نقره را مقصود بالذات مى‏كند، و به آن دو ارزشى استقلالى مى‏دهد، بلكه از آيه شريفه:" وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ، وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ ..." برمى‏آيد كه علت آن محروميت فقرا از روزى خوردن است، يعنى طلا و نقره بايد در راه برآوردن حوائج كه خود نياز به كار و فعاليت دارد مصرف شود، و فقرا آن را در برابر سعى و كوشش خود بگيرند، و در راه تامين حوائج شخصى خود مصرف كنند، كه توضيح بيشترش در تفسير آيه نامبرده كه آيه 35 از سوره توبه است خواهد آمد.

    ترجمه الميزان    ج‏2    665    اشكالاتى بر نظريات غزالى در باره طلا و نقره و مساله ربا .....  ص : 664

    2- اينكه وى ساختن و �

     


  • طلا در ترجمه بيان السعادة
    ترجمه بيان السعادة    ج‏3    67    بيان تابوت و سكينه .....  ص : 63

    و چون معانى اقتضاى ظهور در مظاهر پست و پائين مى‏كند لذا ممكن است تابوت در ظاهر صندوقى باشد از چوب شمشاد كه با طلا روى آن پوشانده شده باشد، و همه آن را حسّ كنند، و هر جا كه تابوت باشد نبوّت با آن همراه است و با آن دور ميزند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏3    202    تفسير: .....  ص : 201

    وَ الْقَناطِيرِ جمع قنطار است و آن چهل وقيّه طلا است، يا يك هزار و دويست دينار، يا يك صد رطل از طلا يا نقره، يا هشتاد هزار درهم، يا يك هزار و دويست اقيّه يا هفتاد هزار دينار، يا يك پوست گاو پر شده از طلا يا نقره.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏3    202    تفسير: .....  ص : 201

    الْمُقَنْطَرَةِ يعنى تمام و تكميل كننده. مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ قناطير پر از طلا و نقره و اسب‏هاى چريده شده، يا تعليم ديده، يا زيبا از نظر سيما.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏3    297    تفسير: .....  ص : 297

    از اهل كتاب كسانى هستند كه با حيله‏هاى شيطانى حيله‏گرى مى‏كنند و بعضى از آنها از حيله‏گرى سالمند. و از اهل كتاب در مقام امانت و خيانت مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ باء براى تعدّى است و قنطار چهل وقيه از طلا يا نقره است يا هزار دينار، يا به مقدار پوست گاو، پر از طلا يا نقره، يا يك هزار و دويست وقيه، يا هفتاد هزار دينار، و مقصود مدح بعضى از اهل كتاب است كه اگر مال بسيارى به او امانت دهى خيانت نمى‏كند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏3    323    ترجمه: .....  ص : 323

    و البته آنانكه بعد از ايمان كافر شدند و در كفر خود مردند اگر براى آزادى خويش از عذاب خدا برابر همه زمين طلا به فدا آرند هرگز از ايشان پذيرفته نشود. و براى آنها عذاب دردناك مهيّا باشد و هيچ معين و يارى نخواهد بود.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏3    324    تفسير: .....  ص : 324

    چه خبردارى ز ختم عمر او تا بگردانى از او يكباره رو و ليكن آن كفّار، اگر بر كفر بميرند فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً از آنها برابر همه زمين طلا در مقابل رهائى از عذاب قبول نمى‏شود.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏5    29    تفسير .....  ص : 24

    ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ يعنى آنها براى خلاصى و رهايى عذرى ندارند چنانچه در خبر است وقتى كه طلا را خالص كرده، از غير طلا رها كرده باشند مى‏گويند: «فتنت الذّهب».

    ترجمه بيان السعادة    ج‏5    135    تفسير .....  ص : 130

    چه آيتى دوست داريد كه من هم آنرا بياورم، گفتند: كوه صفا را براى ما طلا كن، و بعضى از مردگان ما را برانگيز تا در باره تو از آنها سؤال كنيم، ملائكه را به ما نشان ده كه به تو گواهى دهند، يا خدا و ملائكه را آشكارا پيش ما بياور، و مسلمانانى نيز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درخواست كردند كه به پيشنهاد آنان عمل كند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏5    424    ترجمه: .....  ص : 423

    قوم موسى بعد از او (بعد از رفتن موسى به كوه طور براى وعده حق)، مجسّمه گوساله‏اى كه صدا مى‏كرد از طلا و زيورهاى خود ساخته پرستيدند، آيا نديدند كه آن مجسّمه بى‏روح با آنها سخنى نمى‏گويد و به راهى آنها را هدايت نمى‏كند؟ باز پى آن گوساله رفتند و مردمى سخت دل و ستمكار بودند،

    ترجمه بيان السعادة    ج‏5    427    تفسير .....  ص : 424

    وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى‏ مِنْ بَعْدِهِ يعنى بعد از رفتن حضرت موسى عليه السّلام به ميقات، و اين كنايه از امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، يعنى شما پس از محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گوساله را معبود خود اتّخاذ نكنيد. مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا جَسَداً از طلا و جواهرات خود پيكره گوساله‏اى ساختند و در بدل آوردن (جسدا) اين توهّم را كه آن گوساله حقيقى بوده است رفع كرد.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏6    132    تفسير: .....  ص : 126

    وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ يا عطف است بر «ليأكلون» و وجه حسن اين عطف با اختلاف در اسميّت و فعليّت اشعار به اين است كه كسانى كه طلا را ذخيره و جمع مى‏كنند ذمّ آنها مشهور است به نحوى كه قابل انكار نيست و اينكه احبار و راهبان كسانى هستند كه طلا را ذخيره مى‏كنند، و ذمّ آنها مشهور و معروف گشته است، پس به گفته آنان اعتنا نكنيد.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏6    133    ترجمه: .....  ص : 133

    روزى كه آن طلا و نقره در آتش گداخته شود و پيشانى و پشت و پهلوى آنها را به آن داغ كنند. فرشتگان عذاب به آنها گويند: اين است نتيجه آنچه از زر و سيم بر خود ذخيره كرديد. اكنون بچشيد عذاب سيم و زرى كه اندوخته مى‏كرديد.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏6    134    تفسير: .....  ص : 134

    يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها روزى كه بر طلا و نقره آتش بر افروخته شود و ضمير مؤنّث به اعتبار معنى جمعيّت و كثرت در آن دو است.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏6    134    تفسير: .....  ص : 134

    خداى تعالى شريف‏ترين و قوى‏ترين اجزاء بدن را ذكر نمود تا اشاره به شمول داغ كردن باشد، يا اينكه چون آنها با ذخيره كردن طلا و نقره و جاهت و نرمى فراش دو پهلو و پشت را خواستند به آنها گفته مى‏شود:

    ترجمه بيان السعادة    ج‏6    143    تفسير: .....  ص : 141

    و عبد الرّحمن بن عوف چهل وقيه طلا و چهار هزار درهم، بهمين ترتيب هر كس به قدر همّت و وسعش بذل و

    ترجمه بيان السعادة    ج‏6    412    تفسير .....  ص : 412

    وَ أَمْوالًا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا و نيز به آنها اموالى از قبيل طلا و نقره و متاع و كالا و اسب و قاطر و گوسفند و شتر در زندگى دنيا داده‏اى.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏7    275    تفسير .....  ص : 271

     (1) طبرسى از ابن عبّاس روايت كرده است كه: سبب نزول آيه اين است كه: رؤساى مكّه و قريش حضور پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شدند و عرض كردند: اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله اگر تو پيامبر راستگو هستى كوههاى مكّه را براى ما مبدّل به طلا كن و فرشتگانى به سوى ما بياور تا گواهى دهند به نبوّت، آيات فوق نازل شد.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏7    558    تفسير .....  ص : 556

    ما ذا تَفْقِدُونَ قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ بعضى گفته‏اند آن جام طلا بوده، يا نقره بوده كه در آن جواهرات گرانبها بكار برده شده بود، و روى همين جهت بود كه وعده مى‏دادند كه هر كس آن را بياورد يك بار شتر غلّه دريافت خواهد كرد، با اين كه غلّه هم گران بود، چون جام زرّين گران قيمت بود در مقابل آن غلّه را قرار دادند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏7    561    تفسير .....  ص : 556

    بعضى گفته‏اند كه (ليان) پدر راحيل (مادر يوسف) بت‏پرست بود و بتى از طلا داشت يوسف آن بت را مخفيانه گرفت و به مادرش داد كه بدين وسيله هم مى‏خواست بر جدّش ترحّم كند و او را از بت پرستى خلاص كند، و هم بر مادرش ترحّم نمايد و او را از فقر نجات دهد.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏7    601    ترجمه: .....  ص : 600

    و در زمين قطعاتى مجاور و متّصل است (كه آثار هر قطعه مباين ديگرى است يكجا معدن طلا، نفت و فيروزه و زغال و غيره است و يكجا نيست) زمينى براى باغ انگور قابل است و يكجا براى زراعت غلّات و زمينى براى نخلستان آن هم نخلهاى گوناگون و با آن كه همه به يك آب مشروب مى‏شوند ما بعضى را براى خوردن بر بعضى برترى داديم و اين امور (اختلاف آثار قطعات زمين) عاقلان را ادلّه‏ى واضحى بر حكمت صانع است. (يعنى هر كس فكر و عقل كار بندد خواهد فهميد كه اين نظم و ترتيب در آسمان و زمين با اين خواصّ مذكور به دست طبيعت نيست بلكه به امر خداى با علم و قدرت و حكمت است).

    ترجمه بيان السعادة    ج‏7    631    ترجمه: .....  ص : 630

    خدا از آسمان، آبى نازل كرد كه در هر رودى به قدر وسعت و ظرفيّتش سيل آب جارى شد و بر روى سيل كفى برآمد چنانچه فلزّاتى را نيز كه براى تجمّل و زينت (مانند طلا و نقره) يا براى اثاث و ظروف (مانند آهن و مس) در آتش ذوب كنند. خدا اينگونه كفى كه بر آب ظاهر مى‏شود براى حقّ و باطل مثل مى‏زند كه (باطل آن چون) كف به زودى نابود مى‏شود و امّا آن آب و فلزّ كه به خير و سود مردم است در زمين مدّتى باقى مى‏ماند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏7    635    تفسير .....  ص : 631

    ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ تا زيور درست كنند، مثلا از طلا و نقره زيور درست مى‏كنند أَوْ مَتاعٍ يا چيزى كه به وسيله‏ى آن بهره و تمتّع حاصل شود، مانند ظرفها و آلات و ادوات صنايع و غير آن‏ها.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏8    57    گنجهاى هر چيزى نزد خداست .....  ص : 46

    و بطلان است و يك جهت اطلاق و حقّيت، و مقصود از فعليّت آن قوا فعليّت جانب حقّ در انسان و خلاص شدن آن قوا از بطلان است، و فعليّت خالص از بطلان حاصل نمى‏شود مگر با وسوسه‏ى شيطان و اغواى او، چه وسوسه‏ى شيطان مانند آتش است نسبت به طلا، مولوى قدس سرّه گفته:

    ترجمه بيان السعادة    ج‏8    235    تحقيق و رفع اشكال .....  ص : 224

    پس براى آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله خون بهاء و دشمنى باقى نمى‏گذارند و وعده‏ى خدا بر خروج قائم عجل اللّه فرجه تفسير شده است و بازگردانيدن قدرت بر آنان به خروج امام حسين با هفتاد و دو نفر از يارانش تفسير شده است كه شمشيرهايى از طلا دارند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏8    266    تفسير .....  ص : 265

    در مورد شأن نزول اين آيه وارد شده است كه در نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چند وقيه طلا بود و چون دوست نداشت كه شب طلاها پيش او بماند، آن‏ها را صدقه داد و وقتى كه صبح شد ديگر چيزى نداشت، و در اين حال سايلى آمد، چيزى نداشت كه به او بدهد سايل او را سرزنش كرد، و خداوند هم او را تأديب نمود.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏8    340    تفسير .....  ص : 338

    أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ يا بوده باشد براى تو خانه‏اى از طلا.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏8    456    بيان نيابت از رسالت و ولايت .....  ص : 437

    با باقى ماندن ديوار بدن آن دو جهت قلب آنچه را كه زير آن ديوار نهفته است استخراج مى‏كنند و آن گنج جامع بودن بين تنزيه، تشبيه، تسبيح و تحميد است كه مقام جمع است، مقامى كه روشنى چشم سالكين الى اللّه است براى اشاره بر جهت تأويل اخبار مختلف زيادى در كنز وارد شده مبنى بر اين كه آن گنج مورد اشاره آيه طلا و نقره نبوده، و در بعضى از اخبار است كه آن «لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه» و پس از آن بعضى از كلمات پند و موعظه بوده است.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏9    124    تفسير .....  ص : 124

    وَ قالَ لَأُوتَيَنَّ مالًا وَ وَلَداً كسى كه به آيات ما كافر شده بود گفت: در آخرت من داراى مال و فرزند مى‏شوم، در خبر آمده است كه بعضى از مؤمنين از بعضى از مشركين طلبكار بود، شخصى بدهكار به عنوان استهزا گفت: آيا شما نمى‏گوييد كه در بهشت طلا و نقره و حرير است؟ گفت: بلى، پس كافر گفت:

    ترجمه بيان السعادة    ج‏9    254    تفسير .....  ص : 247

    يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ لفظ «الفتن» به معانى متعدّدى آمده است: به معناى سوزاندن، آزمايش و امتحان، پسند كردن چيزى، گمراهى، گناه، كفر، رسوايى، عذاب، آب كردن طلا، گمراه كردن، ديوانگى، شغل، كار و اختلاف انداختن و فتنه درست كردن كه همه‏ى اين معانى در اينجا مناسب است جز اين كه در بعضى از معانى بايد ماضى را به معناى مستقبل گرفت.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏9    261    تفسير .....  ص : 247

    چنانچه روايت شده پس از آن كه خاك بر آن ريخته شد حركت كرد و موى و پشم در آورد و صدا كرد. و بنابر احتمال دوّم كه ساييدن و سوهان زدن باشد دليل آنست كه آن پيكره بر فلزّ طلا بودنش باقى بوده است.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏10    122    تفسير .....  ص : 117

    لفظ «فتنة» به معناى امتحان و گمراهى و گناه و كفر و رسوايى و عذاب و گمراه كردن، ذوب كردن طلا و نقره، حرفه و شغل و اختلاف در آرا آمده است و همه‏ى اين معانى در اينجا مناسب است، كه همه‏ى اين معانى ممكن است اراده شود.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏10    215    تفسير .....  ص : 214

    . لفظ «مضر» مانند «زفر» پدر قبيله‏اى است، لقب «مضر الحمراء» به او داده‏اند، چون از پدرش طلا به ارث برده، يا براى اين كه آنان در جنگ علم سرخ بلند مى‏كردند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏11    61    تفسير .....  ص : 57

    در تفسير قمّى آمده است: سليمان عليه السّلام بر تختش نشست و باد او را حركت داد، پس گذرش بر وادى نمل افتاد و آن صحرايى است كه در آنجا طلا و نقره مى‏رويد و مورچه‏ها محافظت آنجا را بر عهده دارند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏11    61    تفسير .....  ص : 57

    خداوند صحرايى دارد كه در آنجا طلا و نقره مى‏رويد و (خداوند) آنجا را با ضعيفترين خلق‏اش حفظ كرده است كه عبارت از مورچه‏

    ترجمه بيان السعادة    ج‏11    75    سخنى در چيستى آسمانها و زمين .....  ص : 69

    و بعضى گفته‏اند: پسران لباس دختران، دختران لباس پسران پوشيده بودند و بعضى گفته‏اند: آن هديه صفحه‏هايى از طلا در ظرف‏هايى از ديبا بوده است.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏11    75    سخنى در چيستى آسمانها و زمين .....  ص : 69

    و بعضى گفته‏اند: كه بلقيس پانصد پسر در لباس دختران و آرايش‏هاى دخترانه، پانصد دختر و كنيز در لباس و آراستگى پسران دختران را سوار بر پانصد اسب ماديان تاتارى و پسران را پانصد اسب چابك و تيزرو كرد، لگام هر اسبى از طلايى بود كه با جواهر مزيّن گشته بود، پانصد خشت از طلا و پانصد خشت از نقره و يك تاج مزيّن به درّ و ياقوت به و در درون كوزه‏اى يك عدد مرواريد غلطان سالم بدون سوراخ و سوزن كوچكى كه داراى سوراخى كج بود گذاشته، سپس مردى از اشراف قومش به نام منذر بن عمرو را فرا خوانده، با او مردانى از قومش همراه نمود و نامه‏اى به سليمان عليه السّلام نوشت كه در آن نامه چنين آمده بود: اگر تو نبى هستى بين دختر بچّه و پسر بچّه تميز بده، قبل از آن كه در كوزه را باز كنى بگو در آن چيست و مرواريد غلتان را سوراخ كن به نحوى كه سوراخ كج نباشد و مساوى باشد و داخل كن بدون يارى گرفتن از انس و جنّ، سوزن را نخ كن.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏11    76    سخنى در چيستى آسمانها و زمين .....  ص : 69

    پس فرستاده‏ى بلقيس با هدايا حركت كرد و هدهد شتابان پيش سليمان عليه السّلام آمد و او را از قضايا باخبر ساخت، پس سليمان عليه السّلام به جنّ دستور داد كه خشت‏هاى طلا و نقره بزنند كه اين كار را كردند، سپس دستور داد از همان جا كه موضع سليمان عليه السّلام بود تا چند فرسخ يك ميدان از خشت‏هاى طلا و نقره درست كنند و دور ميدان ديوارى بسازند از طلا و نقره.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏11    152    تفسير .....  ص : 148

    شعيب عليه السّلام گفت: چرا مگر گرسنه نيستى؟ گفت: چرا، گرسنه‏ام، ولى مى‏ترسم اين شام عوض سيراب كردن و آب كشيدن من باشد و من از خانواده‏اى هستم كه چيزى از عمل آخرت را به مقدار زمين پر از طلا نمى‏فروشيم.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏11    210    تفسير .....  ص : 202

    فَخَرَجَ عَلى‏ قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ بعضى گفته‏اند: سوار بر استرى دو رنگ و تيزرو شده بود كه بر آن گيسوان بود و زينى از طلا داشت و با قارون چهار هزار نفر بر همين منوال و بر همين شكل بودند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏11    489    تفسير .....  ص : 488

    و در بعضى ديگر از اخبار است: آنگاه كه شب جمعه شود از آسمان ملايكه به عدد ذرّات نازل مى‏شوند كه در دست آنها قلمهاى طلا و كاغذهاى نقره است كه تا شب شنبه جز صلوات بر محمّد و آل محمّد نمى‏نويسند.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏12    148    تفسير .....  ص : 136

    گويند: بلى، پروردگارا ما راضى شديم، پس تو از ما راضى باش، خداوند مى‏فرمايد: به سبب خشنودى من از شما، به دليل آنكه شما خاندان پيامبر مرا دوست داشته‏ايد، خانه‏ام را براى شما حلال كرده‏ام، شما با ملايكه مصافحه كرديد، پس گوارا باد، گوارا باد بر شما اين بخششى كه دايمى است و در آن نقصى نيست، در اين هنگام دوست‏داران اهل بيت عليهم السّلام مى‏گويند: «الحمد للّه الّذى أذهب عنّا الحزن ... تا آخر» و از ابى جعفر عليه السّلام آمده است: از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از قول خداى تعالى: «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً» سؤال شد فرمود: يا على آن وفد و گروه سواره هستند تا سخن را بدين جا رساند كه فرمود: وقتى در بهشت به منزل خويش وارد شود بر سرش تاج ملك و كرامت نهاده مى‏شود، به زيورهاى طلا و نقره آراسته مى‏گردد، درّ

    ترجمه بيان السعادة    ج‏12    149    تفسير .....  ص : 136

    به طور منظّم در اكليل زير تاج قرار داده مى‏شود، هفتاد نوع لباس با رنگهاى مختلف و انواع مختلف كه از طلا و نقره و لؤلؤ و ياقوت سرخ بافته شده بر او پوشيده مى‏شود پس اين است معناى قول خداى تعالى: «يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ» اين دو حديث دلالت مى‏كنند بر اينكه برگزيده شدن و وارث بودن كتاب شامل ذرّيه فاطمه عليها السّلام مى‏شود خواه ذرّيه جسمانى باشد يا روحانى.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏12    201    تفسير .....  ص : 197

    از امام صادق عليه السّلام آمده است: كه روح در جاى خودش ايستاده است، روح نيكوكار در روشنايى و گشادى است، روح بدكار در تنگى و تاريكى است، بدن خاك مى‏شود همانطور كه از خاك آفريده شده است و آنچه كه درندگان و حشرات از داخل بدن انسان خورده‏اند و پاره كرده‏اند همه آنها در خاك محفوظ است و همه آن نزد كسى است كه مثقال ذرّه‏اى در تاريكى زمين از او غايب نمى‏شود، عدد اشيا و وزن آنها را مى‏داند، با اين وصف خاك روحانيّين به منزله طلا در خاك است.

    ترجمه بيان السعادة    ج‏12    201    تفسير .....  ص : 197

    لذا آنگاه كه وقت زنده شدن و بعث فرا مى‏رسد از زمين باران نشور و زنده شدن مى‏بارد و زمين رشد يافته و بزرگ مى‏شود، سپس مانند مشك آب تكان مى‏دهد و در نتيجه خاك بشر مانند طلا در خاك مى‏شود كه با آب شسته شود و مانند كره از شير مى‏شود، سپس خاك هر قالبى را به قالب خودش جمع مى‏كند و مى‏رساند، پس با اذن خداى قادر و توانا به محلّ روح منتقل مى‏شود، پس صورت‏ها با اذن مصوّر و صورت‏گر مانند هيئت نخستين مى‏شود، سپس روح در آن داخل مى‏شود، پس آنگاه كه درست شد ديگر چيزى را انكار نمى‏كند.

    ترجمه بيا�

     


  • طلا در ترجمه جوامع الجامع
    ترجمه جوامع الجامع    ج‏1    387    ترجمه .....  ص : 387

    محبت امور مادى، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهار پايان، و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است (ولى) اينها (در صورتى كه هدف نهايى آدمى را تشكيل دهند) سرمايه زندگى پست (مادى) هستند و سرانجام نيك (و زندگى عالى‏تر) نزد خداست. (14)

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏1    388    تفسير: .....  ص : 387

    1- پوست گاوى كه پر از طلا باشد.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏1    449    ترجمه .....  ص : 449

    كسانى كه كافر شدند و در حال كفر از دنيا رفتند، اگر روى زمين پر از طلا باشد و آن را به عنوان فديه (و كفاره اعمال بد خويش بپردازند، هرگز از آنها قبول نخواهد شد و بر ايشان عذاب دردناك است و ياورى نخواهند داشت. (91)

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏1    450    تفسير: .....  ص : 449

    فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ و هرگز از آنها فديه (بدل) پذيرفته نخواهد شد گرچه، روى زمين پر از طلا باشد و آن را به عنوان «فديه» بپردازد.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏2    218    تفسير: .....  ص : 218

    وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً كيست ستمكارتر از كسى كه نسبت به خدا افترا بسته و چنان وانمود مى‏كند كه از طرف خدا به پيامبرى مبعوث شده، مثل مسيلمه كذّاب، و در اين باره روايت شده است كه پيغمبر اكرم فرمود: در خواب ديدم كه گويا دو النگوى طلا در دستم بود اين امر بر من دشوار و سنگين آمد و مرا اندوهناك ساخت، خدا به من وحى كرد كه در آنها بدمم و من در آن دو، دميدم، آنها از پيش من پرواز كردند، و من آنها را به اين دو نفر كذّابى كه با هم هستند تعبير كردم: كذّاب يمامه: مسيلمه، و كذّاب صنعاء: اسود عنسّى.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏2    396    تفسير: .....  ص : 396

     «حلى» جمع «حلى» است و به كسر «حا» «حليّهم» بنا بر تبعيت حركت «حاء» از لام و به‏طور مفرد «حليهم» نيز قرائت شده است و نام چيزى است از طلا و نقره كه وسيله آرايش قرار مى‏گيرد.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏2    474    تفسير: .....  ص : 473

    بعضى از مفسّران گفته‏اند: نفقه كافر از نفقه مؤمن است، خداوند نفقه كافر را روى هم مى‏گذارد و آن را انباشته و جمع مى‏كند و يكباره در جهنّم قرار مى‏دهد و كافران را به وسيله آن مجازات مى‏كند، همان‏گونه كه خداوند در آيه 35 سوره توبه مى‏فرمايد: يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ ... «در آن روز كه طلا و نقره را در آتش جهنم سرخ كرده ...»

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏2    502    تفسير: .....  ص : 502

    روايت شده كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به عبّاس فرمود: از طرف دو فرزند برادرانت عقيل بن ابى طالب و نوفل بن حرث فديه بده. عباس گفت: آيا مى‏خواهى مرا چنان فقير كنى كه در باقيمانده عمر دست را پيش طايفه قريش دراز كنم؟ پيامبر فرمود: پس طلايى كه به همسرت امّ الفضل دادى و گفتى: اگر براى من پيشامدى روى داد، اين مال براى تو و فضل و عبد اللَّه و قثم باشد كجاست؟ عباس گفت: چه كسى اين خبر را به تو داده؟ پيامبر فرمود: پروردگارم به من خبر داده است. عباس گفت: شهادت مى‏دهم كه تو در دعوت خود راستگويى و خدايى جز خداى يكتا نيست و تو بنده و رسول اويى به خدا سوگند من در تاريكى شب طلا را به امّ الفضل دادم و هيچ كس جز خداوند از آن آگاه نبوده است. من درباره پيامبرى تو در شك و ترديد بودم امّا اكنون كه مرا از اين امر آگاه كردى شكّى در آن ندارم.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏2    535    ترجمه: .....  ص : 535

    اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اين امر مسلّمى است كه بسيارى از دانشمندان يهود و ترسايان، سرمايه‏هاى مردم را به باطل مى‏خورند و آنها را از راه خدا بازمى‏دارند، آنان را كه طلا و نقره را اندوخته مى‏كنند، و آن را در راه خدا انفاق مى‏نمايند مژده كيفرى دردناك بده. (34)

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏2    536    تفسير: .....  ص : 536

    وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ و كسانى كه طلا و نقره را كنز قرار مى‏دهند، در تفسير اين آيه دو احتمال وجود دارد:

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏2    537    تفسير: .....  ص : 536

    اين كه از ميان اموال فقط طلا و نقره را نام برده‏اند به اين دليل است كه معيار ثروت و قيمت اشيا مى‏باشند و كسى اينها را نگهدارى نمى‏كند مگر اين كه زايد بر احتياج روزانه‏اش باشد.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏2    537    تفسير: .....  ص : 536

    يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ بر آن كنزها يا بر طلا و نقره‏ها آن قدر آتش افروخته مى‏شود، تا خود آتش مى‏شوند. «فَتُكْوى‏ بِها» با آن گنجينه‏هاى سرخ شده، بر پيشانى و پهلو و پشتهاى آنان داغ نهاده مى‏شود.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏3    96    تفسير: .....  ص : 95

    بِبَدَنِكَ در محل حال است، يعنى در حالى كه روح در بدنت نيست. بعضى گفته‏اند: در حالى كه بدنت كامل و سالم و بدون زياد و نقص خواهد بود، يا منظور اين است كه زرهت را نجات مى‏دهيم. فرعون زرهى مخصوص از طلا داشت كه بدنش با آن شناخته مى‏شد.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏3    195    تفسير: .....  ص : 194

    بضاعت به مالى گفته مى‏شود كه به منظور تجارت جدا مى‏شود. «وَ شَرَوْهُ»: او را فروختند، بِثَمَنٍ بَخْسٍ اى مبخوس، يعنى به قيمتى خيلى كمتر از معمول كه اين كمبود، ظاهر و آشكار بود «دَراهِمَ» درهمهاى نقره بود نه دينارهاى طلا، «مَعْدُودَةٍ»: خيلى كم بود كه شمرده مى‏شد و قابل وزن نبود. از ابن عباس نقل شده است كه بيست درهم بود.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏3    233    تفسير: .....  ص : 232

    بعضى گفته‏اند: ظرفى بود كه عزيز مصر از آن آب مى‏خورد و بعد به عنوان پيمانه طعام و غلّات از آن استفاده مى‏شد، جنس آن نقره بود كه روكش طلا به آن داده بودند، و نيز گفته‏اند طلاى مرصّع به جواهرات بود.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏3    338    تفسير: .....  ص : 338

    3- چيزى كه با وزن كردن سنجيده مى‏شود، مثل طلا و نقره و جز اينها.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏3    471    تفسير: .....  ص : 470

    وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ إِلَّا أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ پروردگار متعال در اين آيه واژه منع را، در مورد ترك فرستادن معجزات و آياتى (كه كافران درخواست مى‏كردند) استعاره آورده تا بيان دارد كه انگيزه نياوردن معجزه، وجود حكمت و مصلحت است، و «ان» اول در محل نصب است و دوم در محل رفع، يعنى هيچ چيز ما را از فرستادن معجزات منع نمى‏كند جز تكذيب پيشينيان و منظور از اين معجزات چيزهايى است كه كفّار پيشنهاد مى‏كردند، از قبيل: زنده كردن مردگان و طلا كردن كوه صفا و جز اينها.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏3    490    ترجمه: .....  ص : 490

    يا خانه‏اى از طلا داشته باشى، يا به آسمان بالا روى، و ما هرگز نسبت به بالا رفتن تو ايمان نمى‏آوريم مگر اين كه بر ما كتابى نازل كنى تا آن را بخوانيم، بگو: پروردگار من منزّه است: آيا من غير از يك بشرى هستم كه پيام آورم!؟ (93)

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏3    491    تفسير: .....  ص : 490

    3- «قبيلا» جمع «قبيله» و حال از «ملائكه» است، يعنى فرشتگان را گروه گروه پيش ما بياورى، زخرف طلا.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏4    11    تفسير: .....  ص : 8

    درباره گنجى كه زير ديوار بود اختلاف شده است، بعضى گفته‏اند: مالى از طلا و نقره بوده است و بعضى ديگر گفته‏اند: كتابهاى علمى بوده و برخى گفته‏اند: لوحى از طلا بوده و در آن اين كلمات نوشته شده بود: شگفتا از كسى كه ايمان به قدر دارد، چگونه اندوهگين مى‏شود. شگفتا از كسى كه يقين به روزى دارد و در عين حال خود را به تعب مى‏اندازد. عجيب است از كسى كه يقين به مرگ دارد چگونه شادى مى‏كند. و عجيب است از كسى كه يقين به حساب دارد، و در عين حال غفلت مى‏كند و بسيار شگفتى است از كسى كه دگرگونى دنيا را نسبت به اهلش مشاهده كرده و باز هم به آن اطمينان دارد و نيز نوشته بود: لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏4    105    تفسير: .....  ص : 104

     «لَنُحَرِّقَنَّهُ» (ثلاثى مجرّد) قرائت امام على عليه السّلام است، يعنى مجسمه گوساله را با سوهان مى‏ساييم و آن را كاملا مى‏تراشيم. و قرائت لنحرقنّه (به تشديد «راء» كه مشهور است) ممكن است براى مبالغه در حرق باشد كه به معناى ساييدن با سوهان است و اين قرائت (معنا) دلالت مى‏كند بر اين كه اين مجسمه همان طلا و نقره بوده و تبديل به حيوان زنده شده بود.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏4    198    ترجمه: .....  ص : 197

    خداوند كسانى را كه ايمان آوردند و كارهاى نيكو به جا آورده‏اند در باغهايى از بهشت وارد مى‏سازد كه از زير درختانش نهرها جارى است و با دستبندهايى از طلا و مرواريد زينت مى‏شوند و لباسهايشان در آن جا از حرير است. (23)

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏4    460    تفسير: .....  ص : 457

    تخت طلا بود كه با ياقوت سرخ و زمرّد سبز تزيين شده بود و عقب آن از نقره بود و بر روى آن هفت خانه بود كه هر خانه‏اى درى بسته داشت.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏5    220    ترجمه: .....  ص : 220

    پاداش آنها بهشت جاويدان است كه وارد آن مى‏شوند در حالى كه با دستبندهايى از طلا و مرواريد آراسته‏اند و لباسشان در آنجا از حرير و پرنيان است. (33)

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏5    522    تفسير: .....  ص : 521

    وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً، اگر اجتماع مردم بر كفر ناپسند نبود براى كافران سقفها و پلّه‏ها و درها و تختهايى از طلا و نقره قرار مى‏داديم «زخرفا» بر محلّ فضّه عطف شده «وَ لِبُيُوتِهِمْ» بدل اشتمال از «لِمَنْ يَكْفُرُ» است «سقفا» به فتح (سين) و سكون (قاف) و ضمّ هر دو قرائت شده و جمع سقف است مانند رهن، و رهن.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏5    527    ترجمه: .....  ص : 527

    اگر راست مى‏گويد چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده؟! يا اين كه چرا فرشتگان همراه او نيامده‏اند؟ (تا گفتارش را تأييد كنند). (53)

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏5    536    ترجمه: .....  ص : 535

    ظرفها (ى غذا) و جامها (ى شراب طهور) از طلا گرداگرد آنها مى‏گردانند و در آن (بهشت) آنچه دل مى‏خواهد و چشم از آن لذّت مى‏برد وجود دارد و شما در آن هميشه خواهيد ماند. (71)

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏6    320    [شأن نزول‏] .....  ص : 319

    در حديث است كه هر گاه روز جمعه شود فرشتگان بر در مسجدها مى‏نشينند و نامه‏هايى از نقره و قلمهايى از طلا در دست دارند و بر حسب درجات (شركت كنندگان در نماز جمعه) و با رعايت ترتيب اسمها را مى‏نويسند، در روزگاران گذشته رفتن به نماز جمعه هنگام سحر و پس از طلوع فجر بود در حالى كه كوچه‏هاى پر از سوارانى بود كه صبح زود به نماز جمعه مى‏رفتند، گفته شده: اوّلين بدعتى كه در اسلام پديد آمد نرفتن به نماز جمعه در هنگام سحر بود.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏6    515    تفسير .....  ص : 512

    أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ دستبندهايى از نقره دارند كه قابل توصيف نيست، و بر اثر شفّاف بودن درونش از برونش ديده مى‏شود. بعضى گفته‏اند: در بهشت نقره برتر از طلا و ياقوت و مرواريد است. بعضى گفته‏اند: آنها گاه خود را با طلا و گاه با نقره مى‏آرايند يا به هر دو.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏6    631    تفسير: .....  ص : 629

    روايت شده كه عاد دو پسر داشت: شدّاد و شديد كه به سلطنت رسيدند و با قهر و غلبه شهرها را گرفتند [پس از مرگ شديد] سلطنت تنها براى شداد ماند پس تمام عالم را مالك شد و توصيف بهشت را شنيد پس دستور داد مانند بهشت برايم بسازيد پس «ارم» در يكى از بيابانهاى عدن در مدّت سيصد سال ساخته شد و عمر شداد نهصد سال بود، ارم شهرى بزرگ بود كه قصرهايش از طلا و نقره و ستونهايش از زبرجد و ياقوت بود و در آن انواع درختان و نهرهاى به هم پيوسته موجود بود چون ساختمان آن شهر به پايان رسيد شدّاد با اهالى مملكتش به آنجا رفتند و چون به مقدار يك شبانه روز راه به آن جا مانده بود خداوند بر آنان صيحه‏اى از آسمان فرستاد و تمامى هلاك شدند.

    ترجمه جوامع الجامع    ج‏6    748    تفسير: .....  ص : 744

    خدا را در آغاز و انجام، فراوان و پياپى ستايش كرده و سپاسگزارم كه مرا در اين كار استوار داشت و بر آن يارى و تأييد فرمود. در روز شنبه هجدهم ماه صفر سال 542، به تأليف آن شروع كردم و به يارى خدا و لطف او در بيست و چهارم محرّم، دوازدهمين ماه شروع، از آن فراغت يافتم كه يك سال مى‏شود و مطابق با تعداد نقباى حضرت موسى عليه السّلام در سرزمين شام در گذشته و تعداد خلفاى پيامبر ما حضرت محمد صلّى اللَّه عليه و آله يعنى پيشوايان اسلام و حجّتهاى خداوند مهيمن و سلام مى‏باشد پس از خداوند بخشنده مهربان مى‏خواهم و به وسيله آن پيشوايان بدو توسّل مى‏جويم كه تلاش و زحمتم را در تصنيف و تنظيم و تنقيح و مهذّب ساختن آن قرار دهد تا از معانى پنهان آن پرده بردارد و در فنّ تفسير يگانه شود و با گوهرها و زيباييهاى تفسير تركيب گردد و به وسيله ظاهر و باطن عملش پر ارج شود و در ميان كتابها بى‏نظير، و شايان آن باشد كه با آب طلا و با مختصرترين الفاظ و رساترين و كاملترين معنى، نوشته شود و تمام محتويات آن با اصول و فروع دين و معقول و منقول آن مطابق باشد، پس قرآن حقيقتى است پايدار و مرواريدى است بى‏نظير و راهى است راست كه به بركت آن حاجتها برآورده مى‏شود و با آن گرفتاريها دفع و مشكلات حلّ مى‏شود و روزيها به بركت آن فرود مى‏آيد، و سبب خشنودى خداست و آدمى را به بهشت او مى‏رساند و موجب به دست آوردن پاداش و ذخيره ساختن بهترين آنها و رسيدن به شفاعت پيامبر برگزيده و خاندان آن حضرت مى‏شود كه ستارگان درخشانى هستند كه از نور آنها كسب نور كردم و در سايه لطف آنها غنوده و به نور آنها هدايت يافته‏ام و از نور آن بزرگواران اقتباس كرده‏ام.


  • طلا در ترجمه رهنما
    ترجمه رهنما    ج‏1    15    تكيه قرآن بر اخلاق .....  ص : 15

    اگر عرب همه علوم و فلسفه‏ها را ميداشت استفاده‏ايكه از سى جزو قرآن كريم برد از آن همه كتابها و فلسفه‏هاى خود نميتوانست ببرد و اينجاست كه بحق ميتوان گفت قرآن براى عرب نه تنها يك كتاب و يا يك مجموعه قوانين و يا يك دليل راه زندگى در ميان قرون و اعصار شد بلكه از هر گونه معادن زمينى و انسانى از معدن طلا و سرب و نفت و الماس و آثار همه شعرا و نويسندگان هم براى آنها حاصلخيزتر و سودمندتر شد.

    ترجمه رهنما    ج‏1    71    نسخه‏هاى خطى و طرف اطمينان .....  ص : 71

    1- قرآن معروف به قرآن سلطان عبد الحميد چاپ ليره كه بيشتر قرآن‏هاى چاپ ايران از روى آن چاپ شده است. و علت اينكه چاپ ليره‏اى بدان ميگويند اين است كه از طرف ناشران آن اعلام شده بود كه هر كس غلطى در اين قرآن بيابد يك ليره طلا جايزه خواهد داشت و با اين حال بى‏غلط نبود.

    ترجمه رهنما    ج‏1    99    داستان بنى اسرائيل و موسى .....  ص : 92

    بهر حال موسى گوساله سامرى را سوزاند- و زر جز بكيميا نمى‏سوزد- روايت چنين است كه موسى كيميا را به قارون داد و قارون بر گوساله سامرى افكند و سپس خاكسترش را بباد داد. اما اندكى از آن نزد خود نگاهداشت و بر پاره‏يى مس زد و آنرا طلا كرد و همه ثروت قارون از آن اندك كيميا بود.

    ترجمه رهنما    ج‏2    138    مربوط به آيه نهم .....  ص : 138

     «و جنات نعيم» را مفسران از قول ابن عباس چنين نقل كرده‏اند: از زمرد سبز است: هر جنتى- هر ظرف و اسبابى- هر كاخى- هر چادرى- هر اطاقى- هر درى- ديوارهاى آن خشتى از طلا و خشتى از نقره و خشتى از ياقوت و خشتى از زبرجد است، ملاطش از مشك است، قصورش از ياقوت و اطاقها پر از لؤلؤ ميدانها و زمينش از طلا و نقره خاكش از مشك و سنگش از مرجان: و خدا گويد برحمت من وارد بهشت شويد و با اعمالتان آن را تقسيم كنيد كه براى شما ميوه‏هاى فردوس آماده شده و قصور آن ساخته شده و جاودانى در آن نصيبتان گشته (كشف الاسرار صفحه 260 جلد چهارم).

    ترجمه رهنما    ج‏2    398    جنات عدن - بهشت عدن. .....  ص : 398

    و در سوره (18) آيه 31:- «بوستانهاى عدن كه در آن دستبندهاى طلا زينت دستشان ميشود و پيراهنهاى سبز از حرير و استبرق مى‏پوشند و بر بالشها تكيه مى‏زنند.»

    ترجمه رهنما    ج‏2    399    جنات عدن - بهشت عدن. .....  ص : 398

     «و در بوستانهاى عدن كه ساكنان آن از طلا و لؤلؤ زينت كرده‏اند و لباسشان در آنجا از حرير است.»

    ترجمه رهنما    ج‏3    269    [سوره القصص(28): آيات 76 تا 88] .....  ص : 268

     (1696) قارون گفت: اين مال كه براى من داده‏اند بسبب علمى است كه خدا براى من داد و باين علم مرا تفضيل داد. در اينكه آن علم چه بود؟ چند قول گفتند: نخست آنكه كيميا بود كه بواسطه آن گچ را نقره و مس را طلا ميكرد. دو ديگر آنكه برخى گفتند: مراد علم اوست به وجوه مكاسب و درآمدها و تجارت‏ها. سپس خداى تعالى تذكر مى‏دهد كه آيا قارون نمى‏داند كه ما پيش از او كسانى را هلاك كرديم كه درخواسته و نيرو از او برتر بودند؟ و در قسمت آخر آيه ميفرمايد: از گناهان كافران پرسيده نشود يعنى: مجرمان و كافران را بى‏حساب بدوزخ برند.

    ترجمه رهنما    ج‏3    432    مقدمه سوره سبا 43 .....  ص : 431

     «و هنگامى كه ملكه سبا آوازه سليمان را بخصوص اسم خداوند شنيد بقصد امتحان كردنش برآمد و با خيل بسيار بزرگى و با شتران بردارنده ادويه‏ها و كثرت طلا و سنگهاى گرانبها به اورشليم درآمده بحضور سليمان آمد و با او در باره هر چه كه در دلش مى‏بود صحبت كرد و سليمان از برايش تمامى مسائل او را بيان كرد كه سؤالى از ملك مخفى نماند كه برايش بيان نكرده باشد و ملكه سبا تمامى حكمت سليمان را با خانه‏يى كه بنا كرده بود و قاعده طعامهاى سفره‏اش و نشستن بندگان و ايستادن خدمتكارانش و ملبّس شدن ايشان به لباسها و ساقيانش و نردبانهائى كه بخانه خداوند بالا كشيده بود چون ديد، روح در قالبش نماند و بملك گفت: خبرى كه در باره كارها و حكمت تو در ولايت خود شنيده بودم راست بود.»

    ترجمه رهنما    ج‏3    432    مقدمه سوره سبا 43 .....  ص : 431

    تا آنجا كه ميگويد: بملك صد و بيست قنطار طلا و غيره و غيره داد و سليمان ملك بملكه سبا «تمامى مراد و مطلبش را داد پس برگرديد و بولايت خويش روانه شد.»

     


  • طلا در ترجمه مجمع البيان 1
    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏1    103    يك بررسى اجمالى در باره گمراهى و هدايت .....  ص : 103

    و مثلًا اگر كسى طلا يا نقره‏اى را براى آزمايش بكوره بيندازد و معلوم شود طلا فاسد بوده باو ميگويند: «أفسدت فضّتك»: نقره‏ات را فاسد كردى منظور آن‏

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏1    104    يك بررسى اجمالى در باره گمراهى و هدايت .....  ص : 103

    است كه در آزمايش طلا و نقره‏ات فاسد و بى عيار از كار در آمد نه تو سبب فساد آن شده‏اى و همانطور كه «اضلّ- يضلّ»- بمعناى گمراه كرد و ميكند ميآيد همچنين بمعناى «گمراه شد و ميشود» استعمال ميشود هم چنان كه ميگويند: «فُلانٌ أَضَلَ ناقَتُهُ» فلانى شترش را گم كرد نه آنكه عمداً شترش را گم كرده باشد بلكه چنين است كه شتر او گم شده است و از همين قبيل است مواردى كه نسبت گمراهى و فساد بكسى داده ميشود كه او آن فساد را انجام نداده ولى واقع شده است مثلًا ميگويند: فلان زن آن مرد را فاسد و گمراه و ديوانه كرد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏1    158    تفسير .....  ص : 157

    1- باعتبار عظمت و اهميت نماز و واجب بودنش بر همه و ايجاد حالت قرب بخدا

    2- اگر چه در ظاهر فقط به نماز بازگشته ولى در واقع منظور هر دو آنها است مانند آيات كريمه: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ» (كسانى كه طلا و نقره را گنج ميكنند و آن را در راه خدا خرج نميكنند)

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏1    209    شرح داستان .....  ص : 209

    اوّل: عياشى ميگويد حضرت رضا فرمودند: جريان فرمان خداوند نسبت بكشتن گاو چنين بوده است: مردى از بنى اسرائيل يكى از بستگانش را كشت و او را در سر راه بهترين نواده بنى اسرائيل انداخت و سپس در مقام خونخواهى او برآمد، جريان كشته شدن مقتول را بموسى اطلاع دادند و از قاتل پرسش كردند، موسى دستور داد گاو را بياوريد گفتند: ما را مسخره كرده‏اى موسى گفت: پناه ميبرم بخدا كه در زمره نادانان باشم. و چنانچه بر طبق دستور موسى گاوى را ميآوردند و از پرسش‏هاى مكرّر خود دارى مى‏نمودند گرفتار شدت دستور و خصوصياتى كه بعداً مقرر گرديد نميشدند. بالآخره پس از پرسش‏هاى متعدد از اوصاف گاو و تعيين خداوند گاو مزبور را نزد جوانى از بنى اسرائيل يافتند باو مراجعه و تقاضاى فروش نمودند او امتناع نمود و گفت: فقط در يك صورت گاو را ميفروشم كه پوست آن را از طلا پر كنند جريان باطلاع موسى رسيد موسى دستور داد خريدارى كنيد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏1    214    كفش زرد .....  ص : 213

    سدى ميگويد: ده برابر وزن گاو از طلا بعنوان قيمت گاو پرداختند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏1    281    تفسير .....  ص : 279

    سفيان بن عيينه ميگويد: كتاب را در حرير و ديباج پيچيده و با طلا و نقره زينت داده ليكن حلال و حرام آن را حرام نميدانستند و اين است معنى «نبذ» و اينها در صورتى است كه منظور از كتاب تورات باشد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏1    308    داستان .....  ص : 308

    مجاهد ميگويد: قريش از محمّد خواستند: كوه صفا را براى آنان طلا كند فرمود: آرى ليكن اين جريان همانند داستان مائده پيروان عيسى خواهد بود پس برگشتند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏2    16    شرح لغات .....  ص : 16

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏2    16    شرح لغات .....  ص : 16

     (1) بگردان براى ما كوه صفا را طلا.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏2    181    تفسير: .....  ص : 178

    و نيز حضرتش بفاطمه دختر قيس هنگامى را كه باو گفت يا رسول اللَّه من داراى 70 مثقال طلا هستم فرمود: «اجعلها في قرابتك» يعنى آن را بخويشان خود بده.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏2    202    شرح لغات .....  ص : 202

    يطيقونه- نميتوانند يا بزحمت و تكلّف ميتوانند از طاقت بمعناى توانايى است و طوق از طلا و يا نقره كه بدارنده‏اش عظمت و نيرو مى‏بخشد باين نام خواندند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏2    277    تفسير: .....  ص : 277

     «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ ... (زينت يافته براى مردم دوستى شهوات از زنان و فرزندان و بسته‏هاى فراهم شده از طلا ...)

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏2    309    ترجمه .....  ص : 309

     (1) يك دينار مساوى است با 18 نخود طلا

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏3    176    احاديثى در نكوهش از سؤال .....  ص : 176

    و نيز فرمود دستها بر 3 قسم است: اول دست خدا كه بالا است. دوم دست دهنده كه پائين‏تر از دست خدا است. سوم دست سائل كه در زير و پائين همه است و اين ترتيب تا روز قيامت خواهد بود و كسى كه با داشتن چيزى كه او را بى‏نياز مى‏كند سؤال كند روز قيامت در صورتش زخم و جراحت يا خراش خواهد بود. سؤال شد تا چه اندازه بايد داشته باشد تا بى‏نياز باشد فرمود: پنجاه درهم يا به اندازه آن از طلا «وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ» آنچه از مال و بعضى گفته‏اند از خيرات انفاق مى‏كنيد «فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ» خدا پاداش آن را ميدهد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏3    182    تفسير: .....  ص : 179

    طلا، نقره، گندم، جو، خرما، نمك و بعضى كشمش را هم گفته‏اند و فرمود بدانيد كه هر چيز بمثل آن و بهمان مقدارى كه داده مى‏شود بايد باشد و آنچه زيادتر بدهد يا بگيرد ربا مى‏باشد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏3    232    شرح لغات: .....  ص : 232

     «فتنت الذهب بالنار» يعنى (طلا را با آتش آزمايش كردم) و بعضى مى‏گويند بمعناى خلاصى است يعنى طلا را از آتش رهايى دادم.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏3    256    ترجمه: .....  ص : 256

    براى مردم دوست داشتن خواستنيها كه زنان و فرزندان و مال فراوان از طلا و نقره و اسبان نيكو و چارپايان و كشت‏اند آرايش و زينت يافته است اينها وسيله‏هاى لذت و زندگى دنيا است ولى نزد خدا عاقبت بخيرى و نيكى سرانجام است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏3    259    تفسير: .....  ص : 257

    1- هزار و دويست اوقيه. (از معاذ بن جبل، ابى بن كعب و عبد الرحمن بن عمر) 2- هزار و دويست مثقال. (از ابن عباس، حسن و ضحاك) 3- هزار دينار يا دوازده هزار درهم باختلاف. (از حسن) 4- هشتاد هزار درهم يا صد رطل. (از قتاده) 5- هفتاد هزار دينار (از مجاهد و عطا) 6- پوست گاوى كه پر باشد از طلا. (از ابى نضره و همين را فراء گفته و از حضرت امام محمد باقر (ع) و حضرت امام جعفر صادق (ع) نيز اين معنى نقل شده است). «الْمُقَنْطَرَةِ» و در اين نيز احتمالاتى داده شده است:

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏3    259    تفسير: .....  ص : 257

    5- آنچه از طلا و نقره است (زجاج) و اين قول كه قنطار، فقط از طلا است صحيح نيست زيرا خداوند طلا و نقره را با هم ذكر كرده.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏4    16    فضيلت آيه: .....  ص : 16

    معاذ گويد: روزى نتوانستم با پيامبر نماز جمعه بخوانم. پيغمبر فرمود: اى معاذ چه مانع شد تو را از نماز جمعه؟ گفتم: يا رسول اللَّه يوحناى يهودى پيمانه‏اى از گندم از من طلب داشت و پيوسته بر در خانه‏ام در كمين من بود و ترسيدم كه اگر بيرون آيم مرا در برابر طلب خود حبس كند. پيامبر ص فرمود: معاذ، ميخواهى خداوند بدهيت را ادا كند؟ گفتم آرى فرمود: بخوان قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ ... تا بِغَيْرِ حِسابٍ و (يا رحمان الدنيا و رحيمهما تعطى منها ما تشاء و تمنع منها ما تشاء اقض عنى دينى) پس اگر بقدر كره زمين طلا مقروض باشى خدا قرض ترا ادا خواهد كرد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏4    129    مورد و شأن نزول: .....  ص : 129

    ابن عباس گويد: مراد از «من» در «مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ» عبد اللَّه سلام است كه مردى 1200 اوقيه طلا در نزدش امانت نهاد، عبد اللَّه همه را سالم بصاحبش رد كرد و خداوند به اين كار او را مدح گفته.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏4    156    ترجمه: .....  ص : 156

    كسانى كه كافر شدند و در حال كفر بمردند اگر باندازه گنجايش زمين طلا فديه دهند از هيچكدام آنان پذيرفته نخواهد شد. آنهايند كه بر ايشان عذابى دردناك خواهد بود و ياورى نخواهند داشت.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏4    159    معنى و مقصود: .....  ص : 159

    قتاده گويد: روز قيامت كافر را بياورند و باو گويند آيا در اينجا ميتوانستى باندازه گنجايش زمين طلا بپردازى كه از عذاب نجات يابى نميپرداختى؟! جواب گويد آرى.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏4    163    نظم آيات: .....  ص : 163

    توجه ارتباط اين آيه بما قبل اينست كه مضمون آيه قبل (كه فرموده باندازه گنجايش زمين طلا نميتواند فديه كافر براى نجات او از جهنم واقع شود) موجب سستى مردم در انفاق نشود و معلوم باشد كه آن مطلب مربوط بكفار است در آخرت ولى بر مؤمن انفاق در دنيا واجب و وسيله رسيدن بسعادت است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏4    364    تفسير: .....  ص : 363

    4- اين آيه مثل آيه ديگرى است كه: «روز قيامت طلا و نقره‏هايى كه اندوخته شده و انفاق نگرديده گداخته شود و بدان پشت و پهلو و صورتهاى آنان (بخيلان) داغ گزارده شود». بنا بر اين قول معنى چنين است:

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏5    82    مقصود .....  ص : 81

    بنا بر آنچه كه در باره كلمه قنطار گفته شده: قنطار، پوست گاوى است كه پر از طلا كرده باشند يا ديه خون انسان است يا ... در اين باره در اوايل سوره آل عمران بحث كرده‏ايم.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏5    297    مقدار ديه .....  ص : 296

    بيست عدد ماده شترى كه يك سال آن تمام و وارد در دو سال شده باشند و بيست عدد شتر نر كه دو سال آن تمام و وارد در سه سال شده باشند و سى عدد ماده شتر كه دو سال آن تمام و داخل در سه سال شده باشند و سى عدد ماده شترى كه سه سال آن تمام و وارد در سال چهارم شده باشند. اين قول از عثمان و زيد بن ثابت روايت شده و اصحاب ما نيز روايت كرده‏اند. همچنين در روايات ما نقل شده است كه: بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال دوم شده باشند و بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال سوم شده باشند و بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال چهارم شده باشند و بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال پنجم شده باشند. حسن و شعبى نيز چنين گفته‏اند. ابن مسعود و ابن عباس و زهرى و ثورى و شافعى گويند: بايد پنج نوع شتر بدهد: 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال چهارم شده‏اند و 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال پنجم شده‏اند و 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال دوم شده باشند و 20 عدد شتر نر كه داخل در سال سوم شده باشند و 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال دوم شده باشند. ابو حنيفه نيز همين طور گويد، جز اينكه بجاى 20 شتر نر پا در سه سال، 20 شتر نر پا در دو سال گذاشته است. عقيده نخعى نيز همين است و از ابن مسعود نيز روايت شده است. طبرى گويد: اين روايات با هم در يك رديف و متعارض هستند و بهتر تخيير است. اما ديه طلا يكهزار دينار است و ديه نقره، ده هزار درهم است و همين صحيحتر است و بقولى دوازده هزار درهم است. اين ديه را بايد ظرف مدت سه سال پرداخت. اگر ما باشيم و ظاهر آيه گوييم: ديه قتل خطا بر قاتل است. لكن از سنت رسول و اجماع، استفاده مى‏كنيم كه بر عاقله است و عاقله، برادران، برادرزادگان، عموها و عموزادگان و عموهاى پدر و فرزندان ايشان و آزاد كنندگان مى‏باشند. عقيده شافعى نيز همين است. ابو حنيفه گويد: پسر و پدر نيز جزء عاقله محسوب مى‏شوند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏7    33    لغت .....  ص : 33

    فتنه: آزمايش و اصل آن خالص كردن است مثل: «فتنت الذهب من النار» يعنى طلا را در آتش خالص گردانيدم.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏7    201    مقصود .....  ص : 200

    3- منظور قريش است كه از پيامبر خواستند كه «صفا» را طلا كند. اين قول از سدى است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏8    226    شان نزول .....  ص : 226

    در پاسخ فرمود: چه ميخواهيد براى شما بياورم؟ گفتند: كوه صفا را طلا كن و بعضى از مردگان ما را بدنيا برگردان تا از آنها سؤال كنيم كه تو بر حقى يا بر باطل؟

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏8    226    شان نزول .....  ص : 226

    مسلمانان از پيامبر درخواست كردند كه اين آيات را نازل كند تا آنها ايمان بياورند. پيامبر بپاى خاست و دعا كرد كه خداوند كوه صفا را طلا كند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏8    226    شان نزول .....  ص : 226

    جبرئيل نازل شده، عرض كرد: اگر بخواهى صفا را طلا مى‏كنم. لكن اگر ايمان نياوردند، آنها را عذاب ميكنم. و اگر بخواهى آنها را بحال خود گذارم، تا هر كس كه اهل توبه است، توبه كند. پيامبر پيشنهاد دوم را پذيرفت و خداوند اين آيه را نازل كرد. اين مطلب از كلبى و محمد بن كعب قرظى است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏9    164    داستان صالح .....  ص : 159

    مردم شهر، جمع شدند و گوشت شتر را در ميان خود تقسيم كردند و خوردند. كره شتر، همين كه اين صحنه را ديد، پا بفرار گذاشت و بالاى كوهى رفت و با نعره‏هاى هول انگيز خود مردم شهر را بوحشت انداخت. وقتى كه صالح آمد، قوم نزد او رفته، زبان بعذر- خواهى گشودند و قاتلان شتر را معرفى كردند. صالح گفت: اگر بتوانيد بچه شتر را برگردانيد، ممكن است از عذاب نجات پيدا كنيد. اما آنها هر چه در كوه و صحرا گشتند، او را نيافتند. شتر را در شب چهارشنبه كشته بودند. صالح به آنها گفت: در خانه‏هاى خود بمانيد و آخرين تمتع خود را از زندگى برگيريد كه سه روز ديگر عذاب خدا بر شما نازل ميشود. سپس به آنها گفت: فردا صورت شما زرد ميشود. روز دوم سرخ و روز سوم سياه خواهد شد. روزها از پى يكديگر سپرى مى‏شدند و نشانه‏هايى كه صالح داده بود پديدار مى‏گشتند. قوم با ديدن اين نشانه‏ها بهلاك خود و راستگويى صالح اطمينان پيدا مى‏كردند. نيمه شب سوم جبرئيل نازل شد و چنان صيحه‏اى كشيد كه پرده‏هاى گوشها پاره شد و دلها به طپش افتاد. آنها كفن پوشيده آماده مرگ بودند. سرانجام آخرين لحظه زندگى ننگين آنها فرا رسيد و خرد و كلان طعمه مرگ شدند! بدنبال آن آتشى نازل شد و همه را سوزاند و خاكستر كرد. اين است سزاى نافرمانى! در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه: خداوند صيحه و زلزله را با هم بر آنها نازل كرد. ثعلبى روايت كرده است كه: پيامبر گرامى به على ع فرمود آيا بدبخت- ترين گذشتگان را مى‏شناسى؟ عرض كرد: قاتل شتر صالح! فرمود: آيا بدبخت‏ترين آخرين را مى‏شناسى؟ جواب داد: خدا و رسولش داناترند. فرمود قاتل تو! در روايت ديگر است كه فرمود: شقى‏ترين مردم روزگار كسى است كه اين را از اين رنگين مى‏كند و اشاره به سر و ريش على كرد. ابو زبير از جابر بن عبد اللَّه روايت كرده است كه: وقتى پيامبر در جنگ تبوك از آن سنگ گذشت، به اصحاب خود فرمود: هيچيك از شما داخل اين قريه نشود و از آبشان ننوشد و بر اين عذاب ديدگان داخل نشود، مگر با چشم گريان. تا به آن عذابى كه آنها گرفتار شدند، گرفتار نشويد. سپس فرمود: بعد از اين از پيامبر خود چنين معجزاتى نخواهيد، اينها قوم صالح هستند كه از پيامبر خود معجزه خواستند و خداوند شترى بسوى آنها فرستاد. اين شتر از اين راه مى‏آمد و از اين راه مى‏رفت و روزى كه آمد همه آبهاى قوم را مى‏خورد و تپه‏اى كه كره شتر از آن بالا مى‏رفت، به آنها نشان داد. سرانجام شتر را پى كردند و خداوند تمام افراد آنها را هلاك كرد بجز مردى بنام ابو رغال كه پدر ثقيف است. او در حرم خدا بود و از بركت حرم، از عذاب خدا نجات پيدا كرد. همين كه از حرم خارج شد، بهمان عذاب گرفتار شد و با او شمشى از طلا بود. سپس قبر وى را به آنها نشان داد. افراد با شمشير خود قبر را شكافتند و طلا را بيرون آوردند. پيامبر پس از اين جريان، با سرعت هر چه بيشتر از آن وادى گذشت.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏10    36    لغت: .....  ص : 36

    متبر: هلاك شد. طلا را بدو جهت «تبر» گويند: يكى اينكه معدن هلاكت است و ديگر اينكه بظرف شكسته «متبر» گويند و قراضه آن «تبر» است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏10    215    مقصود: .....  ص : 214

     «يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ ...» (توبه 35: روزى كه طلا و نقره‏ها را در جهنم، حرارت دهند و پيشانى و .... آنها را داغ كنند) برخى گويند: يعنى براى اينكه در اين دنيا مؤمن را بوسيله پيروزى و احكام مخصوص و در آخرت بوسيله پاداش و بهشت از مردم كافر ممتاز گرداند. برخى گويند:

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏10    264    داستان: .....  ص : 262

    امام باقر (ع) مى‏فرمايد: در جنگ بدر، فديه هر اسيرى چهل اوقيه و هر اوقيه چهل مثقال بود. بجز عباس كه فديه او صد اوقيه بود و از او بيست اوقيه طلا گرفته شد. پيامبر فرمود: اينهم غنيمتى است. فديه خود و برادر زاده‏گانت عقيل و نوفل را بپرداز و آزاد شويد. گفت: چيزى ندارم. فرمود: طلايى كه به ام الفضل دادى، كجاست؟ گفت: اگر چيزى باشد، براى تو و فضل و عبد اللَّه و قثم است. كى اينمطلب را بتو خبر داده است؟ فرمود: خداوند متعال. عباس گفت: شهادت مى‏دهم كه تو رسول خدايى، زيرا هيچكس جز خدا از آن خبر نداشت.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏10    266    مقصود: .....  ص : 266

    يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ الْأَسْرى‏ إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنْكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ: اى پيامبر، به كسانى كه در دست شما اسير و گرفتار هستند، بگو: اگر خداوند بداند كه در دل شما تمايل و رغبتى نسبت به اسلام و ايمان وجود دارد، بهتر از آنچه با شما رفتار شد، با شما رفتار مى‏كند و در دنيا و آخرت، يا در آخرت، شما را مشمول بخششى بهتر قرار مى‏دهد و گناهان شما را مى‏آمرزد و خداوند آمرزگار و رحيم است. از عباس بن عبد المطلب روايت شده است كه اين آيه در باره او و اصحابش نازل شده است. عباس مى‏گفت: مرا بيست اوقيه طلا بود. اين طلا از من گرفته شد و بجاى آن بيست بنده بمن داده شد كه هر يك از آنها حد اقل بيست هزار درهم ارزش داشت. همچنين خداوند زمزم را بمن داد كه اگر همه اموال مكه بمن داده مى‏شد با آن معامله نمى‏كردم. از خداوند انتظار آمرزش دارم. قتاده گويد: هنگامى كه هشتاد هزار ... از مال بحرين نزد پيغمبر خدا آورده بودند، در حالى كه براى نماز ظهر وضو گرفته بود، اموال را تقسيم كرد و به عباس دستور داد كه سهم خود را بگيرد. عباس گفت: اين مال بهتر است از آنچه از ما گرفته شد. از خداوند اميد آمرزش دارم.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏11    72    تفسير: .....  ص : 70

    و ثعلبى بسند خود از عدى بن حاتم روايت كرده كه گفت: بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- رفتم و در آن حال صليبى از طلا بگردن داشتم، حضرت فرمود:

     


  • طلا در ترجمه مجمع البيان 2
    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏13    153    قرائت: .....  ص : 152

    قطران: زيد بنقل از يعقوب، دو كلمه قرائت كرده است: «قطر» و «آن». قرائت ابو هريره و ابن عباس و سعيد بن جبير و كلبى و قتاده و عيسى همدانى و ربيع نيز همين است. در اين صورت، كلمه «قطر» بمعناى مس و طلا و «آن» يعنى چيزى كه آماده شده و وقت استفاده آن فرا رسيده است. شاعر گويد:

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏13    177    مقصود: .....  ص : 177

    وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مَوْزُونٍ: ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد گويند: يعنى از هر چيز مقدور و معلومى در زمين رويانيديم. حسن گويد: يعنى از هر چه كه معمولا وزن مى‏شود- مثل طلا، نقره، مس و ..- در زمين بوجود آورديم. ابو مسلم گويد: مقصود تمام چيزهايى است كه از زمين خارج مى‏شود. علت اينكه فقط چيزهاى كشيدنى را در اينجا ذكر مى‏كند و چيزهاى پيمودنى را ذكر نمى‏كند، اين است كه:

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏13    183    مقصود: .....  ص : 183

    مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ: خاكى متغير، كه مثل طلا و نقره، بقالب ريختند و از آن صورت آدم را آفريدند. ابن عباس گويد: يعنى خاك مرطوب. سيبويه گويد: يعنى خاك مصور. بعقيده او اين تعبير از همان «سنت وجه» اقتباس شده است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏14    161    مقصود: .....  ص : 160

    1- هيچ چيز ما را از فرستادن آياتى كه مى‏خواستند، باز نداشت، جز تكذيب پيشينيان. مقصود اين است كه: چيزهايى كه قريش مى‏خواهند، از قبيل طلا كردن كوه صفا و جارى كردن چشمه‏اى از زمين و ... عمل نمى‏كنيم، زيرا اگر عمل كنيم، آنها ايمان نمى‏آورند و سزاوار مى‏شوند كه هر چه زودتر آنها را كيفر دهيم و اين بزيان خود آنهاست. همانطورى كه ما امتهاى پيشين را اجابت كرديم و آياتى را كه مى‏خواستند براى آنها فرستاديم و آنها تكذيب كردند و ما آنها را گرفتار عذاب كرديم، زيرا حكم آياتى كه مردم درخواست مى‏كنند، اين است كه اگر تكذيب كنند و ايمان نياورند، دچار عذاب شوند، لكن در مورد اينها اراده ما اين است كه آنها را بوسيله چنين عذابى از ميان مى‏بريم، زيرا در ميان ايشان كسانى هستند كه خودشان يا فرزندانشان ايمان مى‏آورند و دين اسلام را يارى مى‏كنند. بعلاوه، امت و شريعت حضرت محمد (ص) تا قيامت باقى خواهد ماند، از اينرو خواسته آنها را اجابت نمى‏كنيم. بخصوص كه آيات قرآنى و ديگر معجزات آشكار، براى برطرف شدن ترديد و برداشته شدن عذرها كافى هستند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏14    206    ترجمه: .....  ص : 205

    گفتند: ما هرگز بتو ايمان نمى‏آوريم، تا از اين زمين براى ما چشمه‏اى ظاهر سازى. يا اينكه داراى باغى از درختان خورما و انگور باشى كه در ميان آنها جويها جارى سازى. يا اينكه آسمان را- چنان كه پنداشته‏اى- قطعه قطعه بر سر ما فرود آورى يا اينكه خداوند و فرشتگان را در مقابل ما آورى. يا اينكه براى تو خانه‏اى از طلا باشد. يا اينكه به آسمان بالا روى. ما هرگز به بالا رفتنت ايمان نمى‏آوريم مگر اينكه بر ما كتابى نازل كنى كه بخوانيم. بگو: پروردگارم منزه است. مگر من بشرى پيام‏آور، بيشتر هستم؟! هنگامى كه وسيله هدايت، بسوى مردم آمد، جز اينكه گفتند:

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏14    207    لغت: .....  ص : 207

    زخرف: طلا و در اصل به معناى زينت.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏14    208    شأن نزول: .....  ص : 207

    - اگر اين كارها را نمى‏كنى، از خدا بخواه كه فرشته‏اى بفرستد تا ترا تصديق كند و براى تو باغها و كاخها و گنجهايى از طلا خلق كند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏15    54    ترجمه: .....  ص : 54

    كسانى كه ايمان آورده و كار نيكو كرده‏اند، ما پاداش نيكو كاران را تباه نمى‏كنيم، براى آنهاست بهشتهاى جاويدان كه از زير پاى ايشان، رودها روان است و در آنجا خود را با دستبندهاى طلا مى‏آرايند و جامه سبز از ديباى نازك و ديباى كلفت مى‏پوشند و در آنجا بر تختها تكيه مى‏زنند. چه نيكو پاداش و چه نيكو محل آسايشى است!

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏15    56    مقصود: .....  ص : 55

    يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ: براى آنها در بهشت زيورهايى است كه بصورت دستبندهاى طلا مورد استفاده آنها قرار ميگيرد. سعيد بن جبير گويد: آنها را دستبندى از طلا و دستبندى از نقره و دستبندى از لؤلؤ و ياقوت است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏15    60    مقصود: .....  ص : 59

    ابن عباس گويد: يعنى براى صاحب باغ، از غير اين باغها نيز ميوه‏هايى بود، چنان كه گاهى مردم مالك ميوه درخت هستند نه خود درخت. مجاهد گويد: يعنى اين مرد، علاوه بر اين دو باغ داراى طلا و نقره بود. قتاده و ابن عباس- بنا بروايت ديگر- گويند: صاحب باغ، علاوه بر اين باغها اموال بسيارى داشت.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏15    115    مقصود: .....  ص : 111

    علت اينكه ديوار را تعمير كردم، اين بود كه بدو طفل يتيم تعلق داشت و در زير آن گنجى نهفته بود. گنج، طلا و نقره و چيزهاى ديگر است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏15    115    مقصود: .....  ص : 111

    ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد گويند: در اين گنج صحيفه‏هايى از علوم مدفون بود. قتاده و عكرمه گويند: طلا و نقره بود. مختار جبايى و روايت ابو الدرداء از پيامبر گرامى نيز همين است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏15    206    مقصود: .....  ص : 206

    يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً: اى محمد، آن روز را بياد آنها بياور كه متقين را جمع مى‏كنيم و آنها را دسته دسته به بهشت خويش مى‏بريم. برخى گويند: آنها سوار بر شترانى كه مثل آنها ديده نشده است، هستند و تا در بهشت پيش مى‏روند. محمل اين شتران طلا و مهار آنها زبرجد است. اين قول از على عليه السلام و ابن عباس است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏16    61    مقصود: .....  ص : 60

    طلا و نقره و زيورهايى بود كه در موقع غرق شدن ايشان به ساحل افتاد و بنى اسرائيل برداشتند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏16    196    ترجمه: .....  ص : 195

    اين دو گروه، با يكديگر در باره خدايشان به خصومت پرداخته‏اند. آنها كه كافر شده‏اند، براى ايشان جامه‏هايى از آتش بريده شده و از بالاى سرشان، آب جوش، ريخته مى‏شود. آنچه در شكمشان هست و پوستشان پخته مى‏شود و براى ايشان است گرزهايى از آهن. هر وقت بخواهند از غم و اندوه از آن خارج گردند، در آن باز گردانده مى‏شوند و عذاب سوزان به آنها چشانيده مى‏شود. خداوند مردم مؤمن و نيكو كار را به بهشت‏هايى مى‏برد كه نهرها از زير آنها روان است. در آنجا دستبندها از طلا و مرواريد زيور خود كنند و لباسشان در آنجا ديباست. بگفتار خوب و براه ستوده، هدايت شده‏اند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏16    198    مقصود: .....  ص : 197

    زر و زيور آنها دستبندهايى است از طلا و مرواريد و لباس آنها در آنجا از ديبا است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏18    91    مقصود: .....  ص : 87

    مقاتل گويد: شياطين براى سليمان بساطى بافته بودند يك فرسنگ در يك فرسنگ با تار و پود زرين و ابريشمين. در ميان آن منبرى طلايى گذاشته مى‏شد و سليمان بر آن مى‏نشست و اطراف او سه هزار كرسى بود از طلا و نقره. پيامبران بر كرسى طلا مى‏نشستند و علماء بر كرسى نقره و مردم در اطراف آنها بودند و جنيان و شياطين در اطراف مردم و مرغان با بالهاى خود بر سر آنها سايه مى‏افكندند. تا اشعه آفتاب آنها را ناراحت نكند. باد صبا اين بساط را حركت ميداد و از صبح تا شب و از شب تا صبح مسير يك ماه را طى ميكرد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏18    98    مقصود: .....  ص : 96

    وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ: او را تختى بود بزرگتر از تخت تو و جلو تخت او به ياقوت سرخ و زمرد سبز و عقب آن از طلا و به جواهرات رنگارنگ، تزيين شده بود. او را هفت خانه بود و هر خانه‏اى درى داشت بسته.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏18    107    مقصود: .....  ص : 105

    هنگامى كه خبر اين هدايا به سليمان رسيد به جنيان دستور داد تا آجرهاى طلا ساختند و تمام راه را با آنها فرش كردند. حاملان هديه كه اين وضع را مشاهده كردند، متوجه شدند كه هداياى ايشان ناچيز و بى‏ارزش است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏18    107    مقصود: .....  ص : 105

    برخى گفته‏اند: وى 500 غلام و 500 كنيز تقديم سليمان كرد. كنيزان را به قباها و كمربندها ملبس گردانيد و دست و گردن غلامان را به طوقها و گردن‏بندهاى زرين آرايش كرد و بگوش آنها گوشواره‏هاى درنشان آويخت و آنها را سوار بر اسبهاى قيمتى كه افسار آنها از طلاى مرصع به جواهرات بود كرد و همراه 500 آجر طلا و 500 آجر نقره و تاجى مكلل به در و ياقوت و حقه‏اى كه در آن درى سوراخ نشده و نگينى، داراى سوراخى كج و معوج بود، نزد سليمان فرستاد. مردى از بزرگان قوم بنام منذر بن عمرو با عده‏اى از مردان برازنده نيز حامل نامه‏اى بودند كه بحضور سليمان بار يافتند. در نامه نام همه هدايا نوشته و اضافه شده بود: اگر پيامبر هستى ميان كنيزان و غلامان تميز ده و پيش از آنكه حقه را بگشايى بگو كه در آن چيست؟

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏18    107    مقصود: .....  ص : 105

    فرستاده بلقيس حركت كرد كه نزد سليمان رود. هدهد قبل از فرستاده نزد سليمان آمد و جريان را به اطلاع او رسانيد. سليمان به جنيان دستور داد كه خشت- هاى طلا و نقره را آماده سازند و ميدانى به مساحت چند فرسخ از آن خشتها فرش سازند و اطراف ميدان را ديوارى از طلا و نقره برآورند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏18    194    مقصود: .....  ص : 192

     (انسان ميشود، از لحاظ علمى هم اين مطلب روشن است و حتى چنان كه علم بيان ميكند تنها تفاوت اجسام از لحاظ اختلاف تعداد الكترونهاى آنهاست و لذا مى‏توانيم با خارج كردن بعضى الكترونها از مدار اتم يا افزودن الكترون بمقدار آن، جسم ديگرى بسازيم. همان كارى كه كيمياگران قديم به امكان آن پى برده بودند و مى‏فهميدند كه ميشود اجسام كم بها را تبديل به اجسام پر بها كرد ولى رمز آن و طرز انجام آن را نميدانستند و بخاطر پيدا كردن رمز و اختراع طرز آن تا توانستند اجسام را تجزيه يا تركيب كردند و اگر بهدف خود نرسيدند، ولى شيمى را توسعه بخشيدند. از اينجا اين مطلب هم روشن ميشود كه چطور بوسيله امام يا پيامبرى خاك، طلا ميشود تا شاعرى مى‏گويد:

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏18    236    مقصود: .....  ص : 233

     (1)- ابن مطلب بمتن آيه مربوط نيست. آنچه بر حسب تاريخ مسلم است، كيمياگران به هدف خويش هرگز نائل نشده‏اند. البته مقصود اين نيست كه تبديل فلزى به طلا غير ممكن است زيرا در عصر ما كيمياگرى تحقق يافته و امكان تبديل هر فلزى به طلا هست و راه آن، وارد كردن الكترن در مدار اتم يا خارج كردن آن است. اشكالى كه دارد اين است كه اين كار پر خرج است و براى انسان صرف نميكند كه مبالغى هنگفت خرج كند براى اينكه مقدار كمى طلا از اين راه بدست آورد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏18    237    مقصود: .....  ص : 233

    زين قاطرها از طلا و آنچه در زير زين‏ها بود پارچه‏هاى سرخرنگ بود.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏19    74    مقصود: .....  ص : 70

    وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آياتٌ مِنْ رَبِّهِ: و مشركين مكه گفتند چرا بر پيامبر (ص) آيتى از پروردگارش فرود نيامد و مقصودشان از آيه آن بود كه مى‏گفتند ما ايمان نميآوريم تا براى ما از زمين چشمه ظاهر كنى،- و ميگفتند بايد كوه صفا را طلا نمايى.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏20    229    بناء مسجد اقصى بدست داود و سليمان ع .....  ص : 228

    و چون عمر داود به 140 رسيد از دنيا رفت و سليمان را جانشين خود قرار داد و او دوست داشت بيت المقدس را تمام كند، پس جمع كرد جنّيان و شياطين را و تقسيم كرد بر ايشان كارها را و هر طائفه را مخصوص كارى كرد، پس جنّ و شياطين را فرستاد كه سنگهاى مرمر سفيد و صاف را از معادن آن استخراج كنند و فرمان داد كه شهرى از سنگ مرمر و سنگهاى معدنى نازل مثل و رق بسازند، و آن را دوازده محلّه قرار داد و در هر محلّه‏اى يكى از اسباط بنى اسرائيل را نشانيد و چون از شهر سازى خلاص شد شروع كرد در بناء مسجد، پس شيطانها را فرقه فرقه، گروه گروه كرد، گروهى را فرستاد كه استخراج طلا و ياقوت از معادن آن نمايند و دسته‏اى را فرستاد كه جواهر و سنگهاى ارزنده را از اماكن خود بياورند و فرقه‏اى را فرستاد كه مشك و عنبر و ساير طيب‏ها و چيزهاى خوشبو حاضر كنند و گروهى را فرستاد كه از درياها درّ بيرون آورند، پس آن قدر از اين چيزها آوردند كه جز خداى تعالى حساب آن را ندارد، سپس سنگتراش‏ها را حاضر كرده و دستور داد كه آن سنگها را برش داده تا بصورت تخته‏هايى درآوردند و آن جواهر و لؤلؤ ها را در آن بكار برند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏20    230    بناء مسجد اقصى بدست داود و سليمان ع .....  ص : 228

    پس بيت المقدس همواره هم چنان كه سليمان بنا كرده بود آباد و مورد احترام بود تا بخت النصر بجنگ بنى اسرائيل آمد، پس شهر اورشليم را ويران و مسجد را خراب و آنچه در سقفهاى آن و ديوارهاى آن از طلا و نقره و در و ياقوت و جواهر بود برداشت و آن را حمل بكشورش از زمين عراق نمود. سعيد بن مسيّب گويد: وقتى سليمان از بناء بيت المقدّس خلاص شد درهاى آن بسته شد و هر كارى سليمان كرد باز نشد تا در دعائش گفت خدايا بنمازهاى پدرم داود قسمت ميدهم كه درهاى مسجد را بروى من باز كن پس درها گشوده شد و سليمان براى آن ده هزار نفر از قاريان بنى اسرائيل قرار داد كه پنجهزار نفر در شب و پنج هزار نفر در روز مشغول قرائت و خواندن تورات و زبور باشند و ساعتى نبود از شب و روز مگر آنكه خدا در آن عبادت ميشد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏20    333    ترجمه: .....  ص : 332

    33- (آن بخشش بزرگ) بهشتهاى جاودانست كه در آن داخل مى شوند در حالى كه در آن بوستانها از دستبندهاى طلا و مرواريد آراسته شوند و پوشش ايشان در آنجا ابريشم است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏20    334    اعراب: .....  ص : 334

    مِنَ الْكِتابِ در محل حال از ضمير منصوب محذوف از صله است، و تقديرش اينست، و الذى اوحيناه اليك كائنا من الكتاب، و آنچه وحى كرديم ما بتو بوده است از قرآن، جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها، خبر مبتداء محذوف، و ممكنست كه بدل از قول خدا الْفَضْلُ الْكَبِيرُ باشد، يدخلونها در محل نصب است بنا بر حاليت و هم چنين يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ من متعلّق به يحلون است، مِنْ ذَهَبٍ در موضع صفت اساور است يعنى، اساور كائنة من ذهب، دستبندهايى كه از طلا ميباشد، لا يَمَسُّنا در محل نصب است بنا بر حاليت.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏20    342    اين سه طايفه اهل نجاتند: .....  ص : 337

    يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ آراسته ميشوند در آن از دستبندها، اساور جمع اسوره و آن جمع سوار بمعناى دستبند است. مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً از طلا و لؤلؤ و كسى كه لؤلؤا قرائت كرده پس معنايش در يحلون فيها لؤلؤا، است وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ و پوشش ايشان در آن بهشتها ابريشم است، و هر گاه ما گفتيم كه مقصود از آن گروه سه گانه است، پس ظالم لنفسه بفضل خدا و يا شفاعت پيغمبر (ص) و ائمه عليهم السلام داخل بهشت ميشوند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏21    42    تفسير .....  ص : 40

    أَ تَدْعُونَ بَعْلًا (آيا بعل را مى‏خوانيد) «عطا» گويد: «بعل» بتى بوده كه آنان از طلا ساخته و به آن عبادت مى‏كردند. «عكرمه»، «مجاهد»، «قتاده» و «سدى» گويند: «بعل» به لغت اهل «يمن» به پروردگار و بزرگ و آقا گفته ميشود، پس تقدير چنين ميشود! (آيا پروردگارى را غير از خداوند مى‏خوانيد) وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ (و وا مى‏گذاريد بهترين آفريدگان را) يعنى آيا ترك مى‏كنيد عبادت و پرستش بهترين خالقان را؟.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏21    57    شرح لغات: .....  ص : 57

    فاتن- كسى را گويند كه با آرايش خود بسوى گمراهى بخواند و اصل لغت (فتنه) از باب (فتنت الذهب بالنار) است كه به معنى: خارج كردم طلا را و بصورت خالص در آوردم مى‏باشد.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏22    214    ترجمه آيات: .....  ص : 213

    35- و طلا قرار ميداديم، و همه اينها وسائل زندگى دنيا است، اما زندگى سراى ديگر نزد پروردگارت از آن افراد با تقوى است.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏22    216    لغات آيات: .....  ص : 215

    طلا را زخرف گفته‏اند، و گفته ميشود: زخرفه در صورتى كه چيزى را نيكو سازند و زينت بخشند، و بهمين مناسبت است كه به نقاشيها و تصويرها نيز زخرف گفته‏اند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏22    219    معنى آيات: .....  ص : 216

     (وَ زُخْرُفاً) يعنى: طلا، از ابن عباس و ضحاك و قتاده است كه زخرفا منصوب است بوسيله فعلى مقدر يعنى: «و جعلنا لهم مع ذلك ذهبا».

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏22    237    ترجمه آيات: .....  ص : 236

    53- چه ميشد كه دست بندهايى از طلا برايش مى‏افتاد، يا فرشتگان همراهش قرين با او مى‏آمدند؟.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏22    242    معنى آيات: .....  ص : 238

     (فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ) يعنى اگر موسى در ادعاى نبوّتش راستگو است چه ميشد كه دستبندهايى از طلا (از آسمان) برايش مى‏آمد قوم موسى را رسم بر اين بود كه هر گاه كسى را به آقايى برميگزيدند طوقه‏هايى از طلا بدست و گردن او مى‏آويختند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏22    296    معنى آيات: .....  ص : 294

     (لَقَدْ فَتَنَّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ) و خداوند سوگند ميخورد كه پيش از كفّار قوم پيامبر (ص) ملّت فرعون را امتحان نموديم، و براى آنان تكليف سخت قرار داديم، زيرا فتنه عبارتست از سختى عبادت و اصل لغت فتنه بمعنى دميدن آتش است در طلا تا آن را از غش خالص سازند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏22    318    معنى آيات: .....  ص : 316

     (كَالْمُهْلِ) كه عبارتست از مس گداخته يا سرب گداخته يا طلا و نقره گداخته.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن    ج‏23    190    معناى آيات: .....  ص : 187

    امتحان دلها يك امتحان معنوى است كه از امتحان طلا بوسيله آتش كه آن را ذوب نموده غش آن را جدا كرده خالص آن باقى مى‏ماند.

    ترجمه مجمع البيان في تفسير الق�


  • طلا در ترجمه مفردات
    ترجمه مفردات    ج‏1    249    (بدا)[بدا]: .....  ص : 249

     (1) بدن- بدون تاء تأنيث، زره كوتاهى است كه از طلا و پشم بافته مى‏شود در مصر لباسى مى‏سازند كه در تار و پودش فقط ده- اوقيه- پشم بكار رفته و بقيّه از طلاست بطوريكه به دوختن احتياجى ندارد و قيمتش هزار دينار است اين زره‏ها نيم تنه بافته مى‏شود، اوقيه، وزن و پيمانه‏اى است برابر 12 درهم و يك دوازدهم رطل، ابن اعرابى مى‏گويد، در آيه:

    ترجمه مفردات    ج‏1    380    (جبى)[جبى‏]: .....  ص : 380

     (1) يعنى روز كه پيشانى و پهلوهايشان داغ مى‏شود، اين آيه ادامه آيه‏اى است در باره زر اندوزان و كسانيكه طلا و نقره با ثروت و سرمايه عمومى را ذخيره و انبار مى‏كنند و در راه خدا كه همان سود جامعه اسلامى است بمصرف نمى‏رسانند كه مى‏فرمايد (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى‏ بِها ... هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ- 34 و 35/ توبه) يعنى با همان فلزّاتى كه بت آنها بود داغ مى‏شوند.

    ترجمه مفردات    ج‏1    502    (حصل)[حصل‏]: .....  ص : 502

    حصل: بدست آورد، تحصيل- يعنى بيرون آوردن مغز از پوست، مثل بيرون آوردن طلا از سنگ معدن و جدا كردن گندم از كاه.

    ترجمه مفردات    ج‏1    502    (حصل)[حصل‏]: .....  ص : 502

    هر گاه اراده تبديل اضطرارى همسر داشتيد اگر باندازه يك كيسه چرمى پوست گاو، طلا هم باو داده باشيد، نبايد آنرا بستانيد و از ايشان بگيريد و يا بهتان گناه باو نسبت دهيد، چگونه آن مال را مى‏خواهيد بگيريد و حال اينكه مدّتها همسر بوده و آميزش داشته‏ايد و آنها با پيمان استوار قبلا همسرتان شده‏اند، زن پدرتان را بهمسرى نگيريد كه اين كار زناى آشكار و روش نادرست است، (حرّمت عليكم ...

    ترجمه مفردات    ج‏1    616    (خف)[خف‏]: .....  ص : 615

     (1) تمام آيه چنين است: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ- 54/ زخرف) مربوط بسخن فرعون بعد از گفتگو با موسى (ع) است كه بمردم مصر مى‏گويد من از اين آدمى كه چيزى ندارد برتر و بهترم او حتّى نمى‏تواند درست سخن بگويد چرا طلا و دستبندهاى زرّين ندارد و فرشته‏هايى كه‏

    ترجمه مفردات    ج‏1    670    (درهم)[درهم‏]: .....  ص : 670

    دينار از طلا است، در يك سمت درهمها صورت ملكى بود كه در زير تختش جمله فارسى (پاك بخور) نوشته شده است.

    ترجمه مفردات    ج‏1    687    (دنر)[دنر]: .....  ص : 687

     (2) در باره معرب بودن دينار كه راغب رحمه اللّه مى‏گويد، دو نظر هست يكى اينكه از- دين آر- فارسى است ديگر اينكه- از دينار يوس- لاتين و يونانى اخذ شده. نخستين دينار اسلامى مربوط بزمان عبد الملك اموى است كه صورت او در آن نقش شده بود از قرنهاى سوّم و چهارم در نيشابور و ساير شهرهاى ايران دينار طلا مسكوك مى‏شد بگفته ناصر خسرو سه دينار مغربى برابر سه دينار و نيم نيشابورى است. در زمان ركن الدّولة ديلمى (قرن چهارم) در ايران سكّه‏اى زدند كه بيشتر آن از مسّ بود كه مركز مسكوكات هم شهر نيشابور بود. ازهرى مى‏گويد: دينار، ديباج و قيراط از اصل عرب نيستند امّا از قديم اعراب با اين كلمات تكلّم مى‏كردند. ثعالبى آنها را مشترك ميان زبان فارسى و عربى مى‏داند.

    ترجمه مفردات    ج‏2    20    (ذهب)[ذهب‏]: .....  ص : 20

    الذّهب: يعنى طلا كه معروف است و بسا كه- ذهبة به براده و ريزه‏هاى طلا گفته شود كه اخصّ از- ذهب- است رجل ذهب: كسيكه از ديدن معدن طلا مدهوش و سراسيمه شده. شي‏ء مذهب: هر چيز زر اندود.

    ترجمه مفردات    ج‏2    139    (زخرف)[زخرف‏]: .....  ص : 139

    الزّخرف: زينت و آرايشى زرين و طلائى، و از اين معنى طلا را هم- زخرف- گفته‏اند.

    ترجمه مفردات    ج‏2    140    (زرع)[زرع‏]: .....  ص : 140

    لباس حقّ و با بيان حقّ اداء شود آواى فطرت و ايمان زاست و نيازى به ظاهرسازى و طلا كارى سخنان نيست.

    ترجمه مفردات    ج‏2    277    (سور)[سور]: .....  ص : 277

    در آيات: (أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ- 53/ زخرف) و (أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ- 21/ انسان) (دستبند و دستياره‏هايى از طلا و نقره كه- اسورة و اساور جمع آن است).

    ترجمه مفردات    ج‏2    278    (سور)[سور]: .....  ص : 277

     (1) نظر مؤلّف محترم از (القى) در تمام آيه اوّل مربوط به سخن فرعون است كه مى‏گويد: (يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلا تُبْصِرُونَ؟ أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لا يَكادُ يُبِينُ فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ ...- 53 و 54/ زخرف) فرعون كه حقّ را در داشتن مادّيّات و انباشتن طلا و قدرت و غلبه و تسلّط بر نهرها مى‏داند به طرفداران خود مى‏گويد: آيا اين من نيستم كه همه اين وسايل رفاهى را دارم، آيا نمى‏بينيد، و آيا من از موسى كه خوار و ذليل است و درست نمى‏گويد برتر و بهتر نيستم و اگر او حقّ است چرا برايش دستياره‏هاى طلا نيفكنده‏اند و فرشتگان دوش به دوش او همراهش نيستند؟ فرعون مى‏خواهد بگويد اينها كه من دارم بخشايشى است كه به من داده شده و موهبتى است كه نتيجه جبرى لياقت و حق بودن من است و گر نه چرا به موسى داده نشده و او مستضعف است.

    ترجمه مفردات    ج‏2    303    (شبه)[شبه‏]: .....  ص : 299

    شبه: نوعى از سنگهاى معدنى است كه رنگش به رنگ طلا شبيه است.

    ترجمه مفردات    ج‏2    394    صرفان: .....  ص : 394

    صرفان: مس، گويى كه از طلا و نقره شدن برگشته است.

    ترجمه مفردات    ج‏2    518    (طوق)[طوق‏]: .....  ص : 518

    اصل- طوق- چيزى است كه بر گردن قرار داده مى‏شود كه يا طبيعى است مثل طوق كبوتر و يا ساختگى و دست ساز است، مثل حلقه طلا و نقره و سپس به صورت فعل در آمده و گفته مى‏شود طوّفته كذا- قلّدته- يعنى به گردنش قلّادة و طوقى آويختم.

    ترجمه مفردات    ج‏2    679    (عين)[عين‏]: .....  ص : 677

    طلا- را هم عين گويند، چون بهترين فلز است به چشم تشبيه شده است همانطور كه چشم برترين و بهترين عضو بدن است.

    ترجمه مفردات    ج‏2    692    (غرب)[غرب‏]: .....  ص : 691

    دلو چاه هم به تصوّر دور شدنش به قعر چاه- غرب ناميده شده اغرب السّاقى: دلو را گرفت. و نيز- غرب- زر و طلا، چون در ميان فلزّات زمينى ديگر بى نظير است.

    ترجمه مفردات    مقدمه‏ج‏3    12    پيام تاريخى راهيان پيكار مقدس امروز ايران به آيندگان و وارثان خويش .....  ص : 4

    عمرو عاص كاخى در مصر بنا كرد روستاها و آباديهائى بخود اختصاص داد در يكى از املاكش كه در طائف بود و وهط ناميده ميشد يك ميليون نهال مو كاشت درآمد ساليانه او ده ميليون درهم بود و غير از اينها سيصد هزار دينار طلا در مرگش از او بجا ماند (مشاكله الناس لزمانهم ص 23 از يعقوبى). قدرتش- تائيد خدائى، سلاح ايمان، سلاح نظامى، وحدت در ميان امت و پشتيبانى تمام مردم انقلابى اسلامى ايران و جهان.

    ترجمه مفردات    ج‏3    9    (فتن)[فتن‏]: .....  ص : 9

    اصل- فتن- داخل كردن و گداختن طلا در آتش است تا خالص از ناخالص و خوب از بدش آشكار شود و براى دخول در آتش هم اين واژه استعاره شده است، در آيات زير:

    ترجمه مفردات    ج‏3    12    (فتن)[فتن‏]: .....  ص : 9

    انبوهى طلا و نقره، اسبان نشاندار، گله‏ها و كشتزارها و از اين قبيل در آراسته شد نشان در متاع دنيوى است.

    ترجمه مفردات    ج‏3    14    (فتن)[فتن‏]: .....  ص : 9

    در حديثى از حضرت رضا در تفسير: (الم، أَ حَسِبَ النَّاسُ ....- 1/ عنكبوت) هست كه مى‏گويد يعنى در دين آزموده ميشويد همانگونه كه طلا در كوره آزموده ميشود و سپس همانند زر و سيم خالص ميشويد. (مجمع البحرين 6/ 296)..

    ترجمه مفردات    ج‏3    70    (فضأ)[فضأ]: .....  ص : 70

    اين آيه اشاره به يك امر مهم انسانسازى است كه مى‏گويد هر گاه خواستيد همسرى را بجاى همسر قبليتان به ازدواج درآوريد اگر به همسر اوليتان حتى به اندازه يك پوست گاو هم طلا يا مال بسيار زيادى داده بوديد از او باز پس نگيريد، چگونه مى‏خواهيد با ستم و بهتان و گناه آشكار از او بگيريد، و چگونه اموال آنها را مى‏گيريد و حال اينكه شما همبستر يكديگر بوده‏ايد و به يكديگر رسيده‏ايد و آنها از شما پيمانى استوار گرفته‏اند.

    ترجمه مفردات    ج‏3    222    (قطع)[قطع‏]: .....  ص : 219

    سخن ملكه سبأ است كه پس از دريافت نامه حضرت سليمان عليه السّلام يارانش را به مشورت مى‏طلبد و مى‏گويد بدون شما كارى را فيصله نداده‏ام مگر اينكه شما در آن نظر دهيد و گواه باشيد. ابن اثير يكى از مشتقات واژه قطع- را مقطعات يعنى لباسهاى نيم تنه ميداند و ميگويد در حديثى از پوشيدن اين نيم‏تنه‏ها كه با طلا و زيور تزيين شده نهى شده است «نهى عن لبس الذهب الا مقطعا» يعنى در بكار بردن طلا و زيور جز باندازه حلقه‏اى يا گردان بندى و از اين قبيل بقيه نهى شده «نهى عن لبس الذهب الا مقطعا» يعنى در بكار بردن طلا و زيور جز باندازه حلقه‏اى يا گردن‏بندى و از اين قبيل تعبيه نهى شده زيرا آراستن خويش به زيور آلات عادت اسراف‏كاران، مستكبران و متكبران است. اندازه كم و مجاز هم همان و گفت: لِيَقْطَعَ طَرَفاً (127/ آل عمران) يعنى گروهى از ايشان را هلاك كند.

    ترجمه مفردات    ج‏3    297    (كبر)[كبر]: .....  ص : 287

    اشاره اين حديث به صحنه‏هاى تاريخى خونبار ستمگران و فرعونهاى هر عصر و زمانى است كه خود را با اسارت ميليونها انسان مالك الرقاب مردم و خداى جهانيان مى‏دانند همه را گردنگزار ستمها و گمراهيهاى خود مى‏خوانند تاريخ و زمانه گواهست كه اينان سر انجام با چه ذلتى سر در خاك زبونى و مذلت نهاده‏اند يكى در لجن‏زار دريا غرق شده و ديگرى كه با سرمايه‏هايى از طلا و جواهرات، بهشتى ساخته بود هنوز گام در آن ننهاده مگسى هلاكش كرد و آن سومى كه هزاران نمونه دارد شبانه تصميم به چپاولگرى و خونخوارى گرفت كه ناگهان دست اجل از كاخش به خاكش رساند و على عليه السّلام چه زيبا فرمود كه: عرفت اللَّه بفسخ العزائم و بعد الهمم- يعنى خداى را به شكستن مقاصد ستم پيشگان و از بين بردن و دور نمودن تصميمات و آرزوها شناختم.

    ترجمه مفردات    ج‏4    86    (كنز)[كنز]: .....  ص : 85

    فيروز آبادى ميگويد: «كنز- به فتح اول مالى است ذخيره شده و معرب است فارسى آن گنج است» يعنى طلا و نقره و هر چيزى كه نگاه داشته ميشود و مال و ثروت است.

    ترجمه مفردات    ج‏4    102    (كوى)[كوى‏]: .....  ص : 101

    آيات 34 و 35 سوره توبه سرنوشت نكبت بار كسانى را كه طلا و نقره.

    ترجمه مفردات    ج‏4    156    (لم)[لم‏]: .....  ص : 153

    پس- ليس للإنسان الا ما سعى- براى هر انسانى چه از نظر مادى و چه معنوى باندازه زحمت و سعى‏شان نتيجه هست و نعمت و رزق و عناى معنوى و عزت حقيقى از آن پيامبران، اولياى خدا، دانشمندان پارسا، زحمت‏كشان خداپرست است نه اينكه فرعون وار به موسى‏هاى هر زمان بگوئيم اگر تو خدائى هستى چرا دستياره طلا ندارى لباس ژنده بر تن دارى او عزت و بزرگى را در كاخ و ثروت هر چند كه بر سر فعل مضارع در ميآيد و گاهى- الف- استفهام بر سرش در ميآيد- در آيات:

    ترجمه مفردات    ج‏4    156    (لما)[لما]: .....  ص : 156

    چيست دنيا از خدا غافل شدن نى طلا و نقره و فرزند و زن‏

    ترجمه مفردات    ج‏4    205    (محص)[محص‏]: .....  ص : 204

    - محصت الذهب و محصته- در وقتى است كه من طلا را از ناخالصى خالص كنم و مواد زائدش را دور سازم. در آيه گفت:

    ترجمه مفردات    ج‏4    290    (نجو)[نجو]: .....  ص : 288

    آيه فوق در باره غرق شدن و بر روى آب آمدن فرعون است، بدن زره كوتاهى است (نيم تنه) كه از طلا و پشم ساخته ميشود و در مصر شهرت داشته، ابن اعرابى ميگويد «يهوديان در باره غرق شدن فرعون شك داشتند تا اينكه جنازه‏اش كندن پوست درخت يا گوسفند را هم- نجو- گويند شاعر ميگويد:

    ترجمه مفردات    ج‏4    290    (نجو)[نجو]: .....  ص : 288

    با همان زره نيم تنه طلائى كه به تن داشت در ساحل پيدا شد، فهميدند كه غرق شده چون داعيه خدائى داشته و نمى‏بايست غرق ميشد ليث از ابن عباس نقل ميكند كه- بدن- زرهى است كه دو آستينش كوتاه است و از طلا ميبافتند و چون فرعون با آن زره سنگين بر سطح آب آمد دليلى بر نبوت موسى عليه السّلام بود، خواجه عبد اللّه انصارى مينويسد- امروز ترا بر سر آب آريم با آن زره- مقريرى قيمت آنرا هزار دينار نوشته است (خطط 1/ 172- مقريرى 4/ 332- كشف الاسرار 17/ 157 تفسير كبير 14 تهذيب ازهرى 4314 المحكم ابن سيده).

    ترجمه مفردات    ج‏4    353    (نضر)[نضر]: .....  ص : 352

    اخضر ناضر- شاخه‏اى سبز و زيبا. نصر و نضير- يعنى طلا و زر بخاطر روشنى و پاكى آن.

    ترجمه مفردات    ج‏4    353    (نضر)[نضر]: .....  ص : 352

    قدح نضار- جامى زرين و خالص مانند شمش طلا. اما قدح نضار- بصورت مضاف و مضاف اليه يعنى كاسه‏اى كه از چوب شوره‏گز ساخته شده. (درختى است كه بهترين ظروف از آن ساخته ميشود).

    ترجمه مفردات    ج‏4    436    (وادى)[وادى‏]: .....  ص : 435

    جبين و چهره حافظ خدا جدا نكند ز خاك بارگه كبرياى شاه شجاع و در هجو و بدگوئى فلان شاعر كه بجاى طلا نقره‏اش ميدهند ميگويد:

    ترجمه مفردات    ج‏4    437    (وادى)[وادى‏]: .....  ص : 435

    اذا ما قطعنا واديا من حديثنا الى غيره زدنا الاحاديث واديا يعنى ما شعرا هر گاه از يك وادى (حالت) در ميگذريم و به وادى ديگر ميرويم سخنان اين وادى بر ما افزوده ميشود پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمود: «لو كان لابن آدم واديان من ذهب لابتغى اليهما ثالثا». اگر براى فرزندان آدم دو نهر ورود از طلا باشد باز آرزو دارد سومى را هم بر آنها بيفزايد (1). در آيه فرمود:

    ترجمه مفردات    ج‏4    450    (وزن)[وزن‏]: .....  ص : 449

    و آيه وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مَوْزُونٍ- الحجر/ 19 كه گفته‏اند همان معادن طلا و نقره است و نيز گفته‏اند اين اشاره به تمام موجوداتى است كه خداى تعالى آفريده است كه آنها را معتدل و موزون آفريده است. چنانكه گفت:

    ترجمه مفردات    ج‏4    476    (وقد)[وقد]: .....  ص : 475

    كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ- المائده/ 64 كه براى درخشيدن هم استعاره مى‏شود مى‏گويند- اتقد الجوهر و الذهب مرواريد و طلا برق مى‏زنند.


  • طلا در تفسير آسان 1
    تفسير آسان    ج‏1    165    آيه 71 قال إنه يقول إنها بقرة - الى آخره: .....  ص : 165

    گفته شده: آن گروه بدين لحاظ نزديك بود آن گاو را ذبح نكنند كه قيمت آن خيلى گران بود. زيرا از ابن عباس حكايت شده: آن گاو را به اين قيمت خريدند كه پوستش را از مال مقتول پر از طلا نمودند. سدى ميگويد:

    تفسير آسان    ج‏1    165    آيه 71 قال إنه يقول إنها بقرة - الى آخره: .....  ص : 165

    بلكه ده برابر وزن آنرا طلا دادند- مج.

    تفسير آسان    ج‏1    171    قصص قرآن: .....  ص : 169

     (هنگامى كه خداى عليم اوصاف آن گاو را شرح داد) يك چنين گاوى را نيافتند مگر همان گاو كه نزد آن جوان نيكرفتار بود. هنگامى كه راجع به بهاء آن گاو با آن جوان گفتگو كردند او گفت: من پر پوست اين گاو طلا ميخواهم. وقتى آنان نزد موسى آمدند و جريان را شرح دادند فرمود:

    تفسير آسان    ج‏1    265    سبب نزول: .....  ص : 265

    منظور از جمله: تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ اين است كه قلوب آنان از نظر: كفر و قساوت و اعتراض بر پيامبران شبيه يكديگرند، بدون اينكه حجتى داشته باشند. نظير قول يهود كه بموسى ميگفتند: خدا را بنحو آشكار بما نشان بده و مثل قول نصارى كه بعيسى مى‏گفتند: مائده‏اى از آسمان براى ما نازل كن و نظير قول عرب كه به پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله مى‏گفتند: كوه صفا را براى ما به طلا تبديل كن- مج.

    تفسير آسان    ج‏1    431    چرا امام حسين خويشتن را بكشتن داد!؟: .....  ص : 430

    باب- 135- از صادق آل محمّد روايت ميكند كه فرمود: جبرئيل صحيفه‏اى از آسمان براى پيغمبر اعظم اسلام آورد كه قبلا و بعدا خدا نظير آنرا نازل نكرده بود و آن صحيفه به مهرهائى از طلا ممهور بود. (در آن صحيفه وظائف امامان عليهم السّلام تعيين شده است. وظيفه امام حسن صلح با معاويه و وظيفه امام حسين پيكار با يزيد تعيين گرديده است. چون آن صحيفه طولانى است لذا لازم است طالبين به كتاب مزبور مراجعه فرمايند).

    تفسير آسان    ج‏2    41    حرمت قمار: .....  ص : 39

    يعنى و آن افرادى كه هر گاه انفاق ميكنند اسراف نميكنند و سخت‏گيرى هم نمى‏نمايند و براى انفاق نمودن يك ميزان و مقياس معلومى در كار است- آلاء مردى بحضور پيامبر خدا آمد كه مقدارى طلا بشكل يك تخم مرغ همراه خود داشت. وى گفت: يا رسول اللّه اين طلا را از باب صدقه از من بگير. بخدا كه من غير از اين طلا چيزى ندارم. رسول خدا از او اعراض نمود. وى دوباره در جلو آنحضرت آمد و سخن خود را اعاده كرد. پيغمبر اعظم اسلام در حالى كه خشمناك شد به او فرمود: آنرا بياور! وقتى آنرا گرفت پرتابش نمود و فرمود: چرا بعضى از شما مال خود را كه غير از آن چيزى نداريد نزد من ميآوريد و ميخواهيد بنشينيد و دست احتياج نزد مردم دراز كنيد!! پرداخت صدقه وظيفه كسى است كه غنى باشد. اين طلا را بگير، ما احتياجى به آن نداريم- كاشف.

    تفسير آسان    ج‏2    165    خطر سؤال و تكدى: .....  ص : 164

    امام مجتبى دستور داد تا مبلغ (50) دينار طلا به او دادند. امام حسين دستور داد: مبلغ- 49- دينار به او عطا كردند. عبد اللّه جعفر دستور داد:

    تفسير آسان    ج‏2    216    ترجمه: .....  ص : 215

    دوست داشتن شهوت‏ها و خواستنى‏ها از قبيل: زنان و پسران براى مردم جلوه‏گر شده است. و پوست‏هاى آگنده از قبيل: طلا و نقره و اسبان با علامت و گاو و گوسفندها و كشتزارها آراسته گرديده است. اينها متاعهاى دنيوى ميباشند. ولى بازگشت و جايگاه نيكو نزد خدا است‏

    تفسير آسان    ج‏2    217    تفسير: .....  ص : 216

    2- سياق اين آيه و آيات و اخبار ديگر نشان ميدهند كه خداى سبحان در صدد بيان اين است كه محبوب بودن اينگونه اشياء يك موضوع موقت و بى اعتبارى است. چنانكه در پايان آيه هم ميفرمايد: (ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا) پس چگونه ميشود كه خدا شيئى را از طرفى مورد مذمت قرار دهد و از طرف ديگر همان شيئى را در نظر بشر زينت دهد و جلوه‏گر سازد، و بدين وسيله مردم را اغفال و اغراء بغرور نمايد!؟ مثلا اگر شخصى عاشق زنى شود و عمل نامشروعى انجام دهد آيا ميتوان گفت: چون خدا آن زن را جلوه و زينت داده است لذا آن مرد مقصر نيست؟ مثلا اگر كسى طلا و نقره فراوانى را براى اينكه آنها را دوست دارد ذخيره كند و آنها را در راه خدا انفاق نكند ميشود گفت:

    تفسير آسان    ج‏2    217    تفسير: .....  ص : 216

    چون خدا آنها را در نظر او زينت داده او مسئوليت خدائى ندارد. اگر اينطور باشد پس معنى قسمتى از آيه 33 سوره توبه كه ميفرمايد: (وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ) چيست. يعنى آن افرادى كه طلا و نقره را اندوخته ميكنند و آنها را در راه خدا انفاق نمينمايند آنانرا بعذابى دردناك بشارت بده.

    تفسير آسان    ج‏2    218    تفسير: .....  ص : 216

    كلمه (الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ) كنايه از كثرت مال و ثروت است. لذا در حديث وارد شده: اگر فرزند آدم داراى دو وادى يعنى دره طلا باشد باز هم تمنا ميكند وادى سومى به آنها اضافه شود، و شكم فرزندان آدم را غير از خاك چيزى نخواهد كرد. منظور از كلمه (وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ) بنا بقولى: اسب‏هاى با علامت است- كاشف. ما بقى آيه چندان احتياجى بتفسير ندارد- مؤلف.

    تفسير آسان    ج‏2    317    پند و اندرزى از عيسى: .....  ص : 317

    امام جعفر صادق عليه السّلام ميفرمايد: حضرت عيسى با سه نفر از اصحاب خود بدنبال كارى ميرفتند. در آن بين به سه خشت طلا برخوردند كه خارج از جاده افتاده بودند. حضرت عيسى به اصحاب خود فرمود: اين طلاها هستند كه مردم را بقتل ميرسانند! سپس براه افتادند. چند قدمى از آن طلاها دور نشده بودند كه يكى از اصحابش گفت: من كارى دارم و برگشت! بعدا آن دو نفر ديگر نيز بنفر قبلى پيوستند و عيسى را تنها رها كردند!! و عيسى منظور آنانرا دريافت.

    تفسير آسان    ج‏2    318    پند و اندرزى از عيسى: .....  ص : 317

    هنگامى كه آن سه نفر نزد آن سه خشت طلا اجتماع نمودند دو نفر آنان بنفر ديگر گفتند: برو در شهرى كه نزديك ما ميباشد غذائى براى ما خريدارى كن. آن شخص وارد شهر شد و غذائى خريد و آنرا مسموم نمود تا آن دو نفر را بقتل برساند و آنان در آن طلاها شريك وى نباشند!! آن دو نفر نيز مشورت نمودند كه وقتى وى از شهر برگردد او را بكشند تا در آن طلاها شريك ايشان نباشد. هنگامى كه وى از شهر مراجعت نمود آنان برخواستند و او را كشتند. موقعى كه آنان از آن غذاى مسموم خوردند مردند!! سپس حضرت عيسى بر سر نعش ايشان كه در اطراف سه خشت طلا افتاده بودند آمد. آنان را به اجازه خدا زنده كرد و به ايشان فرمود: آيا بشما نگفتم:

    تفسير آسان    ج‏2    335    سبب نزول: .....  ص : 335

    ابن عباس ميگويد: منظور از جمله: (مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ) عبد اللّه بن سلام است كه شخصى مبلغ هزار و دويست- 1200- اوقيه طلا به وى بعنوان امانت داده بود. چون ابن سلام آن امانت را پرداخت لذا خداى عليم او را ستوده است. و جمله: (مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ) در باره فنحاص ابن عازوراء نازل شد. زيرا شخصى از قريش مبلغ يك دينار بعنوان امانت نزد او نهاده بود و او در باره آن خيانت نمود!! در بعضى از تفاسير مينويسند: آن افرادى كه امانت را ادا ميكردند مسيحيان و آن مردمى كه اداء نمى‏نمودند يهود بودند.

    تفسير آسان    ج‏2    354    ترجمه: .....  ص : 354

    91- يقينا افرادى كه كافر شدند و در حال كفر مردند گرچه احدى از آنان سراسر زمين را پر از طلا فديه دهد (كه از عذاب نجات پيدا كند) هرگز از او قبول نخواهد شد. اينان همان افرادى هستند كه دچار عذابى دردناك خواهند شد و ياورى براى آنان وجود ندارد

    تفسير آسان    ج‏2    359    آيه 91 إن الذين كفروا و ماتوا و هم كفار - الى آخره: .....  ص : 359

    چون كفار در عالم آخرت نسبت به هيچ چيزى مالك نيستند و از طرفى هم كسى در دنيا نيست كه طلاهاى او زمين را مملو نمايد لذا- گرچه خدا عالم است- ولى اين آيه شريفه در باره محروم و معذب بودن كفار مبالغه شديدى ميكند. گويا: مثلى ميزند و ميفرمايد: اگر شخص كافر در حالى كه زنده و كافر بود و زمين را پر از طلا ميكرد و فديه ميداد كه از عذاب جهنم نجات پيدا كند باز هم بعلت اينكه كافر بود از او قبول نميشد- چنانكه در آيه 35 سوره مائده به اين معنا تصريح ميكند و ميفرمايد:

    تفسير آسان    ج‏3    106    سبب نزول: .....  ص : 105

    سپس بحضور پيامبر اعظم اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم آمدند و گفتند: معجزه تو چيست؟ از خدا بخواه تا كوه صفا را براى ما طلا كند! لذا خداى عليم آيه 190 را فرستاد كه ميفرمايد: (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) الى آخره- جلاء.

    تفسير آسان    ج‏3    107    آيه 190 إن في خلق السماوات و الأرض و اختلاف الليل و النهار - إلى آخره: .....  ص : 106

    اين آيه نظير آيه 164 سوره: بقره است كه تفسير شد. مشركين مكه چنانكه در مبحث سبب نزول نگاشتيم نزد پيامبر اسلام مى‏آمدند و از آن بزرگوار براى اثبات وجود خدا و نبوت آنحضرت معجزه مى‏خواستند. يكى از پيشنهادهاى ايشان اين بود كه برسول خدا مى‏گفتند: كوه صفا را براى ما طلا كن. خداى توانا در جوابشان ميفرمايد: خلقت آسمانها و زمين و آمد و رفت شب و روز از نظر اثبات خالق براى افراد خردمند اهميت بيشترى دارد. يعنى آيا مى‏شود اين آسمانها و زمين و آن همه مخلوقات حيرت‏آورى كه در آنها موجود است بدون خالق باشند. آيا مى‏شود پذيرفت: اين شب و روز منظمى كه در همه دوره ماه و سال حتى بقدر يك ثانيه از دايره تنظيمى خود تخلف نميكنند بدون يك آفريننده مقتدرى باشند!؟ آيا خلقت اينگونه موجودات مهمتر است، يا كوه صفا را تبديل بطلا نمودن؟ از مفهوم كلمه: (لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ) كه ترجمه شد استفاده مى‏شود: افرادى كه اينگونه مخلوقات را مشاهده ميكنند و معذلك منكر خالق آنها بودند يا باشند عاقل نيستند و اين سفسطه‏هائى كه از آنان شنيده مى‏شود نتيجه خردمندى آنان نيست. بلكه محصول شيطنت ايشان است- مؤلف.

    تفسير آسان    ج‏3    182    آيه 20 و إن أردتم استبدال زوج مكان زوج - إلى آخره: .....  ص : 181

    معناى كلمه قنطار: پوست گاوى است كه پر از طلا باشد. اين معنا از حضرت امام محمّد باقر و امام جعفر صادق عليه السّلام روايت شده است- آلاء.

    تفسير آسان    ج‏3    210    تفسير: .....  ص : 207

    14- نپرداختن زكات. زيرا مى‏فرمايد: صورت و پهلو و پشت‏هاى آن افرادى كه زكات طلا و نقره‏ها را نمى‏دهند بوسيله همان طلا و نقره‏ها داغ خواهد شد.

    تفسير آسان    ج‏4    282    سبب نزول: .....  ص : 281

    بنا بقولى هنگامى آيه مورد بحث نازل شد كه پيامبر خدا نماز عصر را خواند و تميم و برادرش را احضار نمود و آنان را نزد منبر خود بخدا سوگند داد آنان گفتند: ما غير از اين اموال را از ابن ابى ماريه نگرفتيم و چيزى را از آنها پنهان ننموده‏ايم، و پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلّم ايشان را رها كرد. بعدا ظرف نقره‏اى را كه بوسيله طلا منقوش شده بود نزد آنان يافتند و به ايشان گفتند:

    تفسير آسان    ج‏5    66    سبب نزول: .....  ص : 65

    موسى عصائى داشت كه هر گاه آنرا به سنگ مى‏زد دوازده چشمه آب از آن جارى مى‏شد! بما مى‏گوئى: عيسى مردگان را زنده مى‏كرد! بما مى‏گوئى: قوم ثمود داراى ناقه‏اى بودند. پس تو نيز يكى از اين قبيل آيات و معجزات را براى ما بياور، تا ما پيامبرى تو را تصديق نمائيم. پيغمبر اكرم فرمود: كدام يك از اين معجزات را دوست داريد تا براى شما بياورم؟ گفتند: كوه صفا را براى طلا بگردان و اموات ما را زنده كن تا از آنان جويا شويم: آنچه كه تو مى‏گوئى بر حق است يا باطل. و فرشتگان را بما نشان بده تا بر حقانيت تو گواهى دهند. يا اينكه خدا و فرشتگان را بياور تا ضامن تو شوند. پيامبر اعظم اسلام فرمود: اگر من يكى از اين خواسته‏هاى شما را برآورده كنم مرا تصديق مى‏كنيد؟ گفتند:

    تفسير آسان    ج‏5    66    سبب نزول: .....  ص : 65

    هنگامى كه پيامبر خدا برخواست تا دعا كند: كوه صفا طلا شود جبرئيل نازل شد و گفت: اگر بخواهى كوه صفا طلا شود مى‏شود، ولى اگر تو را تصديق نكنند آنانرا عذاب خواهم كرد. و اگر بخواهى ايشانرا رها كن تا هر كدام مايل باشند توبه نمايند. پيغمبر خدا فرمود: توبه كردن آنان مناسب‏تر است. لذا خدا آيه 109 را نازل كرد كه ميفرمايد: (وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ) الى آخره- مج.

    تفسير آسان    ج‏5    177    آيه 23 قالا ربنا ظلمنا أنفسنا - إلى آخره: .....  ص : 176

    از جمله‏اى كه نوشته و ترجمه شد استفاده ميشود: حضرت آدم و حواء عليهما السّلام اعتراف به گناه، يعنى ترك اولى نمودند. و اين خود يك درسى است براى فرزندان آنان. به اين معنى كه اعتراف بگناه از يكطرف موجب عفو پروردگار و از طرفى باعث ترك گناه خواهد شد. و نيز جمله: (وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ) كه ترجمه شد درس ديگرى است براى افرادى كه اهليت داشته باشند، به اين معنا: تنها كسى كه حق آمرزش را دارد فقط خدا است، نه مخلوق خدا. و اگر انسان اينطور تصور كند كه كسى غير از خدا يك چنين حقى را دارد بطور قطع از زيانكاران خواهد بود. چنانكه در بعضى از اديان ديده و شنيده شده: هر گاه از پيروان آنها گناهى سر زند و مقدارى پول، يا طلا به بزرگ دين خود به پردازد او وى را مى‏آمرزد- مؤلف.

    تفسير آسان    ج‏5    315    چرا شپشه‏ها دانه‏ها را ميخورند: .....  ص : 315

    حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام ميفرمايد: خداى مهربان بر بندگانش منت نهاد و حبه را (يعنى دانه‏هاى گندم و جو و ...) بر آنان عطا كرد. و بعدا شپشه را بر آن حبه‏ها مسلط نمود. اگر نه چنين بود پادشاهان گندم و امثال آنرا انبار و احتكار مينمودند. همانطور كه طلا و نقره‏ها را در خزانه‏هاى خود جمع ميكنند- علل.

    تفسير آسان    ج‏6    111    سبب نزول: .....  ص : 110

    سعيد بن جبير ميگويد: ابو سفيان در جنگ احد علاوه بر آن لشگرى كه از قبائل عرب بهمراه خود آورده بود دو هزار نفر مرد از سياه پوستان حبشه را براى پيكار با پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله اجير نموده بود. گفته شده: رؤساى قريش مبلغ پنجاه هزار مثقال طلا براى لشكر كفر بمصرف رساندند و به جنگ: احد رفتند. بعدا آيه 36 نازل شد كه ميفرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ) الى آخره- منهج.

    تفسير آسان    ج‏6    162    سبب نزول: .....  ص : 161

    نازل شد. عباس كه در جنگ: بدر اسير شده بود مبلغ بيست مثقال طلا همراه خود داشت: وى آن مبلغ را براى اطعام مشركين با خود برداشته بود. عباس يكى از آن ده نفر كافرى بود كه اطعام افراد جنگ بدر را بعهده گرفته بودند. ولى نوبت به عباس نرسيده بود تا اينكه اسير گرديد. عباس ميگفت: مسلمان هستم، ولى كفار مرا به اكراه با خود آورده‏اند. پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم در جوابش فرمود:

    تفسير آسان    ج‏6    162    سبب نزول: .....  ص : 161

    من با رسول خدا در باره اينكه آن مبلغ طلا را بمن واگذار نمايد گفتگو كردم.

    تفسير آسان    ج‏6    162    سبب نزول: .....  ص : 161

    پيامبر اكرم فرمود: تو چيزى را با خود آورده‏اى كه بوسيله آن عليه ما قيام كنى، و ما آنرا نزد تو نخواهيم گذاشت. بعدا آن بزرگوار مرا مكلف نمود تا (فداء) برادر زاده‏ام: عقيل را كه بيست اوقيه طلا بود و (فداء) نوفل بن حارث را هم بپردازم. عباس گفت: يا محمّد! پس مهلت بده تا اين مبلغ را از قريش بگيرم.

    تفسير آسان    ج‏6    162    سبب نزول: .....  ص : 161

    رسول اعظم اسلام صلى اللّه عليه و آله به عباس فرمود: پس آن طلا كجاست كه بهنگام خروج از مكه به ام الفضل دادى و به وى گفتى: من نميدانم: چه پيش آمدى برايم خواهد كرد. اگر حادثه‏اى براى من رخ داد آن طلا براى تو و عبد اللّه و عبيد اللّه و فضل باشد. عباس گفت: تو از كجا ميدانى!؟ پيامبر خدا فرمود:

    تفسير آسان    ج‏6    163    سبب نزول: .....  ص : 161

    من گواهى ميدهم: تو راستگوئى و گواهى ميدهم كه غير از خداى يكتا خدائى وجود ندارد و تو بنده و پيامبر خدا ميباشى. بخدا سوگند كه غير از خدا كسى از آن طلا آگاه نبود. من آن طلا را در تاريكى شب به ام الفضل تسليم نمودم. من در آن هنگام راجع به پيامبرى تو ترديد داشتم. ولى اكنون كه اين خبر را بمن دادى ترديدى در باره پيغمبرى تو ندارم. عباس ميگويد: خداى مهربان بهتر از آن طلا را بمن عطا فرمود. زيرا من فعلا داراى بيست غلام زر خريد هستم كه كوچكترين (و ارزان‏ترين) آنان ارزش بيست هزار (مثقال طلا را دارد) خداى مهربان زمزم را بمن عطا كرده كه دوست ندارم آنرا به جميع اموال اهل مكه بدهم. و من از طرف پروردگارم انتظار آمرزش را ميبرم- غرائب.

    تفسير آسان    ج‏6    246    آيه 31 اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله - إلى آخره: .....  ص : 246

    عدى بن حاتم ميگويد: من در حالى بحضور پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم مشرف شدم كه يك صليب از طلا بگردن خود داشتم. پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به من فرمود:

    تفسير آسان    ج‏6    246    آيه 31 اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله - إلى آخره: .....  ص : 246

     (1) صليب: چليپا، خاج، چوب: دارى كه حضرت عيسى را به آن آويختند، و به اين شكل () بوده است. و اين علامت به همان جهت در نزد عيسويان مقدس است. و اين شكل را از طلا، يا نقره درست مى‏كنند و به گردن خود مى‏اندازند- فرهنگ عميد.

    تفسير آسان    ج‏6    256    پس چه زمانى اسلام بر كليه اديان غالب ميشود؟: .....  ص : 255

     (طلا و نقره‏هاى آتشين!:)

    تفسير آسان    ج‏6    256    ترجمه: .....  ص : 256

    34- اى افرادى كه ايمان آورده‏ايد يقينا گروه كثيرى از كشيش‏ها و ديرنشينان اموال مردم را به ناحق ميخورند، و از پيشرفت راه و دين خدا جلوگيرى مى‏نمايند. و آن افرادى كه طلا و نقره را اندوخته مى‏كنند و آنها را در راه پيشرفت دين خدا به مصرف نميرسانند آنانرا به عذابى دردناك بشارت بده‏

    تفسير آسان    ج‏6    257    ترجمه: .....  ص : 256

    35- (عذاب دردناك آنان عبارت است از) روزى (خواهد آمد كه) آن طلا و نقره‏ها در آتش دوزخ سوزان و سرخ ميشوند، بعدا: پيشانى‏ها و پهلوها و پشت‏هاى ايشان بوسيله آن طلا و نقره‏ها داغ خواهد شد (به آنان گفته ميشود) اين همان چيزهائى است كه شما براى خويشتن ذخيره نموده‏ايد.

    تفسير آسان    ج‏6    257    لغت، معنى، تركيب: .....  ص : 257

    كلمه يَكْنِزُونَ: جمع كردن طلا و نقره و اندوخته نمودن آنها. كلمه فَبَشِّرْهُمْ: آنان را بترسان. كلمه فَتُكْوى‏: داغ ميشود- كلمه وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ:

    تفسير آسان    ج‏6    259    چك و سفته غفران!: .....  ص : 258

    بلكه (واو) ابتداء و استيناف است. بنابراين: قسمت اول آيه مورد بحث به علماء و ديرنشينان ملت يهود و مسيحى اختصاص دارد. ولى جمله (وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ) كه ترجمه شد شامل حال عموم افراد مى‏شود. خواه مسلمان، و خواه غير مسلمان. در زمان نزول قرآن مجيد بلكه در هر زم�

     


  • طلا در تفسير آسان 2
    تفسير آسان    ج‏8    261    لغت، معنى، تركيب: .....  ص : 261

    كلمه زبد بفتح (زاء و باء) آن كفى كه بر روى آب بوجود مى‏آيد كلمه رابِياً: كفى كه بر فراز آب است. كلمه حِلْيَةٍ: آن زر و زيورى كه از طلا و نقره مى‏سازند. كلمه مَتاعٍ در اينجا: آن وسائل و لوازم زندگى كه از آهن و مس و امثال آنها درست ميكنند. كلمه جُفاءً: باطل. كلمه مهاد بكسر ميم فراش و جايگاه- كلمه زَبَدٌ: مبتداى مؤخر و كلمه مِثْلَهُ صفت آن. و خبر آن محذوف است. كلمه ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ: مفعول لاجله است براى كلمه يُوقِدُونَ كلمه جُفاءً: حال است براى ضمير كلمه فَيَذْهَبُ. كلمه لِلَّذِينَ اسْتَجابُوا: خبر مقدم و كلمه الْحُسْنى‏ مبتداى مؤخر. كلمه الَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا: مبتداء و جمله لَوْ أَنَّ لَهُمْ: خبر آن. كلمه ما فِي الْأَرْضِ: اسم ان. و آن مصدرى كه تصور ميشود:

    تفسير آسان    ج‏8    262    آيه 17 أنزل من السماء ماء - إلى آخره: .....  ص : 261

    اما آن مثالى كه خداى عليم براى حق و باطل مى‏زند: مقارنه بين فلزات معدنى از قبيل طلا و نقره است كه در ميان آتش آب ميشوند، و از آنها زيور آلات مى‏سازند، يا از قبيل: آهن و سرب و مس كه از آنها ظرف و آلت‏هاى ديگرى درست مى‏كنند. و بين آن كفى كه بر فراز آب اشياء معدنى فوق الذكر قرار ميگيرد. و اين كف همانند آن كفى كه بر فراز آب قرار مى- گيرد فورا نابود خواهد شد. پس بنابر اين: حق همانند هر نوع فلز معدنى است كه براى بشر مفيد باشد. و باطل همانند آن كفى ميباشد كه برفراز اشياء معدنى است كه بوسيله آتش آب ميشوند. و همين است معنى جمله ذيل كه ميفرمايد (وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ) و ...

    تفسير آسان    ج‏9    42    آيا خدا هم خزانه دارد؟: .....  ص : 41

    به مناسبت جمله (عِنْدَنا خَزائِنُهُ) مى‏گوئيم: آيا خدا هم خزانه دارد، و اگر دارد كجايند و چگونه‏اند؟ آرى خدا خزانه دارد، ولى نه مثل خزانه خزانه داران كه ارزاق و قوت لا يموت و طلا و نقره و انواع ثروت و موجودى بى‏نوايان را به يغما مى‏برند و احتكار مى‏نمايند، و سر انجام:

    تفسير آسان    ج‏9    148    آيه 21 أموات غير أحياء - الى آخره: .....  ص : 148

    مثلا نظير نطفه و تخم پرندگان كه ميت بالفعل و زنده بالقوه‏اند. چرا كه اين استعداد و قابليت را دارند كه بعدا زنده گردند. اما آن بت‏هائى كه مشركان از جماد و فلزات، نظير: سنگ و چوب و طلا و نقره و ... بدست خويشتن مى- ساختند و مى‏پرداختند زنده كه نبودند بجاى خود، بلكه ميت بودند. آنهم نه مثل ميتى كه قابليت و استعداد پذيرش حيات و روح را داشته باشد. در صورتى كه خود مشركان اقلا اين قابليت و استعداد را داشتند كه روح در بدنشان دميده شود. با توجه به مطالب فوق، معلوم ميشود: كلمه (غير احياء) به اين منظور بكار رفته كه بت‏هاى بت پرستان حتى نظير اموات معمولى هم نيستند كه لا اقل بتوانند استعداد پذيرش روح و حيات را داشته باشند، و از عبادت پرستندگان خود آگاه كردند.

    تفسير آسان    ج‏10    91    سبب نزول: .....  ص : 91

    ابن عباس مى‏گويد: سبب نزول آيه 59 كه ميفرمايد: (وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ إِلَّا أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ) الى آخره اين بود كه كفار مكه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله خواستند تا كوه صفا را براى آنان طلا و زمين مكه را وسيع نمايد تا ايشان مشغول كشاورزى و زراعت شوند. بعد از اين جريان بود كه جبرئيل از طرف خداى وحى آورد كه يا محمّد (ص) اگر تو بخواهى و صلاح بدانى ما خواسته‏هاى اينان را برآورده مى‏كنيم. ولى اگر ايمان نياورند ما فورا ايشان را نظير امم سابق نابود خواهيم كرد. و چنانچه صلاح بدانى ما به آنان مهلت خواهيم داد. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله مهلت دادن ايشانرا انتخاب نمود (تا شايد توبه كنند، و يا اين كه حجت بر آنان تمام شود) كشف- فتوحات- غرائب.

    تفسير آسان    ج‏10    143    نماز شب و اهميت آن: .....  ص : 142

    و هر كس نصف يك شب را نماز بخواند اگر زمين هفتاد هزار مرتبه پر از طلا شود معادل جزائى كه به وى داده مى‏شود نخواهد بود. و اين عمل او نزد خدا افضل و برتر است از اينكه هفتاد غلام زر خريد را از نسل حضرت اسماعيل آزاد نمايد.

    تفسير آسان    ج‏10    170    لغت، معنى، تركيب: .....  ص : 170

    كلمه ينبوع: چشمه آب. كلمه كِسَفاً به كسر كاف كه جمع كسفه است تكه‏اى از چيزى. كلمه قَبِيلًا: مقابل و رو برو. كلمه زُخْرُفٍ: طلا يا زينت.

    تفسير آسان    ج‏10    176    پنجم: و ششم آيه 93 أو يكون لك بيت من زخرف - الى آخره: .....  ص : 176

    ما، در صورتى به پيامبر بودن تو ايمان مى‏آوريم كه داراى خانه‏اى پر از طلا باشى. آرى يك چنين سخنى هم از آنان بعيد نبود. زيرا اينطور مى‏پنداشتند كه هر مقام والا و بالا حتى مقام نبوت بايد به ثروتمندان اختصاص داشته باشد.

    تفسير آسان    ج‏10    285    آيه 31 أولئك لهم جنات عدن - إلى آخره: .....  ص : 284

    1- پيامبران- 2- صديقان و راستگويان 3- شهيدان. خداى سبحان به (عدن) ميفرمايد: خوشا به حال كسى كه داخل تو شود. افرادى كه داخل جنات عدن مى‏شوند داراى چهار نعمت و امتياز خواهند بود. 1- (تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ) آب نهرها از زير مسكن آنان در جريان خواهند بود 2- (يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ) آنان در بهشت عدن بوسيله دستبرنجن‏هائى از طلا آراسته خواهند شد.

    تفسير آسان    ج‏10    287    لباسهاى زينتى در جهان ديگر: .....  ص : 286

    اين سؤال ممكن است براى بسيارى پيدا شود كه خداوند در قرآن از زرق و برق دنيا نكوهش كرده، ولى وعده اينگونه چيزها را به مؤمنان در آن جهان مى‏دهد. زينت آلات طلا، پارچه‏هاى ابريشمين، نازك، ȶخيم، اريكه‏ها و تخت‏هاى زيبا و مانند آن. در پاسخ اين سؤال قبلا توجه به اين نكته را لازم مى‏دانيم كه ما هرگز مانند توجيه گرانى كه همه اين الفاظ را كنايه از مفاهيم معنوى مى‏دانند اينگونه آيات را تفسير نمى‏كنيم. چرا كه از خود قرآن آموخته‏ايم كه: معاد هم جنبه (روحانى) دارد، هم (جسمانى) و به اين ترتيب لذات آن جهان بايد در هر دو بخش باشد كه البته بدون شك لذات روحانيش قابل مقايسه با لذات جسمانى نيست.

    تفسير آسان    ج‏10    294    آيه 34 و كان له ثمر فقال لصاحبه و هو يحاوره أنا أكثر منك مالا و أعز نفرا. .....  ص : 293

    يعنى (ثمر) انواع مالى است كه استفاده شود، هر منفعتى ميباشد كه از چيز ديگرى بدست آيد، طلا و نقره و ... اضافه بر آنچه كه از معناى لغوى (ثمر) فهميديم ذيل آيه مورد بحث كه از نظرمان گذشت بهترين گواه بر اين است. زيرا از قول آن كافر به رفيق خود مى‏گويد اموال و قدرت من از تو بيشتر است. و اين بيانگر آن ميباشد كه مقصود از كلمه (ثمر) اموال و قدرت است- مؤلف- معجم.

    تفسير آسان    ج‏10    380    منظور از آن گنج چه بود!؟: .....  ص : 380

    حضرت على بن أبي طالب عليه السّلام راجع به جمله (وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما) كه در همين آيه ترجمه و تفسير شد ميفرمايد: آن گنج عبارت بود از يك لوح طلا كه در آن نوشته بود: لا اله الا اللّه محمّد رسول اللّه. تعجب مى‏كنم از

    تفسير آسان    ج‏10    389    آن گنج چه بود!؟: .....  ص : 389

    در ميان مفسران گفتگو است- نمونه- صادق آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى‏فرمايد: منظور از اين گنج: طلا و نقره نبوده است. بلكه لوحى بود كه حاوى چهار جمله بود، بدين شرح:

    تفسير آسان    ج‏11    70    آيه 7 يا زكريا إنا نبشرك بغلام اسمه يحيى - إلى آخره: .....  ص : 68

    و لذا در شرح حال حضرت حسنين عليهما السّلام مى‏خوانيم: هنگامى كه هر يك از آنان متولد شدند فاطمه زهراء و على بن أبي طالب بدون اجازه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نام ايشان را تعيين نكردند، و رسول خدا هم بدون اجازه خداوند سبحان نامى براى آنان تعيين ننمود. در هر صورت: قابل توجه و لازم به تذكر است: فقط پنج نفر بودند كه احدى قبل از ايشان به نام مباركشان نامگذارى نشده بود، بدين شرح: 1- حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم 2- حضرت علي بن- أبي طالب 3- حضرت امام حسن 4- حضرت امام حسين 5- حضرت يحيى عليهم السّلام. و اين نكته نيز دانستنى است كه امام حسين از دو جهت ديگر هم به حضرت يحيى شباهت داشت. يكى اينكه: آن دو بزرگوار شش ماهه بدنيا آمدند. و ديگر اينكه سر بريده ايشان در ميان طشت طلا نهاده شد- مؤلف.

    تفسير آسان    ج‏11    222    سبب نزول: .....  ص : 221

    خباب گفت: آن زمان كه دين من و تو يكى بود و من به جهت اينكه با تو در يك دين بودم مدارا مى‏كردم گذشت. ولى چون اكنون تو كافرى و من مسلمانم لذا تا طلب خود را وصول نكنم نخواهم رفت. عاص گفت: مگر نه چنين است كه شما مسلمانها مى‏گوئيد: بهشت داراى طلا و نقره است؟

    تفسير آسان    ج‏11    236    دومين افرادى كه وارد بهشت مى‏شوند: .....  ص : 236

    علي بن ابراهيم در تفسير خود از پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مى‏كند كه به حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام فرمود: فرشتگان با ناقه‏هاى بهشتى به استقبال افراد باتقوا مى‏آيند. ناقه‏هائى كه جهاز آنها از طلا و به وسيله در و ياقوت‏ها مكلل، و: جل آنها از استبرق و سندس مى‏باشد. مهارشان از چوب ارغوان، و: زمامشان از زبرجد است. آن ناقه‏ها پرواز مى‏كنند و افراد با تقوا را به صحراى محشر وارد مى‏كنند. با هر يك از مردان باتقوا هزار فرشته خواهد بود كه طرف راست و چپ و جلو آنان خواهند بود، كه ايشان را به سرعت مى‏برند تا بر در بزرگ بهشت وارد ميشوند. درختى بر در بهشت مى‏باشد كه هر برگ آن صد هزار نفر را در زير خود جاى مى- دهد. چشمه‏اى طرف راست آن درخت است كه مطهره يعنى پاك كننده مى‏باشد. هنگامى كه يك شربت از آب آن چشمه به ايشان داده ميشود خداى توانا قلب ايشان را از حسودى پاك مى‏نمايد. و موهاى (زائد) بشره آنان فرو ميريزد! و همين است معنى قول خداى سبحان كه در سوره: هل اتى، در قسمتى از آيه 21 مى‏فرمايد:

    تفسير آسان    ج‏12    55    آيه 89 أ فلا يرون ألا يرجع إليهم قولا - إلى آخره: .....  ص : 53

    حتما خدا هر كسى را آزمايش مى‏كند: در اينجا به مناسبت جمله (فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ) كه در ترجمه و تفسير شد به نگارش اين موضوع مى‏پردازيم كه خداوند عليم قطعا هر كسى را امتحان و آزمايش مى‏نمايد. كلمه و ماده (فتنه) در اصل به معنى گذاشتن طلا در آتش مى‏باشد، تا خوب و بد آن معلوم شود. و لذا جمله فتنت الذهب في النار.

    تفسير آسان    ج‏12    55    آيه 89 أ فلا يرون ألا يرجع إليهم قولا - إلى آخره: .....  ص : 53

    يعنى طلا را در آتش امتحان نمودم در موردى بكار مى‏رود كه طلا را در ميان آتش بگذارى تا خالص و ناخالص بودن آن معلوم و مشخص گردد.

    تفسير آسان    ج‏12    55    آيه 89 أ فلا يرون ألا يرجع إليهم قولا - إلى آخره: .....  ص : 53

    آرى چون خالص و ناخالص بودن طلا براى زرگر مجهول است لذا آنرا در آتش امتحان مى‏اندازد، تا خلوص و عدم خلوص طلا برايش معلوم شود.

    تفسير آسان    ج‏12    360    عمل خيرى كه كافر انجام مى‏دهد: .....  ص : 360

    يكم: آيه 91 سوره: آل عمران كه مى‏فرمايد (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ...) يعنى قطعا آن افرادى كه كافر شدند و در حال كفر از دنيا رفتند اگر زمين را پر از طلا كنند و آنرا (براى نجات از عذاب خدا) فديه دهند هرگز از آنها قبول نخواهد شد (قبول كه نمى‏شود به جاى خود) بلكه عذاب دردناكى دچارشان خواهد شد، و هيچ ياورى نخواهند داشت.

    تفسير آسان    ج‏13    89    ترجمه: .....  ص : 89

    23- خداوند بطور حتم آن افرادى را كه ايمان آورده‏اند (يا بياورند) و عمل صالح انجام داده‏اند (يا بدهند) داخل آن باغهاى بهشتى مى‏كند كه نهرها از زير آنها در جريانند (و) به وسيله دست برنجنهائى از طلا و مرواريد زينت داده مى‏شوند. و لباسشان در آن بهشتها از ابريشم است‏

    تفسير آسان    ج‏13    92    آيه 23 إن الله يدخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات تجري من تحتها الأنهار - إلى آخره: .....  ص : 90

    مقدس اسلام، بر مردان حرام كرده كه خود را در دنيا به وسيله طلا زينت و تحليه نمايند. ولى اين عمل را در عالم آخرت براى آنان مباح فرموده است.

    تفسير آسان    ج‏13    92    آيه 23 إن الله يدخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات تجري من تحتها الأنهار - إلى آخره: .....  ص : 90

    گواه بر اين معنى: كلمه (يحلون) يعنى زينت داده مى‏شوند- مى‏باشد كه جمع مذكر است. يعنى براى مردان بكار رفته است. و نيز از اين كلمه كه مضارع مجهول باب تفعيل و متعدى مى‏باشد معلوم مى‏شود. خود بهشتيان اين عمل را انجام نمى‏دهند. بلكه به امر خداوند مهربان است كه آنان به وسيله طلا و مرواريد زينت خواهند شد.

    تفسير آسان    ج‏13    92    آيه 23 إن الله يدخل الذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات تجري من تحتها الأنهار - إلى آخره: .....  ص : 90

    نعمت سوم اينكه: ميفرمايد وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ يعنى لباس بهشتيان از حرير خالص و مخصوص است. همانگونه كه در ذيل نعمت دوم گفته شد- اسلام بر مردان مسلمان و پيروان خود حرام كرده كه در دنيا لباس حرير بپوشند. ولى در عالم آخرت- چنانكه صريح آيه مورد بحث است- لباس مردان از ابريشم خالص خواهد بود. و چون پوشيدن اين نوع لباس در دنيا بر مردان حرام است لذا ضمير (هم) را در كلمه (لِباسُهُمْ) به كار برده كه براى مردان به كار مى‏رود. و اما زنان: چون در دنيا مجازند خود را بوسيله طلا و لباس حرير تزيين نمايند پس در عالم آخرت به طريق اولى مجاز خواهند بود- مؤلف.

    تفسير آسان    ج‏13    129    آيه 30 ذلك و من يعظم حرمات الله فهو خير له عند ربه - إلى آخره: .....  ص : 126

    چه از سنگ، يا از چوب، يا چيز ديگرى باشد. و (صنم) را از اين جهت (وثن) گفتند كه نظير (وثن) در يك مكان، منصوب و ثابت است. كلبى در صفحه- 53- كتاب (اصنام) مى‏گويد: اگر بت از چوب، يا طلا، يا نقره و به صورت انسان باشد آنرا (صنم) نامند. و اگر از سنگ باشد آنرا (وثن) گويند- مؤلف- ق.

    تفسير آسان    ج‏14    159    سبب نزول: .....  ص : 157

    او قبل از اينكه غسل جنابت را به جاى آورد شمشير خود را بر گرفت كه متوجه جنگ شود. زوجه‏اش در آن بين فرستاد تا چهار نفر از زنان انصار را آوردند، و آن زن مؤمنه آن چهار زن را گواه گرفت كه حنظله با وى عروسى كرده است. و ايشان بعد از آنكه اقرار حنظله را شنيدند به زوجه وى گفتند: منظور تو از اين شهود چه بود!؟ وى در پاسخ گفت: من امشب در عالم خواب ديدم كه گويا: آسمان شكافته شد، و حنظله داخل آن گرديد، و آسمان به هم پيوست! چون تعبير خوابم اين است كه حنظله فردا شهيد خواهد شد لذا شما را گواه گرفتم كه اگر من باردار شدم بدانيد كه از او است! هنگامى كه حنظله وارد ميدان جنگ شد أبو سفيان را ديد كه بر اسبى سوار و مشغول جولان زدن است! حنظله پس از اينكه بر ابو سفيان حمله نمود اسبش را پى كرد، و ابو سفيان، پس از اينكه نقش زمين شد فرياد زد: اى گروه قريش! من ابو سفيانم و حنظله در نظر دارد: مرا به قتل برساند! ابو سفيان گريخت و حنظله وى را تعقيب كرد. در همين حال بود كه مردى از مشركان نيزه‏اى به حنظله نواخت، و حنظله ضربتى به او زد، و وى را كشت. بعدا حنظله در ميان: حمزه و عمرو بن جموح و عبد اللّه بن حزام و گروهى از انصار بر زمين افتاد و شهيد شد. در اين هنگام بود كه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: من فرشتگان را ديدم كه حنظله را در ميان آسمان و زمين با آب مزن و كاسه‏هاى طلا غسل مى‏دادند. و او را به:

    تفسير آسان    ج‏14    180    سبب نزول: .....  ص : 178

    مشركان گفتند: يا محمّد (ص) اگر آنچه را كه ما به تو عرضه كرديم نمى‏پذيرى پس از خودت، يا از پروردگارت بخواه كه فرشته‏اى بفرستد تا تو را در باره آنچه مى‏گوئى تصديق نمايد، و ما را از تو باز گرداند. از خداى خود بخواه باغ‏ها و قصرهائى از طلا و نقره براى تو قرار دهد، و تو را از آنچه كه در طلب آن هستى بى‏نياز كند. چرا كه تو در بازارها برمى‏خيزى و نظير ماها طلب معيشت مى‏كنى آنچه ما گفتيم انجام بده، تا ما فضيلت و منزلت تو را كه گمان مى‏كنى نزد پروردگارت بنگريم. اگر گمان مى‏كنى پيامبرى پس آنچه ما گفتيم انجام بده. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: آنچه شما گفتيد من نمى‏پذيرم. من آن كسى نيستم كه اين مطالب را از پروردگارم بخواهم. و براى يك چنين هدفى به سوى شما مبعوث نشده‏ام. بلكه خدا مرا فرستاده كه بشير و نذير يعنى بيم دهنده باشم. پس از اين جريان بود كه خداى سبحان اين آيه را نازل كرد (وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ) فتح.

    تفسير آسان    ج‏14    206    خوب‏ترين و بدترين جا و مكان!: .....  ص : 206

    محل و اقامتگاه خود را چگونه يافتى؟ او خواهد گفت: بدترين اقامتگاه و جايگاهى كه بندگان تو در آنند. بعدا فرياد مى‏زند: اى پروردگار من! مبادا مرا به سوى آن مكان بازگردانى! خداى سبحان به او مى‏فرمايد: اگر تو را از آن خارج نمايم براى من چه خواهى كرد؟ او خواهد گفت: هر چه كه بخواهى براى تو انجام مى‏دهم. خدا مى‏فرمايد: زمين را پر از طلا كنى و به من بدهى. وى مى‏گويد: اگر بتوانم تقديم مى‏كنم. خدا مى‏فرمايد:

    تفسير آسان    ج‏15    60    آيه 35 و إني مرسلة إليهم بهدية فناظرة بم يرجع - المرسلون .....  ص : 60

    دريابد كه آيا حضرت سليمان عليه السلام پادشاه است، يا پيامبر؟ اگر هديه را قبول كند پادشاه است، و الا پيامبر مى‏باشد. و اما هديه‏ها عبارت بودند از شمش‏هاى طلا و نقره. گواه بر اين معنى: مضمون آيه 36 است كه خواهد آمد. و آن اينكه از قول حضرت سليمان مى‏فرمايد (... قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ ...) يعنى آيا مى‏خواهيد مرا به وسيله مال، امداد نمائيد ... اضواء.

    تفسير آسان    ج‏15    208    آيه 76 إن قارون كان من قوم موسى فبغى عليهم - إلى آخره: .....  ص : 208

    هنگامى كه فرعونيان بدريا غرق شدند قارون آن همه طلا و اموال را تصاحب نمود- متشابهات.

    تفسير آسان    ج‏15    210    آيه 76 إن قارون كان من قوم موسى فبغى عليهم - إلى آخره: .....  ص : 208

    بعضى از مفسران، كلمه (مفاتح) را جمع كلمه (مفتح) بر وزن (مكتب) دانسته‏اند كه به معنى جاى اشياء نفيس است. و طبق اين تصور، معنى كلمه (مفاتح) همان صندوق و صندوقچه‏هائى است كه در بالا از نظرمان گذشت. و برخى ديگر، كلمه (مفاتح) را جمع كلمه (مفتح) بر وزن (منبر) بكسر ميم مى‏دانند كه به معنى (كليد) است. و بنابر اين تصور، كلمه (مفاتح) به معنى كليدها مى‏باشد. و شايد بتوان گفت: قول دوم با ظاهر آيه مناسبت بيشترى داشته باشد. زيرا چندان مهم و تعجب- آور نيست كه شخصى مثلا داراى چند صد كيلو طلا باشد. بلكه مهم و شگفت‏آور اين است كه حمل و نقل كليدهاى او براى يك گروه، ثقيل و سنگين باشد. و اين بيانگر كثرت اموال و ثروت قارون است كه قرآن در صدد بيان آن مى‏باشد. اضافه بر آنكه معلوم نيست عرض و طول، و وزن كليدهاى آن زمان چقدر و چگونه بوده است. چه بسا وزن هر كليدى از آنها چند برابر كليدهاى فعلى اين زمان بوده است. به هر حال در اين آيات مورد بحث، پنج موعظه مهم و خواندنى و شنيدنى به قارون داده شده كه ذيلا از نظرمان مى‏گذرد.

    تفسير آسان    ج‏15    229    آيه 2 أ حسب الناس أن يتركوا أن يقولوا آمنا و هم لا - يفتنون .....  ص : 229

     (1) كلمه (يُفْتَنُونَ) از ماده (فتنه) در اصل به معنى گذاشتن طلا در آتش براى شناخته شدن ميزان خلوص آن است. سپس به هر گونه آزمايش ظاهرى و معنوى اطلاق شده است- نمونه.

    تفسير آسان    ج‏15    247    آيه 17 إنما تعبدون من دون الله أوثانا - إلى آخره: .....  ص : 247

     (1) كلمه (أوثان) جمع كلمه (وثن)


  • طلا در تفسير أحسن الحديث
    تفسير أحسن الحديث    ج‏1    166    اين سوره چرا بقره ناميده شد؟ .....  ص : 165

    يك خبر: در ذيل روايتى كه صدر آن از حضرت رضا صلوات اللَّه عليه در گذشته نقل شد آمده است: گاو مورد ذكر را در نزد جوانى يافتند كه گفت: بايد به قدرى طلا بدهيد كه پوست آنها پر كند موسى عليه السّلام گفت به همان قيمت خريدند، يكى از اصحاب موسى گفت: اين گاو قصه‏اى دارد، اين جوان به پدرش نيكوكار بود، روزى معامله‏اى انجام داد، آمد پول بدهد، ديد كليدهاى صندوق زير سر پدرش است و او در خواب است، پدرش را بيدار نكرد و از معامله صرف نظر نمود، پدرش پس از بيدار شدن اين گاو را به او بخشيد، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در اين باره فرمود: به بينيد خوبى انسان را به كجا مى‏رساند در مجمع البيان نيز آن را از تفسير عياشى نقل كرده و در تفسير برهان و بحار و همچنين در كتب برادران اهل سنت نيز آمده است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏1    192    شرحها .....  ص : 189

    اشاره است به جريان گوساله پرستى، مراد از «من بعده» بعد از رفتن موسى به كوه طور است يعنى: در غيبت موسى چنين كرديد، ولى اين عمل بعد از مرگ موسى نيز در بنى اسرائيل ديده شده است، در تورات كتاب اول پادشاهان باب دوازدهم نقل شده: يربعام پادشاه، دو گوساله از طلا ساخت يكى را در «بيت ئيل» ديگرى را در «دان» نصب كرد و مردم را به عبادت آنها دعوت نمود، هاكس در قاموس خود ذيل لفظ «گوساله» اين مطلب را آورده است يعنى: عبادت گوساله دليل عدم ايمان به تورات است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏1    351    كلمه‏ها .....  ص : 351

    فتنه: امتحان، عذاب، ضلالت، شرك. فتن در اصل گذاشتن طلا به آتش است براى امتحان. فتنه وسيله امتحان است، به امتحان و لازم آن مثل عذاب، گمراهى و شرك را نيز فتنه گويند.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏2    30    [سوره آل‏عمران(3): آيات 14 تا 18] .....  ص : 30

    14- براى مردم، دوست داشتن مشتهيات از زنان و فرزندان و ذخائر طلا و نقره و اسبان داغدار و چهار پايان و زراعت، آرايش يافته (ولى) اينها سرمايه زندگى دنياست، و باز گشتگاه خوب نزد خداست.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏2    31    كلمه‏ها .....  ص : 31

    قناطير: جمع قنطار بمعنى مال كثير است، آن در اصل بمعنى محكم كردن است «قنطرت الشي‏ء: احكمته» ولى راغب آن را جمع قنطره به معنى «پل» مى‏داند. مال كثير را قنطار گفته‏اند كه انسان را مثل «پل» بسوى راحتى عبور مى‏دهد مقدار آن را هزار و دويست اوقيه، هزار و دويست مثقال، هزار دينار، هزار و دويست دينار و بعضى مقدارى از طلا كه پوست گاوى را پر كند گفته‏اند.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏2    33    شرحها .....  ص : 32

    14- زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ اين هفت چيز از مصاديق مشتهيات هستند، تزيين و مورد پسند بودن آنها از جانب خداست، و بشر اگر آنها را دوست نمى‏داشت، جهان غير از اين مى‏بود، جلو افتادن «النساء» دليل آنست كه زنان، در مورد پسند بودن مقام اول را دارا هستند. در مجمع البيان فرموده از امام باقر و امام صادق صلوات اللَّه عليهما نقل شده: قنطار مقدارى از طلا است كه پوست گاوى را پر كند الْمُقَنْطَرَةِ بمعنى قنطار شده و جمع شده است معناى ذخيره شدن را مى‏دهد. قيد «مسومه» براى اسبان از آن جهت است كه علامتدار بودن اسب.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏2    136    نكته‏ها .....  ص : 135

    اگر در مثلهاى قرآن مجيد دقت كنيم مى‏بينيم همه آنها واقعى و قابل پياده شدن در خارج هستند، مگر چند مثل كه فرضى بود و قابل پياده شدن نيستند يكى از آنها اين مثل است زيرا نه اين اندازه طلا خواهد بود و نه آنها قدرت پرداخت خواهند داشت. مثلا در مثنوى حكايت دارد كه تاجرى به هندوستان ميرفت، به خانواده‏اش گفت: براى شما چه سوغاتى بياورم، هر يك چيزى گفتند، طوطيى كه در قفس بود گفت: سلام مرا بطوطيان هند برسان، تاجر پس از برگشتن گفت: سلام تو را رساندم، آنها پس از شنيدن سلام، خود را به زمين زده و مردند، آن طوطى نيز خود را بزمين زد و مرد، تاجر لاشه او را با حسرت بدور انداخت، طوطى پرواز كرد و رفت، تاجر دانست كه اين امر حيله‏اى بوده براى خلاص شدن طوطى، اين مثل جايش فقط در عالم خيال است و گرنه در خارج قابل پياده شدن نيست ولى همه مثلهاى قرآن جز چند مثل وقوع خارجى دارند ولى چون مراد از مثل فهماندن مطلب است و مانعى ندارد كه قرآن مثل فرضى بزند.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏2    140    كعبه .....  ص : 140

    كعبه كه اولين معبد و قبله مسلمانان است در وسط مسجد- الحرام واقع شده، تقريبا بشكل مربع مى‏باشد، ارتفاع آن پانزده متر، طول ديوار شمالى كه ناودان طلا در آن است 10 متر و 10 سانت و طول ضلعى كه درب كعبه در آن واقع است 12 متر و درب آن 2 متر از زمين فاصله دارد، در زاويه چپ درب آن حجر الاسود در ديوار قرار گرفته، به ارتفاع يك متر

    تفسير أحسن الحديث    ج‏2    172    دخالت بيگانگان در جامعه مسلمين: .....  ص : 172

    يكى از مسيحى‏ها گفته بود: اگر ما در تمام كليساهاى خود مجسمه معاويه را از طلا بسازيم باز از عهده قدر دانى او و اخلافش برنيامده‏ايم زيرا اگر معاويه با على و خاندان او به مبارزه برنخاسته بود هر آينه اسلام سراسر اروپا را فرا گرفته بود.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏2    196    شرحها .....  ص : 194

    141- وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ و تا مؤمنان را خالص گرداند و كفار را بتدريج ناقص و زايل كند، گويند مراد از تمحيص مؤمنين خالص كردن آنها از گناهان است، ولى ظاهرا مراد خالص كردن ايمان آنها از آلودگيهاى شرك و كفر است چنان كه فرموده: وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ آل عمران/ 154، آرى مداوله و نشيب و فرازها همچون بوته طلا ايمان مؤمن را خالص و پاك مى‏كند و توجه او را به خدا و دين مى‏افزايد.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏2    242    كلمه‏ها .....  ص : 242

    يبخلون: بخل: ضد سخاوت. و امساك در جايى است كه نبايد امساك شود سيطوقون: طوق آن است كه در گردن گذاشته شود خلقتا مثل طوق كبوتر، يا صنعتا مثل طوق طلا، «يطوقون» يعنى طوق زده مى‏شوند، طوق و طاقت به معنى قدرت نيز آيد.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏2    302    ماريه هديه مصر .....  ص : 301

     «حاطب» با هدايا و هزار مثقال طلا، و يك غلام اخته، و با ماريه و خواهرش «سيرين» به مدينه آمد، چون كاروان به مدينه رسيد حضرت «ماريه» را براى خود برداشت و «سيرين» را به «حسان بن ثابت» بخشيد.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏3    198    كلمه‏ها .....  ص : 197

    فتنتهم: فتنه: امتحان: فتن در اصل گذاشتن طلا در آتش است تا خوبى و بدى آن معلوم شود، آن در آيه به معنى معذرت و جواب است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏3    250    كلمه‏ها .....  ص : 249

    اصنام: صنم: بت جمع آن اصنام است كلبى در كتاب الاصنام گويد: اگر بت. از چوب يا طلا يا نقره و به صورت انسان باشد صنم ناميده مى‏شود و اگر از سنگ باشد آن را «وثن» گويند.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏3    496    كلمه‏ها .....  ص : 496

    اصنام: بت اگر به صورت انسان از چوب يا طلا يا نقره باشد آن را صنم گويند، جمعش اصنام است و اگر از سنگ باشد، وثن و اوثان نام دارد از كتاب «الاصنام» كلبى/ 53.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    7    شرحها .....  ص : 6

    مراد از «من بعده» بعد از رفتن موسى به ميقات است، در اينجا چند مطلب هست اول اينكه گوساله از فلزهاى گران قيمت مثل طلا و نقره بوده است، دوم اينكه صنعت سامرى صداى گوساله داشته است، سوم اينكه: بنى اسرائيل در پرستش آن مسئول و محكوم بودند زيرا كه مى‏ديدند: با آنها سخن نمى‏گويد و به راهى هدايتشان نمى‏كند، عقل سليم چطور مى‏تواند معبود بودن چنين چيزى را بپذيرد، آنها مى‏دانستند كه خدا با پيامبران مخصوصا با موسى سخن مى‏گويد و مردم را هدايت مى‏كند، در اينجا فقط بدو وصف ضرورى معبود اشاره شده است و گرنه گوساله از لحاظ جسم بودن، محدود بودن و ... نمى‏توانست معبود باشد، چهارم: اتَّخَذُوهُ ... دليل اتخاذ عجل است يعنى با اين وضوح كه گوساله نمى‏شود معبود باشد آن را پرستيدند بعلت آنكه ظالم بودند و اين ادامه ظلم آنها بود زيرا كه: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ لقمان/ 13، اين نظير ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ بقره/ 51.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    90    نكته‏ها .....  ص : 89

    اين ثروتهاى ملى ارقام بسيار بزرگى را تشكيل مى‏دهند مثلا در مملكت ايران حدود 19 ميليون هكتار جنگل وجود دارد و تقريبا 5/ 11 درصد مسافت كل ايران پوشيده از جنگل است حد اقل 300 ميليون متر مكعب چوب قابل استفاده دارند، حدود 781 معدن در ايران كشف شده است از قبيل آهن، مس، سرب، طلا، فيروزه، گوگرد، زغال سنگ، اورانيوم در آذربايجان و خراسان، نفت و مانند آن. مثلا تا سال 1339 چهار صد و چهل و پنج حلقه چاه نفت زده شده و به نفت رسيده‏اند و در آن سال تنها از صد و نه تاى آنها بهره بردارى شده است، از اين ثروتهاى عمومى طبق نظر حكومت اسلامى استفاده مى‏شود.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    130    كلمه‏ها .....  ص : 129

    سنت: سنة: طريقه و رويه، آن نظير طريقه و سيره است. فتنة: امتحان. اصل فتن گذاشتن طلا در آتش است تا خوبى و بدى آن آشكار شود، مراد از آن در آيه شرك يا ظاهرا ناآرامى و اختناق است كه اهل مكه به وجود آورده بودند.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    216    [سوره التوبة(9): آيات 29 تا 35] .....  ص : 215

    34- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بسيارى از احبار و راهبان اموال مردم را به ناحق مى‏خورند و از دين خدا باز مى‏دارند، و كسانى كه طلا و نقره را گنج كرده و در راه خدا خرج نمى‏كنند به عذابى دردناك بشارتشان ده.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    219    كلمه‏ها .....  ص : 216

    يكنزون: كنز (بر وزن عقل) اندوختن مال. اندوخته و انباشته، مصدر و اسم هر دو آيد «كنز المال كنزا: جمعه و ادخره و دفنه في الارض» يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ طلا را مى‏اندوزند و ذخيره مى‏كنند در مجمع البيان آمده: «الكنز هو الشي‏ء الذى جمع بعضه على بعض».

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    226    شرحها .....  ص : 219

    اندازد در اصطلاح قرآن انفاق فى سبيل اللَّه گفته نمى‏شود به نظرم عنوان كردن زر و سيم به علت آن بوده كه نقد غالب آن روز بوده‏اند و گرنه مطلق انباشتن پول و ثروت چنين است و لو طلا هم نباشد.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    226    شرحها .....  ص : 219

    در مجمع البيان سَبِيلِ اللَّهِ را زكاة گفته و مى‏گويد: اكثر مفسرين بر آنند كه مراد از اين آيه كسانى هستند كه زكاة طلا و نقره را نمى‏دهند و در آخر حمل بر عموم را ترجيح مى‏دهد، ابن كثير در تفسير خود كنز را مالى معنى كرده كه زكاة آن را نمى‏دهند، ولى اين هر دو بر خلاف آيه است، زكاة، انفاق مقدارى از طلا و نقره است اما وَ لا يُنْفِقُونَها ظهورش در انفاق همه كنز است و اين آيه در زمينه اموال اضافى كاملا قابل دقت است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    227    شرحها .....  ص : 219

    همچنين از آن حضرت منقول است: خدا گنج كردن طلا و نقره را حرام نموده و به انفاق آن در راه خدا دستور داده است:

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    229    جزيه: .....  ص : 228

    چه مى‏گويى در حق كسى كه زكاة واجبى‏اش را داده است آيا چيزى بر او واجب مى‏شود؟ كعب گفت: نه، و لو از طلا و نقره آجرها بسازد بر او چيزى واجب نمى‏شود، در اين هنگام ابو ذر عصاى خود را بلند كرد و بر سر كعب كوفت و گفت اى پسر زن يهودى و كافر ترا چه رسد در احكام مسلمانان اظهار نظر كنى سخن خدا از سخن تو راستتر است كه مى‏فرمايد: وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ دقت در روايات نشان مى‏دهد كه در زمان خليفه زر اندوزى عادت بسيارى از مردمان شده بود، عده‏اى از صحابه به آن مبتلا شده بودند فرياد ابو ذرها خفه شد و ليبرالها حكومت اسلامى را به سقوط كشاندند، دنيا پرستى آفت پيشرفت و سبب سقوط است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    247    كلمه‏ها .....  ص : 247

    تفتنى: فتنة. امتحان، وسيله امتحان، شدت عذاب، شرك. فتن در اصل گذاشتن طلا در آتش است براى امتحان «لا تفتنى» به فتنه نيانداز مرا.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏4    277    شرحها .....  ص : 274

    به خدايى كه جانم در دست اوست اگر بخواهم كوه‏ها طلا و نقره شده با من بگردد خواهد شد. ثعلبه رفت و بعد از چندى آمد و گفت يا رسول اللَّه دعا كن خدا به من ثروت بدهد به خدايى كه تو را به حق فرستاده اگر خدا به من ثروت دهد به هر صاحب حق، حقش را خواهم داد، حضرت گفت:

    تفسير أحسن الحديث    ج‏5    307    كلمه‏ها .....  ص : 306

    اصنام: كلبى در كتاب الاصنام ص 53 نقل كرده: بت اگر به صورت انسان از چوب يا طلا يا نقره باشد آن را صنم گويند و اگر از سنگ باشد وصن نام دارد جمع آن اصنام است، اصنام مجموعا پنج بار در قرآن مجيد آمده است. بواد: وادى: دره. سيلگاه راغب گويد: وادى در اصل محل جريان آب است، دره را از آن جهت وادى گويند، در آيه مراد دره است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏5    500    كلمه‏ها .....  ص : 499

    فتنوا: فتن: امتحان آن در اصل گذاشتن طلا در آتش است براى امتحان مراد از «فتنوا» در آيه معذب شدن و گرفتار شدن است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏6    148    شرحها .....  ص : 146

    93- أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى‏ فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا پنجم آنكه گفتند: يا بايد خانه‏اى داشته باشى زرنگار، اين هم بى‏جاست و از شئونات رسالت نمى‏باشد و داشتن خانه مزين با طلا، دليل رسالت نمى‏شود.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏6    206    [سوره الكهف(18): آيات 27 تا 31] .....  ص : 205

    31- براى آنهاست بهشتهاى ابدى كه از زير آنها نهرها روان است، در آن با دستبندهايى از طلا زينت شوند و لباسهايى سبز، از ديباى نازك و ضخيم مى‏پوشند، در آن بهشتها در اريكه‏هاى مزين نشسته‏اند، ثوابشان خوب ثوابى است و بهشتشان خوب استراحتگاهى است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏6    257    شرحها .....  ص : 243

    بدان كه آن طلا و نقره نبود، بلكه چهار كلمه بود:

    تفسير أحسن الحديث    ج‏6    257    شرحها .....  ص : 243

    در روايت ديگرى از حضرت رضا صلوات اللَّه عليه آمده است كه آن لوحى بود از طلا و در آن نوشته شده بود:

    تفسير أحسن الحديث    ج‏6    392    كلمه‏ها .....  ص : 392

    فتناك: فتنه: امتحان و آزمايش. اصل «فتن» گذاشتن طلا در آتش است ناخالص و ناخالص بودن آن معلوم شود «فتون» مصدر است و مى‏شود جمع فتنه باشد چنان كه در كشاف گفته است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏6    438    شرحها .....  ص : 431

    براى تصحيح اين وجه بايد: گفت: اولا مراد از «اثر» طلا و زيور الات است و نسبت آن به موسى از آن جهت است كه موسى گفته بود آنها را از مصر بياورند يا اصلا مال موسى بود.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏7    24    [سوره الحج(22): آيات 17 تا 24] .....  ص : 23

    23- خدا كسانى را كه ايمان آورده و عمل صالح كرده‏اند به بهشتها داخل مى‏كند كه نهرها از زير آنها روان است، با دستبندهايى از طلا و با مرواريد به خصوصى زينت مى‏شوند و لباسشان در آنجا حرير (نازك و نرم) است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏7    30    شرحها .....  ص : 26

    ارزقنا) على هذا زيور طلا براى مردان فقط در دنيا حرام است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏7    37    كلمه‏ها .....  ص : 35

    اوثان: وثن: بت. جمع آن اوثان است. كلبى در كتاب الاصنام/ 53 گفته است: بت اگر به صورت انسان از چوب يا طلا يا نقره باشد آن را صنم نامند و اگر از سنگ باشد «وثن» گويند. باقى سخن در قاموس (وثن).

    تفسير أحسن الحديث    ج‏8    104    كلمه‏ها .....  ص : 103

    يفتنون: فتن: امتحان. راغب گويد: آن در اصل گذاشتن طلا در آتش است تا خوبى و بدى آن معلوم شود. طبرسى نيز چنين فرموده است. فتنه چيزى است كه شخص با آن امتحان شود، به خود امتحان و بلازم آن كه شدت و عذاب است و نيز به ضلال و شرك كه سبب عذابند گفته مى‏شود. «يفتنون»: امتحان مى‏شوند. سيئات: سيّئ و سيئه چيزى است كه بدى و سوء آور باشد و يا به معنى بدو قبيح است كه «سوء» لازم و متعدى هر دو به كار مى‏رود، سيئات در آيه گناهانى هستند كه بدى و عذاب را همراه دارند.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏8    120    كلمه‏ها .....  ص : 119

    اوثانا: وثن: بت. فيومى در مصباح گويد: خواه از سنگ باشد يا چوب كلبى در كتاب الاصنام/ 53 گويد: بت اگر به صورت انسان از چوب يا طلا يا نقره باشد آن را «صنم» نامند و اگر از سنگ باشد وثن گويند.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏9    115    بقاء روح بعد از بدن .....  ص : 114

     ذره‏اى در ظلمات زمين از خدا غائب نيست، عدد اشياء و وزن آنها را مى‏داند و خاك روحانيين مانند طلا در خاك است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏9    115    بقاء روح بعد از بدن .....  ص : 114

    چون وقت قيامت رسد. باران قيامت مى‏بارد، زمين بالا مى‏آيد ... خاك ابدان بشر مانند طلا مى‏شود وقتى كه از خاك شسته شود يا مانند كره كه از شير بر مى‏آيد، خاك هر قالب به طرف آن قالب جمع مى‏شود و با اذن قادر

    تفسير أحسن الحديث    ج‏9    115    بقاء روح بعد از بدن .....  ص : 114

     (1، 2) اين دو قسمت از روايت همچنين تمثيل طلا و خاك نشانگر آنست كه: ذرات ابدان انسانها به هيچ چيز مخلوط نشده و جزء هيچ چيز نميشوند.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏10    22    [سوره الزخرف(43): آيات 26 تا 35] .....  ص : 21

    35- و بر ايشان طلا قرار مى‏داديم. همه اينها جز زندگى دنيا نيست، زندگى آخرت نزد پروردگارت براى اهل تقوى بهتر است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏10    23    كلمه‏ها .....  ص : 22

    زخرفا: زخرف: زينت. مثل حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها يونس/ 24 راغب آن را زينت روكش گفته كه نقش و نگار است، آن را كمال حسن نيز گفته‏اند، طبرسى فرموده: زخرف كمال حسن شى‏ء است لذا به طلا و نقوش و تصاوير زخرف گفته‏اند. منظور از آن در آيه طلا يا مطلق زينت است.

    تفسير أحسن الحديث    ج‏10    36    [سوره الزخرف(43): آيات 46 تا 56] .....  ص : 35

    53- چرا بر او بازو بندهايى از طلا، انداخته نشده يا چرا ملائكه با او با هم نيامده‏اند؟!


  • طلا در تفسير أم الكتاب
    تفسير أم الكتاب         43    بدن‏

    و خود بدن مركّب از چند عنصر است مانند اكسيژن و هيدرژن و كربن و سوفر و كلر و فر يعنى آهن و ار يعنى طلا و آزت و فلوتر و فسفور- (ما بقى عناصر بدن لغت ايرانى ندارد) و غير اينها و با همه اينها آنچه در بدن انسانى مجهول مانده بيشتر از آنهائيست كه معلوم شده- و از آنچه كه در اينموضوع نوشته شد ظاهر ميشود كه شناختن اقسام حكمتهاى خداى عزّ و جلّ در خلقت انسان از پنج ميليون مسئله زيادتر است و پس از همه آنچه ذكر شد اگر اضافه شود آثار حكمتهاى خداى عليم قدير حكيم در آفرينش علويات و سفليات و آفتاب و ماه و ستاره‏ها و نيّرات از سيّارات و ثوابت و اختصاص دادن هر يك از آنها بمقدار مخصوص و رنگ مخصوص و حركت مخصوص و نزديك بودن و دور بودن مخصوص هر يك از آنها بيكديگر و حكمتهاى خلقت امّهات و مولّدات از جماد و نبات و حيوان و اقسام و احوال و طبايع و خواصّ آنها نيز بر آنها منضم شود من حيث المجموع بيش از ده هزار جلد كتاب خواهد شد كه همه اينها براى منفعت بردن انسان آفريده شده چنانچه خداى تعالى فرموده وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و آيات ديگر از اين قبيل در كمال وضوح و روشنى ثابت و محقق است كه لفظ و مفاد (الحمد للّه) در بر دارد همه علوم و صنايع را كه مورد احتياج بشر است در امر معاش و معاد

    تفسير أم الكتاب         46    در پيرامون جمله رب العالمين‏

    و امّا قوله تعالى ربّ العالمين پوشيده نماند كه كلمه ربّ اضافه شده بكلمه العالمين و اضافه شيئى بشى ديگر شناختن آن ممتنع و محال است مگر بعد از شناختن مضاف و مضاف اليه و از جمله محالات است تحصيل علم به اين كه خدا ربّ العالمين است مگر بعد از معرفت ربّ و عالمين و از جمله واضحاتست كه عالمين عبارت است از همه ما سوى اللّه و همه نزد قدماء بر سه قسم است متحيرات و مفارقات و صفات امّا متخيرات يا بسائطند يا مركّبات امّا بسائط عبارتند از افلاك و كواكب و امّهات در نزد حكماء قديم و امّا در نزد حكماء جديد غير اينها است چنانچه بعد از اين ذكر ميشود- و امّا مركبات عبارتند از جمادات و نباتات و حيوانات و ليكن در نزد قدماء دليلى قائم نشده است بر اينكه حسّى نيست مگر اين قسمتهاى سه‏گانه و در نزد حكماء جديد خلاف آن ثابتست چنانچه عنقريب خواهد آمد و فلاسفه قديم كه مدّعى بودند كه عالم منحصر است بيكعالم امّا در استكشافات جديد بوسيله آلات مخترعه بر خلاف ادعاى ايشان ثابت شده بعالمهاى متعدّده ديگر كه هر كدام از آنها مانند عالم ما آفتابها و ماهها و كواكب و سيارات و چيزهاى ديگر دارند و قرءان كه كلام خداى عليم حكيم است و ايجاد كننده عالمها ربّ العالمين فرموده تا معلوم كند كه غير از عالم ما عالمهاى ديگرى هست از اينجهت بلفظ جمع فرموده كه اكنون بعضى از آنها منكشف شده و بواسطه علوم جديده معلوم شده بنحويكه بشرح آنها نامتناهى است بلكه قطع نظر از آنها اگر همه دانشمندان فضلا از عوامشان بخواهند احاطه كنند و واقف شوند بعجائب معادن متولّده در ارحام كوهها از فلزات و سنگهاى جوهرى صاف و شفاف و انواع كبريتها و زرنيخها و نمكها و عجائب عالم نباتات متنوعه با آنچه در آن است از شكوفها و گلها و ميوه‏ها و درختها و رنگها و بوهاى متكثره متنوّعه و اقسام حيوانات از بهائم و حشرات و طيور و ساير پرندگان و عجائب درياها و مخلوقات دريائى و هو الى و غير اينها و ساير مستكشفات جديده در يك نوع از آنها تا چه رسد بهمه انواع آنها عمرش بپايان ميرسد و بجائى نميرسد چنانچه خداى تعالى فرموده وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ يعنى اگر آنچه از درخت در روى زمين است قلم‏ها شود و همه درياها مداد شود و پس از آنها هفت درياى ديگر هم مداد شود نوشتن كلمات خدا تمام نخواهد شد و در جاى ديگر آيه ديگرى فرموده خطاب بخاتم الانبياء صلى اللّه عليه و آله كه قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً يعنى بگو اگر همه درياها مداد شود براى نوشتن كلمات پروردگار من هر آينه همه آن مدادها تمام ميشود پيش از آنكه آن كلمات تمام شود هر چند مانند آن درياهاى مداد مددى بياوريم الحاصل اين بيان موافق حكمت قديمه بود كه باختصار ذكر شد و امّا موافق حكمت جديده بطور اجمال اين است كه گفته‏اند آنچه كه در عالمها است همه را جسد ميگويند و همه جسدها يا مفرد است يا مركب مفرد آنستكه تجزيه آن ممكن نباشد مانند طلا و آهن و سرب و قلع و مس و غيره و مركب آنست كه بحكم خلقت الهيّه از اجزاء متنوعه مركب شده و جسدى حاصل شده باشد مانند آب و نمك و هوا و روغن و پيه و غير اينها كه در اينعالم هست كه همه مركّب و قابل تجزيه و اجزاء هر يك معلوم شده چون اقتضاء اطاله كلام بيش از اين در اينمقام نيست لذا باختصار اكتفا شد پس بطور اجمال گفته ميشود آنچه در عالمين هست مركّب است از صد و بيست و دو مادّه مفرده كه آنها را صد و بيست و دو عنصر گويند بر خلاف گفته قدماء كه ميگفتند عالم مركّب است از چهار عنصر و آن غلط و بر خلاف حسّ است و آنچه معلوم شده همه آنها در تحت قول خداى تعالى ربّ العالمين‏اند حتّى صنايع و مخترعات جديده هم بحكم خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ پس لفظ (ربّ) دلالت دارد بآنچه كه بندگان محتاجند در معاد و لفظ (العالمين) بآنچه كه محتاجند در امر معاش بشرط اضافه و بايد دانست كه هر قدر علوم‏

    تفسير أم الكتاب         284    قسمت سوم .....  ص : 283

    بدانكه نغمتها و نيكيها بعبارت ديگر منقسم ميشود بچيزى كه لذّت بخش باشد براى خود شخص- يا لذّت‏بخش باشد براى غير خودش- يا لذت بخش باشد براى خود و غير خود هر دو قسمت اوّل مانند لذت بردن از نظر كردن بوجه خدا و سعادت لقاء رحمت او فى الجمله و سعادت عالم آخرت كه هميشه باقى است و منقضى شدنى نيست و بالاترى از آن نيست كه انسان براى رسيدن بآن در طلب باشد كه بخواهد لذّت از آنها ببرد و امّا قسمت دوم مانند طلا و نقره كه ذاتا هيچ فائده‏اى ندارد مگر براى امور ديگر و امّا قسمت سوّم مانند صحّت و سلامتى بدن و حال كه بسبب آن شخص بتواند فكر كند و ياد بياورد كسانيرا كه بلقاء رحمت خدا رسيده‏اند- و بتواند برسد بلذّتهاى دنيا و برود بطلب آنها و قصد لذت بردن از آنها داشته باشد زيرا كه انسان هر چند مستغنى باشد از رفتنى كه سالم بودن مرد براى آن اراده شده باشد كه بر سلامتى او بيفزايد زيرا كه اين امريست وجودى و بدون ضرر و مطلوب است زيرا كه آن خير محض است ذاتا و نعمت است تحقيقا و چيزيكه مؤثر باشد براى ذات شخص و براى غير او آن هم نيز نعمتى است و ليكن مرتبه آن پست‏تر است از اوّل زيرا كه مؤثر براى امر ديگر خالى از نقص نيست بعلت اينكه آنچيزى كه اصلا در آن نقصى نيست اگر اراده شود براى چيز ديگرى هر چند براى وجهى باشد اين امر خيرى است از اراده كننده براى آنچيز اگر چه خالى از هر نقصى نباشد آن نيز نعمت است و امّا آنچيزى كه مؤثر براى خود نباشد مانند طلا و نقره مگر براى غير نسبت بخودشان نعمت نيستند بلكه وسيله‏اند براى غير آن هم در حق بعضى بلا و آفتند و براى بعضى نغمتند


  • طلا در تفسير اثنا عشري 1
    تفسير اثنا عشري    ج‏1    105    [سوره البقرة(2): آيه 29] .....  ص : 105

    حضرت صادق عليه السلام به مفضل فرمايد: تأمل كن كه براى مصالح بنى آدم مهيا گرديده خاك براى بنا، و آهن براى صنعتها، و چوب براى كشتيها و غير آنها، و سنگ براى آسيا و غير آن، و مس براى ظرفها، و طلا و نقره براى معاملات، و جواهر براى ذخيره گذاشتن، و حبوبات براى خوردن، و ميوه‏ها براى تفكّه، و گوشت براى خوردن، و بوى خوش براى لذّت، و دواها براى تصحيح بدن، و چهار پايان براى بار برداشتن و سوار شدن، و هيزم براى افروختن، و خاكستر براى ساروج ساختن، و ريگ براى فرش زمين و چه مقدار مى‏توان شمرد از امثال آن. خبر ده مرا از كسى كه داخل خانه‏اى شود و نظر كند به خزانه‏ها كه مملو باشد از آنچه مردم محتاجند و هر چيز را بجاى خود بيند آيا تصور مى‏كند كه بدون تدبير و مدبّرى و به غير تقدير مقدّرى به عمل آمده باشد؟ پس چگونه تجويز توان كرد كه عالم با اين وسعت كه در هر امرى از آن انواع مصلحت منظور شده،

    تفسير اثنا عشري    ج‏1    171    [سوره البقرة(2): آيه 69] .....  ص : 171

    نكته: «فاقع» صفت «صفراء» است. يعنى زردى كه بغايت زردى باشد كه به سبب رنگش مسرور كند ناظر خود را، و طلا هم به سبب شدت زردى رنگش، سرور آورد بر خلاف نقره.

    تفسير اثنا عشري    ج‏1    173    [سوره البقرة(2): آيه 71] .....  ص : 172

    جمعى گفته‏اند كه پوستش را پر از طلا ساختند و به او دادند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏1    382    [سوره البقرة(2): آيه 214] .....  ص : 381

    در موعظه لقمانيه- قال لقمان يا بنىّ انّ اللّه يجرّب العبد الصّالح بالمحن و البلايا كما يجرّب الذّهب بالنّار. لقمان به پسر خود فرمايد: بدرستى كه خدا آزمايش فرمايد بنده صالح را به محنتها و بلاها چنانچه آزمايش كنند طلا را به آتش.

    تفسير اثنا عشري    ج‏1    424    [سوره البقرة(2): آيه 236] .....  ص : 422

    و نيز از صادقين عليهما السلام مروى است كه بر غنى واجب است دابه يا جامه عالى، يا ده دينار طلا، و بر متوسط پنج دينار يا لباس متوسط و بر فقير دينارى يا انگشترى.

    تفسير اثنا عشري    ج‏1    470    [سوره البقرة(2): آيه 259] .....  ص : 469

    راهب گفت: راست گفتى پرسيد: كليد بهشت از طلا است يا نقره؟

    تفسير اثنا عشري    ج‏1    499    [سوره البقرة(2): آيه 273] .....  ص : 497

    پنجاه درهم نقره يا بقدر قيمت آن از طلا.

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    30    [سوره آل‏عمران(3): آيه 14] .....  ص : 28

    سيم از مزينات: وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ: و از قنطارهاى فراهم شده و دفينه‏هاى ذخيره شده، مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ: از طلا و نقره.

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    30    [سوره آل‏عمران(3): آيه 14] .....  ص : 28

    نزد «ابن عباس» هزار و دويست مثقال، و به قولى هشت هزار مثقال طلا، و به قولى هشتاد هزار مثقال نقره است.

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    32    [سوره آل‏عمران(3): آيه 14] .....  ص : 28

    ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا: اين اشياء مذكوره، مشتهيات نفسانى و جامع فوائد، بهره چند روزه زندگانى دنياست كه از آن محظوظ و به آن مفتون مى‏گرديد چنانچه زنان، نوع بشر را مفتون و قناطير طلا و نقره، اغنيا را و اسبان، سلاطين و ملوك را و انعام اهل ايلات و بوادى را و زراعات، دهاقين‏

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    148    [سوره آل‏عمران(3): آيه 75] .....  ص : 148

    شأن نزول: از ابن عباس مروى است كه مردى هزار و دويست اوقيه طلا نزد عبد اللّه بن سلام وديعه نهاد، تمام را به او رد نمود و اصلا خيانت نكرد. و ديگرى، يك دينار نزد فخّاص بن عازوراء گذاشت، خيانت نموده، منكر شد آيه شريفه نازل شد: وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ: و بعضى از اهل كتاب، مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ: كسى است كه اگر امين كنى او را به قنطار، كه عبارت است از پوست گاو پر از طلا كه مال بسيار باشد، يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ: ادا كند آن مال را به تو، مراد عبد اللّه است. وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ: و بعضى از ايشان كسى باشد كه اگر او را امين گردانى به دينارى از طلا يا مال كم، لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ: ادا نكند و باز ندهد آن را به تو، إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً: مگر آنكه هميشه باشى بر سر او ايستاده و مبالغه كننده در مطالبه آن به تقاضى و ترافع و اقامه بينه، مراد فخاص است. نزد بعضى، مراد به امينان مال كثير، نصارى هستند، زيرا غالبا امين‏اند. و مراد به خائنان بر مال قليل، يهودند، چه اغلب در آنها خيانت است.

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    174    [سوره آل‏عمران(3): آيه 91] .....  ص : 174

    إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا: بدرستى كه آنانكه كافر شدند، وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ: و مردند در حالى كه كافر بودند، يعنى به حالت كفر از دنيا رفتند، فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ: پس هرگز قبول نشود از هيچيك از آنان، مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً: پرى و مملو بودن زمين از طلا، وَ لَوِ افْتَدى‏ بِهِ: و اگر چه فدا و بدل دهد آن همه طلا را كه روى تمام زمين، از مشرق تا مغرب و جنوب و شمال مملو ساخته، قبول كرده نشود از آنها در دفع عذاب، أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ: آن جماعت مر آنها راست عذابى دردناك، وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ: و نيست براى ايشان يارى‏

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    175    [سوره آل‏عمران(3): آيه 91] .....  ص : 174

    1- دادن فديه، و آن را نفى فرموده به آنكه اگر زمين تماما پر از طلا باشد (كنايه از عزيزترين و محبوبترين اشياء) و آن را بخواهد كافر فديه دهد، قبول نخواهد شد. مجمع البيان روايت نموده. يجاء يوم القيمة فيقال له: ارايت لو كان مل‏ء الارض ذهبا لكنت تفدى فيقول نعم. فيقال له لقد سئلت ايسر من ذلك فلم تفعل. آورده مى‏شود كافر روز قيامت، گفته شود: آيا خبر مى‏دهى كه اگر براى تو باشد تمام زمين پر از طلا، هر آينه فديه مى‏دهى؟ گويد: بلى. پس گفته شود به او: هر آينه بتحقيق از تو سؤال شد كمتر از اين، تو نكردى، و آن ايمان به يگانگى خدا بود.

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    175    [سوره آل‏عمران(3): آيه 91] .....  ص : 174

    لو انّ لى طلاع الارض ذهبا لافتديت به من هول المطّلع و قد جعلتها شورى اگر بتحقيق مرا زمين مملو از طلا مى‏بود، هر آينه فديه و بدل مى‏دادم از هول آنچه مى‏بينم و مطلع از احوال آخرت مى‏شوم، و من خلافت را در شورى ميان فلان و فلان انداختم.

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    324    [سوره آل‏عمران(3): آيه 190] .....  ص : 324

    شأن نزول: قريش از يهود معجزه حضرت موسى عليه السّلام را پرسيدند، عصا و يد بيضا و غيره را بيان كردند. و معجزه حضرت عيسى عليه السّلام را پرسيدند، زنده نمودن مردگان و شفاء اكمه و ابرص را گفتند. پس خدمت حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عرض كردند: ما معجزه اين دو پيغمبر را مطلع شديم، اگر كوه صفا را طلا كنى، علامت يگانگى معبود تو دانيم آيه شريفه نازل شد:

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    560    [سوره النساء(4): آيه 103] .....  ص : 556

    خانه‏اى كه پر باشد از طلا، و آن را در راه خدا تصدق كند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏2    569    [سوره النساء(4): آيه 112] .....  ص : 567

    لقمان پسر خود را گفت: اى فرزند اگر چنان پندارى كه سخن گفتن نقره است، بدانكه، سكوت طلا خواهد بود.

    تفسير اثنا عشري    ج‏3    233    [سوره الأنعام(6): آيه 13] .....  ص : 232

    خداوند سبحان به پيغمبران خود وقت بعثت آنها، اينكه بگشايد براى ايشان گنجهاى طلا و معدنهاى زر پاك را و محلهاى نشاندن درخت كه آن بساتين شجر است و جمع فرمايد با ايشان مرغان آسمان و جانوران زمينها را، هر آينه مى‏كرد بى‏گمان و اگر چنين چيزها را مى‏نمودى هر آينه ساقط شدى آزمايش كردن آن به مستضعفان از دوستان به جهت عدم ادراك آنها، و نيز ساقط شدى بلاى انبيا به فقر و صبر بر آزار مستكبران، و باطل شدى جزا و پاداش بليه در عبادات بسبب سقوط بلا در طاعات، و نيست شدى پيغام و خبر وحى‏ها، زيرا انبيا گرچه افضل خلايقند، لكن محتاجند به رياضت و اعراض از دنيا در نزول وحى بر آنها، و هر آينه واجب نشدى براى قبول كنندگان اوامر و نواهى اجرهاى امتحان شدگان، و مستحق نشدى مؤمنان ثواب نيكوكاران را كه حاصل شده از مجاهده با نفس و شيطان.

    تفسير اثنا عشري    ج‏3    310    [سوره الأنعام(6): آيه 74] .....  ص : 308

    وجه منشأ عبادت اصنام- جمعى از حمقا تغير و اختلاف احوال عالم سفلى را از مقتضيات سير و تأثير احوال كواكب علوى دانسته و انتظام امورات معاش را مربوط به گردش سيارات از قبيل شمس و قمر و عطارد و زهره و مريخ و زحل و اورانوس و نپتون دانسته‏اند. هر صنفى كوكبى را كه اثر مقتضيه در كار خود تصور نموده تمثالى از فلز مشابه آن كوكب ساخته عبادت آن را منضم به عبادت حق تعالى نموده، مثلا زارعين كه محتاج به آب بودند چون اثرات رطوبيه كه سبب كثرت آب است از قمر دانسته صنعى از نقره به شكل قمر ترتيب و به ستايش مشغول شدند. جماعت آهنگران چون عمده ترقى كار خود را در تأثير آتش و قوه ناريه از مريخ كه ستاره‏اى است سرخ دانسته، لذا تمثالى سرخ مانند مريخ تهيه نمودند. زرگران چون رواج كسب خود را در طلا دانسته تمثال شمس را به رنگ طلائى ساخته و به ستايش آن مشغول شدند. همچنين ساير طبقات مردم بتدريج و به مرور ايام، كم كم عبادت اصنام مرسوم و عبادت خالق الانام متروك گردد. طبقه ديگر گفتند: خداى تعالى، مدبّر اين عالم طبيعت را روحانيون، مقرّر و هر اقليم را به ملكى واگذار نموده، لذا مجسمه ملائكه را ساخته و به عبادت آنها مشغول شدند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏3    404    [سوره الأنعام(6): آيه 151] .....  ص : 401

    و اولادان شما را. و اين امر، نهايت قباحت و شناعت خواهد بود. و نيز تذكر است براى اهل عصر اخير كه بعضى اشخاص سست اعتقاد ضعيف الايمان، تصور نمايند كه اداره زندگانى اولاد به دست ايشان است، و لذا براى رفاهيت آسايش زندگانى و شهوت‏رانى، اقدام به عمل شنيع جاهليت نموده در صدد قتل نطفه‏هاى اسلامى برآيند به تزريقات يا استعمال دوا، يا آلاتى كه عاقبت منجر به فساد ايلا گردد، و حال آنكه چه بسيار تأكيدات در تناكح و تناسل نموده كه من مباهات كنم روز قيامت به كثرت امت خود اگرچه سقط شده باشد و در انهدام به مراتب ديه مقرر فرموده: 1- ده مثقال طلا- كسى كارى كند كه منى شخصى در خارج بريزد. 2- بيست مثقال طلا- ديه نطفه مقرره در رحم بيفتد 3- چهل مثقال ديه علقه (خون بسته) 4- شصت مثقال ديه مضغه (پاره گوشت) 5- هشتاد مثقال طلا اگر استخوان باشد 6- صد مثقال طلا- اگر گوشت آورده ولى هنوز روح در او دميده نشده 7- هزار مثقال طلا- اگر روح دميده شده و پسر باشد 8- پانصد مثقال طلا- اگر دختر باشد. و روز قيامت مؤاخذه شود «وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ. بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» و زن حامله را حرام است شرب چيزى كه موجب سقط جنين شود و بايد ديه آن را به وارث بچه دهد و به خود زن چيزى نمى‏رسد و همچنين شرب زن چيزى را كه او را عقيم گرداند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏4    54    [سوره الأعراف(7): آيه 32] .....  ص : 53

    و اكثر مفسرين و محدثين و جمهور اصوليين و فخر رازى برآنند كه اين حكم اباحه تام و عام به كافه انام با قيامت است هر چند سبب نزولش خاص باشد، لكن عبرت به عموم لفظ است و خصوص سبب مانع از حكم عام نيست، و لفظ زينت عام و مطلق لهذا شامل جميع اجناس و انواع و اقسام زينت فى العرف است از ملبوسات و حلل و مرصعات و لئالى و مرواريد و جواهر و تمتعات به نسوان محلله و به عطريات، مگر آنكه نصّ صريح در تحريم آن باشد مانند تزئين مرد به طلا و ابريشم يا استعمال زن زينت و عطر را براى اجنبى.

    تفسير اثنا عشري    ج‏4    125    [سوره الأعراف(7): آيه 78] .....  ص : 125

    اهل سير گويند: احدى از آنها باقى نماند الّا زنى و مردى. آن زن معاينه نمود اهلاك قوم و نزول عذاب را به قوم ديگرى نقل مى‏نمود كه به غضب الهى هلاك شدند. بعد آب خواسته، به محض خوردن، به همان عذاب هلاك گرديد. و آن مرد در ايام ثلاثه كه سرخ و زرد و سياه مى‏شد، به مكه معظمه رسيد. چون خارج شد، سنگى با صوت شديد نازل بسرش آمد هلاك شد و در چاه عميقى با شاخ طلائى كه به دست داشت افتاده به مرور ايام در خاك مستور گرديد. و حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در راه تبوك گذر به ارض ثمود و سنگى را كه ناقه بيرون آمده نشان داد و قبر آن مرد را فرمود تا آن شاخه طلا را بيرون آورده به اصحاب قسمت نمودند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏4    161    [سوره الأعراف(7): آيه 114] .....  ص : 161

    تبصره: آيه شريفه دال است بر عجز فرعون از مقاومت با موسى و تذلل او، چه از جمله معلومات است كه احتياج او به سحر، به جهت عجز و ضعف او بوده، و الّا در دفع موسى احتياج به استعانت سحر نبوده. و ايضا دلالت دارد بر اينكه سحره، قادر بر قلب اعيان نبودند، و الّا محتاج به طلب اجر و مال از فرعون نشدند، بلكه خاك را منقلب به طلا مى‏ساختند و خود را ملوك عالم مى‏گردانيدند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏4    339    [سوره الأنفال(8): آيه 36] .....  ص : 337

    بنا به قولى رؤساى قريش پنجاه هزار مثقال طلا خرج لشكر و مهياى احد شدند، خداى تعالى خبر داد كه اموال خود را براى صدّ و منع از راه خدا و دين اسلام و قرآن انفاق مى‏نمايند، لكن: فَسَيُنْفِقُونَها: پس زود باشد كه تمام آنها مال خود را خرج كنند، ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً: پس باشد آن نفقه بر ايشان پشيمانى و غصه، چه مال رفته و مقصود حاصل نشده (اسناد ذات حسرت به انفاق با آنكه عاقبت انفاق باشد به جهت مبالغه است). ثُمَّ يُغْلَبُونَ: پس مغلوب شدند در روز فتح مكه. ممكن است مراد به انفاق اول، روز بدر، و ثانى روز احد، يا هر دو يكى باشد به اين وجه كه مساق اول براى بيان غرض انفاق، و ثانى براى بيان عاقبت اگرچه هنوز به فعل نيامده باشد. تبيان: آيه شريفه برهانى است بر صحت نبوت حضرت ختمى مرتبت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اعجاز قرآن تا انقراض عالم زيرا اخبار به غيب، و مخبر مطابق خبر آمده كه از صدر اسلام تا زماننا هذا معاندين خدا و پيغمبر براى صدّ مردم از آيات الهيه و اعراض از فرمايشات نبويه و جلب به مذاهب باطله و عادات رذيله، اموال كثيرى خرج، خصوص در اين عصر حاضر كه هر مذهب مندرسه و مجعوله حاميان بيشمار پيدا كرده و اموال بسيار در ترويج آن خرج شود، از تأسيس مجالس و مدارس و نشر كتب و اعانت بضاعت و غيره، و فقط شريعت حقه محمديه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كتاب مقدس قرآنيه است كه در انظار بى وقر، و بهائى ندارد با اين حال: الإسلام يعلو و لا يعلى عليه الا انّ للباطل جوله و للحقّ دولة، اعظم براهين و اعجاز است، دماغ معاندين به خاك ماليده، و آتش حسرت در كانون آنها مشتعل، صيت حقانيت خود را اطراف عالم منتشر، و از تمام عالميان گوى سبقت را بربايد انّ فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السّمع و هو شهيد.

    تفسير اثنا عشري    ج‏4    343    [سوره الأنفال(8): آيه 41] .....  ص : 342

    فى‏ء مخصوص به امام عليه السّلام است و از غنيمت اخراج خمس، و باقى متعلق به كسانى است كه در جهاد حاضر بوده‏اند. و به اجماع اماميه خمس واجب است در هفت چيز: 1- فوائد از ارباح تجارات و زراعات و صناعات كه زائد باشد بر مؤته سال. 2- گنج. 3- معادن. 4- غوص. 5- مال حلال مختلط به حرام. 6- زمينى كه كافر ذمى از مسلمان بخرد. 7- غنيمت دار الحرب. و جمهور عامه آن را تخصيص داده‏اند به مأخوذات از دار الحرب. و شافعى خمس را در معدن طلا و نقره واجب داند فقط. و نزد ابى حنيفه مخصوص است به منطبع. لكن حق تعميم خمس است در امور مذكوره، بنا به روايات صحيحه‏

    تفسير اثنا عشري    ج‏4    343    [سوره الأنفال(8): آيه 41] .....  ص : 342

     (1) يعنى طلا و نقره مسكوك.

    تفسير اثنا عشري    ج‏5    67    [سوره التوبة(9): آيه 31] .....  ص : 66

    3- مصعب بن سعيد نقل نموده از عدى بن حاتم كه گفت: من نصرانى بودم، و صليبى از طلا در گردن، خدمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله شرفياب، حضرت فرمود: يا عدى بن حاتم، اين بت از گردن خود خارج كن. من بيرون آوردم، و بينداختم، بعد حضرت سوره برائت تلاوت و به اين آيه رسيد «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» من گفتم: ما ايشان را عبادت نكرديم، فرمود: تو به قول آنها حلال را حرام و حرام را حلال دانى؟ عرض كردم: بلى، فرمود: اين عبادت احبار و رهبانان است.

    تفسير اثنا عشري    ج‏5    75    [سوره التوبة(9): آيه 34] .....  ص : 73

    وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ: و آن كسانى كه جمع، و گنج مى‏كنند طلا و نقره را. وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ: و انفاق ننمايند در راه خدا.

    تفسير اثنا عشري    ج‏5    76    [سوره التوبة(9): آيه 34] .....  ص : 73

    نزد اكثر مفسرين مراد زكات مال است، چنانچه از عبد اللّه عمرو ابن عباس و ضحاك و شعبى بلكه اجماع است به اينكه هر مالى كه زكات آن را داده باشند گنج نيست، اگرچه زير زمين باشد. و هر مالى كه زكات آن ادا نشده گنج است اگرچه روى زمين باشد. نزد جابر بن عبد اللّه انصارى هر مالى كه زكات آن ادا شده گنج نباشد، و شرّ آن به سبب زكات خارج شود. عمار ياسر گويد: قوم عيسى عليه السّلام مائده خواستند، چون عطا فرمود كافر شدند. و قوم صالح طلب ناقه كردند، چون مرحمت نمود كفران ورزيدند. شما را نهى فرمود از گنج طلا و نقره، و شما گنج مى‏كنيد. مردى گفت: ما گنج نكنيم عمار گفت: بلى، براى آن جنگ و يكديگر را مى‏كشيد.

    تفسير اثنا عشري    ج‏5    76    [سوره التوبة(9): آيه 34] .....  ص : 73

    قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تبّا للذّهب تبّا للفضّة حضرت سه مرتبه فرمود: ملازم بدارد خسران را براى طلا و نقره. اصحاب پيغمبر را گران‏آمد، عمر سؤال نمود: يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، چه مال را سرمايه قرار دهيم؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله لسانا ذاكرا و قلبا شاكرا و زوجة مؤمنة تعين احدكم على دينه. فرمود: زبانى مشغول به ذكر الهى، و قلبى شاكر به نعم سبحانى، و زن مؤمنه كه معين شما باشد در دين.

    تفسير اثنا عشري    ج‏5    77    [سوره التوبة(9): آيه 34] .....  ص : 73

    نكات ادبيه- «وَ لا يُنْفِقُونَها» افراد ضمير نه تثنيه به سه وجه است: 1- راجع به معنى كه كنوز و اموال و اعيان، طلا و نقره باشد، زيرا طلا و نقره‏هاى بسيار در دست مردمان گنجها باشد. دوم- ضمير راجع به زكات و معنى انفاق اخراج باشد، يعنى زكات نمى‏دهند بلكه منع نمايند. پس وعيد تعلق دارد به منع زكات نه جمع مال. سيم- ضمير راجع به فضه و اكتفا شد به يكى و اقرب فضه باشد، يا به سبب زيادتى آن.

    تفسير اثنا عشري    ج‏5    77    [سوره التوبة(9): آيه 35] .....  ص : 77

    يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ: روزى كه گداخته و سرخ كرده شود آن طلا و نقره در آتش جهنم. فَتُكْوى‏ بِها جِباهُهُمْ: پس داغ كنند به آن مالهاى گداخته پيشانى مانعين زكات را. وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ: و پهلوهايشان و پشتهاى آنها را.

    تفسير اثنا عشري    ج‏5    78    [سوره التوبة(9): آيه 35] .....  ص : 77

    نيست بنده مالدارى كه اداى زكات آن را ننموده مگر آنكه جمع شود روز قيامت قطعات طلا و نقره و گداخته گردد در آتش جهنم، پس داغ كنند پيشانى و پهلوها و پشتش را تا خداى تعالى حكم فرمايد ميان بندگان در روز پنجاه هزار سال پس از آن راهش يا به بهشت است يا به جهنم.

    تفسير اثنا عشري    ج‏5    79    [سوره التوبة(9): آيه 35] .....  ص : 77

    يعنى: هر كس بگذارد گنجى را، ممثل شود روز قيامت مار عظيم زهردار، براى او دو شاخ است

     


  • طلا در تفسير اثنا عشري 2
    تفسير اثنا عشري    ج‏8    320    [سوره طه(20): آيه 96] .....  ص : 319

    فَنَبَذْتُها: پس افكندم آن خاك را در ميان گوساله‏اى كه از طلا ساخته بودم و به آن جهت گوساله به صدا آمد و بنى اسرائيل را به پرستش آن دعوت نمودم.

    تفسير اثنا عشري    ج‏8    381    [سوره الأنبياء(21): آيه 27] .....  ص : 380

    تتمه: در خرايج از معجزات حضرت امير المؤمنين عليه السلام مروى است كه: زنى و مردى مخاصمه نمودند خدمت آن حضرت، پس بلند شد صداى آن مرد بر آن زن. حضرت فرمود: (اخسأ) و آن شخص خارجى بود، فورا سرش سر خوك گرديد. ديگرى عرض كرد: صيحه زدى بر اين مرد خارجى، سرش خوك شد، پس چه منع نمايد تو را از معاويه؟ فرمود: واى بر تو، اگر بخواهم معاويه را با تختش در اينجا حاضر كنم هر آينه خدا را بخوانم تا بجا آورد، و لكن براى خدا خزّانى است نه بر طلا و نقره، و لكن خزّان بر اسرارند. اينست تأويل آنچه مى‏خواهى «بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون»

    تفسير اثنا عشري    ج‏8    407    [سوره الأنبياء(21): آيه 58] .....  ص : 406

    بتها هفتاد و دو بعضى از طلا، بعضى از نقره و برخى از آهن و مس و غيره تمام را شكسته مگر بت بزرگ را. لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ: براى اينكه بت‏پرستان بازگشت كنند به ابراهيم، و سؤال كنند از حال بتان تا آگاه سازد آنها را از نادانى ايشان كه اين چيزهائى كه قادر بر دفع ضرر از خود نيستند، چگونه آنها را پرستش كنند. يا برگردند پيش بت‏بزرگ و از او كيفيت حال را پرسند و به جواب ندادن او، نادانى آنها ثابت آيد بر خودشان، كه چنين چيزها را عبادت كنند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏8    422    [سوره الأنبياء(21): آيه 79] .....  ص : 421

    و نيز از حضرت امام محمد باقر عليه السلام مروى است كه حضرت داود عليه السلام به حضرت سليمان عليه السلام فرمود: اى فرزند، زنهار بسيار خنده مكن كه بسيارى خنده بنده را در روز قيامت فقير و تنگدست مى‏گرداند. اى فرزند، بر تو باد به بسيارى خاموشى مگر از چيزى كه بدانى كه خير تو در گفتن آنست. بدرستى كه يك پشيمانى كه بر خاموشى مى‏باشد بهتر است از پشيمانى‏هاى بسيار كه در بسيارى سخن باشد. اى فرزند، اگر كلام از نقره باشد، سزاوار است كه خاموشى از طلا باشد.

    تفسير اثنا عشري    ج‏8    425    [سوره الأنبياء(21): آيه 81] .....  ص : 424

    شيخ طبرسى- روايت نموده كه: شياطين براى حضرت سليمان بساطى ساخته بودند از طلا و ابريشم، كه يك فرسخ در يك فرسخ بود، و منبرى از طلا در ميان بساط مى‏گذاشتند كه بر آن مى‏نشست و در اطراف آن سه هزار كرسى از طلا و نقره كه پيغمبران بر كرسيهاى طلا و علماء بر كرسيهاى نقره مى‏نشستند، و بر دور آن مردم و بر دور آنها شياطين مى‏ايستادند و مرغان، ايشان را به بال خود سايه مى‏انداختند و باد صبا آن بساط را برمى‏داشت از صبح تا عصر يك ماه، و از عصر تا صبح يك ماه راه مى‏برد.

    تفسير اثنا عشري    ج‏9    38    [سوره الحج(22): آيه 23] .....  ص : 37

    يُحَلَّوْنَ فِيها: به زيور و زينت آراسته شوند در آن بهشتها. مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً: از دستوانها كه از طلا و لؤلؤ باشد يا از دستوانهاى طلائى كه مرواريد نشان باشد. وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ: و جامه‏هاى ايشان كه مى‏پوشند در بهشت از ابريشم خالص باشد. تغيير اسلوب كلام به جهت دلالت است بر آنكه جامه معتاد ايشان است و يا براى مراعات هيئت فواصل. در حديث آمده كه هر كه در دنيا حرير پوشد در آخرت نپوشد، مراد مردان امتند كه ابريشم و طلا بر ايشان حرام است. پس در اين آيه به جهت تسليه خاطر ايشان بر صبر بر اجتناب از آن و تشويق آنها به امر آخرتى، اخبار فرموده كه حلى و حلل ايشان در آخرت طلا و ابريشم است.

    تفسير اثنا عشري    ج‏9    238    [سوره النور(24): آيه 31] .....  ص : 230

     

    تفسير اثنا عشري    ج‏9    238    [سوره النور(24): آيه 31] .....  ص : 230

    يكى آنكه در راه رفتن، آواز و صداى خلخال و ساير طلا و آلات و زيورهاى آنها به گوش نامحرم نرسد.

    تفسير اثنا عشري    ج‏9    238    [سوره النور(24): آيه 31] .....  ص : 230

    ديگر آنكه در موقع راه رفتن طورى راه نروند كه عشوه و ناز به خرج مردها بدهند، زيرا بسيارى از زنها اگر هيچگونه طلا آلات همراه نداشته باشند و صورت آنها هم پوشيده باشد و آرايش خود را نشان ندهند، لكن به طرزى راه روند كه همان راه رفتن آنها مهيج شهوت و سبب فتنه و فساد است، لذا خداى تعالى نهى فرمود و اين حكم نسبت به تمام زنان ثابت است تا روز قيامت.

    تفسير اثنا عشري    ج‏9    428    [سوره الشعراء(26): آيه 58] .....  ص : 428

    وَ كُنُوزٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ: و از گنجهاى طلا و نقره و از منزلهاى نيكو و خوش آينده و آراسته كه نشيمن بزرگان و اميران ايشان بود، چون در آن مكانها نشستى، خدم و حشم گرداگرد آنها درآمدندى. نزد بعضى مراد منابر آنها بود.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    25    [سوره النمل(27): آيه 17] .....  ص : 25

    شيخ طبرسى روايت نموده كه شياطين براى حضرت سليمان عليه السّلام بساطى ساخته بودند از طلا و ابريشم كه يك فرسخ در يك فرسخ بود، و براى آن حضرت منبرى از طلا در ميان باسط مى‏گذاشتند كه بر آن مى‏نشست و دور آن سه هزار كرسى از طلا و نقره كه پيغمبران بر كرسيهاى طلا و علما بر كرسيهاى نقره مى‏نشستند، و بر دور آنها ساير مردم و بر دور مردم شياطين و جنيان مى‏ايستادند و مرغان به بال خود سايه بر سر آنها مى‏افكندند و باد صبا آن بساط را برمى‏داشت از صبح تا عصر (شام) يك ماه راه مى‏برد و از عصر تا صبح يك ماه.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    26    [سوره النمل(27): آيه 18] .....  ص : 26

    حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ: تا وقتى كه درآمدند در وادى مورچگان، يعنى در اثناى سير، به وادى مورچگان رسيد كه در زمين شام است. نزد بعضى اين وادى در طائف بوده. على بن ابراهيم روايت نموده: چون باد تخت سليمان را برداشت، گذشت بر وادى موران، و آن وادى است كه طلا و نقره مى‏رويد از آن چنانكه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: خداى را واديى هست كه طلا و نقره از آن مى‏رويد و آن را حمايت نموده به ضعيفترين خلقش كه آن مورچه است، و اگر خواهند شتران قوى وارد آن شوند نتوانند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    33    [سوره النمل(27): آيه 23] .....  ص : 32

    وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ: و براى آن زن بود تختى بزرگ نسبت به تختهاى سلاطين ديگر. ابن عباس گفته: بزرگى آن نسبت به بزرگى عرش سليمان بود، اگرچه پادشاهى سليمان اعظم از پادشاهى او بود مقدمه آن از طلا مرصع به ياقوت احمر و زمرد سبز بود، و مؤخر آن از نقره مكلل به الوان جواهر، و بر آن هفت خانه و بر هر خانه درى آويخته و به قولى چهار قائمه داشت يكى از ياقوت زرد و يكى از ياقوت سرخ و يكى از زمرد سبز و يكى از درّ سفيد و صفحه‏هاى آن مرصع به جواهر.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    42    [سوره النمل(27): آيه 35] .....  ص : 41

    تفصيل هديه بلقيس: مفسرين نقل نموده‏اند كه بلقيس پانصد غلام را لباس كنيزان و پانصد كنيز را لباس غلامان پوشانيد، جبّه‏هاى زربفت در بر آنها و دست بندهاى طلا در دست و طوقهاى طلا در گردن و گوشواره‏هاى طلا در گوش و بر اسبهاى تازى سوار نمود. و پانصد كنيز را به همين ترتيب مزين ساخت و مقدارى از مشك و عنبر و هزار خشت طلا و نقره و حقه‏اى از جواهر و درّ ناسفته و نامه‏اى نوشت براى سليمان كه اگر تو پيغمبرى غلامان و كنيزان را از هم جدا كن و بگو در حقّه چيست، و درّهاى ناسفته را سوراخ و در رشته‏آور.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    42    [سوره النمل(27): آيه 35] .....  ص : 41

    چون رسولان روانه شدند، هدهد آمدن آنها را پيش از رسيدن ايشان به سليمان اخبار نمود. سليمان امر فرمود ميدانى كه هفت فرسخ طول داشت به خشتهاى طلا و نقره فرش، و فرشهاى ملوكانه مرصّع به درّ و ياقوت و انواع جوهر گستردند، تخت سليمان را در وسط نهادند چهار هزار كرسى طلا و نقره در راست و چپ آن مهيا و لشگريان بترتيب صف كشيدند بدين وجه كه چند فرسخ آدميان در پيش ايستادند، و چند فرسخ جنيان از عقب آنان، سباع و وحشيان و پرندگان در بالا صف كشيدند. و چنين مجلسى به اين عظمت در دنيا منعقد نشده. رسولان وارد شدند، آن منظره را مشاهده نمودند با هيبت و شوكت و سطوت، فورا هول و ترس ايشان زياد شد. موكلان گفتند: بگذريد كه اينها تماما مطيع فرمان سليمانى و اذيتى نرسانند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    46    [سوره النمل(27): آيه 39] .....  ص : 46

    وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ: و بدرستى كه من بر حمل آن تخت هر آينه توانا و امين هستم در حفظ آن كه در طلا و نقره و جواهرات آن خيانت نكنم و آن را به تو رسانم. حضرت به جهت اظهار قدرت و دليل بر صحت نبوت فرمود: زودتر از اين مى‏خواهم آورده شود.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    124    [سوره القصص(28): آيه 25] .....  ص : 122

    يعنى از فرعون و قوم او، چه ايشان را بر اين ولايت دسترس نيست. پس فرمود تا طعام حاضر كردند. موسى عليه السّلام از خوردن امتناع نموده فرمود: ما اهلى هستيم كه كار آخرت را به دنيا نفروشيم، اگرچه مزد آن مساوى دنيا باشد از طلا، يعنى سقايت اغنام براى خدا كردم نه براى جزا. شعيب فرمود: اين طعام نه مزد كار تو است بلكه عادت ما باشد كه هر كه به منزل ما رسد به طريق ضيافت او را خدمت كنيم، حالا تو مهمانى و ماحضرى رسيده، مروت مقتضى آنست كه رد ننمائى، چه ميهمان سخن ميزبان را رد نكند. موسى عليه السّلام بعد از استماع اين كلام از آن طعام تناول فرمود در اثناى آن حال:

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    185    گزارش سر انجام قارون .....  ص : 185

    در تفسير منهج آورده كه سرائى ساخته بود ديوارها از صفايح زر و در آن محلّى به طلا. عده‏اى نزد او مى‏رفتند طعام مى‏داد و با هم مشغول لهو و لعب مى‏شدند تا حكم زكات نازل شد كه صاحبان دولت، عشر يا ربع مال بدهند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    185    گزارش سر انجام قارون .....  ص : 185

    موسى مى‏خواهد مالها را بگيرد و ما را فقير كند، من او را در ميان قوم رسوا كنم تا كسى ديگر سخن او را نشنود. زنى فاجره را طلبيد و هميان زرى به او داد و به قولى طشتى از طلا پر ساخته به او داد، و مقرر كرد كه فردا در محضر خاص و عام اقرار كند كه موسى با او زنا نموده. روز ديگر موسى عليه السّلام مردم را موعظه و امر و نهى مى‏فرمود: هر كه دزدى كند دستش را ببرم و هر كه قذف كند بى‏گناهى را حدش زنم، و هر كه زنا كند اگر محصن است سنگسار كنم و غير محصن را تازيانه زنم. قارون برخاست گفت: اگر هم تو باشى؟ حضرت فرمود: اگر هم من باشم. قارون گفت: بنى اسرائيل گمان مى‏برند كه تو با فلان زن فاحشه زنا نمودى. فرمود. معاذ اللّه او را حاضر كنيد. زن آمد، حضرت موسى‏

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    208    [سوره العنكبوت(29): آيه 11] .....  ص : 208

    وَ لَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا: و هر آينه البته البته مى‏داند خدا آنان را كه ايمان آورده‏اند به دل، وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقِينَ: و هر آينه البته البته خدا مى‏داند منافقان را كه به زبان اظهار ايمان كنند لكن به قلب اصلا اعتقاد ندارند و ايشان را در دنيا متميز خواهد ساخت به ابتلاء و امتحان در بلا چه به محنت و بليت، جوهر مرد شناخته شود همچنانكه به آتش، عيار طلا معلوم گردد.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    403    [سوره الأحزاب(33): آيه 4] .....  ص : 402

    1- تفسير برهان- از حضرت باقر عليه السّلام مروى است در اين آيه شريفه فرمود حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام: جمع نشود دوستى ما و دوستى دشمن ما در جوف انسانى، بدرستى كه خداوند قرار نداده براى شخص دو قلب، پس دوست دارد به يكى و دشمن دارد به ديگرى. و اما محب ما خالص گرداند دوستى را براى ما چنانچه خالص شود طلا به آتش كه كدورتى در آن نيست.

    تفسير اثنا عشري    ج‏10    498    [سوره الأحزاب(33): آيه 71] .....  ص : 497

    مى‏گفت: يا مبتغى العلم! انّ هذا اللّسان مفتاح خير و مفتاح شرّ فاختم على لسانك كما تختم على ذهبك و ورقك: اى طلب كننده علم، بدرستى كه اين زبان كليد خير و كليد شر است، پس مهر كن زبان خود را چنانچه مهر كنى طلا و نقره خود را (كنايه از آنكه حفظ كن آن را)

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    40    [سوره فاطر(35): آيه 35] .....  ص : 40

    علامه مجلسى (رحمه اللّه) از حضرت باقر عليه السلام در ذيل حديثى روايت نموده: چون داخل شود مؤمن به منازل خود در بهشت، بر سر او تاج پادشاهى و كرامت بگذارند و بپوشانند بر او حله‏هاى طلا و نقره و در اكليل زير تاج ياقوت و مرواريد بافته باشند و بپوشانند او را هفتاد حله به رنگهاى گوناگون و نوعهاى مختلف بافته به طلا و نقره و مرواريد و ياقوت سرخ چنانكه حق تعالى فرموده «يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ» و پوشش آنها در بهشت حرير است، و چون مؤمن بر تخت خود بنشينند تخت او به حركت آيد از شادى، و چون قرار گيرد ولىّ خدا در بهشت، رخصت طلبد بر او ملكى كه موكل‏

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    137    [سوره الصافات(37): آيه 93] .....  ص : 136

    مگر بت بزرگ كه از طلا و ياقوت در چشمش نهاده بودند و تبر را بر دوش او نهاد.

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    151    [سوره الصافات(37): آيه 125] .....  ص : 151

    أَ تَدْعُونَ بَعْلًا: آيا مى‏خوانيد و مى‏پرستيد «بعل» را به خدائى. (بعل بتى بود از طلا و بيست گز قد او و چهار روى داشت مجوف و چهار صد خادم داشت، او را خدا و خدمه او را پيغمبران و چون اين بت در شهر «بك» بود از بلاد شام لذا آن را بعلبك نام شد). وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ: و وامى‏گذاريد پرستش نيكوترين آفرينندگان را. مراد از خالقين مصوران يا صانعانند، يعنى بت مصنوعه را پرستش كنيد و پرستش نيكوترين صانعان كه خداى يگانه بى‏همتا است واگذاريد.

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    233    [سوره الزمر(39): آيه 20] .....  ص : 232

    لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ: لكن آنانكه بپرهيزند و بيانديشند پروردگار خود را از مخالفت و نافرمانى بوسيله قبولى ايمان و طاعت، لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها: براى ايشان است در بهشت غرفه‏ها كه بنا كرده از بالاى آن، غُرَفٌ مَبْنِيَّةٌ: غرفه‏هاى بلندتر بنا كرده و مستحكم گردانيده شده بدون قصور و كجى، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: جارى است از زير آن غرفه‏ها نهرها، وَعْدَ اللَّهِ: اين وعده خداى تعالى است به ايشان، لا يُخْلِفُ اللَّهُ الْمِيعادَ: خلاف نمى‏كند خدا وعده خود را، پس البته محقق الوقوع باشد و تخلف آن محال است. شيخ كلينى (رحمه اللّه) به سند معتبر روايت نموده كه حضرت امير المؤمنين عليه السلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سؤال نمود از تفسير (لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِيَّةٌ) فرمود: يا على، خداوند اين غرفه‏ها را بنا نمود براى دوستان خود از مرواريد و ياقوت و زبر جد، و سقفهاى آن از طلا منقش به نقره، هر غرفه هزار در، و هر درى را ملكى موكل است.

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    351    [سوره فصلت(41): آيه 10] .....  ص : 351

    وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ: و بيافريد خداى تعالى در زمين كوههاى بلند پايه را، مِنْ فَوْقِها: از بالاى زمين. و فايده فوقيت آنست كه منافع آن مفروض باشد براى اشخاص، و ظاهر شود براى نظار، و آنچه در آنست از وجوه استبصار و معرفت بندگان و علم به آثار و شواهد قدرت الهى به موادى كه نظام عالم منوط به آنست مانند طلا و نقره و مس و روى و آهن و سرب و جواهرات نفيسه مانند لعل و زبرجد و ياقوت، چقدر فوائد از آنها براى بشر حاصل گردد كه در شماره نيايد.

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    470    [سوره الزخرف(43): آيه 35] .....  ص : 470

    وَ زُخْرُفاً: و طلا ساختمى، يعنى اصل آن نقره سفيد و زخرفه آن از طلاى سرخ و خانه‏هاى آنها مزين و منقش به زيب و زينت و انواع آرايش تا در آن تصرف و متمتع شدى نظر به عدم قابليت دنيا و زخارف آن و لذا فرمود: لو زنت الدّنيا عند اللّه جناح بعوضة ما سقى الكافر منها شربة ماء: اگر دنيا مقدار بال پشه قدر و قيمتى مى‏داشت هرگز يك شربت آب به كافر ندادى.

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    471    تنبيه: .....  ص : 470

    فرمود خداى عزّ و جلّ: اگر هر آينه نبود كه بيابد بنده مؤمن در نفس خود دغدغه، هر آينه دستمال بند سر كافر را از طلا قرار مى‏دادم «اشاره به منتهاى تجمل» 3- حق سبحانه و تعالى، متصدى امرى نمى‏شود كه موجب مفسده و مؤدى كفر گردد، پس به طريق اولى فاعل كفر و مريد آن نخواهد بود، زيرا قبيح، و صدور آن از ذات سبحانى محال است.

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    483    [سوره الزخرف(43): آيه 52] .....  ص : 483

    أَمْ أَنَا خَيْرٌ: چون ظاهر شد بر شما شوكت و عظمت من، پس نه چنان است كه موسى از من ارفع باشد بلكه من بهترم، مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ: از اين كس كه در ملك من او خوار و بى‏مقدار است، وَ لا يَكادُ يُبِينُ: و نزديك نيست كه روشن سازد سخن را، يعنى به جهت لكنت زبان سخن را بر وجهى نتواند ادا كند كه مفهوم گردد. مراد آنكه با اينكه موسى از عدد و مدد مفقود است و اسباب ملك و سياست از او مسلوب باشد، طاقت لسان و فصاحت بيان كه مستلزم كمال رجال است آن را نيز ندارد، پس چگونه او را رتبه آن باشد كه با من برابرى نمايد و دعوت نبوت كند. بعضى از مفسرين گفته‏اند حق تعالى در زمانى كه حضرت موسى را نزد فرعون فرستاده عقده را از زبان او برداشته بود چنانكه سؤال «و احلل عقدة من لسانى» و جواب «قد اوتيت سؤلك يا موسى» مخبر است بر آن. قوم فرعون حضرت موسى عليه السلام را پيش از رسالت بر اين وجه ديده و دانسته بودند و از رفع آن اطلاع نداشتند و فرعون به جهت اهانت آن را ذكر نمود. و چون آن زمان رسم بود هر كه را پيشواى خود مى‏گردانيدند دستوانهاى طلا در دست و طوق طلا به گردن او قلاده مى‏ساختند، فرعون پس از تحقير موسى عليه السلام به قوم گفت اگر به سياست و رياست از جانب خدا آمده،

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    484    [سوره الزخرف(43): آيه 53] .....  ص : 483

    فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ: پس چرا افكنده نشد بر او، أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ: دستوانها از طلا و نقره، يعنى چرا خدا او را دستوانهاى زرين نداد، أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ: يا چرا نيامده‏اند با او ملائكه، مُقْتَرِنِينَ: در حالتى كه پيوستگان باشند با او براى اعانت او، چه هر پادشاهى به جهت فرستادن ايلچى به اطراف جمعى را نامزد خدمت خود مى‏كند تا معاون و مجرى حكم او باشند، پس چگونه خداى تعالى مرد فقير و بى‏يار و مددكار به رسالت فرستند.

    تفسير اثنا عشري    ج‏11    495    [سوره الزخرف(43): آيه 71] .....  ص : 495

    يُطافُ عَلَيْهِمْ: گردانيده شود بر ايشان، بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ: به كاسه‏هاى پهن از طلا كه براى انواع اطعمه مهيا باشد، وَ أَكْوابٍ: و تنگها كه براى اصناف اشربه آماده شده، وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ: و در بهشت است آنچه آرزو كند و ميل نمايد نفسهاى ايشان، وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ: و مستلذ شود چشمها به نظر كردن در آن، وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ: و شما در بهشت دائم و ثابت باشيد كه هرگز زوال و فنا نيابيد و نعم بى‏پايان از شما سلب نشود.

    تفسير اثنا عشري    ج‏12    29    [سوره الدخان(44): آيه 45] .....  ص : 29

    كَالْمُهْلِ: مانند چيزى است كه گداخته شود در آتش مانند مس و طلا و نقره، يا روغن زيت، يَغْلِي فِي الْبُطُونِ: مى‏جوشد زقوم در شكم كفار.

    تفسير اثنا عشري    ج‏12    178    [سوره الحجرات(49): آيه 3] .....  ص : 177

    إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ: بدرستى كه آنانكه فرو مى‏نشانند و نرم مى‏كنند، أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّ


  • طلا در تفسير جامع
    تفسير جامع    ج‏1    73    «رد منكرين خلقت بهشت و دوزخ» .....  ص : 72

    است و ميدانى منظور از هميشه روزه بودن چيست كسى كه تمام ماه رمضان را بدون آنكه يك روز آنرا افطار كند روزه بدارد و ميدانى اطعام يعنى چه، هر كس براى عائله خود در تلاش معاش بوده و كسب نمايد و نگذارد چشم افراد عائله‏اش باموال مردم باشد و سربار مردم نشود و ميدانى شب زنده دارى يعنى چه كسى كه بين نماز مغرب و عشا نخوابد چون يهود و نصارى و كسانى كه مانند آنها هستند ميان نماز مغرب و عشا ميخوابند. و بهمين سند نيز از پيغمبر اكرم روايت كرده كه فرمود زمانى كه وارد بهشت شدم ديدم كه فرشتگان قصرى با شكوه و پر تلألؤ با خشتى از طلا و خشتى از نقره ميسازند و گاهى متوقف ميشدند بفرشتگان گفتم چراگاه بگاه توقف مينمائيد. پاسخ دادند براى رسيدن مصالح درنگ مينمائيم پرسيدم مصالح آن چيست گفتند گفتار مؤمنين بذكر

    تفسير جامع    ج‏1    115    معجزات امير مؤمنين .....  ص : 113

    مجددا كوه‏ها به طلا تبديل شدند و مانند بياناتى كه از كوه‏هاى نقره شده بود سخنانى اظهار نمودند و بعد كوه‏ها به سنگ و عنبر و انواع جواهر پر بها برگشته و هر يك از آنها با زبانى فصيح فرياد ميكردند يا ابو الحسن اى برادر رسولخدا تمام ما مسخر فرمان تو هستيم و هر وقت اراده نمائى و ما را بخوانى در فرمانبردارى شما حاضريم.

    تفسير جامع    ج‏1    182    عهد و پيمانى كه از بنى اسرائيل گرفته شد .....  ص : 178

    امر فرموده كه گاوى ذبح كنيد همه بشگفت آمده گفتند ايموسى ما را مسخره و استهزاء مينمائى؟ فرمود پناه ميبرم بخدا من كه پيغمبرم چگونه استهزاء كنم و از نادانان باشم چه مسخره‏گى كار مردم نادان و پست است پس فهميدند كه بخطا چيزى را گفته‏اند رفتند تا آن گاو را خريدارى كنند از آن پسر گفت نميفروشم گاو را مگر آنكه در مقابل قيمت آن پوست آنرا از طلا پر كنيد خدمت حضرت موسى مراجعت نموده گفتند صاحب گاو بهائى [.....]

    تفسير جامع    ج‏1    184    ذبح گاو و زنده كردن مقتول .....  ص : 183

    گفتند ايموسى آيا خداوند ما را بذبح چنين گاوى امر فرموده گفت آرى آنها گاوى بدان صفت نديدند مگر نزد آن جوان كه خداوند در شب و در عالم خواب نور محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و على عليه السّلام و ائمه طاهرين را باو نشان داده بود و فرموده بودند چون تو دوست با وفاى ما هستى ميخواهيم از اجر و پاداش محبت خودمان در دنيا بتو بدهيم فردا براى خريد گاو تو خواهند آمد تو گاو را مفروش مگر باذن مادرت كه خداوند سخنى را باو تلقين فرموده كه با بيان آن شما ثروتمند و بى نياز خواهيد شد و آن جوان بسيار خوشحال شد همينكه صبح شد براى خريدارى گاو آمدند گفت ميفروشم بچهار دينار لكن با رضايت و اجازه مادرم قبول كردند از مادرش سؤال كرد گفت بگو هشت دينار ولى اختيار با مادرم است آنها راضى شدند و از مادرش پرسيدند مادر مرتبا قيمت را بالا ميبرد و آنها بنصف راضى ميشدند تا آنكه مادر گفت نميفروشم مگر آنكه پوست گاوى بزرگتر از گاو خودم را از طلا و مشك پر كنيد.

    تفسير جامع    ج‏1    188    ذبح گاو و زنده كردن مقتول .....  ص : 183

    خطاب بموسى رسيد كه باو بگو پيش از كشته شدن او شصت سال از عمرش باقى بود هفتاد سال ديگر بآن افزوديم و يكصد و سى سال عمر با خوشى و سلامت باو عطا نموديم كه در اين دنيا با دختر عمويش زندگى كرده با هم بميرند و در آخرت با هم ببهشت بروند اى موسى اگر آن شقى قاتل هم بمحمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و آل او متوسل شده بود و از ما درخواست مينمود البته او را حفظ ميكرديم و آن جوان را از راه ديگرى بينياز و غنى مينموديم بهمين مالى كه فعلا باو عطا كرده‏ايم و اگر قاتل ما را بحق محمد و آلش قسم ميداد او را مفتضح نمينموديم و از قصاصش صرف نظر ميكرديم سپس بنى اسرائيل خدمت موسى آمده گفتند شما قبيله ما را مبتلا بفقر و فاقه نمودى و بعلت لجاجت خودمان اموال زيادى را از ما گرفتى پس براى ما دعا كن تا خداوند روزى ما را زياد كند، موسى بآنها گفت چقدر دل شما تاريك است مگر دعاى جوان صاحب گاو و يا دعاى مقتول را نشنيديد و نديديد خداوند از بركت دعاى ايشان چه نعمت و مال و اعاده زندگى بآنها عطا فرمود؟ چرا خداوند را مانند آن جوان و شخص كشته نميخوانيد همگى آنان جمع شده و گفتند پروردگارا ما بسوى شما توجه نموده و تكيه‏گاه مائى خداوندا بجاه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و آل محمد و بحق على و فاطمه و حسن و حسين و اولاد حسين اين فقر و فاقه را از ما دور كن و وسعت رزق بما عطا فرما، بموسى وحى رسيد كه برؤساى آنها بگو بطرف فلان خرابه روند در موضع معين مقدارى بشكافند و از آنجا مليونها سكه طلا كه چند هزار برابر مالى است كه ببهاى گاو داده‏اند بيرون آورند و اين ثروت بى‏كران را در عوض توسلى كه بمحمد و آل محمد جستند عطا فرموديم.

    تفسير جامع    ج‏1    198    علمائى كه ميتوان از آنها تقليد نمود .....  ص : 194

     

    تفسير جامع    ج‏1    198    علمائى كه ميتوان از آنها تقليد نمود .....  ص : 194

    فرمودند ديشب چهار درهم از بيت المال مسلمانان نزدم باقيمانده بود ترسيدم كه مرگم فرا رسد و اين پول نزد من باشد امروز بحمد اللّه قسمت نمودم آنرا و از اين فكر راحت شدم سپس عثمان رو كرد بكعب الاحبار و گفت اى ابا اسحق چه ميگوئى در حق كسيكه زكوة واجبه را رد كرده آيا بر او چيز ديگرى واجب است؟ گفت خير اگر چه خانه اى بنا كند كه يك خشت از نقره و يك خشت از طلا باشد ابى ذر عصايش را بلند كرده و بر سر كعب زد و گفت‏

    تفسير جامع    ج‏1    221    [سوره البقرة(2): آيات 93 تا 98] .....  ص : 220

    عياشى بسند خود از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده در تفسير وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ كه آنحضرت فرمود زمانى كه موسى با پروردگار مشغول بمناجات بود وحى رسيد بسوى او كه ايموسى ما قومت را آزمايش نموديم، عرض كرد خدايا بچه امتحان فرمودى؟ خطاب رسيد بسامرى كه از طلا و زيور، گوساله‏اى براى آنها ساخت كه صدا مينمود، موسى عرضه داشت كى بصدا در آورد او را؟ خطاب رسيد ما موسى گفت إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ موسى برگشت بجانب قوم خود ديد آنان گوساله را بخدائى ميپرستند الواح را از دست خود انداخت و شكست سپس آنگوساله را براده نمود و سوزانيد و انداخت در دريا و هر كس بكنار دريا ميرفت براى حاجتى، از آن آب ميآشاميد بخاطران براده‏هاى طلا.

    تفسير جامع    ج‏1    286    قصاص چيست و احكام آن چه ميباشد .....  ص : 284

    و در كافى بسند خود از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده فرمود هر مسلمانى مسلمان ديگر را بكشد بايد او را بعنوان قصاص كشت و در قتل عمد ديه نميباشد مگر آنكه صاحبان خون راضى بشوند از قاتل چيزى بگيرند، و او را آزاد كنند اعم از آنكه آن چيز بمقدار ديه معين باشد يا زياده و كم و ديه معين يا ده هزار مثقال نقره يا هزار مثقال طلا يا صد شتر ميباشد.

    تفسير جامع    ج‏1    331    حايض چه بانوئى را گويند و حكم او چيست .....  ص : 327

    در كافى ذيل همين آيه از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده فرمود هرگاه بر شوهر شهوت غلبه نمود و خون حيض قطع شده و هنوز غسل نكرده مانعى ندارد نزديكى كردن ولى امر ميكند بزن كه بشويد خود را سپس با او مباشرت مينمايد اينعمل عيبى ندارد و در كتاب مزبور از آنحضرت روايت نموده فرمود هر شخصى در ابتداء حيض با اهلش مقاربت نموده بايد كفاره بدهد و او يكمثقال طلا ميباشد كه بفقراء صدقه بايد داد و بر حاكم شرع لازم است چنين كسى را چهار يك حد زنا كه بيست و پنج تازيانه است باو بزند و در آخر حيض كفاره او نصف مثقال طلا است و دوازده تازيانه باو حد ميزنند (و واجبات بر حايض دو چيز است اول غسل حيض كردن دوم قضاء روزه ايام حيض را بايد بجا آورد ولى نماز قضا ندارد) چنانچه در كافى و تهذيب بسند خود از حضرت باقر عليه السّلام روايت كردند فرمود بانوى حايض قضاء روزه را بجا آورد و نماز قضائى ندارد (و احاديث در اين موضوع بسيار است) اوصاف و مميزات حيض از خونهاى ديگر آن بود كه خون حيض حين خروج گرم و سوزندگى و جهندگى دارد و بيشتر اوقات غليظ و سياهست) در كافى بسند خود از حفص بن بخترى روايت كرده گفت بانوئى از حضرت صادق عليه السّلام سؤال نمود دفع خون استمرار و دوام پيدا كرده از من نميدانم همه حيض است يا غير او؟ فرمود خون حيض سياه و غليظ و با حرارت باشد هنگام خروج جهندگى و سوزش دارد هر چه باين صفت است حيض ميباشد و بايد نماز را ترك كنى و اگر باين كيفيت نبود او خون استحاضه است كه سرد و زرد است آن زن از خدمتش مراجعت كرد و گفت بخدا قسم از زن بهتر و زيادتر توصيف نمود (و هرگاه بانوئى تازه زائيد آنحالت را نفاس گويند و نفسا و حايض در تمام احكام محرمات و واجبات مساوى و برابر ميباشند بدون كم و زياد و در حالت حيض و نفاس نميتواند شوهر آنها را طلاق بدهد چنانچه در چند آيه ديگر اين سوره مشروحا بيان ميشود انشاء اللّه) در كافى ذيل آيه نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده فرمود مراد آنستكه هر طور بخواهد از جلو يا عقب در قبل نزديكى كند و در روايت ديگر فرمود يعنى هر ساعت كه بخواهيد مباشرت كنيد.

    تفسير جامع    ج‏1    349    اوقات خصوصى براى هر يك از نمازها وقت مخصوص است .....  ص : 347

    در فقيه بسند خود از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده فرمود رسول اكرم بامير المؤمنين فرمود يا على انگشتر طلا در دست نكن و لباس ابريشم نپوش كه خداوند بدن پوشنده او را ميسوزاند آنروزيكه ملاقات كند خدا را.

    تفسير جامع    ج‏1    354    ركوع و سجود .....  ص : 352

    در كافى بسند خود از زراره روايت كرده گفت حضرت باقر عليه السّلام ميفرمود تمام پيشانى از محل روئيدن موى سر تا ابروان جايگاه سجده ميباشد و هر كجاى او بزمين برسد كافى است براى تو و لو بقدر يك درهم يا بمقدار سر انگشتى باشد، و در فقيه بسند خود از هشام بن حكم روايت كرده گفت عرض كردم خدمت حضرت صادق عليه السّلام خبر بدهيد مرا بآنچه سجده بر او جايز است و آنچه جايز نيست؟ فرمود بايد سجده نمودن تو بزمين، يا آنچه از آن روئيده ميشود باشد بشرطيكه روئيدنيها از جنس خوردنى و پوشيدنى نباشد گفتم بچه علة بر آن دو چيز جايز نيست؟ فرمود سجود خضوع و خشوع نمودن بدرگاه خداست و اهل دنيا بندگان خوردنيها و پوشيدنيها ميباشند و سزاوار نيست در پرستش خدا سر بمعبودات اهل دنيا بگذارى (و نظاير اينحديث بسيار است كه سجده بر خوردنى و پوشيدنى جايز نمى‏باشد) در كافى از حضرت صادق روايت كرده فرمود سجده نمودن بمعادن طلا و نقره جايز نيست.

    تفسير جامع    ج‏1    379    خروج بخت النصر و قتل عام بنى اسرائيل .....  ص : 376

    باو اندرز و نصيحت مينمايد كه اى پادشاه به پرهيز از زنا كردن با زنان بنى اسرائيل از خدا بترس و از اين عمل دست بكش و توبه كن زن زانيه كه مورد توجه شاه بود و موقع مستى ميخواست از او تمتع بگيرد گفت اى پادشاه كام دل از من نخواهى گرفت مگر سر آن پيغمبر را برايم حاضر سازى فورا امر نمود سر آن پيغمبر را بريده در طشت طلا نهاده بحضورش بردند ولى آن سر بريده سخن ميگفت و با صداى فصيح اظهار ميكرد اى پادشاه زنا كردن حلال نيست و از خدا به ترس و از كار زشت پرهيز كن و از آن طشت كه سر بريده در آن بود خون جوشيدن گرفت و با آنكه ساليان دراز از آن واقعه ميگذرد هنوز خون در جريانست و قطع نشده بخت النصر دستور قتل عام داد در هر قريه و ديارى كه ميرسيد مردان و زنان و اطفال و حيوانات را بدم تيغ ميگذرانيد كه ديگر يكنفر باقى نماند معذالك خون ساكت نشد و كما كان جارى بود پرسيد در اين شهر باز كسى هست پس از تجسس بسيار فقط پير زنى را يافتند كه در بيغوله خزيده بود همينكه دستور داد آنرا هم كشتند خون از جريان بايستاد بخت النصر از آنجا به بابل رفت و در آنجا شهرى بنا نمود و چاهى در آن شهر حفر كرد و دانيال نبى را در آن چاه انداخت و دستور داد بز ماده‏اى هم در آن چاه بيفكنند اتفاقا بز ماده در بن چاه از گل و لاى چاه ميخورد و دانيال از شيرش تغذيه ميكرد و سالها در آن چاه بسر برده و بستايش پروردگار مشغول بود تا اينكه خداوند بيكى از انبياء بنى اسرائيل كه در بيت المقدس بود وحى رسانيد كه بطرف شهر بابل و چاهى كه دانيال در آنجا بسر ميبرد برود خوردنى و آشاميدنى برايش برده سلام پروردگار را برساند پيغمبر موصوف بر اثر وحى حركت نمود و چاه را پيدا كرده و از فرار چاه صدا نمود اى دانيال جواب داد لبيك آن پيغمبر گفت خدايت بتو سلام ميرساند و دستور فرموده كه براى تو خوردنى و آشاميدنى بياورم در امتثال امر حق باين مكان آمده‏ام دانيال گفت شكر و سپاس ميكنم پروردگارى را كه هر كس باو توكل نموده او را كفايت فرمايد ستايش ميكنم خدائى را كه فراموش ننمايد هر كه را كه ياد او باشد حمد ميكنم خدائى را كه هرگز رد نكند و ضايع ننمايد اجر كسى را كه او را بخواند ستايش مينمايم صانعى را كه هر كس باو تكيه كند او را بديگرى وا نگذارد حمد و ثنا شايسته خدائى است كه پاداش ميدهد عمل نيكو را به نيكوئى و جزاى صبر و بردبارى را به نجات و خلاص از گرفتارى و شكر و ستايش مينمايم خدائى را كه حزن و اندوه را بر طرف ميكند و پناهگاه بيچارگانست و اميدوار مينمايد ما را هر وقت از اعمال خود بد گمان و متزلزل هستيم و از طاعت‏هاى ناقص خويش نااميد ميشويم. شبى از شب‏ها بخت النصر در خواب ديد كه سرش از آهن و پاهايش از مس و سينه‏اش از طلاست فرستاد معبرين و منجمين را حاضر نموده از آنها سؤال كرد من در خواب چه ديده‏ام گفتند ما نميدانيم مگر آنكه شرح رؤياى خود را براى ما نقل كنيد بخت النصر در غضب شد گفت در هر ماه مبالغ هنگفتى از مال من بمصرف شما ميرسد و نمى‏فهميد و نميدانيد كه من در خواب چه ديده‏ام!! پس وجود شما منشاء اثرى نيست امر كرد تا آنها را كشتند يكى از محارم كه حضور داشت گفت اگر كسى باشد كه علمى داشته باشد فقط آن كسى است كه فرمودى در چاهش بيندازند و تاكنون زنده است و از شير بزى كه در چاه گل و لاى ميخورد آن مرد استفاده نموده و سلامت ميباشد فورا فرستاد دانيال را از چاه بيرون آورده بحضورش بردند از او پرسيد من در خواب چه ديدم؟ دانيال گفت در خواب ديدى سرت از آهن و پاهايت از مس و سينه‏ات از طلاست تصديق كرد و گفت همينطور است كه گفتى اينك تعبير اين خواب را بيان نما، دانيال گفت تا سه روز ديگر سلطنت از دستت ميرود و بدست مردى از اهالى فارس كشته ميشوى، بخت النصر گفت در اين منطقه هفت شهر است كه داراى نگهبانهائى است كه شب‏

    تفسير جامع    ج‏1    412    [سوره آل‏عمران(3): آيات 8 تا 20] .....  ص : 410

    زنان نيست و اهل بهشت لذتى ببرند بهتر از لذت با زنان و اين روايت را عياشى نيز بسند خود از آنحضرت روايت كرده است و نيز از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده فرمود قنطار پوست گاويستكه پر از طلا كنند و خيل مسومه چهارپايان و كاو و حشم است و حرث باغات و زراعات ميباشد.

    تفسير جامع    ج‏1    430    چگونگى ولادت يحيى و مريم و تربيت آن .....  ص : 420

    طبرسى بسند خود از حضرت رضا عليه السّلام روايت كرده فرمود روزى در حال طفوليت اطفال ملاقات نمودند يحيى را باو گفتند بيا با ما بازى كن، فرمود بآنها خدا ما را براى بازى كردن خلق نفرموده و در كافى بسند خود از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده فرمود وفات نمود زكريا وارث برد از او يحيى كتاب و حكمة را در حاليكه طفل خورد سال بود چنانچه ميفرمايد وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا و شرح زهد و عبادت آنحضرت محتاج بيان نباشد و هرگز با زنان مباشرت ننمود و خداوند در قرآن ميفرمايد در حق او وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ در زمان آنحضرت هر دوش (در انجيل هيرودس ناميده شده) پادشاه بيت المقدس بود از طرف قيصر روم و براى او برادرى بود بنام فيلپوس همسرى داشت كه در حسن و جمال و زيبائى سر آمد زنان زمان خود بود بنام هيروديا پادشاه دل به عشق او بسته او نيز پادشاه را شيفته و محو جمال خود گردانيده و هر لحظه بروى جلوه‏گرى و دلربائى مينموده روزى پادشاه حضرت يحيى را در بيت المقدس حاضر نمود و از او اجازه ميخواست كه همسر برادر خويش را بمنزل ببرد و كامى از او بگيرد آن حضرت فرمود باو اينكار را نكن و زناى محصنه هرگز بر تو حلال نباشد هر دوش غضبناك شد لكن چون حضرت يحيى پيغمبر بزرگ و محترمى بود از شورش مردم ترسناك شد كه او را بقتل برساند و رسم هر دوش اين بود كه هر ساله روز ميلاد خويش را جشن ميگرفت و بزرگان بنى اسرائيل را دعوت مينمود اتفاقا چند روز ديگر همان جشن بپا شد و بزرگان و اشراف را دعوت نمود و بعيش و طرب مشغول شدند و ساقيان سيمين اندام باده مى‏آوردند و مجلسيان سرگرم و مست شادى شدند در آن هنگام هيروديا بانواع حلى و جواهرات خود را آراسته و در آن محفل وارد شد چنان جلوه‏گرى كرد كه حاضرين هوش از سرشان رفت پادشاه نظرى باو افكند و گفت اى آفت دين و دنياى من هر چه ميخواهى درخواست كن بتو ارزانى دارم اگر چه ملك و سلطنت باشد هيروديا از آنجا خارج شد بنزد مادر خود رفت و صورت حال را بمادر گفت مادرش باو گفت چيزى براى تو بهتر از سر حضرت يحيى نيست چه او ترا از همبسترى پادشاه باز ميدارد فورا بمجلس بازگشت دو مرتبه پادشاه خواهش كرد و سوگند ياد نمود هر چه درخواست كنى از من انجام دهم هيروديا گفت خواهش من آنستكه همين ساعت سر حضرت يحيى را براى من آورى، فورا فرمان داد چند تن از حرام زادگان رفتند و سر مقدس حضرت يحيى را از تن جدا كردند و در طشت طلا گذاشتند بحضور شاه آوردند سر بريده سخن ميگفت و ميفرمود ايشاه زنا كردن حرام است و عاقبت بدى خواهد داشت و خون آنحضرت تا صد سال ميجوشيد هر چه خاك بروى او ميريختند باز جستن ميكرد تا طيطوس خروج نمود و براى مرتبه دوم اهالى بيت المقدس را قتل عام كرد و هر چه ميكشت خون ساكت نميشد تا آنكه پيره زنى را يافتند كه در گوشه خزيده او را سر بريدند خون ساكت شد و او هيروديا بود و اينواقعه قريب هشتصد سال بعد از بخت النصر بود كه او نيز بيت المقدس را قتل عام نمود و تمام اين اتفاقات در اثر كشتن و بقتل رسانيدن پيغمبران بود كه بر بنى اسرائيل رخ داد در كافى از اسماعيل جعفى روايت كرده در آيه إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ گفت حضور حضرت باقر عليه السّلام عرض نمودم مغيرة بن شعبه از قول شما ميگويد كه زن حايض بايد نمازش را قضا بكند؟ فرمود دروغ ميگويد خداوند او را توفيق ندهد عيال عمران نذر كرد طفلى كه در شكم دارد محرر باشد يعنى خدمت مسجد را عهده‏دار باشد براى هميشه و چون وضع حمل نمود گفت اين طفل دختر است و زكريا سرپرستى طفل را عهده‏دار شد و تا مريم بسن رشد كه شروع قاعدگى زنان است رسيد از مسجد بيرون نيامد آيا ممكن است مريم قضاى نماز ايامى كه بعلت قاعدگى از مسجد خارج شده بجا بياورد؟ يعنى بايد هميشه مشغول نماز قضا باشد و اين صحيح نيست.

    تفسير جامع    ج‏1    431    [سوره آل‏عمران(3): آيات 45 تا 54] .....  ص : 430

    شيخ طوسى بسند خود از حذيفه يمانى روايت كرده گفت زمانى كه جعفر بن أبي طالب از حبشه وارد بمدينه شد پيغمبر در جنگ خيبر بود ظرفى پر از غاليه (كه عطر مخصوصى است) و قطيفه‏اى براى پيغمبر اكرم سوقات آورد پيغمبر فرمود من اين قطيفه را بكسى ميدهم كه خدا و رسول او را دوست دارند و او نيز خدا و رسولش را دوست دارد اصحاب پيغمبر همه گردن كشيدند پيغمبر فرمود على كجاست عمار ياسر بسرعت دنبال امير المؤمنين عليه السّلام رفت و او را بحضور پيغمبر آورد پيغمبر قطيفه را باو داد آنحضرت گرفت و بطرف بقيع كه بازار مدينه بود رفت و آنرا به هزار مثقال طلا فروخت و تمام آنوجه را ميان فقراى مهاجر و انصار قسمت كرد و چيزى با خود بمنزل نبرد فرداى آنروز پيغمبر با جمعى از اصحاب بامير المؤمنين رسيد فرمود يا على از هزار مثقال طلائى كه گرفتى امروز غذائى براى من و اين اصحاب فراهم كن و امير المؤمنين در آنروز چيزى از طلا و نقره نداشت و از راه شرم و حيا عرض كرد اطاعت ميكنم بفرمائيد اى رسول خدا منزل تعلق بشما دارد حذيفه گفت ما پنج نفر از اصحاب سلمان و اباذر و مقداد و عمار با آنحضرت وارد خانه على شديم امير المؤمنين وارد حجره حضرت فاطمه شد تا ببيند طعامى فراهم ميشود در وسط حجره ظرفى پر از طعام مشاهده نمود كه بخار از آن بلند شده و بوى مطبوعى از آن بمشام ميرسيد كه تمام حجره را پر كرده بود آن ظرف طعام را حضور پيغمبر آورد ما با آنحضرت تناول كرده همه سير شديم نه كم بود و نه زياد آمد، پيغمبر از جاى خود برخواست و بحجره دخترش فاطمه داخل شد باو فرمود ايدختر عزيزم اين طعام را از كجا آوردى به پيغمبر اكرم گفت و ما همه صدايش را شنيديم اى پدر مهربان اين طعام از جانب پروردگار رسيده بود خدا بهر كس بخواهد روزى بيحساب ميدهد پيغمبر اكرم فرمود سپاس خداى را كه من نمردم تا از دخترم ديدم آنچه را كه زكريا در مورد مريم مشاهده كرد و آن مائده بهشتى است و از اين قبيل روايت در فضيلت حضرت فاطمه عليها السلام زياد است:



  • طلا در تفسير خسروي
    تفسير خسروي    ج‏1    115    تفسير معانى .....  ص : 113

    71- موسى عليه السّلام گفت: خداوند مى‏فرمايد كه ماده گاو مطلوب بايد گاوى باشد كه براى شيار كردن زمين و آب كشيدن براى زراعت رام نباشد و از تمام اين كارها معاف و از تمام عيوب مبرّى و سالم باشد و رنگ پوست او قطعه‏اى با قطعه- ديگر مخالف نباشد. (بنى اسرائيل چون اين صفات بشنيدند) گفتند: اكنون گفتار حقّ را براى ما آوردى (دانستيم كه اين ماده گاو از آن كيست، و از آن فلان يتيم صغير است، و رفتند كه آنرا بخرند و قرار شد كه پوست آنرا تمام پر از طلا كرده بصاحب گاو بدهند، و نزد موسى عليه السّلام برگشته او را از قضيّه با خبر كردند، موسى عليه السّلام فرمود: چاره‏اى جز خريدن و كشتن آن نداريد آنها هم ناچار شده آنرا بهمين شرط خريدند) و آنرا سر بريدند و حال آنكه نزديك بود نكنند و منصرف شوند (يعنى بواسطه گرانى بهاى آن ذبح نكنند).

    تفسير خسروي    ج‏1    368    بيان 1 .....  ص : 368

    - ربا مبادله جنس بجنس است (از طلا و نقره و گندم و جو و خرما و نمك و غيره) با شرط دريافت اضافه كه يك درهم يا يك من گندم وام بدهد بشرط آنكه دو درهم يا دو من گندم پس بستاند. اينكه خداوند بيع را حلال فرموده است براى آنستكه چه بسا در آينده قيمتش افزايش يابد و آنچه بابت قيمت اضافه ميشود در مقابل شى‏ء است كه از آن در خوراك يا پوشاك و غيره منتفع ميشوند و حرمت ربا براى آنستكه معاوضه‏اى در آن نيست و زياده هم در مقابل چيزى نيست بلكه مدّت دين كه سر آمد و مديون دين خود را پرداخت اخذ زياده ظلم است و حلال دانستن آنهم كفر است و گناه.

    تفسير خسروي    ج‏1    374    بيان .....  ص : 374

    - در تفسير الواضح گويد: «ربا» بر دو نوع است: يكى آنكه در پرداخت دين تأخير شود و بر دين افزوده شود چنانكه در جاهليت معمول بوده است كه چون مدت دين سر مى‏آمده است مديون دين خود را ادا ميكرده است يا پرداخت را بعقب مى‏انداخته و بر آن مى‏افزوده است. ديگر رباى فضل كه در موقع گرفتن وام با بدهكار شرط مى‏شده است كه مبلغى بدون عوض در موقع اداى دين بر آن بيفزايد، مثلا زيد از عمرو يكصد درهم قرض كند باين شرط كه در سر سال يكصد و بيست درهم پس بدهد و همين حكم است در انواع حبوبات و معامله جنس بجنس از گندم و جو و ذرت و برنج و نمك و غيره چنانكه أبى سعيد الخدرى از رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است «الذهب بالذهب و الفضة بالفضّة و البّر بالبرّ و الشعير بالشعير و التمر بالتمر و الملح بالملح مثلا بمثل يدا بيد فمن زاد و استزاد فقد أربى، الاخذ و المعطى فيه سواء» طلا بطلا و نقره بنقره و گندم بگندم و جو بجو و خرما بخرما و نمك بنمك مثل بمثل و دست بدست بايد وام داده و گرفته شود و هر كس بر آن بيفزايد يا بخواهد كه زياده كند ربا كرده است و دهنده ربا و گيرنده در آن مساوى‏اند.

    تفسير خسروي    ج‏1    375    بيان .....  ص : 374

    خداوند پول طلا و نقره و يا آنچه قائم مقام آنها باشد مانند اوراق بانكى براى تقويم و ارزش جنس قرار داده است و آنها را براى سد كردن راه حاجت و نيازمندى مردم نيافريده است كه بسبب رباخوارى آنها در دستهاى جماعتى از مردم جمع‏آورى و حبس شود و زيان ملّت و جامعه فراهم آيد. و در همين حكم است انواع حبوبات كه اساس خوراكهاى مردم است و در بالا ذكر شده و معاملات بربا پيوند بين مردم را قطع مى‏كند و موجد كينه و حسد مى‏گردد و توليد بغض و دشمنى در نفوس خلق مى‏نمايد و خلايق مانند گرگهاى گرسنه هريك منتهز فرصت ميشوند كه بجان هم بيفتند و آنچه در دست ديگرى است بربايند و بلاشك اين عمل موجب هلاك امّت خواهد بود.

    تفسير خسروي    ج‏1    414    تفسير الفاظ - .....  ص : 413

     «الشهوات» جمع شهوت. و آن خواهش نفس است براى جلب لذّت و دفع ألم «الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ» قناطير جمع قنطار است و آن بمعنى مال بسيار و دارائى زياد است. و قناطير مقنطره يعنى مال زيادى كه گرد آمده باشد يا چنانكه گفته‏اند عبارت از يكصد هزار دينار يا پوست گاوى پر از طلا يا هفتاد هزار مثقال طلا است. و مقنطره از قنطار مشتق گشته و براى تأكيد چنين گفته‏اند چنانكه گويند «الوف مؤلّفة» «بدر مبدّرة». «الذهب و الفضة» ذهب زر و فضّه سيم يا بعبارت ديگر طلا و نقره. و ذهب را ذهب گفته‏اند چون يذهب و لا يبقى: ميرود و نمى‏ماند، و فضّه گفته‏اند لأنّها ينفضّ يعنى پراكنده ميشود و از دست ميرود. «الخيل» جمعى است كه مفرد ندارد يعنى ايلخى و مفرد آن فرس است يعنى اسب «المسوّمة» اى المعلمة يعنى نشانه دار. و آن از مادّه سومة است كه بمعنى نشانه است مانند رنگ و داغى كه به اسب ميزنند يا بمعنى چرا كننده باشد از سامت السآئمة اى رعت يعنى چرا كرد، «انعام» جمع نعم كه شتر و گاو و گوسفند باشد «الحرث» يعنى تخم افكندن در زمين و آباد و آماده كردن آن براى كشت و محروث را هم حرث گويند و در اينجا مقصود زرع و محصول و زمين زراعتى است «متاع» يعنى بهره و تمتّع «مآب» از مادّه: آب يئوب أوبا اى رجع، يعنى فرجام و برگشتگاه، حسن المآب يعنى عاقبت نيك و برگشتگاه نيكو).

    تفسير خسروي    ج‏1    415    بيان: .....  ص : 414

    حبّ مال زياد نيز در انسان غريزه‏ايست و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «لو كان لابن آدم واديان من ذهب لتمن ان يكون لهما ثالث و لا يملأ جوف ابن آدم الا التراب» اگر آدميزاد را دو وادى از طلا باشد آرزو مى‏كند كه سيمين آنرا هم دارا شود و درون آدميزاد را چيزى پر نمى‏كند مگر خاك). دارائى وقتى مذموم است كه صاحب آنرا بطغيان و سركشى و تكبر بكشاند و از دادن حقوق خدا و خلق مضايقه كند و از رعايت مستمندان بخل ورزد و چون حقوق واجبه خود را بدهد و قيام بواجبات دينى و ملّى خود كند دارائى بهترين وسيله اتّصال و تقرّب بخداوند متعال خواهد بود.

    تفسير خسروي    ج‏2    24    تفسير معانى .....  ص : 23

    - 75: و پاره‏اى از مردمان أهل كتاب هستند كه اگر او را امين قرار دهى و مقدار زيادى طلا باو بامانت بسپارى بتو برمى‏گرداند و پاره‏اى ديگر از آنها كسانى ميباشند كه اگر او را امين بگيرى و يك دينار نزد او بگذارى بتو پس نخواهد داد مگر اينكه بر سر او بايستى و بعنف از او مطالبه كنى و امانت خود را بازستانى، اين خيانت در امانت براى اينستكه آنها گويند و اين عقيده دارند (كه توراة فقط آنها را بخيانت نكردن ببرادران اسرائيلى خود امر كرده است) و براى خيانت و ظلم و تعدى با اميّين يعنى غير أهل كتاب پرسش و عذاب و عقابى نيست (و اگر مال غير أهل كتاب را بخورند مؤاخذه‏اى از آنها نميشود) و آنان بر خدا دروغ مى‏بندند (و افتراء ميزنند زيرا حكم خدا چنين نيست و تمام شعوب و امم در نزد او متساوى و برابراند و مزيتى كسيرا در نزد خدا جز بتقوى نيست) و آنها ميدانند كه دروغ مى‏گويند و بخدا افتراء مى‏بندند (و اين تسويل شيطانى را زعماء و احبار آنها كه توراة را تحريف و تبديل كرده‏اند در دماغ آنها ايجاد كرده‏اند و در توراة أصلى منزل از جانب حق چنين امر و نهيى نيست).

    تفسير خسروي    ج‏2    170    تفسير الفاظ .....  ص : 170

     

    تفسير خسروي    ج‏2    170    تفسير الفاظ .....  ص : 170

    -- «وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ» العضل تنگ گرفتن و منع از تزويج و أصل آن امتناع و اشكال است و الدّاء العضال يعنى بيمارى سخت كه قابل علاج نباشد «فاحشة» مصدر است مثل عافيه و عاقبه و بمعنى فعل شنيع و قبيح و كردار زشت است «عاشِرُوهُنَّ» مصدر آن معاشرت است از ماده عشرت يعنى با آنها معاشرت و مصاحبت كنيد «كَرِهْتُمُوهُنَّ» كره و كره بفتح كاف و ضمّ آن هر دو بمعنى بد آمدن و زشت داشتن است مثل ضعف و ضعف «بِالْمَعْرُوفِ» يعنى آنچه را شرع و عرف و طبع انكار نكند و بد نداند «زَوْجٍ» بمعنى زوجه يعنى زن ميباشد و بهر دو معنى استعمال ميگردد «قِنْطاراً» مأخوذ از قنطره يعنى مال بسيار و بقولى يك پوست گاو پر از طلا كه ديه آدمى باشد «بُهْتاناً» بهتان دروغى كه دروغ بسته را مبهوت ميكند بهته يبهته بهتا و بهتانا يعنى باو نسبت دروغ داد «أَفْضى‏» الافضآء إلى الشى‏ء الوصول إليه بالملامسة و هو ما يكون بين الزوجين يعنى تا حد لمس بچيزى رسيدن «مِيثاقاً غَلِيظاً» پيمان محكم كه حقّ صحبت و ممازجت باشد.

    تفسير خسروي    ج‏2    269    بيان .....  ص : 268

    ثانيا- راجع بديه واجبه و امور مربوطه بقتل عمد و خطا در كتب فقهاء أحكام كثيره‏اى ذكر شده است و خلاصه آنچه مستفاد ميشود اگر عاقله قاتل از صاحبان شتر باشند ديه عبارت از يكصد شتر است بدون خلاف و اگر بنا شود طلا بدهد يكهزار دينار و اگر نقره بدهد ده هزار درهم است و ديه خطا بايد در ظرف سه سال تأديه گردد و هر چند ظاهر آيه نشان ميدهد كه ديه بر خود قاتل است ولى بنا باجماع و علم بسنّت رسول صلّى اللّه عليه و آله بايد ديه را عاقله قاتل بدهند و عاقله عبارت از برادران و برادر زادگان و عموها و پسر عموهاى پدر است و بقول شافعى موالى هم جزو عاقله‏اند و و أبو حنيفه گويد پدر و پسر هم داخل عاقله هستند و ابن مسعود از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است كه مرد بگناه پسرش و پسر بگناه پدرش مأخوذ نيست و امّا الزام ديه بر عاقله مبنى بر مؤاخذه برى‏ء نسبت به سقيم يعنى بى‏تقصير نسبت بمقصر نيست زيرا ديه عقوبت محسوب نميشود بلكه حكمى شرعى و تابع مصلحت است و بنا بقولى بر سبيل معاونت و بمقتضاى مساوات ميباشد.

    تفسير خسروي    ج‏3    138    نزول: .....  ص : 138

    قريش گفتند (يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله) موسى و عيسى معجزاتى داشته‏اند تو هم معجزه‏اى بنما تا تصديقت كنيم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود چه چيز مايليد كه بياورم گفتند: (كوه صفا را براى ما طلا ساز و بعض مردگان ما را زنده كن كه از آنها سؤال كنيم كه آيا تو بر حقّى يا بر باطل و ملائكه را هم بما نشان ده كه به اين مطلب گواهى دهند).

    تفسير خسروي    ج‏3    140    تفسير الفاظ - .....  ص : 139

     «وَ حَشَرْنا»: و جمعنا يعنى گرد آورديم «قُبُلًا» جمع قبيل بمعنى كفيل يا جمع قبيل بمعنى قبيله و جماعات مانند رغيف و رغف و بقولى قبلا اى مواجهة و مقابلة يعنى رو برو و قبلا بكسر قاف هم قرائت شده است يعنى عيانا و مواجهة «شَياطِينَ» ابن عباس گفته است هر سركش متمرّدى از جنّ و انس را شيطان گويند «يُوحِي» ايحآء- اعلام باخفاء و با سرعت مانند ايماء و مراد در اينجا وسوسه شياطين انسى و جنّى است «زُخْرُفَ» بمعنى زينت است و طلا را هم زخرف نامند و زخرف الشى‏ء زيّنه «غُرُوراً» مكر و فريب «فَذَرْهُمْ» اى فدعهم يعنى واگذار آنها را، از اين فعل جز مضارع و امر استعمال نميشود. «وَ لِتَصْغى‏» اى و لتميل- صغى اليه اى مال- صغى يصغى و صغا يصغو و يصغى صغاء و صغيا اى مال يعنى ميل كرد باو و أصغى إليه- اى- استمع يعنى گوش داد «وَ لِيَقْتَرِفُوا» اى و ليكتسبوا- اقترف المال اكتسبه- اقترف الذنب اجترحه يعنى مرتكب گناه شد.

    تفسير خسروي    ج‏3    322    تفسير الفاظ - .....  ص : 322

     «حُلِيِّهِمْ» جمع حُلى آنچه براى حليه يعنى زيور آلات از طلا و نقره بكار رود «عجل» گوساله «خُوارٌ» صداى گاو خار يخور خوارا «سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ» از كنايات است يعنى بسختى پشيمان شدند.

    تفسير خسروي    ج‏3    464    بيان - .....  ص : 463

    و نيز از او منقول است كه خداى تعالى در اين آيه دو وعده بمن داده است. يكى آنكه از آنچه از من فدا گرفته‏اند بهتر بمن بدهد و داد زيرا از من بيست أوقيه طلا فديه گرفتند و حالا بيست غلام دارم كه هر يك براى من با بيست هزار دينار تجارت ميكنند و بمن سقايت زمزم را عطا كرد كه از همه أموال عرب نزد من عزيزتر است و اميدوارم وعده ديگر را هم كه مغفرت است وفا فرمايد.

    تفسير خسروي    ج‏4    96    تفسير معانى - .....  ص : 95

    قسم بكسيكه جانم بدست اوست اگر بخواهم كوه‏ها طلا و نقره شده با من حركت كنند حركت ميكنند) پس از آن باز بخدمت حضرت آمده عرض كرد: (قسم بكسيكه ترا بحق برانگيخته است اگر دعا كنى و مالى روزى من شود حقّ هر ذيحقّى را خواهم داد) حضرت دعا كرد و خداوند هم مستجاب فرمود و از طريق گوسفندى كه بدست آورد صاحب مال فراوان شد و مدينه براى او تنگ شد و از آنجا دورى گزيد و در اثر اين تموّل از جماعت و جمعه بتدريج باز ماند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مأمور جمع‏آورى صدقات را نزد او فرستاد و او بخل ورزيد و نداد و گفت زكاة برادر جزيه است رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دوبار فرمود (واى بر ثعلبه) و اين آيات نازل گشت و چون بثعلبه رسيد با صدقات بسوى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله برگشت و حضرت فرمود (خداوند مرا منع فرموده است از اينكه از تو بپذيرم) و تا روح مباركش برفيع أعلى ملحق گشت از او قبول نفرمود.

    تفسير خسروي    ج‏4    125    بيان - .....  ص : 125

    ثانيا- ظاهر آيه و تفسير اكثر مفسّرين بر اين دلالت دارد كه أخذ صدقه اختصاص بتائبين فقط ندارد بلكه امر است به اين كه از تمام ثروتمندان و مالكين نصاب زكاة، بايد حقوق واجبه زكاة گرفته شود: (و آن از نقره چون به دويست درهم برسد و طلا چون به بيست مثقال برسد و شتر چون به پنج و گاو چون به سى و گوسفند چون بچهل و غلّات و ميوه‏ها چون به پنج وسق (يعنى شصت صاع يا سيصد و بيست رطل حجازى) بالغ شوند.

    تفسير خسروي    ج‏4    231    توجيه: .....  ص : 231

    ابن عباس (رض) در تفسير (فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ) گويد فرعون را زرهى از طلا بر بدن بود كه بآن شناخته ميشد و معناى آيه اين است كه:

    تفسير خسروي    ج‏4    265    بيان نزول .....  ص : 264

    - از ابن عبّاس (رضى) مروى است كه رؤساى مكّه از قريش نزد رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله آمدند و عرض كردند يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله اگر تو فرستاده خدا هستى كوه‏هاى مكّه را براى ما طلا گردان يا فرشتگانى از آسمان بياور كه شهادت بنبوّت تو دهند و لذا اين آيه فَلَعَلَّكَ ... الخ نازل گرديد.

    تفسير خسروي    ج‏4    389    تفسير معانى: .....  ص : 386

    39- اى دو رفيق زندان من آيا خدايان و پروردگاران پراكنده و متفرّقى كه (شما از طلا و نقره و چوب و سنگ و آهن: بزرگ و كوچك و وسط براى خود ساخته‏ايد و سود و زيانى بر آنها مترتّب نيست براى پرستش) بهتر هستند يا خداى يكتاى با قدرت و غلبه‏اى كه قاهر و غالب بر همه موجودات است (و مقهور و مغلوب كسى نميشود و هر نفع و ضرر و خير و شرّى بسته باراده و قدرت و نيروى اوست).

    تفسير خسروي    ج‏5    27    تفسير الفاظ: .....  ص : 27

     «أَوْدِيَةٌ» جمع وادى و آن موضعى است كه آب بسيارى در آن سيلان و جريان يابد و تشكيل رودى دهد و بخود آب جارى در آن هم وادى گويند «زَبَداً» زبد كفى است كه در موقع سيلابها بر روى آب پيدا ميشود و بآن غثاء و رغوه گويند «رابِياً» يعنى جوشش‏كنان و زياد شونده- ربا يربو ربا- اى زاد و غلا «و ممّا توقدون عليه فى النّار زبد مثله» يعنى و از آنچه كه شما مانند طلا و آهن و جميع معادن بر آن در آتش مى‏افكنيد و ميسوزيد كفى هست مانند كف روى آب- «جُفاءً» آنچه را كه سيلاب رود مى‏افكند و ميرود و از گياهان خشگ و غيره بجا مى‏گذارد و چيزهائى مورد اعتناء نميباشند بآن مثل ميزنند و آنرا جفاء مى‏گويند «الْحُسْنى‏» مؤنث الأحسن يعنى المثوبة الحسنى كه ثواب نيكوتر باشد «الْمِهادُ» گاهواره جمع آن مهد و مهد و أمهده.

    تفسير خسروي    ج‏5    28    تفسير معانى: .....  ص : 27

    17- خداى تعالى آبى از آسمان (يعنى بارانى از ابر) فرو فرستاد و نهرهائى از آن هر يك باندازه ظرفيت خود سيلان يافت و جارى گرديد (هر نهرى باندازه خويش از آن باران برداشت نهر كوچك بقدر كوچكى خود و نهر بزرگ بقدر بزرگى خود يا باندازه‏اى كه خداى تعالى مقرّر و مقدّر فرموده است تا محل انتفاع و سود خلق واقع شود) و پس از جريان سيل در نهرها آن آب كفى بر بالاى خود و بر روى آب با خود برداشت- و نيز از آنچه شما در آتش مى‏گدازيد و بر آن آتش مى‏افروزيد (و فلزات طلا و نقره و آهن و غيره را در آتش آب مى‏كنيد) مانند همان آب سيل كفى (از فضولات و چيزهاى زائد مخلوط با آنمعدن) بر روى آن فلز آب شده مشاهده مى‏كنيد و فلزّات آب شده را براى حلىّ و زينت (و براى نصب جواهر) بكار ميبريد يا براى متاع و انتفاع از ظروف و ادوات زندگى و جنگ و سكّه تهيه مى‏نمائيد (در موقع گداختن در بوته آن كف بر روى فلز آب شده مى‏ايستد). خداى تعالى مثل حق و باطل را هم اينچنين ميزند كه امّا آن كف بهدر ميرود و پوچ و باطل ميشود (بطوريكه انتفاعى از آن حاصل نميگردد) و امّا آنچه بمردم سود ميدهد (يعنى اصل آب و خالص فلزّ) در روى زمين باقى مى‏ماند (يعنى مثل مؤمن و اعتقاد او مانند مثل آن آب صافى است كه گياهان زمين از آن سودمند و زندگانى هر چيز بسته بآن است و مانند مثل طلا و نقره و ساير فلزّات خالص است كه محل انتفاع خلايق است و مثل كفر و كافر مانند آن كفى است كه بر روى آب سيل است بهدر ميرود و پوچ ميشود و مانند آن فضولات فلزات است كه كسى از آن بهره‏مند نميشود و دور ريخته ميشود- اينست مثلهائى كه خدا (در امر دين مردم) ميزند.

    تفسير خسروي    ج‏5    308    نزول .....  ص : 307

    حضرت فرمود براى اينها هم من مبعوث نشده‏ام- گفتند حال كه چنين نميكنى پس از پروردگارت بخواه كه فرشته‏اى بفرستد و ترا تصديق كند و براى تو باغات و گنجها و كاخهائى از طلا فراهم سازد، فرمود براى اينهم من مبعوث نشده‏ام من آمده‏ام كه آنچه را براى آن خدا مرا مبعوث كرده است بشما برسانم اگر پذيرفتيد فبها و الّا او بين من و شما حكم خواهد كرد.

    تفسير خسروي    ج‏5    310    تفسير معانى: .....  ص : 309

    93- يا خانه‏اى از طلا و نقش و نگار و مذهّب‏شده بر تو باشد- يا بآسمان بالا بروى و (اگر هم بالا رفتى) ما باور نميكنيم كه تو ارتقاء يافته‏اى مگر اينكه براى هر يك از ما كتابى (از جانب خدا شاهد صحّت نبوّت خود) نازل كنى كه ما آنرا بخوانيم- بگو (يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) منزّه است پروردگار من (كه بدلخواه بندگان خود عملى كند يا صفت اجسام باو دهند و رو برو شدن با او و نزول يا آوردن او را جايز بشمارند مضافا به اين كه) آيا من جز بشرى هستم كه برسالت آمده‏ام (و اينها كه شما ميگوئيد در طاقت بشر نيست و من چگونه مقدورم باشد كه اينكارها بنفسه توانم كرد چنانكه پيمبران قبل از من هم نكردند و ظهور آيات و معجزات بر حسب مصلحت خداست نه باقتراح و مطالبه مردم).

    تفسير خسروي    ج‏5    373    توضيح: .....  ص : 373

    أوّلا در موضوع گنج مزبور كه در زير ديوار چه بوده است مفسّرين را اقوالى است بعضى گفته‏اند دفينه‏اى از زر و سيم بوده است و بعضى گفتند لوحى بوده كه بر آن مواعظى نوشته است و جمع بين أقوال حديثى است كه أبو الدرداء از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده و از ابن عباس و حسن نيز روايت گرديده است و از حضرت أبى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام نيز مروى است كه گنج مذكور لوحى بوده است از طلا و بر آن اين كلمات مرقوم و مكتوب بوده است:

    تفسير خسروي    ج‏6    72    تفسير معانى: .....  ص : 71

    23- همانا كسانى را كه ايمان آوردند (بخدا و اقرار بوحدانيّت او نمودند) داخل در بهشت‏هائى ميكند كه از زير (درختان و قصور آنها) نهرهاى آب جارى است و در آن آرايش و زينت كرده ميشوند بدستبندهائى از طلا و مرواريد و لباس آنان در بهشت ديبا و پرنيان است (بجبران حريرى كه در دنيا براى لباس مرد حرام است).

    تفسير خسروي    ج‏6    315    تفسير معانى: .....  ص : 315

    39- ديو سركش متمرّدى از جنّ (كه قبلا نسبت بسليمان متمرد بوده و بعد تسليم شده بود) بسليمان گفت من آن تخت را پيش از آنكه تو از جايت برخيزى (يعنى روز بنصف نرسيده باشد زيرا سليمان تا ظهر هر روز جلوس مينمود) براى تو ميآورم (يا آورنده آن هستم) و همانا من برآوردن آن در اين مدت نيرومند و توانا هستم و امين هم مى‏باشم (كه طلا و جواهر آن بى‏عيب به اين جا برسد).

    تفسير خسروي    ج‏7    397    تفسير معانى: .....  ص : 396

    35- و يا (تمام آنها را از سقفها و نردبان و در خانه‏ها و تختها همگى) از طلا مى‏نموديم.

    تفسير


  • طلا در تفسير روان جاويد 1
    تفسير روان جاويد    ج‏1    104    تفسير .....  ص : 103

    در عيون و عياشى از حضرت رضا (ع) نقل نمود كه اگر سؤال نمينمودند هر گاويرا مى‏كشتند كافى بود ولى سختى نمودند خداوند هم بآنها سخت گيرى فرمود و در تفسير امام (ع) است كه بنى اسرائيل وقتى اين اوصاف را شنيدند از حضرت موسى سؤال نمودند كه خداوند امر فرموده است ما را به كشتن چنين گاوى فرمود بلى ولى در ابتداء امر نفرمود خداوند امر فرموده است شما را كه بكشيد گاوى را زيرا اگر باين بيان فرموده بود جاى سؤال از خدا براى حضرت موسى باقى نمى‏ماند از اوصاف آن گاو بلكه بايد ببنى اسرائيل بفرمايد كه خداوند فرموده است گاوى بكشيد هر گاوى كه باشد كافى است و چون امر بر آنها منجز شد هر چه كشتند چنين گاويرا كه داراى اين اوصاف باشد نيافتند مگر نزد جوانى از بنى اسرائيل كه در خواب ديده بود پيغمبر (ص) و امير المؤمنين و اولاد اطهار آن دو را كه باو فرموده بودند چون تو دوستدار و مقر بفضل ما بودى ما ميخواهيم شمه از اجر تو را در دنيا بتو عنايت نمائيم هر وقت آمدند گاو را از تو بخرند بگو اختيار با مادرم است و خداوند بمادرت تلقين ميفرمايد كه چه بگويد تا تو و اولادت بى‏نياز شويد از ماليه دنيا و آنجوان خوشحال از خواب برخاست ديد بنى اسرائيل آمدند گاو را از او مطالبه مينمايند كه خريدارى كنند و سؤال نمودند چند ميفروشى گفت دو مثقال طلا ولى اختيار با مادرم است آنها گفتند ما يك مثقال طلا ميخريم او بمادرش گفت چند بفروشم مادرش گفت چهار مثقال و او بآنها گفت آنها گفتند دو دينار ميخريم او بمادرش گفت جواب داد بگو هشت دينار همينطور سؤال و جواب ميان آنها و او و مادرش واقع شد و مرتبا مادر دو برابر ميكرد و آنها بنصف حاضر ميشدند تا آنكه حاضر شدند يك پوست گاو بزرگ را طلاى ناب تحويل دهند پس معامله تنفيذ شد و گاو را خريدند و كشتند و بهاى گاو به پنج هزار هزار دينار كه ده كرور مثقال شرعى طلا است بالغ گرديد و ذيل آيه اشاره است بآنكه ميخواستند نخرند براى گرانى قيمت گاو ولى لجاج وادارشان كرد كه بخرند و ديدند اگر نخرند نزد حضرت موسى متهم بقتل ميشوند، بنظر حقير از صدر بيان امام استفاده ميشود كه لفظ يأمركم در قول خداوند تعالى و اذ قال موسى لقومه ان اللّه يأمركم اخبار از آينده بوده يعنى بعد از اين امر مى‏كند شما را و اين هم با ظاهر روايت عيون و عياشى كه ذكر شد منافى است و هم با صدر و ذيل اين حكايت و سؤالات بنى اسرائيل كه ميگفتند از خداوند بخواه بيان اوصاف آن گاو را بنمايد كه ظاهر در آنست كه امر بر آنها منجز شده بود و ايشان در مقام امتثال برآمده بودند نهايت آنكه احتمال ميدادند اوصافى مدخليت داشته باشد و بواسطه جهالت يا طفره از امتثال باطلاق لفظ در دفع آن احتمال تمسك نمينمودند و حل اشكال آنست كه گفته شود در ابتدا امر خداوند ارشادى بوده به اين معنى كه خداوند فرموده بود اگر خواسته باشيد بحكم ظاهرى كه پيغمبر وقت براى شما بيان نموده عمل ننمائيد و بعنايت غيبيه قاتل براى شما كشف شود گاوى بكشيد و اين عمل مقدمه حصول انكشاف امر بوده و در اين قبيل مقامات سؤال مناسب است نهايت آنكه اگر آنها سرعت در امتثال فرمان مينمودند كه كاشف از شوق باطاعت است و اشكال تراشى نميكردند كه كاشف از عدم وثوق بمواعيد و قدرت الهى است و فورا گاوى ميكشتند خداوند هم بوعده خود عمل ميفرمود و آنكشته را زنده ميكرد و قاتل كشف ميشد ولى چون آنها كندى در امتثال نمودند و اشكالتراشى كردند خداوند هم اراده فرمود كه كار را بر آنها دشوار نمايد و هم تفضلى نسبت بصاحب گاو كه شيعه آل اطهار بود فرموده باشد و مؤيد اين بيان است روايت قمى كه بعد از تماميت اوصاف گفتند شناختيم آنرا گاو فلانى است و رفتند بخرند او را گفت نميفروشم مگر آنكه پوستش را پر از طلا كنيد و آمدند بحضرت موسى عرض كردند فرمود لابديد بخريد او را عينا كه مشعر است بآنكه در آخر امر بر آنها منجز شد و اگر منجز نميشد عمل نميكردند چنانچه در ذيل آيه اشاره شده است و اللّه اعلم.

    تفسير روان جاويد    ج‏1    128    تفسير .....  ص : 127

    و ياد آوريد وقتى را كه گرفتيم عهد مؤكد را از بنى اسرائيل كه كار خدا و اوصاف او را مانند كار و اوصاف خلق نپندارند و نسبت جور و ظلم باو ندهند و ريا در اعمال خودشان ننمايند پيغمبر (ص) فرموده كسيكه بندگى خدا و عبادت باز دارد او را از سؤال عطا ميفرمايد خداوند او را بالاتر چيزيكه عطا كرده ميشوند سؤال كنندگان و حضرت صادق (ع) فرموده حق نعمت خداوند بر بنده بيش از آنستكه در اعمال خود ريا نكند و در دل جز خدا راه ندهد و نيز ياد آوريد دستورى كه راجع باحسان نسبت بو الدين رسيده براى تلافى نعمت آنها و جبران زحماتى كه براى او تحمل نموده‏اند و محبت‏هائيكه باو كرده‏اند و چه بسيار موقع كه خودشان را بمشقت انداختند براى رفاهيّت او و در كافى است كه پرسيدند از حضرت صادق (ع) كه اين احسان چيست فرمود آنكه نيك بداريد صحبت با آنها را و پيش از آنكه از شما چيزى بخواهند بمجرد آنكه فهميديد طالبند براى آنها حاضر كنيد اگرچه غنى باشند و بى‏نياز از كمك شما خداوند فرموده هرگز نميرسيد بخوبى مگر انفاق كنيد از چيزيكه دوست داريد و در تفسير امام (ع) است كه پيغمبر فرمود افضل و الدين و احق آندو براى شما بشكر گذارى محمد (ص) و على (ع) ميباشد و از امير المؤمنين (ع) نقل فرموده كه آنحضرت فرمود شنيدم از پيغمبر (ص) كه فرمود من و على (ع) دو پدر اين امّتيم و هر آينه حق ما بر آنها زيادتر و بزرگتر از حق و الدين جسمانى آنها است پس همانا ما نجات ميدهيم آنها را از آتش جهنّم اگر اطاعت كنند ما را و ميبريم آنها را به بهشت و ميرسانيم آنها را از بندگى به آزادى و پادشاهى فيض ره فرموده و از جهت اين پدرى است كه مؤمنان برادر شده‏اند چنانچه خداوند فرموده همانا مؤمنان برادرانند حقير عرض ميكنم معلوم ميشود شرط برادرى دينى هم تشيع است، و احسان كنيد باقارب پدر و مادر براى كرامت آندو و حق اقارب هر يك از آندو را بشناسيد چنانچه از بنى اسرائيل عهد گرفته شده بود از شما هم اخذ ميثاق شده است بمعرفت حق اقارب محمد (ص) آنانكه آنها ائمه هستند بعد از او و آنانكه ميايند بعد از اين از برگزيدگان دين پيغمبر (ص)، هر كس مراعات نمايد حق اقارب پدر و مادر را باو عطا ميشود هزار هزار درجه در بهشت و در برهان همين روايت را هزار درجه نقل نمود و فاصله هر درجه را از ديگر صد سال راه با اسب تندرو تعيين نموده و جنس درجات را از نقره و طلا و لؤلؤ و زمرد و زبرجد و مشك و عنبر نقل كرده است و هر كس رعايت كند حق اقارب محمد (ص) و على (ع) را داده ميشود باو زيادترين مثوبات و رفيع‏ترين درجات از آنچه ذكر شد بقدر زيادتى درجات و فضيلت مقام آندو بزرگوار نسبت بپدر و مادر نسبى او و يتامى كسانى هستند كه پدران آنها كه كفايت مؤنه آنان را از غذا و لباس و ساير احتياجات مينمودند مفقود شده باشند (و احسان در باره آنها بنحو اتم و اكمل بآنستكه كار پدر را نسبت بآنها بنمايند) و بالاتر از يتيم جسمانى يتيم روحانى است و آن كسى است كه دسترس بامام خود ندارد و تكليف خود را در احكام شريعت نميداند پس هر كس از شيعيان ما كه عالم باشد بعلوم ما و اين قسم يتيم را كه محروم از زيارت ما و جاهل بشريعت ما است در دامن خود تربيت نمايد بتعليم علوم و بيان آثار ما با ما است در رفيق اعلى پس از آن فرموده روايت نموده است اين حديث را پدرم از پدرانش و آنها از پيغمبر (ص) و مسكين كسى است كه بواسطه ضرر و فقر از حركت بازمانده و سكونت اختيار نموده هر آينه كسى كه مواسات نمايد با او بقدر تمكنش خداوند وسعت ميدهد بر او بهشتش را و ميرساند باو رحمت و مغفرت خود را و همانا از دوستان محمد (ص) و آل او مساكينى هستند كه مواسات و همراهى با آنها افضل است از مواسات و همراهى با مساكين فقراء و آنها كسانى هستند كه ضعيف و ناتوان شده‏اند از مقابله با دشمنان خدا كه سرزنش مينمايند آنها را بدينشان و نسبت ميدهند آنانرا به بى‏خردى و طعن ميزنند بآنان در عقولشان پس‏

    تفسير روان جاويد    ج‏1    133    تفسير .....  ص : 131

    كلمه هؤلاء گفته شده است خبر انتم است يعنى پس شما اى گروه يهود اين جماعت پيمان شكنيد مثل آنكه ميگويند تو اين آدمى كه چنين كار بدى را مرتكب شدى براى استبعاد از آنچه كرده‏اند بعد از عهد و اقرار بآن و شهادت بر آن و بنظر حقير دو احتمال ديگر ميرود يكى آنكه انتم مبتدا باشد و هؤلاء منادى و حرف ندا محذوف باشد و اين شايع است و بنابراين جمله تقتلون انفسكم خبر انتم است ديگر آنكه هؤلاء تاكيد انتم باشد و اين تاكيد براى اشعار بآن باشد كه پيمان شكنى اين جماعت بقدرى معروف شده است كه تا خطاب بآنها شود جماعت پيمان شكن بنظر ميآيد و اين معنى بذوق ادبى اقرب است ميكشيد بعضى از شما بعضى را و بيرون مى‏كنيد فرقه از خودتان را از خانه‏هاشان از روى غضب و قهر بر آنها هم پشت ميشويد بعضى از شما با بعضى بر بيرون كردن كسانيرا كه بيرون مى‏كنيد از خانه‏هاشان و كشتن كسانيرا كه مى‏كشيد از آنها بدون حق بتعدى و كمك با يكديگر مى‏كنيد در اين مظالم و اگر بياورند اين جماعت را كه شما بيرون مى‏كنيد و مى‏كشيد بظلم دشمنان شما و آنها بعنوان اسيرى فديه ميدهيد به آن دشمنان از اموالتان براى آنها و ميگيريدشان از آنها و بيرون كردن شما آنها را حرام است بر شما، و ضمير هو راجع است با خراج كه كلام دلالت بر آن دارد و اين كه اخراج تكرار شده براى آنست كه تصور نشود ضمير هو راجع است به مفادات يعنى فديه دادن كه آنهم از كلام فهميده ميشود، آيا ايمان مياوريد ببعض كتاب كه آن حكم فديه دادن باشد و كافر ميشويد ببعض كه حكم حرمت قتل و اخراج بنا حق است و چون خداوند قتل نفوس و تعدى باموال مردم را حرام فرموده و فديه دادن براى استرداد اسيران را واجب پس شما كه در بعض موارد اطاعت مى‏كنيد و در بعضى عصيان مانند آنست كه ببعض كتاب مؤمنيد و ببعضى كافر بنظر حقير ممكن است هو ضمير شان يا مبهم مفسر باخراج باشد و بنابر اين تكرار نشده است و مفيد تاكيد حرمت اخراج است و جزاء اين اعمال ذلت جزيه دادن بخوارى در دنيا و ابتلاء بعذاب اشد است در آخرت با تفاوت مراتب شدت بحسب معصيت و خداوند غافل از اعمال اين جماعت يهودان و غير آنها نيست و ما از همه چيز غافليم و قمى فرموده اين آيه نازل شده است در باره أبو ذر غفارى رحمه اللّه و سلوك عثمان بن عفان با او كه منجر شد به تبعيد او أبو ذر را بربذه كه نام دهى است در چهار فرسخى مدينه و شرح ماجرا آنست كه روزى أبو ذر با علت مزاج وارد شد بر عثمان و تكيه بعصا نموده بود و در مقابل عثمان يكصد هزار درهم بود و رفقايش دورش نشسته بودند نگاه مى‏كردند و منتظر بودند پولها را تقسيم نمايد ما بين آنها أبو ذر پرسيد اين پولها از كجا آمده عثمان گفت يك صد هزار درهم عمال بيت المال فرستاده‏اند منتظرم صد هزار درهم ديگر هم بفرستند تا تقسيم نمايم أبو ذر گفت نظرت نيست يكشب وارد شديم من و تو بر پيغمبر (ص) و او محزون و مغموم بود صبح كه خدمتش رسيديم خوشحال و مسرور زيارت كرديم آنحضرت را و سبب را سؤال نموديم فرمود چهار دينار از بيت المال مسلمانان نزد من مانده بود كه تقسيم ننموده بودم ترسيدم بميرم و مال مردم نزد من باشد امروز صبح قسمت كردم و راحت شدم عثمان نگاه كرد به كعب- الاحبار (يكى از علماء يهود بود و در زمان خلافت عمر مسلمان شد) كه در آن مجلس حاضر بود و گفت شما چه ميگوئيد در باره كسى كه زكوة مالش را داده باشد اگر ثروت داشته باشد كعب الاحبار گفت عيب ندارد اگرچه يك خشت از طلا و يك خشت از نقره درست كند و چيزى بر او واجب نيست أبو ذر متغير شد و با عصايش زد بسر كعب و گفت اى پسر يهوديه مشركه تو را نميرسد كه در احكام مسلمانان نظر نمائى فرموده خداوند راست‏تر است از گفته تو كه ميفرمايد آنان كه ذخيره مى‏كنند طلا و نقره را و انفاق نمى‏كنند در راه خدا بشارت ده آنها را بعذاب اليم پس بچشيد آنچه را ذخيره نموديد عثمان گفت اى أبو ذر تو پيرو خرفت شدئى و عقلت‏

    تفسير روان جاويد    ج‏1    199    تفسير .....  ص : 198

    تحقيق آزمايش و امتحان عبارت است از عملى كه موجب ظهور حقيقت شى‏ء شود و مراتب كمال و استعداد و لياقت اشخاص بآن معلوم گردد مثلا طلا را امتحان ميكنند به محك و معدنيات را بسنجيدن و مركب را بنوشتن و متعلم را بپرسيدن و مدعى نبوت را بطلب معجزه و امثال اينها و اغراض در آزمايش و امتحان مختلف است گاهى براى علم امتحان كننده است بباطن و حقيقت چيزيكه در معرض امتحان واقع شده است گاهى براى علم مردم است بآن مثلا گاهى معلم متعلم را امتحان مى‏كند براى آنكه خودش مرتبه علمى متعلم را بدست آورد و گاهى براى آنستكه باولياء و امثال و اقران او مقام و مرتبه‏اش را ظاهر نمايد و گاهى براى آنستكه بخود متعلم حد او را دستگير كند و بفهماند و اين در موقعى است كه او مغرور بخود شده باشد و گاهى براى آنست كه متعلم آزموده و ورزيده شود مانند كسانيكه ميخواهند اولاد خود را تربيت و تكميل نمايند كارهاى مشكل بآنها رجوع مينمايند كه بواسطه برخورد به مشكلات در زندگى سرد و گرم روزگار را بچشند و عقل عملى آنها كامل شود و بتجربه رشيد و آزموده شوند امتحان الهى از قبيل قسم اول نميشود زيرا كه او عالم السر و الخفيات است ولى اقسام ديگر در باره حضرت احديت ممكن است و بنظر حقير اغلب از قسم اخير است بلكه اصل خلقت بشر براى تكميل آنها است و تركيب عقل و شهوت در حقيقت آدمى براى همين مقصود است و بهمين ملاحظه است كه بلاء كفاره سيئات و موجب ارتقاء درجات ميشود و لهذا آزمايش ميفرمايد بندگانرا به مقدارى از ترس و گرسنگى نه بحديكه قابل تحمل نباشد بلكه هر كس را به مقدار استعداد و توانائى و قابليت او دچار و گرفتار مينمايد تا محكم و استوار و شجاع و دلدار شود و گاهى زيانى در تجارت يا فلاحت براى او روى ميدهد كه از بى‏اعتبارى دنيا اعتبار گيرد و گاهى مصيبت جانگدازى نصيب ميفرمايد كه موجب سعادت ابدى مصاب شود و چون تمام اين امور در جهاد مترقب است و بسيار واقع ميشود بعد از بيان حيات ابدى شهدا باين بيان تسليت آميز ترغيب بجهاد و صبر بر مصيبت شده است.

    تفسير روان جاويد    ج‏1    335    تفسير .....  ص : 334

    عطف شده است اين قصه بر قصه مذكوره در آيه سابقه يعنى يا نديدى مانند آنكس را كه گذشت بر قريه و چون اشخاصى كه تعجب از احياء موتى نمودند زيادند بخلاف مدعى خدائى كاف كه بمعنى مثل است در كلام داخل فرموده است و ا لم تر حذف شده براى دلالت آيه سابقه بر آن و محتمل است كاف زائده باشد و بنابر اين عطف است بر الذى حاج در آيه سابقه و معنى واضح است و اين شخص بنابر روايت قمى و عياشى و احتجاج و اكمال از حضرت صادق (ع) ارمياء پيغمبر بوده است و اجمال قصه آنست كه بعد از طغيان بنى اسرائيل و سركشى آنها از اوامر الهى و تغيير دادن آنها احكام شريعت را آنحضرت مأمور شد از طرف خداوند كه انذار نمايد ايشان را و از عاقبت وخيم كفران نعمت مطلع فرمايد كه دچار فتنه عظيمى خواهند شد كه عقول متحير خواهد گشت و خداوند مسلط مى‏فرمايد بر آنها شريرتر و پست‏ترين آنها را كه بيت المقدس را خراب نمايد و مفاخر آنها را از بين ببرد و مردان آنها را بكشد و زنان و اطفال آنها را اسير نمايد و ارمياء پيغمبر مأموريت خود را انجام داد و در ابلاغ كوتاهى نفرمود آنها اشكال نمودند كه در ميان ما فقرا و ضعفا و بيگناهان زيادند وحى رسيد گناه آنها آنست كه منكر را ديدند و نهى ننمودند ارمياء (ع) از خداوند طلب نمود كه باو ارائه دهد آنكس را كه بر آنها مسلط خواهد شد تا از براى خود و اهل بيتش از او امان بگيرد و خداوند جاى او را بآن حضرت ارائه داد ارمياء آمد در آنمكان كاروانسرائى ديد كه در وسط آن مزبله است و پسرى در ميان آنمزبله جاى گرفته و زمين‏گير شده مادرى دارد كه نان‏هاى خورد شده را جمع مى‏نمايد و شيرى از خوك ميدوشد و آن را تريد نموده نزد او مى‏برد و او مى‏خورد با خود گفت يقين اين پسر همان است كه خداوند نشانداده نزديك او آمد و اسمش را سؤال نمود جواب داد بخت نصر ارمياء پيغمبر او را معالجه فرمود تا زمنش رفع شد بعد فرمود مرا شناختى عرض كرد فهميدم كه مرد صالحى هستى فرمود من ارمياء پيغمبر هستم خداوند تو را بر بنى اسرائيل مسلط خواهد فرمود و من از آنها هستم ورقه امان نامه از تو مى‏خواهم بخت نصر تعجب نمود و امان نامه نوشت و تقديم آنحضرت كرد ارميا گرفت و مراجعت فرمود تا وقتى كه خداوند بخت نصر را بر بنى اسرائيل مسلط نمود بطوريكه سلاطين آنها را كشت و قتل عام نمود و بر صغير و كبير آنها رحم نكرد بيت المقدس را خراب كرد و براى خود شهر بابل را بنا نمود ارمياء پيغمبر در موقع خروج او بواسطه كثرت عساكر نتوانست خود را باو برساند ناچار امان نامه را بر چوبى نصب نموده ارائه داد و امان طلبيد بخت نصر او را امان داد ولى اهل بيتش را امان نداد و پس از فراغت از جنگ آن حضرت را گرفت و با شيرى در چاهى حبس نمود ولى آن شير بامر الهى بآنحضرت آزارى نرساند و از گل ته چاه ميخورد و شير ميداد و ارميا از آن شير ارتزاق مينمود تا آنكه بخت نصر خوابى ديد كه منجمين آنزمان از تعبيرش عاجز شدند و او در غضب شد و آنها را كشت و بعضى گفتند اگر كسى از عهده تعبير اين خواب برآيد ارمياء پيغمبر است و او هنوز زنده است و شير به او آزارى نرسانده بخت نصر ناچار آن حضرت را احضار نمود و از خواب خود سؤال كرد ارميا (ع) فرمود خواب ديدى كه سرت از آهن است و دو پايت از مس و سينه‏ات از طلا است و تا سه روز ديگر كشته ميشوى بدست يكى از اهل فارس و سلطنت تمام ميشود بخت نصر آنحضرت را سه روز نزد خود توقيف فرمود كه بعد از آن سه روز اگر زنده باشد او را بكشد و با آنكه امر كرده بود كه هر كس از دروازه هر يك از هفت شهرى كه در اطراف پايتخت او بود وارد شود او را بگيرند بعد از اخبار ارميا (ع) از واقعه بطور حتم حكم قتل عام داد و نزديك غروب روز سوم هم و غم زيادى بر او مستولى شد شمشير خود را به پسرى از اهل فارس كه او

    تفسير روان جاويد    ج‏1    388    ترجمه .....  ص : 388

    جلوه‏گر شده است از براى مردم دوستى هواى نفس از زنان و پسران و مبلغ‏هاى بسيار از طلا و نقره و اسبان نشاندار و چهارپايان و زراعت اين مايه زندگانى دنيا است و خدا نزد او است خوبى بازگشت.

    تفسير روان جاويد    ج‏1    389    تفسير .....  ص : 388

    مراد از شهوات مشتهيات نفسانى است كه مردم بقدرى طالب آنها هستند كه گويا شهوات آنها را هم دوست ميدارند و مراد از قنطار چنانچه در مجمع از صادقين عليهما السلام نقل نموده يك پوست گاو پر از طلا است پس اسم مبلغ است و قناطير جمع آنست و مقنطره از صيغ ماخوذه براى مبالغه است كه مرسوم است وقتى بخواهند معنائيرا تأكيد كنند صيغه از آن ماده وضع نموده و صفت آن قرار مى دهند مانند الف مؤلف و داهية دهيا و خيل مسومه اسبان نشاندارند يا اسبانى كه بچراگاه ميگذارند و انعام شتر و گاو و گوسفند است كه همه اينها فانى ميشوند و آنچه نزد خدا است از نعم آخرت باقى است و تمام اين نعم بنحو اتم اكمل اعلى در آنجا موجود است نهايت آنكه خالى از هر عيب و فساد و كثافت و كدورت و كسالت و ملالتى است كه براى اينها در دنيا است پس عاقل نبايد مبادله كند آن نعم باقيه عاليه صافيه را باين نعم فانيه دانيه فاسده كاسده مكدره بانواع كدورت و آلوده باصناف كثافات و فرسوده باقسام بليات.

    تفسير روان جاويد    ج‏1    439    تفسير .....  ص : 439

    قنطار سابقا معنى آن بيان شد كه بر طبق روايات ما يك پوست گاو پر از طلا است و دينار هيجده نخود است و اين جا شايد مراد از آندو مال زياد و كم باشد و مراد از ايستادن بر سر او ملازمت و مطالبه بعنف است و مراد از اميين بعضى گفته اند اهل مكه‏اند كه ام القرى ناميده شده و بعضى گفته‏اند مراد اعراب بى‏خط و سوادند و بعضى گفته‏اند مراد غير اهل كتابند كه مراد از اهل كتاب يهود باشند حاصل آنكه كسانيكه با يهود همدين نيستند يهود گفتند ظلم و تعدى و خوردن مال آنها گناه ندارد و مذموم نيست لذا خداوند رد فرموده قول آنها را كه اينها عالما عامدا دروغ ميگويند و نسبت بخدا ميدهند و ميگويند در تورية است كه ظلم بر مخالفان جائز است و در مجمع از پيغمبر روايت نموده كه چون اين آيه را تلاوت فرمود فرمود دروغ گفتند دشمنان خدا تمام جرائم جاهليت را من برداشتم مگر امانت را كه بايد رد نمود آنرا به بر و فاجر و بهيچ وجه در آن خيانت روا نيست.

    تفسير روان جاويد    ج‏1    455    ترجمه .....  ص : 455

    همانا آنانكه كافر شدند و مردند با آنكه آنها كافران بودند پس هرگز پذيرفته نشود از هيچيك از آنها پرى زمين از طلا اگرچه فديه دهد آن را آن گروه مر ايشان را است عذابى دردناك و نيست از براى آنها هيچ يارى كنندگان.

    تفسير روان جاويد    ج‏2    17    تفسير .....  ص : 15

    آزمايش ايتمام بمراقبت حال آنها است در دين دارى و مال نگهدارى و تمكن از مقاربت با زنان بظهور امارات آن و چون باين حد رسيدند بايد اولياء اموال آنها را مسترد دارند بشرط رشد كه مقابل سفه است كه سابقا بيان شد خلاصه آنكه بايد آزمايش نمود آنها را اگر بالغ شده باشند و عاقل باشند كه صلاح و فساد خودشان را تشخيص بدهند بايد بدون مماطله اموال آنها را مسترد داشت در فقيه از حضرت صادق (ع) روايت نموده است كه آزمايش رشد بحفظ مال است و نيز از آنحضرت روايت شده است در اين آيه كه فرمودند وقتى ديديد دوست آل محمدند بر احترام و درجه آنها بيفزائيد و در مجمع از حضرت باقر (ع) روايت نموده است كه رشد عقل و اصلاح مال است و قمى ره از آنحضرت نقل نموده در اين آيه 

     


  • طلا در تفسير روان جاويد 2
    تفسير روان جاويد    ج‏3    424    تفسير .....  ص : 423

    خداوند متعال بعد از وعيد كفار شروع بنويد اهل ايمان فرموده باين تقريب كه كسانيكه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند ما اجر ايشانرا ضايع و باطل نخواهيم نمود و آنانرا بپاداش كامل خواهيم رسانيد و چون كسانيكه خوب كار كردند همان كسانند كه بدين اسلام گرويدند و بجا آوردند كارهاى شايسته را جمله دوم صلاحيّت پيدا كرده براى آنكه خبر جمله اوّل شود و مستغنى از ذكر عائد شده است و از براى ايشان است بهشتهاى هميشگى و پايان ناپذيرى كه جارى است در زير قصور آنها يا در زمينى كه زير پاى ايشان است نهرها، زيور شوند بدستبندهاى طلا كه شايد اشاره باشد بآنكه سرمايه لذات دنيا بدست ايشان آيد و ميپوشند جامه و لباسهاى سبز كه شايد كنايه باشد از تازگى و خرّمى و صفاى آنها از جنس ديباى رقيق و ضخيم مطابق با سليقه و پسند ايشان با آنكه جاى گزين و متّكى و مستقرّ باشند بخوشى و راحتى و فراغت خاطر بر عرشه تختها در غرف بهشتى چه پاداشى بهتر از اين و چه آرامگاهى برتر و بالاتر از آن جايگاه خوب است فيض ره فرموده گويا لباس سبز كنايه باشد از بدنهاى برزخى ايشان كه واسطه است بين سياهى اين عالم و سفيدى عالم آخرت چون رنگ سبز مركّب از سياه و سفيد است و رقت و غلظت لباسها كنايه باشد از تفاوت مراتب آنها در لطافت محلّ تأمل است ..

    تفسير روان جاويد    ج‏3    433    تفسير .....  ص : 432

    در توحيد از امير المؤمنين عليه السّلام نقل نموده كه مراد از ظنّ در اين آيه يقين است يعنى يقين كردند كه داخل جهنّم ميشوند و در احتجاج نيز اينمعنى را از آنحضرت روايت نموده و تصريف امثال مانند تصريف آيات آوردن امثال و حكايات و دلائل واضحه است ببيانات مختلفه و عبارات متفاوته براى تنبّه و ازدياد بصيرت و زيادى جدال انسان بالنّسبه بساير موجودات از مراجعه بحال بعضى از آنها مانند ابو جهل و امثال او از قبيل نضر بن الحارث كه گفته شده اينجا مراد از انسان او است واضح ميشود كه چه تقاضاهاى بيجا و اشكالات بى‏اساسى ميكردند مانند آنكه به پيغمبران ميگفتند شما هم بشرى هستيد مانند ما چرا خدا ملائكه را برسالت نزد ما نفرستاد و بيا كوه صفا را براى ما طلا كن و امثال اينها كه شمّه‏اى از آن سابقا ذكر شد و بعد از نزول آيات بيّنات و ظهور معجزات باهرات باقى نمانده است چيزى كه باز دارد آنها را از ايمان بخدا و توبه از معاصى جز آنكه منتظرند عذابهائى كه بر پدرانشان در دنيا نازل شد بر آنها نازل شود يا عذاب آخرت را در برابر خودشان معاينه نمايند و اين از نهايت غفلت و فرط جهالت است چون خداوند پيغمبران را براى هدايت مردم فرستاده نه براى عذاب آنها و وظيفه ايشان فقط بشارت ببهشت است در صورت اطاعت و ترساندن از جهنّم در صورت معصيت و منظور آنها از مجادله و گفتگو تحقيق حقّ و صدق گفتار پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيست چون امر او بر همه ظاهر شده بلكه مقصودشان آنستكه حق را از مقرّ خود زائل نمايند تا باطل جلوه پيدا كند و رياست چند روزه آنها محفوظ بماند لذا آيات الهى را كه راجع بمعاد و عذاب آخرت است مورد تمسخر و استهزاء خودشان قرار ميدهند ..

    تفسير روان جاويد    ج‏3    446    تفسير .....  ص : 442

    محفوظ بماند تا بحد بلوغ و رشد برسند و گنج خودشان را بيرون آورند و اين بمقتضاى رحمت رحمانيّه خداوند است بر بندگان و آنچه تاكنون از من صادر شد و مشاهده نمودى بجا نياوردم از پيش خود و برأى خويش بلكه تمام بدستور و امر و اراده الهيّه بوده است در معانى از امير المؤمنين عليه السّلام و قمّى ره از امام صادق عليه السّلام نقل نموده كه آن گنج لوحى از طلا بود كه در آن نوشته شده بود بسم اللّه الرّحمن الرّحيم لا اله الا اللّه عجبت لمن يعلم أنّ الموت حقّ كيف يفرح عجبت لمن يؤمن بالقدر كيف يحزن عجبت لمن يذكر النّار كيف يضحك عجبت لمن يرى الدّنيا و تصرّف اهلها حالا بعد حال كيف يطمئنّ اليها يعنى تعجّب ميكنم از كسيكه ميداند مرگ حقّ است چگونه شاد ميشود تعجب ميكنم از كسيكه ايمان بمقدّر الهى دارد چگونه غمناك ميگردد تعجب ميكنم از كسيكه بياد آتش جهنم مى‏افتد چگونه ميخندد تعجّب ميكنم از كسيكه مى‏بيند دنيا و تغييرات گوناگون اهل آنرا چگونه بآن دلگرم ميگردد و قريب باين مضامين هم روايات ديگر چندى از ائمه اطهار نقل شده است با كم و زياد مختصرى و عيّاشى ره از امام صادق عليه السّلام نقل نموده كه خداوند حفظ ميفرمايد اولاد مرد مؤمن را تا هزار سال و آنكه ميان آن دو پسر و پدر صالح آن دو هفتصد سال فاصله بود و خداوند بملاحظه صلاح آن پدر گنج آن دو پسر را حفظ فرمود و در عوالى از آنحضرت نقل نموده كه چون آنمرد عالم آن ديوار را بر پا داشت خداوند بحضرت موسى وحى فرمود كه من جزا ميدهم به پسرها بسعى پدرها اگر خوب باشد خوب و اگر بد باشد بد زنا نكنيد تا زنهاتان زنا ندهند كسيكه پا در بستر مسلمانى بگذارد پا در بستر او گذارده ميشود بهمان نحو كه رفتار ميكنى جزا داده ميشوى و ظاهرا اينكه در ابتداء بيان اسرار حضرت خضر نسبت اراده معيوب نمودن كشتى را بخود داده براى آن بوده كه در مقام عبوديّت مراعات ادب شده باشد و نقص را اگر چه در ظاهر باشد نسبت بخدا ندهد و اينكه در وسط كلام نسبت ترس را بخود و ايادى عالم غيب داده براى آن بوده كه خداوند از ترس مبرّى است چون ميداند هر چه بخواهد ميشود ولى غير خدا احتمال حصول مانع را ميدهد و خواسته است اشاره بفرمايد كه من برأى خود كار نكردم و مستقلّ باراده نيستم و حيثيّت خود را كه مفهوم از نسبت اراده بخود شده بود كاسته نمايد و در عين حال نسبت ابدال بخير را بخدا داده براى آنكه معلوم شود همه كاركنان يك آمرند و معطى وجود او است و نسبت خير را بايد باو داد و اينكه در خاتمه كلام باز نسبت رحمت را بخدا داده و خود را صريحا از حيثيّت و كار خلع نموده و همه را مستند بامر خدا فرموده براى آنستكه معلوم شود مرجع تمام امور امر خدا است و مؤثرى در وجود جز او نيست و هر سير و سلوكى بايد باو منتهى شود هو الاوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن و هو بكلّ شى‏ء عليم و باين معانى تقريبا در روايت علل از امام صادق عليه السّلام اشاره شده است و بعضى خشينا را در اينجا بمعناى علمنا و كرهنا گرفته‏اند و فاعل را اختصاص بخدا و حضرت خضر داده‏اند و اين خلاف ظاهر است و بنظر حقير داعى بارتكاب آن نيست چون مسلّم است كه ايادى غيبيّه در اجراء امور بر طبق قضاى الهى مدخليّت دارد و اسناد خشيت بآنها و حضرت خضر مانعى ندارد با آنكه اسناد ضمير متكلّم مع الغير بواحد حقيقى براى تعظيم هم جائز است و تعدّد فاعل لازم نيست تا اسناد خشيت و ترس كه مناسب با مقام ربوبى نيست بخدا داده شود و براى فرار از آن باراده علم و كراهت تأويل گردد كه ظاهرا منظور نظر آن بعض در ارتكاب اين خلاف ظاهر است آنچه تاكنون بيان شد از اسرار افعال من تفسير و تأويل و كشف حقيقت و رمز طريقت و مرجع و مئال و نتيجه اعمالى است كه تو توانائى صبر بر مشاهده آنها را نداشتى و در كلمه تسطع اخيرا تاء براى تخفيف از تستطع حذف شده گويا حضرت خضر تعجيل در مفارقت داشته و يك حرف را هم براى سرعت در غيبت غنيمت شمرده است و در نقل‏

    تفسير روان جاويد    ج‏3    491    تفسير .....  ص : 490

    خداوند كسانى را كه قبول هدايت نمودند و در شاهراه دين مبين اسلام وارد شدند تأييد ميكند و توفيق اطاعت و عبادت مرحمت ميفرمايد و باين سبب هدايت و معرفت ايشان روز بروز زياد ميشود و بمقام قرب الهى و بهشت جاويد و اصل ميگردند و در كافى از امام صادق عليه السّلام نقل نموده كه خداوند در روز ظهور امام زمان هدايت اهل ايمان را زياد ميكند بمتابعت آنحضرت كه هدايت ديگرى است و آن روزى است كه خداوند عذاب ميفرمايد گمراهان و كسانيرا كه منكر ولايت امير المؤمنين عليه السّلام و ما خاندان شدند بدست آنحضرت و آنروزى است كه در آيه سابقه بآن اشاره شده كه ميدانند كدام يك از دو فرقه منكر و مقرّ، مكان و منزلشان بدتر و ياور و لشگرشان ضعيف‏تر است و باقيات صالحات كه كلّيه طاعات و عبادات است و فوائد و ثمرات اخروى آن هميشه باقى و برقرار است نزد خدا و بصاحبش عائد ميشود و مسترد ميگردد بهتر است كه مزد و بهره انسانى باشد و بهتر است كه مرجع و مئال و عاقبت كار آدمى گردد نه اين دارائيهاى دو روزه و تجمّلات خانمانسوزى كه كفّار بآنها فخريّه و مباهات مينمودند و در آيات سابقه اشاره بآن شده بود چنانچه در سوره كهف نيز شمّه‏اى از تفسير باقيات صالحات گذشت و قمّى ره از امام باقر عليه السّلام نقل نموده كه عاص بن وائل يكى از كسانى بود كه بدين اسلام استهزاء مينمود و مديون خباب بن ارت بود چون براى مطالبه نزد او آمد گفت شما كه گمان ميكنيد در بهشت طلا و نقره و حرير است حباب هم تصديق نمود عاص گفت پس موعد ما آنجا باشد قسم بخدا بهتر از آنچه در دنيا بمن دادى بتو خواهم داد و بنابراين ممكن است اشاره باين يا ساير مقالات فاسده كفّار از اين قبيل باشد كه خداوند فرموده بطور استفهام تعجّب آميز كه اى حبيب من آيا ديدى و شنيدى كه آن كافر پليد و مستهزء عنيد چه گفت، گفت: هر آينه داده ميشوم من البته از جانب خداوند در آخرت مال و اولاد را و آنوقت طلب تو را خواهم داد آيا اين ملحد مقامش بجائى رسيده كه مطّلع بر عالم غيب شده كه چنين ادعائى مينمايد و قسم هم ياد ميكند يا از خداوند عهد و پيمانى گرفته كه باو مال و ولد عنايت كند چون راهى براى اين اعتقاد غير از اين دو امر نيست ولى نه چنين است كه اين خطا كار تصوّر نموده يا از باب استهزاء بزبان جارى كرده بلكه نويسنده ما گفتار او را مينويسد و عذاب او براى اين قبيل مزخرفاتش طولانى و زياد ميشود و بالاخره ميميرد و مال و اولادش بما ارث ميرسد يعنى براى ما در زمين باقى ميماند و روز قيامت خودش مجرد و تنها و منفرد بدون مال و اولاد نزد ما حاضر ميشود و ما هم باو چيزى نميدهيم چه قدر نادانند اين قبيل اشخاص بگمان آنكه موجب عزت و سعادت و وسيله قرب و شفاعت آنها باشد نزد خداوند هر قبيله‏اى مجسمه‏اى را براى خودشان خدا قرار دادند با آنكه امر برعكس است همين بتها روز قيامت از آنها و عبادتشان تبرّى ميكنند و بيزارى ميجويند و با آنها ضدّيت و عناد و خصومت مينمايند چنانچه قمّى ره از امام صادق عليه السّلام نقل نموده ولى در ذيل روايت فرموده كه عبادت ركوع و سجود نيست بلكه آن اطاعت مردم است كسيكه اطاعت كند مخلوقى را در معصيت خالق بتحقيق عبادت نموده است او را فيض ره فرموده مراد امام عليه السلام آنستكه اراده فرموده خداوند از خدايانى كه گرفتند آنانرا بخدائى جز خدا رؤساء آنها را كه اطاعت آنان نمودند در معصيت خدا و بنظر حقير مراد امام عليه السّلام تعميم است و اينكه اختصاص به بتها ندارد نه آنكه شامل آنها نشود و خلاف ظاهر مراد باشد و كلمه ضدّ بر واحد و جمع اطلاق ميشود و اللّه اعلم ..

    تفسير روان جاويد    ج‏3    493    تفسير .....  ص : 492

    - وقتى كه اهل شرك و خلاف منغمر در شهوات و لذّات جسمانى شدند و خداوند بآنها مهلت داد و از اين مهلت سوء استفاده كردند و بر طغيان و سركشى خود افزودند خداوند مسلّط ميفرمايد بر آنها شياطين انسى و جنّى را كه تحريك كنند و برانند آنها را بجانب مقاصدشان مانند حيوانيكه صاحبش بسيخ يا چوب آنرا براند چون لفظ از بر اين قبيل تحريك اطلاق ميشود اگر چه اصلا بمعناى جنباندن است خلاصه آنكه كاملا ملك طلق شيطان ميشوند و مهارشان بدست او ميآيد چنانچه قمّى ره قريب باين معانى را نقل نموده و بنابراين معناى فرستادن خداوند همان دادن تسلط است بشياطين در اثر معصيت بسوء اختيار بندگان و لذا خداوند متعال به پيغمبر خود ميفرمايد تعجيل در هلاك و عذاب آنها منماى ما براى فرا رسيدن موعد ايّام مهلت آنها شماره ميكنيم و ميدانيم از عدد انفاس آنها معدودى بيش باقى نمانده چنانچه در كافى و قمّى ره از امام صادق عليه السّلام نقل نموده كه مراد تعداد انفاس است نه ايّام چون احصاء ايّام كار خلق است و احصاء انفاس شأن خالق و در نهج البلاغه است كه نفس مرد گام او است بسوى مرگ و نيز فرموده هر معدودى منقضى و هر متوقعى آينده است خلاصه آنكه در آتيه نزديكى از شرّ آنها راحت خواهى شد و خداوند محشور ميفرمايد اهل تقوى و پرهيزكارى را كه محبوب حقّند و اعمالشان مرضى او است بسوى رحمت واسعه خود مانند قوميكه وارد شوند از راه دور بر پادشاهى كه اميدوار نموده باشد ايشانرا بكرامت و انعام خود در حاليكه سوار باشند بر ناقه‏هاى نجيب بهشتى كه ملائكه بامر خداوند بعد از بيرون آمدنشان از قبر براى استقبال و تشريفات ورودشان بمحشر حاضر نموده‏اند با ساز و برگ تمام از طلا و ديبا و حرير بهشتى مزيّن به درّ و ياقوت و زبر جد پس پرواز كنند بسوى محشر هر يكنفر پرهيزكار با سه هزار ملك در هر يك از جلو و يمين و يسار يكهزار ملك كه با او باشند تا بدر بهشت برسند و از آنجا ببعد تشريفاتش مفصل‏تر است كه در روايت كافى از امام باقر عليه السّلام و قمّى ره از امام صادق عليه السّلام ذكر شده و حقير بملاحظه اختصار نقل ننمودم و در مقابل ايشان خداوند سوق ميدهد گناهكاران را بسوى جهنّم مانند حيوانات تشنه كه در كنار آب ورود نمايند دسته جمع و پا برهنه و بعد معلوم شود كه آب نيست و آتش است و بر عطش آنها افزوده گردد و در ذيل حديث قمّى ره علاوه شده كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بامير المؤمنين عليه السّلام فرمود و اللّه اى على پرهيزكارانى كه باين احترام وارد محشر ميشوند و خداوند در باره ايشان فرموده يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً شيعيان تواند و تو امام ايشانى چون در هر دو روايت راوى اصلى حديث امير المؤمنين عليه السّلام است كه از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تفسير اين آيه را سؤال نموده و آنحضرت جواب فرموده بنحوى كه اجمالا بيان شد و دارا و واجد و مالك نميشوند احدى از اهل محشر شفاعت را كه از كسى بنمايند يا كسى در باره آنها بنمايد چون تلبّس بفعل يا بصدور فعل است از فاعل يا بوقوع آن بر مفعول و هيچ كس بهيچ عنوان قادر نيست متلبّس بشفاعت شود مگر داراى عهد ولايت امير المؤمنين و ائمه اطهار عليهم السلام باشد از جانب خدا چنانچه در كافى و قمّى ره از امام صادق عليه السّلام نقل نموده و در كافى و فقيه و تهذيب و قمّى ره از امام صادق عليه السّلام نقل نموده كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كسيكه وصيّت كامل نكند در هنگام مرگش مروّت او ناقص است و بعد از سؤال از كيفيّت آن دعاء مفصّلى تعليم فرمود كه در صافى و غيره مذكور است و از آن استفاده ميشود كه مراد از عهد الهى كه موجب تلبّس بشفاعت است در آخرت اعتراف بتمام عقائد حقّه است صريحا باصول و اجمالا بفروع در وقت ظهور امارات مرگ و از بعضى روايات استفاده ميشود محبوبيّت تجديد اين عهد در هر صبح و شام و قمّى ره از امام صادق عليه السّلام نقل نموده كه چون قريش گفتند خداوند ملائكه را براى خود اولاد اناث قرار داده اين آيه در ردّ آنها نازل شد و بعضى‏

    تفسير روان جاويد    ج‏3    525    تفسير .....  ص : 523

    پس از اعتراض حضرت موسى بسامرى و اقرار او بگناه كه در آيات سابقه بيان شد آنحضرت سامرى را نفى بلد فرمود و مقرر شد كه او از ميان بنى اسرائيل بيرون رود و با كسى معاشرت نكند و نگذارد دست كسى ببدن او برسد چون هر كس دستش ببدن او ميرسيد او و آنكس تب ميكردند لذا مجبور شد كه تنها مانند حيوانات وحشى در صحرا و بيابان زندگانى كند و قمّى ره فرموده باين حال بود تا مرد و اين علامت در خانواده او باقى ماند و الآن هم در مصر و شام هستند معروف بلامساس و حضرت موسى خواست او را بكشد خداوند باو وحى فرمود كه نكش او را چون مردى است سخى و اين ذيل كلام قمّى ره را در مجمع از امام صادق عليه السّلام نيز نقل نموده و حضرت موسى باو فرمود اين عذاب دنيوى تو است و عذاب اخروى تو موعدى دارد كه خداوند از آن تخلّف نميكند و در باره تو انجاز خواهد فرمود و نگاه كن و ببين خدايت را كه گوساله است و روز را در عبادت آن بشب ميرساندى هر آينه بخوبى بسوزانم آنرا و خاكسترش را در دريا بريزم اگر حرق بمعناى سوزاندن بآتش باشد كه ظاهر قرائت مشهور است ولى بنظر حقير بمعناى سائيدن بسوهان است و مراد آنستكه هر آينه با سوهان بسايم البته آنرا و سوده‏اش را در دريا بريزم چون ظاهرا بدن آن طلا بوده و روح نداشته و بعضى از قراء لنحرّقنّه بفتح نون و سكون حاء و تخفيف راء خوانده‏اند و اين قرائت از امير المؤمنين عليه السّلام نقل شده و مؤيد اينمعنى است و در روايات اين واقعه كه در سوره بقره ذكر شد تصريح بآن شده بود و ظلت مخفّف ظللت است كه لام اوّل آن حذف شده در هر حال اين عمل براى آن بوده كه ذراتى از آن در دسترس مردم باقى نماند و بكلّى اثرش محو شود و عبادت كنندگان آن مفتضح و رسوا گردند و دماغشان بخاك ماليده شود و پس از آن به بنى اسرائيل فرمود جز اين نيست كه خداوند شما آن خداى يكتاى بى‏همتائى است كه مستجمع صفات كمال و جلال و منزّه از هر عيب و نقص و مستحق پرستش و ستايش است نه گوساله فاقد عاجز ناتوان كه بسوزانند يا بسايندش و در دريا بريزند كه اثرى از آثارش باقى نماند و خداوند احاطه علمى بهمه چيز دارد و عبادت كنندگان گوساله را از غير آنها بخوبى ميشناسد و بمجازات ميرساند و كسى نميتواند عمل و اعتقاد خود را از خداوند مخفى نمايد و پس از نقل قصّه و بيانات حضرت موسى خداوند بحبيب خود فرموده باين كيفيّت و طرز مطلوب و مرغوبى كه ما نقل نموديم براى تو اين قصّه را قصص ساير انبيا و امم سابقه را بيان نموده و خواهيم نمود براى مزيد علم تو و عبرت خلق و تنبه و تذكّر و انذار و استبصار و ساير اغراض و ثمرات مترتّبه بر آنها و كتاب مشتمل بر آن قصص و ساير موجبات ذكر و فكر قرآن است كه ما آنرا از عالم غيب و نزد خودمان بتو عطا كرديم و كسيكه رو گرداند از آن و پشت پا زند باحكامش روز قيامت بار گرانى از عقوبت معصيت و كفر و كفران نعمت بدوش كشيده وارد محشر خواهد شد و مخلّد در آن بار گران خواهد بود و بكيفر اعمال خود كاملا خواهد رسيد و مفرّى براى او نخواهد بود و بد بار گرانى براى آنها خواهد بود آن بار گران گناه و عقاب آن و آنروز روزى است كه دميده ميشود در صور بتوسط اسرافيل و گنه‏كاران و سركشان از اطاعت خدا و پيغمبر سر از قبرها بيرون آورند و در صحراء محشر جمع گردند با چشمهاى كبود كه بدترين رنگهاى چشم است نزد عرب و كاشف است از شقاوت و شرارت در علم فراست و بعضى گفته‏اند مراد آنستكه كور وارد محشر شوند و بعضى آنرا از آثار تشنگى قرار داده‏اند و بنظر حقير معناى اوّل متعيّن است چون موافق با ظاهر و اعتبار است و كبودى چشم در روايت از علائم اهل آتش ذكر شده و قمّى ره فرموده ميباشد چشمهاشان بر گردانده شده و سفيدى آنها ظاهر گشته و نميتوانند بهم زنند آنرا و لابد از نهايت خوف و وحشت است و مؤيّد اينمعنى است كه خداوند فرموده صوتهاى خودشان را پنهان ميكنند

    تفسير روان جاويد    ج‏3    548    تفسير .....  ص : 545

    تو داراى مشيّت شدى و بقوّت من ادا نمودى واجبات مرا و بنعمت من قدرت بر معصيت من پيدا كردى من تو را شنوا و بينا و توانا نمودم هر خيرى بتو رسد از خدا است و هر شرّى بتو رسد از خودت است و اين براى آنستكه من سزاوارترم بكارهاى خوب تو از تو و تو سزاوارترى بكارهاى بدت از من و اين براى آنستكه من مسئوليّت در كارم ندارم و مردم در كارهاشان مسئولند و شمّه‏اى از اين مقال در اواخر سوره بقره ذيل آيه تلك الرّسل فضّلنا بعضهم على بعض تحت عنوان تحقيق رشيق گذشت كه مزيدى بر آن متصوّر نيست و خداوند براى اظهار شناعت گفتار و كردار مشركين و مزيد رسوائى و فضاحت آنها در آئين ثانيا ادّعاى آنانرا بصورت استفهام انكارى نقل فرموده و به پيغمبر خود دستور داده كه از آنها مطالبه دليل و برهان فرمايد چون ادّعاء بى‏دليل پذيرفته نيست و ضمنا اشاره فرموده بدليل اقناعى ديگرى كه هر منصفى آنرا مى‏پسندد باين تقريب كه اين قرآن است موجب تذكّر كسانى كه بامنند و بمن ايمان آوردند و اين موجب تذكّر امم سابقه از تورية و انجيل و زبور و غيرها است كه همه در دسترس شما ميباشد به بينيد جز توحيد در آنها ذكرى شده و نامى از شريك براى خدا برده‏اند و اين استدلالى است از كتب سماوى هر ملّتى بر نفى شرك و لوازم آن و بنابراين كلمه هذا اشاره بقرآن است و براى اشاره بذكر من قبلى كه مراد از آن ساير كتب سماوى است بايد اسم اشاره تقدير شود و محتمل است هذا اشاره بمجموع كتب سماوى باشد و افراد اسم اشاره بملاحظه آنستكه خبر ذكر است كه بر همه صادق است و محتمل است هذا اشاره بتوحيد حقّ باشد كه مستفاد از آيات سابقه و سرمايه ذكر و ورد اهل ايمان به پيغمبر ما و ساير انبياء عظام بوده و دلالت آن بر نفى شرك براى آنستكه ذكر آنها حقّ بوده و خلاف آن باطل است چون نميشود گفت طريقه تمام انبياء و پيروانشان حقّ نبوده و مناسب با هر دو معنى است روايت مجمع از امام صادق عليه السّلام كه فرمود مراد از ذكر من معى ذكر كسانى است كه با آنحضرت بودند و فعلا وجود دارند و مراد از ذكر من قبلى ذكر كسانى است كه پيشتر بودند و در برهان از امام كاظم عليه السّلام نقل نموده كه من معى على بن أبي طالب و من قبلى انبياء و اوصياء عليهم السلامند و اللّه اعلم ولى انصاف آنستكه معناى اوّل احسن و الطف و اكمل است و خداوند اخيرا از محاجّه با مشركين صرف نظر نموده و به پيغمبر خود گوشزد فرمود كه علّت اعراض بيشتر كفّار از حقّ جهالت و نادانى آنها است كه تميز بين حقّ و باطل نميدهند و بدون تفكّر و تأمّل از ايمان بخدا و پيغمبر رو گردانند و ما پيش از تو هيچ پيغمبرى را نفرستادي

     


  • طلا در تفسير روشن
    تفسير روشن    ج‏1    359    تفسير: .....  ص : 356

    و ثانيا- اين مقدار زيادى كه در مقام خريد بقره لازم بود پرداخت شود، بسيار سخت و از حدود امكانات آنان بيرون بود، و بطوريكه نوشته‏اند: قرار داد با خريداران بقره آن شد كه پوست آنرا از طلا پر كرده و پرداخت كنند.

    تفسير روشن    ج‏3    251    تفسير: .....  ص : 250

    قرض: بمعنى جدا كردن و قطع نمودن مقدار معيّنى است از چيزى، خواه آنچيز مال باشد يا لباس يا طلا يا شعر يا غير اينها.

    تفسير روشن    ج‏3    273    تفسير: .....  ص : 272

    در رساله بعبرانيان باب 9/ 4 مى‏گويد: در آن خيمه قدس بود مجمره‏اى زرّين و تابوت شهادت كه همه اطرافش بطلا آراسته بود، و در آن بود حقّه طلا كه پر از منّ بود و عصاى هارون كه شكوفه آورده بود و دو لوح عهد، و بر زبر آن كرّوبيان جلال كه بر تخت رحمت سايه گستر مى‏بودند ... تا آخر.

    تفسير روشن    ج‏4    99    لغات: .....  ص : 99

    الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ: كيل شده- از طلا.

    تفسير روشن    ج‏4    100    ترجمه: .....  ص : 100

    زينت شده است براى مردم محبّت شهوات و آرزوها از علاقه بزنها و فرزندان وكيلهاى كيل شده از طلا و نقره و اسبهاى علامت گذاشته شده و مشخّص و چهارپايان و محصول از كشت و زرع، و اين برخوردارى از زندگى دنيوى است، و خداوند در رابطه او است برگشت نيكو- 14

    تفسير روشن    ج‏4    102    تفسير: .....  ص : 100

    سوم- ذهب: بمعنى طلا از لغت عبرى (زاهاب) گرفته شده است، و با لغت عربى كه بمعنى رفتن و پشت كردن از نقطه معيّنى است، تناسب دارد زيرا طلا هم در دست كسى باقى نمانده و متحوّل مى‏شود.

    تفسير روشن    ج‏4    103    تفسير: .....  ص : 100

    و در زمانهاى گذشته از اسب براى جهاد و جنگ و مسافرت و خودآرايى و تبختر و حمل استفاده مى‏كردند، و از اين لحاظ پس از طلا و نقره بهترين متاع براى استفاده و معامله حساب مى‏شد.

    تفسير روشن    ج‏4    281    تفسير: .....  ص : 279

    و دينار: در دوره أوّل اسلام از پولهاى رائج بوده، و آن معادل 18 نخود كه مثقال شرعى است، و سه ربع مثقال صيرفى، مى‏باشد و آنرا از طلا مى‏ساختند، چنانكه درهم از نقره درست مى‏شد. و دينار كمترين نقدينه قابل اعتناء در ميان مردم بود.

    تفسير روشن    ج‏4    322    لغات: .....  ص : 322

    ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدى‏ بِهِ: از طلا- اگر چه- فديه دهد- آنرا.

    تفسير روشن    ج‏4    323    ترجمه: .....  ص : 323

    بتحقيق آنها كه كافر شدند و مردند در حاليكه كافران بودند: پس هرگز پذيرفته نمى‏شود از يكى از آنها به پرى زمين از طلا اگر چه فديه دهد آنرا، و آنها براى آنان شكنجه دردناك باشد، و نيست براى آنها از يارى دهندگان- 91

    تفسير روشن    ج‏4    325    تفسير: .....  ص : 323

    منظور اينكه: كسى كه بى‏اعتنايى بحقّ كرده و آنرا ردّ نموده، و با همين حالت ادامه زندگى داد تا آخر عمر خود، و هيچگونه تنبّه و برگشتى از اين محروميّت پيدا نكرد: قهرا با درگذشت از اينمنزل، هرگز اينجهان و آنچه در آنست اگر چه پر از طلا و جواهر باشد، هيچگونه ارزشى در مقابل جهان روحانى نخواهد داشت.

    تفسير روشن    ج‏5    52    توضيح: .....  ص : 51

    3- هبل: در اصنام ابن كلبى گويد: بزرگترين صنم بود در جوف كعبه، ساخته شده از عقيق سرخ بصورت آدمى، و چون بدست قريش رسيد: و يكدست او شكسته بود، و آنرا از طلا درست كردند.

    تفسير روشن    ج‏8    51    روايت: .....  ص : 51

    كافى (باب فضل اليقين ح 6) صفوان گفت از امام ششم (ع) پرسيدم كه تفسير آيه- أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما- 18/ 82- پس فرمود: آگاه باش كه آن كنز از طلا و نقره نبود، و آن چهار جمله بود كه: پروردگار معبودى نباشد مگر من، و كسيكه يقين داشته باشد بمرگ هرگز دندان او بخنده ظاهر نشود، و اگر كسى بحساب و بازرسى أعمال يقين كند هرگز قلب او شاد نخواهد شد، و كسيكه بتقدير إلهى عقيده و يقين داشته باشد از غير خداوند متعال وحشت و ترس نمى‏كند.

    تفسير روشن    ج‏9    151    تفسير: .....  ص : 150

    حلّى: جمع حلى مانند فلس و فلوس، عبارتست از هر زينت ظاهرى كه با او چيزى آرايش داده مى‏شود، از طلاجات و اسباب آرايش، و در ايّام گذشته اكثر وسائل زينت از طلا و نقره بوده است. و كلمه زينت در اكثر موارد در زينتهاى ذاتى استعمال مى‏شود نه عرضى.

    تفسير روشن    ج‏9    151    تفسير: .....  ص : 150

    و چون ساختن محتاج است به ذوب و مايع كردن و مطابق نقشه از نو ساختن و از أجناس مختلف فلزّى آميختن، چنانكه در صنعت زرگرى متداول است: از اين لحاظ فلزّات مطلوب در دست بنى اسرائيل طلا و نقره بود كه مورد استفاده قرار گرفته، و در صنعت مجسّمه‏سازى عجل بكار رفت.

    تفسير روشن    ج‏9    169    روايت: .....  ص : 169

    در تفسير عيّاشى از امام پنجم عليه السّلام كه فرمود: چون حضرت موسى عليه السّلام مناجات با خدا داشت، وحى شد كه: من قوم تو را بفتنه و اضطراب مبتلا كردم! عرض كرد: بوسيله چه عاملى؟ فرمود: بوسيله سامرى كه از زينتها و زيور آنها گوساله‏اى براى آنها ساخت. گفت: از زيور و طلا و نقره مى‏توان گوساله و مجسّمه ديگرى ساخت، و چگونه بود فتنه آنها؟ فرمود: گوساله‏اى ساخت كه آواز داشت.

    تفسير روشن    ج‏10    105    لغات: .....  ص : 105

    وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ: و آنانكه- جمع مى‏كنند- طلا.

    تفسير روشن    ج‏10    106    ترجمه .....  ص : 106

    أى آنانكه ايمان آورده‏اند. بتحقيق بسيارى از علماء و زهّاد هر آينه مى‏خورند أموال مردم را بباطل و منصرف مى‏كنند از راه خداوند، و آنانكه جمع مى‏كنند طلا و نقره را و مصرف نمى‏كنند آنها را در راه خدا، پس مژده بده آنانرا بعذاب دردناك- 34

    تفسير روشن    ج‏10    110    تفسير: .....  ص : 106

    مانند كنزيكه موجب مضيقه و ابتلاء افراد باشد، چون أنبار كردن ارزاق عموم مردم كه موجب عسرت باشد، و كنز طلا و نقره و أجناس ديگر كه سبب بالا رفتن قيمت و محروميّت ضعفاء باشد، و يكى از علل زكوة اينست كه: أجناس مورد احتياج مردم و ارزاق عمومى، بدست افراد سود طلب جمع و نگهدارى نشود.

    تفسير روشن    ج‏10    111    تفسير: .....  ص : 106

    و در اين مورد شخص جمع كننده طلا و نقره از هر جهت بآنها تكيه و توجّه و علاقه پيدا كرده، و شخصيّت خود را بآنها معرّفى نموده، و قدرت و قوّت خود را بوسيله آنها و با آنها مى‏داند.

    تفسير روشن    ج‏10    113    توضيح: .....  ص : 112

    اين سه موضوع در زندگى مادّى و معنوى انسان، از هزاران مال و ملك و طلا و نقره و اندوخته‏هاى ديگر، مفيدتر خواهد بود.

    تفسير روشن    ج‏11    88    تفسير: .....  ص : 87

    و گاهى عنوان مالكيّت و زينت بودن در بعضى از موارد جمع مى‏شود، مانند زينتهاى طلا و نقره و جواهرات ديگر، ولى منظور در هر كدام قيد مال و زينت داشتن است، يعنى- آتيت ما يلاحظ و يستفاد منه التزيّن، و ما يستفاد منه الماليّة. و زينت در زندگى دنيوى: مقدّم شده است: زيرا عنوان و تشخّص ظاهرى در ميان مردم با زينت باشد، چون آرايش و جالب بودن از لحاظ پوشاك، و يا آلات زينت، و يا خصوصيات مسكن، و يا قيود و تشريفات مطعم، و غير اينها.

    تفسير روشن    ج‏11    367    تفسير: .....  ص : 366

    و دراهم: جمع درهم است، و درهم اطلاق مى‏شود به نقوديكه از فضّه (نقره) باشد، و قيمت آن مثل خود نقره فرق مى‏كند، چنانكه دينار (كه از طلا است) باختلاف زمان و مكان و سائر أجناس متفاوت و كم و زياد مى‏شود.

    تفسير روشن    ج‏13    73    روايت: .....  ص : 73

    ارشاد ديلمى (باب 52) فرمود رسول اكرم (ص) پنج كلام است در توراة و سزاوار است كه بآب طلا نوشته بشود: اوّل- سنگ غصبى در ساختمان، وسيله ايست براى خرابى آن. دوّم- و كسيكه با ظلم كردن غالب باشد او مغلوب خواهد شد. سوّم- ظفر پيدا نمى‏كند كسى كه توأم با معصيت ظفر پيدا كند. چهارم- كمترين حقّ خداوند متعال اينستكه بوسيله نعمتهاى او را معصيت نشود.

    تفسير روشن    ج‏13    263    [سوره الكهف(18): آيات 31 تا 40] .....  ص : 262

    لباسهايى از ديباج و زينتهايى چون أساور از طلا و جواهرات از جهت لطافت و جالب بودن و كمال در پوشاك و زينت داشتن باشد، و روحانيّت و معنويّت در آنها غلبه دارد.

    تفسير روشن    ج‏14    36    ترجمه .....  ص : 35

    و آنانكه ايمان آورده و أعمال صالح بجا آرند داخل ميكند خداوند آنها را به باغهاييكه جارى ميشود از زير درختها نهرها، و زينت ميشوند با دست بندهايى از طلا و لؤلؤ، و لباس آنها در آنجا از حرير باشد- 23

    تفسير روشن    ج‏14    36    نتيجه: .....  ص : 36

    به باغهاييكه: در مقابل محيط زندگى افراد كافر باشد، كه افراد مؤمن و وابسته بخداوند متعال كه با مقام قدس الوهيّت ارتباط دارند، در باغهاى سبز و خرّم باشند كه از زير درختها، آب جارى گردد، و لباس آنها از حرير باشد كه لطيفترين پارچه‏ها است، و دست بندهايى از طلا و لؤلؤ بدست مى‏كنند كه بعنوان زينت باشد.

    تفسير روشن    ج‏15    90    ترجمه .....  ص : 90

    اين فضل إلهى بهشتهاى هميشگى است كه وارد ميشوند بآن، و زينت ميشوند در آنجا با بازوبندهائى از طلا و با لؤلؤ، و لباس آنها از حرير خواهد بود- 33

    تفسير روشن    ج‏15    234    لغات .....  ص : 234

    زخرف: زينت، طلا.

    تفسير روشن    ج‏15    234    ترجمه .....  ص : 234

    و زينت و طلا باشد، و همه اينها نباشد مگر زينت در زندگى دنيوى مادّى، و زندگى اخروى در پيشگاه خداوند مخصوص باشد براى پرهيزكاران- 35

    تفسير روشن    ج‏15    237    ترجمه .....  ص : 237

    پس چرا افكنده نشد براى او دستبندهايى از طلا، و يا چرا نيامد با او ملائكه‏اى كه مختلط باشند- 53

    تفسير روشن    ج‏15    240    ترجمه .....  ص : 240

    طواف داده ميشود بآنها به كاسه‏هايى از طلا و با ظرفهاى كوچكتر، و در آنجا هر چيزيست كه چشمها از آن لذّت برده و نفسها خواستارند، و شما در آنجا هميشگى هستيد-

    71


  • طلا در تفسير شريف لاهيجي 1
    تفسير شريف لاهيجي    ج‏1    340    [سوره آل‏عمران(3): آيات 75 تا 78] .....  ص : 339

    وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ و از گروه يهود و نصارى مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ كسيست كه اگر او را امين سازى بِقِنْطارٍ بمال بسيار يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ ادا ميكند آن مال را بتو و خيانت در امانت نميكند، مانند عبد اللَّه بن سلام كه شخصى از اهل قريش هزار و دو صد اوقيه طلا باو سپرده بود و او حق امانت را بجاى آورده مال آن شخص را باو پس داد وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ و از ايشان كسى باشد كه اگر او را امين گردانى بيك دينار كه چيزى اندك است لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ ادا نميكند آن قليل را بتو إِلَّا ما دُمْتَ مگر آنكه هميشه باشى تو عَلَيْهِ قائِماً بر سر او ايستاده و بعنف و تعدى مطالبه حق خود نمايى، مثل فنحاص بن عازورا كه شخصى ديگر از اهل قريش يك دينار باو سپرده بود و او انكار حق آن شخص نمود.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏1    412    [سوره آل‏عمران(3): آيات 176 تا 180] .....  ص : 407

    وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ و بايد كه گمان نكنند آنان كه از دنائت طبع بخيلى ميكنند در أداء زكاة مفروضه بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ بآن مالى كه عطا كرده ايشان را خداى تعالى يعنى بايد كه اين بخيلان مذكور گمان نكنند بخل خود را كه هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ آن بخل بهتر است مر ايشان را بلكه آن بخل بدتر است مر ايشان را هم در دنيا بعدم بركت در مال ايشان و هم در آخرت باستحقاق عذاب، بنا برين ترجمه «الذين يبخلون» فاعل «لا تحسبن» است و مفعول آن محذوفست كه «بخلهم» باشد و مفعول ثانى «خيرا لهم» است و «هو» ضمير فصل است و تقدير كلام چنين است كه «و لا يحسبن البخلاء بخلهم خيرا لهم بل هو شر لهم» سَيُطَوَّقُونَ زود باشد كه در گردن ايشان طوق كنند ما بَخِلُوا بِهِ آن مالى را كه بخل كرده‏اند بآن و زكاة آن را نداده‏اند يَوْمَ الْقِيامَةِ در روز قيامت به اين معنى كه آن مال را بصورت مارى كنند و آن مار را طوق گردن او سازند چنانچه در فقيه از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمودند كه: هر صاحب مال طلا و نقره كه زكاة بر آن واجب شده باشد و زكاة آن را ندهد البته حق سبحانه و تعالى در روز قيامت او را حبس نمايد در صحرايى كه زمينش سخت و لغزنده باشد مانند آبگينه و مسلط گرداند بر او اژدهايى را كه از بسيارى عمر موى سرش را ريخته باشد و اين مار از عقب او بدود و آن شخص از او بگريزد و از لغزندگى زمين هر ساعتى بر خيزد و بيفتد تا آن اژدها خود را باو رساند، چون بيند كه از دست او خلاصى ندارد دست خود را بدهان او دهد چنانچه متعارفست كه اگر سبعى بكسى رسد دست خود را وقايه خود سازد، پس آن مار بجايد دست او را چنانچه ترب را ميجايند و بعد ازين بر گردنش مى‏پيچد، و اينست مراد از قول حق سبحانه و تعالى كه فرموده: «سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ» و در كافى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمودند كه نيست هيچ بنده كه زكاة واجبى مال خود را ندهد مگر آنكه بگرداند خداى تعالى براى او آن مال را در روز قيامت مارى از آتش دوزخ كه طوق زند آن مار در گردن او و بگزد گوشت بدن او را تا آنكه از حساب فارغ شود و اين قول خداى تعالى است كه فرموده: «سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ» و امام گفت كه؟ مراد از بخل بخل در دادن زكاة مفروضه است. وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و مر خداى راست ميراث آسمانها و زمين يعنى هر كه در آسمانها و زمين است هلاك شوند و جميع ملك آسمان و زمين او را مسلّم ماند پس بايد كه قبل از آنكه دست تصرف از آن كوتاه شود حقوق واجبه را در راه خدا صرف كنند وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ و خداى بآنچه ميكنند مردمان از ايتاء زكاة و منع آن داناست و جزا بر طبق آن خواهد داد.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏1    452    [سوره النساء(4): آيات 19 تا 28] .....  ص : 449

    وَ إِنْ أَرَدْتُمُ و اگر خواهيد شما بواسطه كراهت از صحبت زنان خود بدون نشوزى و مخالفتى اسْتِبْدالَ زَوْجٍ طلب بدل كردن زنى مَكانَ زَوْجٍ بجاى زنى ديگر يعنى خواهيد كه بدل گيريد زن نو بجاى زن كهنه وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ و داده باشيد يكى از زنان كهنه را بحساب مهر قِنْطاراً مال بسيار، چون مراد از زوج جنس زوج است كه مفاد آن جمع است لهذا «احداهن» را ضمير جمع آورد و در حديث آمده كه قنطار يك پوست گاو پر از طلا است، و هو المروى عن الصادقين عليهما السلام فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ پس مگيريد از قنطار كه بحساب مهر بايشان داده‏ايد شَيْئاً چيزى را مخفى نيست كه اين آيه دلالت دارد بر اينكه مهر را در شرع قدرى معين نيست بلكه هر چه زوج و زوجه بآن راضى شوند همان مهر است، و اداى آن لازم است بر زوج، هر چند بسيار باشد.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏1    672    [سوره المائدة(5): آيات 51 تا 56] .....  ص : 665

    يعنى امام عاليمقام عليه الصلاة و السلام در تفسير اين آيه فرمودند كه: جزين نيست كه ميخواهد خداى تعالى از ولى افعل التفضيل را كه آن اولى است و معنى آيه بنا برين چنين ميشود كه سزاوارتر بشما و بكارهاى شما از نفس شما و بمالهاى شما خداى تعالى است و رسول او و جمعى كه ايمان آوردند امام گفت: ميخواهد خداى تعالى به «الذين آمنوا» على و اولاد او را كه امامان امت پيغمبر اويند تا روز قيامت، بعد از اين توصيف و بيان كرده حق سبحانه و تعالى على و اولاد او را در تتمه آيه به اين روش كه آن على و اولاد او جمعى‏اند كه بر پا ميدارند نماز را و ميدهند زكاة را بر حالى كه ايشان ركوع كنندگانند، و بود امير المؤمنين در نماز ظهر و بتحقيق گزارده بود دو ركعت نماز را و او راكع بود و در بر او حله‏اى بود يعنى جامه‏اى بود آستردار كه قيمت آن هزار دينار طلا ميشد و حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله آن جامه را باو عطا كرده بود و نجاشى پادشاه حبشه آن را بطريق هديه بحضرت فرستاده بود پس آمد درين هنگام سائلى و گفت: رحمت خداى تعالى بر تو باد أى حاكم خداى تعالى در خلايق بعد از رسول او و نزديكتر بمؤمنان از نفس ايشان، تصدق كن بر مسكينى، بعد ازين سؤال امير المؤمنين عليه السّلام انداخت آن حله را بسوى آن مسكين و اشارت كرد بدست خود بجانب سائل كه بردار آن را، پس نازل گردانيد خداى تعالى در حق على عليه السّلام اين آيه را و گردانيد خداى تعالى يعنى حاضر ساخت در أذهان امت رسول صلى اللَّه عليه و آله نعمت دادن أولاد او سائلان را كه هنوز اثرى از آن ظاهر نشده بود بسبب نعمت دادن او، پس هر كه رسد از أولاد او بمرتبه امامت ميباشد باين نعمت مثل أمير المؤمنين در دخول تحت اين آيه، پس تصدق ميكنند بر حالى كه راكع باشند، و سائلى كه سؤال كرد أمير المؤمنين را از ملائكه بود و جمعى كه سؤال ميكنند ائمه را از اولاد او ميباشند از ملائكه.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏1    727    [سوره المائدة(5): آيات 109 تا 115] .....  ص : 721

    يعنى شنيدم من از حضرت امام موسى يا از حضرت امام رضا عليهما السلام كه آن حضرت ميفرمود كه: بودند خنازير قومى از گازران كه تكذيب مائده كردند و آن را بسحر نسبت دادند پس مسخ شدند بصورت خنازير و از حضرت أبى جعفر الباقر عليه السّلام روايت كرده كه مائده بنى اسرائيل بزنجيرها از طلا بسته نازل ميشد و در آن مائده نه ماهى و نه رغيف ميبود و در مجمع البيان از آن حضرت روايت كرده كه ملائكه آن مائده را كه در آن هفت رغيف و هفت ماهى بود براى قوم عيسى مى‏آوردند

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    254    [سوره التوبة(9): آيات 30 تا 35] .....  ص : 250

    يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى آن كسانى كه ايمان آورده‏ايد إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ بدرستى كه بسيارى از فقهاى يهود و زاهدان نصارى لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ هر آينه ميخورند مالهاى مردم را بِالْباطِلِ بطريق باطل كه آن رشوتست تا تغيير احكام الهى كنند وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ و بازدارند مردمان را از راه حق كه دين مبين حق تعالى است وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ و آنان كه جمع ميكنند و در زمين پنهان ميسازند طلا و نقره را وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ و نفقه نميكنند آن كنوز را كه منتزع از «يكنزون» است يا كل واحد از ذهب و فضه را كه «ذهب» مؤنث معنوى و جمع ذهبه است و «فضه» مؤنث لفظى.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    290    [سوره التوبة(9): آيات 38 تا 89] .....  ص : 259

    وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وعده داده خداى تعالى مردان مؤمن و زنان مؤمنه را جَنَّاتٍ بوستانهايى كه تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ميرود از زير قصور و اشجار آن جويهاى آب خالِدِينَ فِيها در حالتى كه جاويد مانندگانند در آن بوستانها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً اى و مساكن يطيب فيها العيش، يعنى و ديگر وعده داده ايشان را بمسكنهايى كه در آنجا بخوبترين وجهى عيش ميكنند فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ آن مساكن در بوستانهاى دائمى است از حضرت رسالت پناه صلّى اللَّه عليه و آله مرويست كه «جنات عدن» سراى خداى است كه هيچ چشمى آن را نديده، و بر خاطر هيچ كس بآن خوبى نگذشته، و در آن مسكن نگيرند مگر سه گروه پيغمبران و صديقان و شهيدان و فخر رازى در تفسير كبير خود از ابن عباس نقل كرده كه «جنت عدن» مدينه ايست كه سقف آن عرش رحمانست و در آنجا رسل و انبيا و شهدا و ائمه هدى ميباشند و جنت‏هاى ديگر در اطراف اين جنت عدن است و در اين جنت قصرها بنا شده از در و ياقوت و طلا و بادى خوش از زير عرش بر آن ميوزد پس داخل ميشود در آن تلهاى مشك سفيد وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ و خوشنودى از خداى تعالى مر مؤمنانرا بزرگتر و بهتر است از جنات عدن زيرا كه منشأ جميع سعادات همين رضاى واهب العطياتست و بس تعالى و تقدس ذلِكَ اين رضوان الهى هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ آنست رستگارى بزرگ كه همه لذتها و بهجتها در جنب آن حقير و نابود است محمد بن مسعود عياشى رضى اللَّه عنه از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمودند كه: چون أهل بهشت داخل بهشت شوند و اولياء خداى تعالى بمساكن خود قرار گيرند و تكيه بر ارائك خود زنند و ميوه‏هاى بهشت تناول كنند و حور العين در خدمت ايشان باشند و خدمتكاران قبل از سؤال هر چه را كه خواهند براى ايشان حاضر گردانند، و درين وقت حق تعالى مشرف بر ايشان شود پس گويد كه:

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    436    [سوره هود(11): آيات 25 تا 49] .....  ص : 425

    على بن ابراهيم از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه در وقت ساختن سفينه نوح متوجه بارگاه الوهيت شد و گفت اى پروردگار من كيست كه در ساختن اين سفينه با من يارى كند و همراهى نمايد؟ وحى ربانى برو نازل گرديد كه قوم خود را بخوان و بايشان بگو كه: هر كدام بر شما كه در ساختن اين سفينه همراهى من كند برابر آنچه او بتراشد از من طلا و نقره بگيرد، پس اين قوم بمعاونت حضرت نوح در آمدند و مع هذا بآن حضرت سخريه و استهزا مينمودند حق تعالى فرموده: وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ و هر گاه بگذشتندى بر او مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ گروهى از رؤساء قوم او سَخِرُوا مِنْهُ استهزا ميكردند با او از ساختن كشتى، بعضى ميگفتند كه: نوح بعد از نبوت اختيار صنعت نجارى كرده و بعضى ميگفتند كه: در جايى كه اصلا آب يافت نميشود سفينه ميسازد قالَ گفت نوح مر اين قوم را: إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا اگر سخريت و استهزا ميكنيد از فعل ما فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ پس بدرستى كه ما نيز سخريه و استهزا خواهيم كرد از عمل شما در آن وقت كه بمكافات آن خواهيد رسيد كه آن غرق در دنيا و حرق در آخرتست كَما تَسْخَرُونَ چنانچه شما امروز استهزاء ما ميكنيد، هر چند سخريه از قبيل معاصى است و انبيا مبرا از معاصى‏اند اما اطلاق سخريه بر مقابل آن از باب صنعت مشاكله است مانند قول خداى تعالى كه فرموده «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بمثلها» فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ پس زود باشيد كه بدانيد مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ آن كس را كه بيايد بدو عذابى كه رسوا گرداند او را در دنيا و آن اهلاك اوست بطوفان وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ و فرود آيد بر او واجب شود او را در آخرت عَذابٌ مُقِيمٌ عذابى دايم كه احراق اوست بآتش دوزخ.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    531    [سوره يوسف(12): آيات 50 تا 57] .....  ص : 526

    يعنى اگر يوسف ولايت عهد خود را مقيد نميگردانيد بخزائن ارض كه مراد از آن انبارهاى غلاتست در زمان ملك مصر او را ولى عهد خود ميساخت اما چون مقيد بآن گردانيد و رسيدن غلات در سال تمام است لهذا ولايت عهد او تا يك سال موقوف ماند و ايضا در مجمع البيان از كتاب النبوة نقل ميكنند كه حسن بن على ابن بنت الياس از حضرت امام رضا عليه التحية و الثنا روايت كرده كه من شنيدم كه آن حضرت ميفرمودند كه: چون يوسف مستولى بر خزائن ارض گرديد بر جمع غلات و محصولات پرداخت و در هفت سال كه غلات در غايت ارزانى بود آن را در خزائن ضبط فرمود على بن ابراهيم روايت كرده كه حضرت يوسف كندوچها از سنگ فرمود بنا كردند و آنها را بساروج اندودند و محصولات را با خوشه در آن كناديچ ذخيره فرمودند و چون سالهاى فراخى منقضى شد و سالهاى قحطى در رسيد و زمين مصر و شام را قحط و غلا فرو گرفت اهالى آن بلاد رو بسوى يوسف آوردند، و حضرت يوسف در سال اول بنقودى كه داشتند از درهم و دنانير غله بديشان فروخت و در سال دوم به حلى و زراين طلا آلات و نقره آلات و در سال سوم بدواب و مواشى و در سال چهارم به عبيد و اماء، در سال پنجم بدور و عقار و در سال ششم بمزارع و انهار و در سال هفتم همه مردمان مصر و حوالى مصر را بغلات خريد، حاصل كلام آنكه همگى و جملگى آن ملك از احرار و عبيد و اموال و نقود بملكيت يوسف درآمد و مردم ميگفتند: ما پادشاهى نديده‏ايم كه حقتعالى اينچنين ملكى را نصيب او كرده باشد بعد از اين يوسف بملك مصر گفت:

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    542    [سوره يوسف(12): آيات 58 تا 101] .....  ص : 531

    فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ پس آن هنگام كه ساز راه ايشان سرانجام فرمود و متاع ايشان را بشترها بار نمود جَعَلَ السِّقايَةَ بنهاد يوسف يعنى أمر كرد ملازمان خود را كه بنهند سقايه يعنى مشربه را كه در آخر بآن كيل غلات ميكردند على بن ابراهيم گويد كه: آن سقايه صاعى از طلا بود كه بآن محصولات را وزن مينمودند و عياشى از حضرت ابى جعفر الباقر عليه السّلام روايت كرده كه آن قدحى بود از طلا كه بآن كيل مينمودند فِي رَحْلِ أَخِيهِ در بار برادر خود بطرزى كه برادران او اصلا اطلاعى بآن بهم نرسانيدند، و بعضى از قراء «و جعل السقاية» خوانده‏اند كه «جعل» مصدر بواو عطف باشد و بنا برين جواب شرط محذوفست باين تقدير كه «فلما جهزهم بجهازهم أمهلهم حتى انطلقوا و جعل السقاية فى رحل أخيه» يعنى پس چون متاع ايشان را بشترها بار كردند مهلت داد ايشان را تا آنكه رو براه آرند و گردانيد سقايه را در ميان بار برادر خود و چون ايشان روبراه نهادند ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ پس ندا كرد ندا كننده‏اى أَيَّتُهَا الْعِيرُ اى كاروانيان «عير» در اصل اسم شتريست كه حمل أثقال بر آن ميكنند و بعد ازين اطلاق آن بر صاحب شتر كردند على بن ابراهيم گفته كه: «أيّتها العير بمعنى يا اهل العير» است چنانچه «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ» بتقدير «و اسأل اهل القريه» است إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ بدرستى كه شما دزدانيد و چون درين مقام دزدى واقع نشده، پس لازم است توجيه اين كلام تا آن كه كذب حضرت يوسف لازم نيايد زيرا كه اينكلام يا از يوسف صادر شده يا از يكى از ملازمان او بحكم او لهذا على بن ابراهيم در تفسير خود گفته كه:

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    547    [سوره يوسف(12): آيات 58 تا 101] .....  ص : 531

    و چون حضرت يوسف بنيامين را بجرم آنچه باو نسبت داده بودند پيش خود نگاهداشت برادران در مقام گفتگو در آمده قالُوا گفتند: يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ اى عزيز مصر إِنَّ لَهُ بدرستى كه مرين بنيامين را كه تو پيش خود حبس كرده‏اى أَباً شَيْخاً كَبِيراً پدريست پير و در پيرى بحد كمال رسيده و بعد از خوردن گرگ برادر او يوسف را پدر پير با او انس گرفته و الفت دارد فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ پس حبس كن يكى از ما را بجاى او إِنَّا نَراكَ بدرستى كه ما مى‏بينيم ترا مِنَ الْمُحْسِنِينَ از نيكوكاران اگر اين كار با ما بكنى على بن ابراهيم آورده كه چون برادران يوسف بواسطه استخلاص بنيامين با يوسف در مقام جدال و گفتگو در آمدند و غضبناك گرديدند خون زرد از جلد بدن ايشان متقاطر گرديد و قاعده اولاد يعقوب اين بود كه در حين غضب موى بدن ايشان سر از جامه ايشان بدر مى‏آورد و از سر ايشان خونى زرد متقاطر ميگرديد و در تسير عياشى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه يهودا چون با يوسف در استخلاص بنيامين در مقام گفتگو و جدال درآمد و يوسف قبول سخن او نمينمود عرق حميت و غضب او بحركت آمد و قاعده يهودا اين بود كه هنگام غضب مويهاى كتف او راست مى‏ايستاد و از آنجا خون روان ميگرديد تا آنكه بدن او ببدن يكى از از اولاد يعقوب برسد كه درين وقت صورت غضب او برطرف ميشد و يوسف چون حال را بدان منوال ديد و در پيش او پسر كوچك او با گويى طلا بازى ميكرد يوسف آن گوى طلا را گرفته بطرف يهودا انداخت و چون آن طفل بواسطه گرفتن گوى بپيش يهودا آمد دست او ببدن يهودا رسيد التهاب غضب يهودا فرو نشست، و باز با يوسف در مقام گفتگو در آمد تا سه مرتبه و هر مرتبه يوسف آتش غضب او را بآب مساس بدن فرزند خود فرو مى‏نشانيد پس يهودا گفت كه: بيقين درين خانه شخصى از أولاد يعقوب هست.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    593    [سوره الرعد(13): آيات 17 تا 26] .....  ص : 591

    و چون حق تعالى بيان كرد كفى را كه حاصل ميشود از آب پس ذكر ميكند كفى را كه بهم ميرسد از آتش و ميفرمايد كه: وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ و ناشى مى شود از آنچه در كوه بر مى‏افروزند مردمان بر آن آتش حالكونى كه ثابت در آتش است ابْتِغاءَ حلية بجهت طلب پيرايه و زيور أَوْ مَتاعٍ يا بجهت طلب اوانى و آلات حرث و حرب زَبَدٌ مِثْلُهُ كفى مانند كف آب يعنى از طلا و نقره و مس و آهن و فولاد كه آتش بر آن مى‏افروزند بواسطه ساختن زيور و آلات ناشى ميشود كفى و خبثى مانند كف آب بنا بر اين كلمه «من» در «وَ مِمَّا يُوقِدُونَ» براى ابتداء غايت است زيرا كه چون براى ابتداء غايت باشد بمعنى ينشأ ميشود چنانچه در جوامع الجامع تصريح كرده و ضمير «يوقدون» راجع بناس معلوم است هر چند بحسب لفظ مذكور نباشد، و مى تواند كه «من» براى تبعيض باشد يعنى پاره‏اى از آن چه آتش بر آن مى‏افروزند بواسطه طلب زيور يا بواسطه طلب روانى و آلات زراعت و جنگ كفى است مانند كف آب و پاره‏اى از آن خالص و بيغش است مانند آب صافى چون بعضى چيزها كه خارج از آتش‏اند آتش بر آنها افروخته ميشود و بعضى چيزها كه در ميان آتش‏اند مع هذا آتش بر آن بر مى افروزند چنانچه كسى كه خواهد طلا و نقره و ساير فلزات را بگداز آنها را در ميان آتش ميندازد و بواسطه آنكه تا آنها خوب گداخته شوند آتش بر آنها بر مى‏افروزد لهذا حق سبحانه و تعالى اشارت بر اين قسم كرده فرمود كه: وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    593    [سوره الرعد(13): آيات 17 تا 26] .....  ص : 591

    كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ اى كذلك يضرب اللَّه الامثال للحق و الباطل، يعنى اين چنين ميزند خداى تعالى مثلها را براى حق و باطل زيرا كه مثل زده حق را در نفع رسانيدن بمردم و ثابت بودن آن بآب صافى و طلا و نقره خالص كه مردمان از آنها منتفع ميشوند و آنها مدت مديد باقى ميمانند، و مثل زده سخنان باطل و شبهات لا طائل را بكف آب و خبث فلزات كه نه مردم از آنها منتفع ميشوند و نه ثباتى و دوامى دارند چنانچه حق سبحانه و تعالى ميفرمايد كه:

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    651    [سوره إبراهيم(14): آيات 42 تا 52] .....  ص : 645

    محمد بن على است، نافع گفت: مرا سؤالى چند هست كه جواب آن را بجز نبى يا وصى نبى يا فرزند نبى كسى ديگر نداند شاهد باش كه من آن سؤالات را از او خواهم پرسيد، هشام گفت: بپرس شايد تو او را بوسيله اينگونه سؤالات خجل سازى، پس نافع ضار بخدمت آن حضرت شتافت و گفت: اى محمد بن على بدانكه من عالمم بآيات كتب اربعه سماوى و دانسته‏ام حلال آن كتب و حرام آن را مرا سؤالى چند است كه جواب آن را يا پيغمبر بايد بگويد يا وصى او يا فرزند او، حضرت سر مبارك خود را برداشت و فرمود: هر چه خواهى سؤال كن پس سؤالى چند كرد و جواب آن را شنيد و خائب و خاسر گرديد، از جمله آن سؤالات و اجوبه آن همان سؤال و جوابى بود كه ابرش كلبى از حضرت پرسيده بود، ليكن وقتى كه نافع مانند ابرش گفت كه: خلايق در جهنم مشغول ترند حضرت فرمود: قال اللَّه: «وَ نادى‏ أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ» پس هر گاه در جهنم با وجود شغل عذاب سؤال از طعام و شراب كنند در موقف حساب بطريق اولى طالب آن خواهند بود

     


  • طلا در تفسير شريف لاهيجي 2
    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    923    [سوره الكهف(18): آيات 60 تا 82] .....  ص : 909

    يعنى صفوان بن مهران شتر دار گفت كه از حضرت صادق عليه السّلام تفسير قول خداى تعالى: «وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما را» سؤال كردم حضرت در جواب من فرمودند كه: بدانكه نبود آن كنز طلا و نقره و بدرستى كه بود آن كنز چهار كلمه يكى از آن كلمه توحيد بود به اين معنى كه نيست معبودى مستحق عبوديّت مگر من كه پروردگار عالم و آدمم، و دوّم آنكه كسى كه يقين داشته باشد بمرگ و بداند كه بايد مرد خنده نميكند دندان او و بخنده دندان او وانميشود، سيّوم اينكه كسى كه يقين داشته باشد بحساب روز قيامت خوشحال نميشود دل او، چهارم اينكه كسى يقين داشته باشد بقدر و داند كه هر چه بوقوع مى يابد بتقدير خداى تعالى است آن كس نميترسد مگر خداى تعالى را زيرا كه او ميداند كه هر مصيبتى باقتضاى حكمتى و مبتنى بر اراده عوضى است پس ترس او منحصر بر افعال اختياريّه خود است در ارتكاب معاصى و هر چه بدون اختيار او بوقوع يابد خيرش در آنست و در قرب الاسناد از حضرت امام ثامن ضامن عليه السّلام روايت كرده كه‏

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    924    [سوره الكهف(18): آيات 60 تا 82] .....  ص : 909

    پوشيده نماند كه سياق اينحديث دلالت دارد بر اينكه از جمله كنز تحت ديوار لوحى از طلا بود كه در آنجا اين كلمات تامّات نقش شده بود و حديث اوّل و اشباه آن دلالت دارند بر اينكه كنز تحت ديوار غير از اين لوح چيزى ديگر نبود و درين باب احاديث متكرر الورود است و در بعضى تفاوت يافت ميشود.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏2    928    [سوره الكهف(18): آيات 83 تا 98] .....  ص : 924

    يهودان بعد از استماع اينكلام معجز نظام گفتند كه: «نشهد ان هذا كذا و كذا» و محمد بن مسعود عياشى از حضرت ابى جعفر الباقر عليه السّلام روايت كرده كه سبحانه و تعالى هيچ پيغمبرى را بملك و سلطنت مبعوث نگردانيد مگر چهار كس را بعد از زمان نوح: اوّل ايشان ذو القرنين بود و اسم او عياش است و ديگر داود و سليمان و يوسف، اما عياش حكم او در ما بين مغرب و مشرق جارى بود، و اما داود حكم او در ما بين شامات تا بلاد اصطخر نافذ بود، و همچنين سليمان، و اما يوسف سلطنت و حكم او در مصر و صحارى مصر ميگشت نه در غير آنها و در كتاب خصال روايت كرده كه اسم ذو القرنين عبد اللَّه بن ضحاك بن معد بوده حديث عياشى دلالت دارد بر اينكه ذو القرنين هم نبى بوده و هم ملك و أيضا عياشى آورده كه اصبغ بن نباته از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه ذو القرنين كه نام او عياش بود بنده‏اى بود از بندگان صالح و حق تعالى او را بعد از طوفان نوح برگزيد و در ناحيه مغرب بر جمعى از قرون قرون ماضيه مبعوث گردانيد و أهل آن قرن تكذيب او كردند و طرف راست سر او را بضرب شمشير مجروح ساختند و او بدين ضرب فوت شد و بعد از صد سال خداى تعالى او را زنده گردانيد و در ناحيه مشرق بر جمعى ديگر از قرون سابقه مبعوث گردانيد اهل اين قرن نيز تكذيب او كردند و بضرب شمشير طرف چپ سر او را مجروح گردانيد پس بدين ضرب نيز او بمرد و بعد از صد سال مانند نوبت اول خداى تعالى او را زنده گردانيد و بجاى آن دو ضرب شمشير دو قرن مجوف يعنى دو شاخ ميان خالى در دو طرف سر او رويانيد و آن را از علامات نبوت او گردانيد چنانچه از آن دو قرن ظلمت و رعد و برق ظاهر ميشد و هر كرا كه با او مخالفت ميكرد هلاك ميساخت و در كتاب كمال الدين و تمام النعمه از اصبغ بن نباته روايت كرده كه ابن الكوا بحضرت امير- المؤمنين عليه السّلام گفت كه. خبر ده مرا از ذو القرنين كه نبى بوده يا ملك و خبر ده مرا از دو قرن او كه از طلا بوده يا از نقره حضرت امير عليه السّلام فرمود كه: او نه نبى بود و نه ملك و دو قرن او نه از طلا بود و نه از نقره و ليكن ذو القرنين بنده‏اى بود كه خداى تعالى را دوست ميداشت و خداى تعالى نيز او را دوست ميداشت و دلالت براه حق نمود و توفيق را رفيق او ساخت و او را ذو القرنين از اينجهت ميگفتند كه: او قوم خويش را بتوحيد و ايمان دعوت كرد ايشان قبول نكردند و يك جانب سرش را بشمشير زدند پس او از ميان آن قوم غيب اختيار كرد و بعد از مدتى عود نمود و باز قوم خود را دعوت بتوحيد كرد و درين مرتبه نيز آن قوم جانب ديگر سرش را مجروح كردند و بواسطه اينكه دو قرن سرش را يعنى دو طرف سرش را مجروح ساختند او را ذو القرنين گفتند و

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏3    38    [سوره مريم(19): آيات 77 تا 80] .....  ص : 38

    على بن ابراهيم از حضرت ابى جعفر الباقر عليه السّلام روايت كرده كه خباب بن الارت حقى داشت بر عاص بن وائل بن هشام قرشى سهمى كه او يكى از استهزاكنندگان مسلمانان بود، پس خباب تقاضاى حق خود از او كرد، عاص بطريق سخريه باو گفت كه آيا تو از آن جماعت نيستى كه گمان دارند كه در بهشت طلا و نقره و حرير مى‏باشد؟

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏3    41    [سوره مريم(19): آيات 81 تا 87] .....  ص : 39

    يعنى حضرت رسالت پناه صلّى اللَّه عليه و آله خطاب بامير المؤمنين على عليه السّلام كرده فرموده: اى على اين گروه نمى‏باشند مگر سواران، اين جماعت مردمانى‏اند كه ترسيدند خداى تعالى را پس دوست داشت خداى تعالى ايشان را و مختص گردانيد ايشان را بنعمتهاى خود و راضى شد باعمال حسنه ايشان، پس ناميد ايشان را متقيان، و بعد از اين حضرت فرمود: اى على آگاه باش قسم بآن خدايى كه شكافت دانه را در ميان زمين و خلق كرد آدمى را بر روى زمين، بدرستى كه اين متقيان هر آينه برون آيند از قبرهاى خود در حالتى كه باشد سفيدى رويهاى ايشان مانند سفيدى برف و بر ايشان جامه‏هاى سفيد باشد مانند سفيدى شير و بر پايهاى ايشان نعال از طلا باشد كه بندهاى آن نعال از مرواريد درخشنده باشد و على بن ابراهيم در حديث ديگر روايت كرده كه بعد از آنكه حضرت رسالت پناه صلّى اللَّه عليه و آله توصيف متقيان كرد، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گفت:

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏3    111    [سوره الأنبياء(21): آيات 21 تا 25] .....  ص : 110

    أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً آيا فرا گرفته‏اند مشركان معبود ان باطل را مِنَ الْأَرْضِ صفت «آلهه» است يعنى آن معبودان باطله كه اين صفت دارند كه ساخته شده‏اند از زمين كه آن سنك و طلا و نقره و امثال آنها است هُمْ يُنْشِرُونَ كه آن معبودان باطل زنده كنند اموات ايشان را، زيرا كه از لوازم معبود اقتدار بر جميع ممكنات است و نه چنين است بلكه، لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ اگر بودى در آسمان و زمين خدايان و معبودان إِلَّا اللَّهُ غير ز خداى بحق و معبود مطلق لَفَسَدَتا هر آينه فاسد شدى آسمان و زمين و سلك انتظام آن از هم گسستى. پوشيده نماند كه تقريراتى كه بر اين آيه توحيد كرده‏اند اكثرى بدليل اقناعى برمى‏گردد و مى‏توان آن را تقرير كرد كه ببرهان قطعى و استدلال يقينى برگردد زيرا كه ما بفضل اللَّه تعالى مى‏گوييم كه ميان آسمان و زمين بنا بر استحالت خلا و امتناع خلو جهت از محدد تلازم متحقق است و تا آنكه تلازم باقى باشد و انفكاك بين المتلازمين ممتنع، بايد كه احدهما علت وجود ديگر يا هر دو معلول علت وحدانى الذات باشند و چون هر كدام از آسمان و زمين بنا بر صفت امكانيت صلاحيت عليت وجود ديگرى ندارند پس بايد كه ايشان را علتى باشد وحدانى الذات خارج از هر دو بنا بر اين گوئيم كه اگر در آسمان و زمين دو خدا و دو علت يافت شود تلازم ميان آنها بر هم خواهد خورد و هر گاه تلازم بر هم خورد خودشان نيز بر هم خواهند خورد كه «لفسدتا» كنايه از آن است چه هيچ فسادى بدتر از انعدام نخواهد بود و ثابت است كه احدهما علت ديگرى نتوانند بود پس لا بد علت وجود آسمان و زمين متلازمين، امر وحدانى الذاتى خواهد بود كه آن از شايبه امكان معرى و مبرا باشد و نيست اينچنين وحدانى الذات مگر واجب الوجود تعالى شأنه عما يقولون فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ پس منزه و پاك است خدايى كه پروردگار عرش است كه آن از اعظم مخلوقات و اوسع موجودات است عَمَّا يَصِفُونَ از آنچه وصف مى‏كنند بصفات غير لايقه، و خلاف در اينكه عرش بزرگتر است يا كرسى قبل از اين بر كرسى بيان نشست.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏3    172    [سوره الحج(22): آيات 23 تا 24] .....  ص : 172

    إِنَّ اللَّهَ بدرستى كه خداى تعالى يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا داخل كند آنانى را كه ايمان آورده‏اند و قائل بامامت اهل بيت طاهرين شده‏اند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و بجا آورده‏اند كارهاى شايسته نيكو را جَنَّاتٍ در بهشتهايى كه تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ميرود از مساكن و اشجار آن جنات جويهاى آب، عدم عطف آيه إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا بر ما قبل اشارت بتعظيم شأن مؤمنين و عدم تبعيت ايشان است مر كفار را زيرا كه در عطف اشعار بر تبعيت و پيروى هست يُحَلَّوْنَ فِيها اى: يلبسون الحلى فيها. يعنى پوشانيده مى‏شوند اهل بهشت زيور را در بهشت مِنْ أَساوِرَ از زيور دستى كه آن مِنْ ذَهَبٍ از جنس طلا باشد، بنا بر اين «من اساور» منصوب المحل است تا صفت مفعول محذوف كه «الحلى» است باشد وَ لُؤْلُؤاً منصوب است و معطوف بر محل «من اساور» پس «لؤلؤا» نيز صفت مفعول محذوف خواهد بود يعنى و پوشانيده شوند زيورى كه مرصع بمرواريد باشد وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ و جامه ايشان هميشه در بهشت ابريشم خالص است.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏3    414    [سوره النمل(27): آيات 17 تا 19] .....  ص : 413

    وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ و جمع كرده شده بود براى سليمان لشگرهاى او مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ از جنيان و آدميان و مرغان فَهُمْ يُوزَعُونَ پس ايشان باز داشته شده بودند بجاهاى خود و هر يك را در مرتبه خود جاى داده بودند حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ تا وقتى كه آمدند بر جاى مورچگان. على بن ابراهيم آورده كه در آن وادى طلا و نقره ميرويد و حق تعالى مورچه را موكل آن سرزمين كرده تا محافظت آن نمايند و نگذارند كه احدى در آنجا درآيد و هو

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏3    794    [سوره الصافات(37): آيات 123 تا 132] .....  ص : 792

    وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ و بدرستى كه الياس بن ياسين كه در سبط هارون برادر موسى است هر آينه از جمله پيغمبرانست إِذْ قالَ ياد كن اى محمد چون گفت الياس لِقَوْمِهِ مرقوم خود را بر سبيل انكار أَ لا تَتَّقُونَ آيا نميترسيد عذاب الهى را كه غير او را عبادت ميكنيد أَ تَدْعُونَ بَعْلًا آيا ميخوانيد و ميپرستيد شما بعل را و بعل اسم صنمى است كه از طلا ساخته شده بود براى اهل شهر بك و بعد از اين بعل را بابك تركيب كرده مجموع را نام آن شهر گذاشتند و بعلبك گفتند وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ و واميگذاريد و عبادت نميكنيد نيكوترين آفرينندگان را؟ گفته‏اند كه چون دع و ذر بيك معنى آمده‏اند اگر حق تعالى بدل «و تذرون، و تدعون» بفتح دال مى‏فرمود بحسب ظاهر مجانس أ تدعون بسكون دال ميشود و كلام بجهت ايراد متجانسين حسن بهم ميرسانيد و اقرب بفصاحت ميبود پس بچه وجه حقتعالى اختيار تذرون و تدعون كردند؟ صاحب صراح گويد كه من از شخصى كه او را نصيبى عام و نصابى تمام در علم عربيت بود شنيدم كه گفت اگر چه دع و ذر هر دو بيك معنى آمده‏اند اما تفاوت در اينست كه دع امر است مر مخاطب را بترك چيزى كه هنوز علم به آن نرسانيده باشد و ذر امر است بترك آن بعد از تحصيل علم بآن و چون بت‏پرستان از روى استكبار و استنكار بعد از علم بربوبيت خداى تعالى اتخاذ اصنام و ترك عبادت حق تعالى كردند بنا برين حق تعالى اختيار تذرون بر تدعون كرد. و بعد ازين قول كلام فخر رازى را مؤيد اين سخن آورده با آنكه در تفسير او ديده نشد و ذكر احسن الخالقين اشارت بر اينست كه هر گاه خداى تعالى بهترين آفرينندگان باشد عبادت اين چنين خدايى را گذاشتن و عبادت غيرى كردن ناموجه و نهايت سفاهت است اللَّهَ رَبَّكُمْ بدل احسن الخالقين است و تقدير كلام چنين است كه: و تذرون اللَّه ربكم يعنى و وامگذاريد ذات كامل الصفاتى را كه پروردگار شماست وَ رَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ و پروردگار پدران پيشين را فَكَذَّبُوهُ پس تكذيب كردند قوم الياس او را فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ پس بدرستى كه اين قوم هر آينه حاضر شدگانند براى عذاب إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ليكن بندگان خالص گردانيده شده كه حق تعالى ايشان را براى دين مبين خود خالص گردانيده و برگزيده نجات يافته شده‏اند از عذاب وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ و باقى گذاشتيم برو ذكر جميل را در ميان گروهى كه بعد از او خواهند آمد و آن ذكر جميل اينست كه در شأن او گويند سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏ياسِينَ بكسر الف و جزم لام موصول بكلمه ياسين به اين معنى است كه: سلام و تحيت باد بر الياس و اتباع او. بنا برين الياسين جمع خواهد بود مثل مهلب و مهلبين ليكن گفته‏اند كه جمع اعلام بدون لام تعريف مستعمل نيست و در اينجا لام تعريف مفقود است و بعضى گفته‏اند كه الياسين جمع نيست بلكه آن مانند الياس نام آن پيغمبر است مثل سينا و سينين كه هر دو نام جبل موسى عليه السّلام‏اند بنا برين معنى آيت اينست كه سلام و تحيت بر الياس باد. و قراءت بعضى: آل ياسين است و ابو على فارسى گفته كه مؤيد اين قراءت، مفصول بودن آل است در مصحف امام كه قرآن عثمانى است از كلمه ياسين و گفته‏اند كه مراد از آل ياسين همان الياس است زيرا كه ياسين چنانچه دانستى نام پدر الياس است و فرزند از جمله آل پدر خود خواهد بود و قرائت ائمه هدى عليهم السلام نيز آل ياسين است اما باين تقدير كه مراد از آل ياسين آل محمد باشد چنانچه در كتاب احتجاج از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت دليل اين تقدير را چنين فرموده كه «لان اللَّه سمى النبى صلى اللَّه عليه و آله بهذا الاسم حيث قال: يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ» و بعد ازين فرمودند كه حق سبحانه و تعالى بجهت آن آل ياسين فرمودند نه آل محمد كه عالم بود بر اين كه اگر آل محمد بگويد منافقين و مبغضين آل محمد آن را از قرآن مى‏انداختند و

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏4    47    [سوره الشورى(42): آيات 21 تا 23] .....  ص : 44

    و در روضه كافى روايت كرده كه اسماعيل بن عبد الخالق گفت كه حضرت صادق عليه السّلام از من پرسيدند كه اهل بصره در باب اين آيه چه مى‏گويند؟ من گفتم قربانت شوم مى‏گويند كه اين آيه در شأن مطلق اقارب پيغمبر نازل شده حضرت فرمودند كه ايشان دروغ ميگويند اين آيه نازل نشده مگر در حق ما كه اهل بيت پيغمبريم يعنى على و فاطمه و حسن و حسين و اصحاب كسا عليهم السلام. در قرب الاسناد حميرى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده و آن حضرت از آباء كرام خود عليهم السلام كه چون آيه قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ بر پيغمبر صلوات اللَّه عليه و آله نازل گرديد حضرت بر خواستند و فرمودند اى مردمان حق سبحانه و تعالى واجب كرده بر شما در حق من واجبى را آيا شما اداء آن واجب ميكنيد؟ هيچ يك از حاضرين بلا و نعم جواب نگفتند و از نزد حضرت بيرون رفتند و در روز ديگر نيز حضرت بهمان كلام متنطق شدند و جوابى نشنيدند تا آنكه در روز سوم چون از ايشان جوابى استماع ننمود فرمود اى مردمان آنچه حق تعالى در حق من بر شما فرض كرده نه طلاست و نه نقره و نه طعامست و نه شراب چون اينسخن از حضرت شنيدند گفتند بگوئيد كه حق تعالى چه واجب كرده؟ و در حديث عيون اخبار الرضاست كه بعد ازين گفتند هات اذا يعنى بيار اين زمان كه طلا و نقره و خوردنى و آشاميدنى نيست حضرت آيه مذكوره را تلاوت كردند پس ايشان گفتند اگر واجب اينست قبول داريم. و بعد ازين حضرت صادق عليه السّلام فرمودند بخدا قسم كه وفا بقول خود نكردند و بمضمون اين آيه عمل نكردند مگر هفت كس: سلمان و ابو ذر و عمار و مقداد بن اسود كندى و جابر بن عبد اللَّه انصارى و غلامى از رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم و زيد بن ارقم وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً و هر كه كسب كند حسنه را كه آن مودت و محبت اهل بيت حضرت رسالت پناه است صلى اللَّه عليه و آله و سلم چنانچه بصحت رسيده كه سيد شباب اهل الجنة حسن بن على عليهما السلام در خطبه خود فرمودند كه‏

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏4    77    [سوره الزخرف(43): آيات 33 تا 35] .....  ص : 76

    وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً و اگر نه مكروه بود اينكه باشند آدميان همه يك گروه مجتمع در اختيار كفر چون به بينند كه كفار در نعمت و راحت‏اند لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ هر آينه ميگردانيدم براى كسى كه نميگرود بخداى بخشنده لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ مر خانه‏هاى ايشان را سقفهاى از نقره وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ اى يعلون الى السطح يعنى و نردبانهاى از نقره كه بر بالاى آن معارج بر آيند بر پشت بامها وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ و ميگردانيديم مر خانه‏هاى ايشان را درهاى از نقره و تختهاى از نقره كه بر آن تختها تكيه كنند وَ زُخْرُفاً اى سقفا من زخرف يعنى هر آينه ميگردانيديم براى خانه‏هاى ايشان سقفهايى از طلا چنانچه از نقره گردانيده بوديم بنا برين زخرف منصوب بنزع خافض است و حاصل كلام اينست كه دنيا و زخارف دنيا را قدرى و منزلتى نيست و اگر نه آن بودى كه مردم بواسطه استجماع حطام دنيوى اختيار كفر ميكردند و همه بكيش كفر در مى‏آمدند حق سبحانه و تعالى عرش و فرش خانه‏هاى كفار را بطلا و نقره تزيين ميداد. اگر كسى گويد كه چرا خداى تعالى ابواب تنعم را بر وى مسلمين نگشود تا آنكه اين انفتاح سبب اجتماع ناس بر اسلام گردد؟ جواب آنست كه درين صورت اجتماع مردم بر اسلام بمحض دين خواهى نخواهد بود، بلكه مشوب بطلب دنيا نيز ميبود چنانچه بر اهل دنيا ظاهر است و اين گونه اسلام، اسلام منافقين است پس بهتر آنست كه ابواب سعت معيشت بر اهل اسلام مفتوح نباشد تا طلب اسلام ايشان از اغراض دنيوى مصون بوده بثواب اخروى كما ينبغى برسند وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا كلمه ان به معنى ما نافيه است و «لمّا» بتشديد به معنى الا چنانچه از سيبويه منقولست اى: ما كل ذلك الامتاع الحياة الدنيا يعنى و نيست همه آنچه مذكور شد مكر برخوردارى زندگانى دنيا كه در معرض زوال و فناست و بعضى لما را بتخفيف خوانده‏اند با حكم بزيادتى كلمه ما و كلمه ان را مخففه از مثقله دانسته‏اند اى: و انه كل ذلك لمتاع الحياة الدنيا يعنى و و بدرستى كه شأن اينست كه همه آنچه مذكور شد هر آينه متاع زندگانى دنياى بى بقاست. و فخر الدين رازى گفته كه «قال ابو الحسن: الوجه التخفيف لان لما بمعنى الا لا يعرف» وَ الْآخِرَةُ و نعمت آخرت يعنى بهشت جاودانى عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ نزد پروردگار تو مر پرهيزگاران راست. و درين آيه دلالتست بر عظم نعم اخروى نسبت به مستلذات فانيه دنيوى.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏4    84    [سوره الزخرف(43): آيات 51 تا 53] .....  ص : 83

    وَ نادى‏ فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ و ندا كرد فرعون در ميان قوم خود قالَ يا قَوْمِ گفت اى قوم من أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ آيا نيست مرا پادشاهى شهر مصر وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي و اين جوى‏هاى آب در حالتى كه ميروند در تحت فرمان من و يا در زير قصر هاى من أَ فَلا تُبْصِرُونَ آيا نميبينيد شما اين عظمت و حشمت مرا و ضعف و مذلت موسى را أَمْ أَنَا خَيْرٌ اى أ فلا تبصرون انا خير آيا با وجود اين عظمت نميبينيد شما كه من بهتر و بزرگترم مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ ازين كسى كه او خوار و بيمقدار است؟ و بعضى گفته‏اند كه أَمْ أَنَا خَيْرٌ بمعنى بل انا خير است و مفاد آيه اينست كه با وجود اين عظمت موسى از من بهتر نخواهد بود بلكه من بزرگتر و بهترم ازو كه خوار و ذليل است وَ لا يَكادُ يُبِينُ و نزديك نيست كه مبين و روشن گرداند سخن را بجهت ثقل كه در زبان اوست پس چگونه او را رتبه برابرى باشد با من؟ بعضى گفته‏اند كه حق تعالى وقتى كه موسى را رتبه بلند پيغمبرى داد عقده را از زبان او برداشته بود چنانچه سؤال او وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي و جواب قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى‏ از آن خبر ميدهد ليكن چون قوم فرعون، موسى عليه السّلام را قبل از رسالت معقود اللسان ديده بودند و از رفع آن عقده و طلاقت لسان او خبر نداشتند و فرعون ازين مخبر بود، بطريق تلبيس عقده را علت تغيير مزاج قوم خود بموسى گردانيد و بعد از اظهار عظمت و شوكت خود گفت اگر موسى راست مى‏گويد كه مقاليد ملك در دست اوست و او برياست مقرر شده فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ پس چرا افكنده نشد بر او طوقهاى دست از طلا زيرا كه در آن وقت مقرر بود كه مالكان ملك خود را بطوقهاى طلا زيب و زينت بخشند أَوْ جاءَ اى فلو لا جاء مَعَهُ الْمَلائِكَةُ يعنى يا پس چرا نيامدند با او فرشتگان مُقْتَرِنِينَ حالكونى كه پيوستگان باشند باو براى اعانت او پس چگونه جايز باشد كه خداى تعالى مردى درويش بى‏زر و زور و مددكار را برسالت فرستد و مقاليد عالم را باو رجوع نمايد.

    تفسير شريف لاهيجي    ج‏4    93    [سوره الزخرف(43): آيات 67 تا 73] .....  ص : 91

    يعنى آگاه باشيد


  • طلا در تفسير صفي
    تفسير صفي         31    [سوره البقرة(2): آيات 67 تا 73] .....  ص : 29

    و آن نمودن از طلا پر پوست را هست اشارت بر بقا بعد از فنا

    تفسير صفي         101    [سوره آل‏عمران(3): آيه 14] .....  ص : 100

    آراسته شد از براى مردمان دوستى خواهشها از زنان و پسران و مالهاى بسيار تحصيل كرده شده از طلا و نقره و اسبان نشاندار و شتر و گاو و گوسفند و زراعت آن متاع زندگانى دنياست و خدا نزدش خوبى بازگشت است (14)

    تفسير صفي         101    در بيان دوستى مردمان زنان و اولاد خود را و جمع مال و منال دنيوى كه آن مانع حيات معنوى است .....  ص : 101

    وز طلا و نقره و انعام و خيل كشت زاران كه بر آن دلراست ميل‏

    تفسير صفي         295    [سوره التوبة(9): آيات 27 تا 37] .....  ص : 294

    اى آن كسانى كه گرويديد بدرستى كه بسيارى از دانايان و زاهدان هر آينه ميخورند مالهاى مردمان را بباطل و باز ميدارند از راه خدا و آنان كه نهفته مينهند طلا و نقره را و انفاق نمى‏كنند در راه خدا پس بشارت ده ايشان را بعذابى دردناك (34)

    تفسير صفي         365    [سوره يوسف(12): آيات 56 تا 57] .....  ص : 365

    سال دويم از طلا و آلاتشان وز نفايس آنچه بد ز اوقاتشان‏

    تفسير صفي         426    [سوره الإسراء(17): آيات 89 تا 95] .....  ص : 426

    يا باشد مر تو را خانه از طلا يا بالا روى در آسمان و باور نداريم هرگز مر بالا رفتن تو را تا آنان كه فرود آورى بر ما كتابى كه بخوانيم آن را بگو منزه است پروردگارم آيا هستم مگر انسانى رسول (93)

    تفسير صفي         435    [سوره الكهف(18): آيات 27 تا 31] .....  ص : 434

    بسته ايشان را شود و افراخته از طلا دستينه‏هاى ساخته‏

    تفسير صفي         435    [سوره الكهف(18): آيات 27 تا 31] .....  ص : 434

    قصد باشد از طلا توحيد ذات كوست عارى از هر چه پندارى تو آن‏

    تفسير صفي         476    تحقيق .....  ص : 476

    در سرا باريد سه روزش طلا اين بود بعد از فنا سرّ بقا

    تفسير صفي         614    [سوره فاطر(35): آيات 31 تا 37] .....  ص : 613

    بهشتهاى جاى اقامت در روند آن را زيور كنند در آنها از دستبندها از طلا و مرواريد و پوشش ايشان در آنها پرنيانست (33)

    تفسير صفي         680    [سوره الزخرف(43): آيات 33 تا 39] .....  ص : 680

    كردمى آنها ز نقره وز طلا نيست اينها جز متاع اين سزا


  • طلا در تفسير عاملي 1
    تفسير عاملي    ج‏1    102    [سوره البقرة(2): آيات 67 تا 71] .....  ص : 100

    مجمع: از حضرت رضا (ع) نقل است: مردى از بنى اسرائيل يكى از خويشاوندان خود را كشت و بر سر راه يكى از اسباط و تيره‏هاى محترم بنى اسرائيل گذارد و رفت خدمت موسى بداد خواست كه اين خويشاوند من در فلان تيره كشته شده قاتل را پيدا كنيد. حضرت موسى فرمود گاوى بياوريد، آنها گفتند: تو ما را مسخره مى‏كنى. تا اينكه گاو معين شد و جوانى از بنى اسرائيل چنين گاوى داشت و حاضر نشد كه آن را بفروشد مگر كه پوستش را از طلا پر كنند. ابن عباس گفته است چون گاو را كشتند موسى فرمود: دم يا پا يا قسمتى از بدن حيوان را بآن كشته بزنند تا زنده شود و كشنده‏ى خود را معرّفى كند.

    تفسير عاملي    ج‏1    274    [سوره البقرة(2): آيه 177] .....  ص : 272

    بوى جان آيدم از لب كه حديث تو كنم شاخ عزّ رويدم از دل كه بلاء تو كشم وَ آتَى الْمالَ عَلى‏ حُبِّهِ- 176 طبرى: از ابن مسعود و ديگران نقل است مقصود از على حبّه اين است كه آدمى با علاقه بمال و كمال بخل و آرزوى زندگى و ترس فقر از سرمايه‏ى خود ببخشد، و حديث است كه فاطمه دختر قيس به پيغمبر عرض كرد: هفتاد مثقال طلا دارم، آن حضرت فرمود

    تفسير عاملي    ج‏1    493    [سوره البقرة(2): آيات 248 تا 252] .....  ص : 493

    معنى لغات: «التَّابُوتُ» صندوق چوبى وسيله‏ى چوبى مخصوص براى برداشتن مرده. «سَكِينَةٌ» وقار و آرامش و سنگينى و ترسناكى. «فَصَلَ» از مصدر فصل بمعنى جدا كردن و جدا شدن. «نهر» همان نهر است كه جوى وسيع باشد كه هم با سكون و هم با زبر راء تلفّظ ميشود. «اغْتَرَفَ» از مصدر اغتراف بمعنى با مشت آب برداشتن. «غُرْفَةً» مقدار يك مشت آب و مانند آن و اطاق داخل اطاق ديگر و صندوقخانه و پستوى خانه. «فِئَةٍ» دسته و گروه. «أَفْرِغْ» از مصدر افراغ بمعنى ريختن آب و خالى كردن ظرف و ريختن طلا در قالب و فرود آوردن صبر و شكيبائى بر انسان كه آرام كردن خاطر از بيتابى باشد.

    تفسير عاملي    ج‏1    495    [سوره البقرة(2): آيات 248 تا 252] .....  ص : 493

    ابن عباس گفته است: طشت طلا بوده است كه دل پيغمبرها را در آن شستشو ميداده‏اند.

    تفسير عاملي    ج‏1    577    [سوره البقرة(2): آيه 274] .....  ص : 576

    فخر رازى: پس از نزول آيت پيش عبد الرّحمان بن عوف پول طلا براى اصحاب صفّه فرستاد علىّ عليه السلام در شب يك شتر خرما فرستاد و بخشش على بهتر بود. اين آيه نازل شد.

    تفسير عاملي    ج‏1    587    [سوره البقرة(2): آيات 278 تا 280] .....  ص : 583

    غزالى قسمت چهارم احياء العلوم در شكر ص 58: درهم و دينار از نعمتهاى خداوند است كه خود قابل استفاده نيست امّا وسيله‏ى رفع احتياج مردم است چون هر كس بچيزهائى احتياج دارد كه در اختيارش نيست و آنچه در اختيار دارد رفع احتياجش را نمى‏كند براى نمونه كسى زعفران زياد دارد و محتاج است بشتر براى سوارى خود و ديگر شتر زياد دارد و محتاج به زعفران است و چون اين دو قابل معاوضه نيست پس ناچار بايستى جنس متوسّطى باشد كه بتوانند اين اجناس بى‏تناسب را بوسيله‏ى آن تبديل كنند از اين جهت خداوند درهم و دينار را آفريد تا با آنها بسنجند و وسيله‏ى دسترسى باشد بتمام كالاهاى نيازمندى بشر چون خود اين دو ماده فايدى مخصوص ندارد ولى واسطه‏ى مبادله است. پس هر كس اينها را داشته باشد مثل اين است كه داراى تمام اجناس احتياجى خود است و مثل آئينه است كه خود رنگ و شكل مخصوص ندارد ولى وسيله‏ى نمايش رنگها و شكلهاى ساير موجودات است و مثل حروف الف باء كه خود معنى ندارد ولى وسيله‏ى فهم معانى مختلف احساسات و تمايلات درونى بشر است پس اين دو جنس وسيله‏ى حكومت و تعيين ارزش اجناس مختلف نيازمندى انسان است. بنابراين اگر كسى در اين درهم و دينار طورى تصرّف كند كه مناسب با فايده‏ى آن و غرض از خلقت آن نباشد كفران نعمت خدا كرده است و اگر آنها را ذخيره كند ستم كرده است و بر خلاف مصلحت رفتار كرده است مثل كسى كه حاكم مسلمين را حبس كند و او نتواند كار حكمرانى خود را انجام دهد و در نتيجه كار مردم نامنظّم شود چون معلوم است كه درهم و دينار براى فرد خاصّ ساخته نشده است زيرا قابليّت استفاده‏ى خاصّ ندارد تا براى شخص معيّن مفيد باشد و همچنين اگر از آنها ظرف طلا و نقره بسازند كفران نعمت است و بدتر است از ذخيره كردن آنها زيرا مانند آن است كه كسى حاكم شهر را مجبور كند به پارچه بافى يا وصول عوارض و درآمدهاى دروازه و مانند آن كه كار هر كسى است. و اين اجبار او بدتر است از حبس او و همين طور هم ساختن ظروف طلا و نقره زيرا با فلزات و چينى و سفال ميتوانند ظرف بسازند ولى بوسيله‏ى آنها معامله و حكومت ميان اجناس مختلف ممكن نيست و همچنين هر كس با درهم و دينار معامله‏ى مرابحه و ربا بكند ستم كرده است و كفران نعمت چون اينها خود قابل استفاده نيست و وسيله‏ى استفاده از اجناس ديگر است.

    تفسير عاملي    ج‏1    588    [سوره البقرة(2): آيات 278 تا 280] .....  ص : 583

    منتسكيو در روح القوانين چاپ دوّم ص 541: پول شاخص و نماينده‏ى ارزشها است و همانطوريكه ميتوان ساير ما يحتاج را كرايه نمود، در صورت نيازمندى باين شاخص بايد بتوانند آنرا هم كرايه نمايند تفاوتى كه پول با ساير چيزها دارد اين استكه ميتوان چيزهاى ديگر را اجاره كرد و هم خريدارى نمود و حال آنكه پول را فقطّ ميتوان اجاره كرد و قابل خريدارى نيست مگر اينكه بصورت طلا و نقره‏ى بازرگانى يعنى مال التجاره درآيد. اگر انسان پول خود را بدون نفع بديگرى قرض بدهد كار خوبى كرده ولى اين عمل كه در اديان بدان توصيه شده يك كار اخلاقى است نه يك قانون و رسم كشورى و اجتماعى. براى رواج تجارت بايد پول نفع داشته باشد مشروط بر آنكه نفع آن از حدود معيّن تجاوز نكند زيرا اگر نفع پول زياد شد آنوقت تاجر براى تجارت پولى قرض نمى‏كند زيرا فايده‏ى تجارت او باندازه‏اى نيست كه بتواند هم نفع پول را بپردازد و هم خود انتفاع ببرد. و چنانچه پول هيچ نفع نداشته باشد باز هم موجب ركود تجارت است زيرا هيچكس آن را قرض نميدهد و دست تجارى كه نيازمند پول هستند بسته ميماند. ولى از آنجائى كه بايد همواره كار جامعه راه بيفتد وقتى پول ربح رسمى و تجارتى نداشت اصول ربا خوارى رايج ميگردد و اين اصول داراى معايبى است كه در تمام ادوار ديده شده است. در قانون محمّد نظر به اين كه ربح رسمى پول با ربا خوارى يك سان فرض شده و ممنوع گرديده باين جهت اصول ربا خوارى رايج گرديده و چون از لحاظ ممنوعيّت خطرناك ميباشد ربا خواران هم زيادتر ربا مى‏گيرند كه در قبال خطر احتمالى خود را بيمه نموده باشند.

    تفسير عاملي    ج‏1    593    [سوره البقرة(2): آيات 278 تا 280] .....  ص : 583

    اگرچه از قوانين مرابحه و بانگى مسلكهاى سوسياليستى و كمونيستى اطّلاع نداريم ولى اين اندازه مسلم است كه رهبرهاى اين مسلكها ربا و سود پول را براى مردم تجويز نكرده‏اند. يعنى بشرى كه بخيال خود بمنتهاى تمدّن رسيده است و بهترين روشها در زندگى براى خود پيدا كرده است. يكى از راههاى آسايش از اختلافات طبقات و رفع نگرانى مردم را از يكديگر در اين دانسته است كه پول در دست اشخاص نباشد و معامله‏ى بمرابحه نه كنند. بقول مرحوم محمّد عبده در تفسير اين آيه: دانشمندان ممالكى كه قوانين آنها ربا را تجويز كرده است ميگويند: امروز براى مشكلات مولود از مرابحه فقط بايستى بهمان دستورهاى دين و منع معاملات مرابحه متوسّل بشويم. و تولستوى دانشمند روسى در كتاب خود بنام (معنى كار چيست؟) نوشته است: اروپا در قانون منع بردگى خوب موفّق شد ولى غافل است از يوغ پول طلا كه روى گردن مردم گذارده شده است و بزودى طبقات مردم را برده و زر خريد خواهد كرد. پس ما باين نتيجه رسيديم: از يهود تا كمونيست ربا خوارى و مرابحه كارى خلاف مصلحت بشر دانسته شده است و دين اسلام در برابر اين حكم عمومى بشرى، خود براى جلوگيرى از ذخيره و بيكار بودن پول و رفع احتياج تاجر كم پول مسئله‏ى مضاربه را معيّن كرده است كه از هيچ جهت موجب ستم و تعطيل سرمايه و دست تنگى تاجر نباشد. اينجا مطلبى بياد آمد:

    تفسير عاملي    ج‏2    20    [سوره آل‏عمران(3): آيه 14] .....  ص : 19

    مردم دلباخته‏اند به زن و فرزند و اندوخته‏هاى طلا و نقره و اسب‏هاى بچراگاه رها شده و دگر چارپايان و كشتزار كه همگى بهره‏هاى زود گذر زندگى است با اينكه بهترين بازگشت به پيشگاه خداوند است [كه سود دوران زندگى است‏].

    تفسير عاملي    ج‏2    111    [سوره آل‏عمران(3): آيات 75 تا 77] .....  ص : 110

    جهت نزول: مجمع: ابن عبّاس گفت: عبد اللّه بن سلام كه مردى بود يهودى و مسلمان شد دو هزار و دويست اوقيه طلا نزدش امانت گذاردند و در موقع بصاحبش پس داد و به فنحاص بن عاذور يك دينار امانت دادند او خيانت كرد، دو جمله‏ى اوّل آيه براى توصيف آن دو نفر است و هم در مجمع است: در پاره‏اى تفسيرها نوشته‏اند جمله‏ى اوّل و بيان امانت براى توصيف مسيحيها است و ذكر خيانت وصف اخلاق يهود است.

    تفسير عاملي    ج‏2    132    [سوره آل‏عمران(3): آيات 90 تا 91] .....  ص : 132

    91 البتّه آنها كه كافر شدند و بى‏دين مردند اگر روى زمين پر طلا كنند و بجان خريد خود دهند از هيچ يك‏شان پذيرفته نباشد و ايشان را آزارى دردناك باشد و ياورى ندارند.

    تفسير عاملي    ج‏2    133    [سوره آل‏عمران(3): آيات 90 تا 91] .....  ص : 132

     «مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً» 91 مفسّرين از قتاده و از انس بن مالك روايت كرده‏اند كه پيغمبر (ص) فرمود: كافران را در قيامت حاضر مى‏كنند و مى‏پرسند كه مى‏خواهيد باندازه‏ى گنجايش زمين طلا داشته باشيد تا خود را از اين سختى بخريد؟ مى‏گويند اين آرزوى ما است. در جواب آنها مى‏گويند بسيار ساده‏تر از اينها بشما گفتند و نكرديد.

    تفسير عاملي    ج‏2    134    [سوره آل‏عمران(3): آيه 92] .....  ص : 133

    مجمع: ارتباط اين آيه بآيات پيش: چون اعلام شد: كافر بظرفيّت زمين اگر طلا بدهد قبول نيست اين آيه براى دفع توهّم است كه گمان نبرند در بخششهاى لازم مى‏توان سستى كرد و از آن خوددارى نمود.

    تفسير عاملي    ج‏2    136    [سوره آل‏عمران(3): آيه 92] .....  ص : 133

    كه از اين چيزى دوستتر ندارم، زرگران را احضار كرد و آن طلا و جواهر بفروخت و قيمت آن را مصرف چاههاى بيابان كرد كه تا امروز منسوب باو است.

    تفسير عاملي    ج‏2    229    [سوره آل‏عمران(3): آيات 142 تا 148] .....  ص : 219

    پس از اين مطلب از آثار شكسپير شاعر انگليسى بعربى منظوم ترجمه كرده است اينك ترجمه‏ى مختصرى از آن: آنكه در دنيا خود را در خوشى مى‏بيند مانند كسى است كه در گور طلا اندود زندگى كند، ما گرفتار سرنوشتى هستيم كه گناه آدم ابو البشر موجب آن شده است و سختيهاى حيات هر يك از پس ديگرى ما را گرفتار دارد از پس گرماى تابستان ببادهاى سوزناك زمستان دچار مى‏شويم ليكن در اين شدائد كه مانند مارهاى كشنده هستند گوهرهاى گرانبهائى نهفته است كه از تاج افتخار سلاطين بالاتر است اين سنگهاى سخت بما پند مى‏دهند و درختها و رودها كتابهاى موعظه است كه نمى‏توانيم هيچيك آنها را دروغ بپنداريم بلكه هر كدام پرتوى است از نور خداوند.

    تفسير عاملي    ج‏2    304    [سوره آل‏عمران(3): آيات 190 تا 195] .....  ص : 303

    جهت نزول: اسباب النّزول از ابن عبّاس نقل كرده است كه اعراب از يهود معجزات موسى را پرسيدند آنها عصا و يد بيضا را در جواب گفتند و از مسيحيها پرسيدند آنها هم جواب دادند، آنگاه از پيغمبر تقاضا كردند كه كوه صفا براى آنها تبديل به طلا شود، آيت اوّل در جواب آنها نازل شد.

    تفسير عاملي    ج‏2    364    [سوره النساء(4): آيات 19 تا 21] .....  ص : 364

    معنى لغات: «تعضلوا» از مصدر عضل بمعنى سختى و جلوگيرى «استبدال» چيزى را بجاى چيزى گرفتن و عوض كردن، «قنطار» مال زياد و پوست گاو كه از طلا پر شود، «بهتانا» نسبت بدو تهمت بستن و دروغ، «أفضى» از مصدر افضاء وسعت دادن، رساندن، مطلّع كردن.

    تفسير عاملي    ج‏2    406    [سوره النساء(4): آيات 40 تا 42] .....  ص : 404

    دوست دارند كه زمين شكافته شود و آنها فرو روند و همسر زمين شوند، ابن كيسان گفته است: مى‏خواهند كه زنده نمى‏شدند و آن روز حاضر نمى‏شدند و از اول هموار زمين مى‏بودند، كلبى گفته است: چون ديگر موجودات همه خاك مى‏شوند آنها هم آرزو مى‏كنند كه مانند بقيّه خاك شوند تا مردم در بالاى آنها راه بروند، ابو القاسم بن حبيب گفت از بعضى اهل تفسير شنيدم اينطور معنى مى‏كرد: مردم بيدين آرزو مى‏كنند: باندازه و برابر زمين زر و طلا بايشان بدهند كه جان خود از آن مهلكه بخرند.

    تفسير عاملي    ج‏2    411    [سوره النساء(4): آيه 43] .....  ص : 407

    1- ابو حنيفه و شيعه لازم نمى‏دانند كه از گرد و خاك زمين چيزى بدست بچسبد ولى بر پاره‏اى چيزهاى زمينى مانند گچ و آهك و سنگهاى قيمتى نرم او تيمّم را جايز مى‏داند، و ما جايز نمى‏دانيم، و بر نرمه‏ى طلا و نقره و ديگر فلزّات هيچكدام جايز نمى‏دانيم.

    تفسير عاملي    ج‏3    67    [سوره النساء(4): آيات 92 تا 93] .....  ص : 64

     «وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ» 92 مجمع: اگر آنكه بايد ديه بدهد بيابانى و شتردار است و عمده‏ى سرمايه‏ى او شتر است، بايد صد شتر ديه بدهد، و اگر سرمايه او شتر نيست هزار دينار طلا و يا ده هزار درهم نقره ديه بدهد و «مسلّمة» يعنى كامل و بى‏كم و كاست بايد مبلغ ديه بوارثين مقتول بنسبت سهم الإرث تقسيم شود.

    تفسير عاملي    ج‏3    67    [سوره النساء(4): آيات 92 تا 93] .....  ص : 64

    طبرى: مكحول گفته است: ديه كم و زياد ميشد و هنگام وفات پيغمبر هشتصد دينار بود عمر انديشيد كه شايد پس از مرگش مراعات حقوق مردم نشود، ديه را تثبيت كرد بر دوازده هزار درهم پول نقره يا هزار دينار طلا.

    تفسير عاملي    ج‏3    274    [سوره المائدة(5): آيات 38 تا 40] .....  ص : 273

    سخن مفسّرين: «وَ السَّارِقُ» 38 طبرى: اختلاف است كه چه اندازه دزدى موجب بريدن دست ميشود، ولى آنچه ما تفحّص كرده‏ايم دليلى مطمئن و صحيح بر تعيين نيافته‏ايم مگر فرموده‏ى پيغمبر (ص): كه در دزدى كمتر از يك چهارم دينار نبايد دست بريده شود. «شايد بتوان آنرا منطبق كنيم بر حدود قيمت وزن شش نخود طلا بمقياس قديم و بيست گرم بمقياس امروز». مجمع: از عبد اللّه بن مسعود نقل شده است كه او اين طور قرائت مى‏كرده است: «و السّارقون و السّارقات فاقطعوا ايمانهم» و در مقدار دزدى كه مجازاتش دست بريدن است اختلاف است: اصحاب ما شيعه‏ها گفته‏اند ربع دينار است، و مذهب شافعى و اوزاعى و ابى ثور نيز همين است، و از عايشه نقل شده است كه گفته است پيغمبر (ص) فرمود: اين حكم در ربع دينار است و آنچه بيشتر باشد. و ابو حنيفه و همفكرهاى او در ده درهم دزدى حكم ببريدن دست كرده‏اند، و خوارج براى هر مقدار دزدى، دست بريدن را لازم دانسته‏اند. و نيز مجمع نوشته است: در بريدن دست اختلاف است كه از كجا باشد؟ بيشتر فقها گفته‏اند از بند دست كه حدّ فاصل بازو و كف دست هست، و شافعى گفته است در نوبت اوّل دزدى دست راست، در دوّم پاى چپ در سوّم دست چپ در چهارم پاى راست ببرند، و در نوبت پنجم حبس كنند، ولى در نزد اصحاب ما فقهاى شيعه بايد از بن چهار انگشت بريده شود كه كف دست و يك انگشت ابهام بماند، و در مرتبه‏ى دوّم پاى راست از ساق طورى بايد بريده شود كه پاشنه‏ى پا بجاى بماند براى ايستادن، و در مرتبه‏ى سوّم تا زنده است بايد زندانى باشد، و همين عمل از علىّ عليه السّلام روايت شده است.

    تفسير عاملي    ج‏3    279    [سوره المائدة(5): آيات 41 تا 46] .....  ص : 277

    معنى لغات: سمّاعون- جمع سمّاع، آنكه بهر سخن گوش ميدهد، فرمان بر جاسوس، فتنة- اختيار كردن، طلا را در بوته ذوب كردن، خوش آمدن بى‏اختيارى و دلباختن، گمراهى، گرفتارى، اختلاف عقيده و آشوب. سحت- حرام، كسب زشت و ننگ آور، رشوه. يحكّمونك- از حكم بمعنى حاكم قرار داد، اختيار كار به كسى واگذاشت، مانع از كار شد و از آن برگرداند كسى را، جهت نزول: طبرى نوشته است كه در جهت نزول اين آيات روايات مختلف است: سدّى گفته است: در روزى كه بنى قريظه گرفتار مسلمين شدند و قرار شد راضى بحكومت كسى شوند، و آنها بحكومت سعد بن معاذ راضى شدند كه آنچه او معيّن كند مسلمين با آنها رفتار كنند و آنها هم قبول كنند، چند نفر از آن يهود با يكى از مسلمين بنام ابو لبابه مشورت كردند كه تكليف ما در اين حكميّت سعد چه خواهد بود؟ ابو لبابه نميخواست آشكارا بگويد اشاره كرد كه نتيجه‏ى اين حكميّت نابودى شما است، اين آيه براى دلدارى پيغمبر نازل شد كه كفر اين مسلمانان بد دل موجب ناراحتى تو نشود. و از ديگرى نقل كرده است كه مردى يهودى كسى از همكيشان خود را كشت، خواستند او را مجازات را پاك كند و براى شان خوارى باين جهان است و آزارى بزرگ به جهان ديگر. 45

    تفسير عاملي    ج‏3    365    [سوره المائدة(5): آيات 106 تا 109] .....  ص : 364

    جهت نزول: طبرى و مجمع البيان و ديگران با مختصر اختلاف نقل كرده‏اند كه دو نفر مسيحى و يك نفر مسلمان از مدينه بعزم تجارت بطرف شام روانه شدند در راه مسلمان بيمار شد، و وصيّتنامه‏اى بدست خود نوشت و در اسباب خود پنهان كرد و برفيقانش گفت: اموال من را بخانواده‏ام تسليم كنيد، و پس از آن بمرد، آن دو مسيحى اموال او را گشتند و آنچه پسندشان شد برداشتند و پس از رسيدن بوطن بقيّه را بوارثان او تسليم كردند، آنها اموال را كمتر از آنچه برده بود تحويل گرفتند، چون وارسى كردند و نوشته‏ى آن مرد را ديدند معلوم‏شان شد كه از اموالش چيزى مصرف نكرده است، از آن دو رفيق امين پرسيدند، آنها جواب دادند ما اطّلاع نداريم، آنچه بما سپرده شده است به شما تسليم كرده‏ايم، وارثان بپيغمبر (ص) شكايت كردند، آيت اوّل نازل شد، پس از نزول آيه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون نماز عصر خواند آن دو نفر مسيحى را در نزديك منبر سوگند داد بخدا كه خيانت نكرده‏اند و آنها را رها نمود، پس از چندى ظرف قيمتى كه طلا بود و يا از نقره و منقّش و آراسته بطلا بود ديده شد كه از اموال ميّت بوده است و آنها تصرّف كرده‏اند، چون وارثها بر آن دو مسيحى چنين ادّعا كردند، آنها گفتند: ما فراموش كرديم بگوئيم كه ما از او خريده‏ايم، چون بپيغمبر شكايت كردند آيت دوّم نازل شد، «فَإِنْ عُثِرَ» تا آخر آيه، و دو نفر از اختياردارهاى ميّت كه عمرو عاص و مطّلب بن ابى وداعه بودند بلند شدند، و سوگند ياد كردند كه آن دو مسيحى دروغ گفتند و خيانت كردند و پيغمبر آن ظرف را بآنها برگرداند، و پس از آنكه يكى از آن دو مسيحى مسلمان شد مى‏گفت:

    تفسير عاملي    ج‏3    504    [سوره الأنعام(6): آيات 93 تا 94] .....  ص : 503

    سخن مفسّرين: «أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ» 94 طبرى: قتاده گفت: براى ما نقل كرده‏اند كه پيغمبر (ص) فرمود: در خواب چنين بنظرم رسيد كه در دست دو دستبند، از طلا دارم و من را ناراحت كرد. آنگاه بمن الهام شد كه بر آنها بدمم و پف كنم، چون بر آنها دميدم هر دو بهوا رفتند، در هماندم بخاطرم رسيد كه اين دو دستبند كنايه هستند از دو نفر مدّعى دروغگو كه مسيلمه‏ى كذّاب است و اسود عنسى، مسيلمه را وحشى قاتل حمزه كشت، و اسود عنسى را فيروز ديلمى كشت آنگاه كه پيغمبر در مرض فوت بود.

    تفسير عاملي    ج‏3    517    [سوره الأنعام(6): آيات 104 تا 107] .....  ص : 517

    نصرّف- از مصدر تصريف بمعنى زيادى و فزونى در برگرداندن و گمراه كردن و پول طلا و نقره را تبديل كردن. و تصريف كلام بمعنى مشتقّ كردن كلماتى از كلمات ديگر. درست- از مصدر درس با فتح دال و سكون سين بمعنى متوالى خواندن و حفظ كردن آثار چيزى محو و نابود شدن، و كهنه كردن لباس.

    تفسير عاملي    ج‏3    523    [سوره الأنعام(6): آيات 108 تا 110] .....  ص : 522

    جهت نزول: دو آيت صد و ده و يازده از «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ تا يَعْمَهُونَ» مجمع: كلبى و محمّد بن كعب قرظى گفتند كه اعراب بپيغمبر عرض كردند: تو از موسى و عيسى و ديگران معجزه نقل ميكنى، پس تو هم براى ما كوه صفا را طلا كن و از مرده‏هاى ما زنده نما تا بپرسيم كه تو راست ميگوئى يا دروغ، و ملائكه را حاضر كن تا براستى تو شهادت دهند، و سوگند ياد كردند كه با اين معجزات مسلمان خواهند شد اين دو آيه براى اين گفت


  • طلا در تفسير عاملي 2
    تفسير عاملي    ج‏5    25    [سوره يونس(10): آيات 21 تا 30] .....  ص : 24

    معنى لغات: مكر- نيرنگ و تزوير و اظهار خلاف باطن، سزاى حيله، خاك قرمز كه وسيله‏ى رنگ كردن است. عاصف- باد تند و سخت، زخرف- ها- طلا زيبائى هر چيز، بيهودگى گفتار و سخن، انواع و الوان گياه زمين، حصيد- زراعت درو شده، تغن- از مصدر غنى و مغنى بمعنى در جائى اقامت داشتن، يرهق- از مصدر رهق بفتح راء و هاء بمعنى سبكى، كار زشت، دروغ، شتاب، نزديكى سفر، رسيدن سگ بشكار، قتر- با فتح قاف و تاء تيرگى، سرنوشت، توانائى، زيّلنا- يعنى جدا كرديم و تفرقه كرديم، تبلو- از مصدر بلو و بلاء بفتح با بمعنى تجربه و اختبار و امتحان.

    تفسير عاملي    ج‏5    210    [سوره يوسف(12): آيات 54 تا 101] .....  ص : 199

    طلا بوده است و طلا و نقره، و نقره‏ى مرصّع بجواهر نيز گفته‏اند. و همان بوده است كه در سالهاى قحط پيمانه‏ى غلّه قرار دادند، و همين است مقصود از «صُواعَ الْمَلِكِ» و كلمات «صواع، و وعاء، و يرفع، و درجات، و ذى علم» قرائت متعدّد شده است.

    تفسير عاملي    ج‏5    244    [سوره الرعد(13): آيات 1 تا 26] .....  ص : 230

    چون تجلّى كرد اوصاف قديم پس بسوزد وصف حادث را كليم «وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ» 17 مجمع: «يوقدون» با ياء بصيغه‏ى غايب نيز قرائت شده است. و اين مثل ديگرى است براى حقّ و باطل كه فلزّات طلا و نقره و مس و غيره را در كوره ذوب مى‏كنند براى آلات زينت و كارفرما و چون ذوب شد آنها هم مثل سيلاب كف دارد كه خبث و جرم آن باشد.

    تفسير عاملي    ج‏5    443    [سوره الإسراء(17): آيات 26 تا 60] .....  ص : 426

    1- در برابر تقاضاى اعراب كه كوه صفا و مروه را براى ما طلا كن و از زمين مكّه چشمه آب جارى كن و مانند اينها ما نبايد تسليم شويم چون پيشينيان اينها مردم گذشته چنين تقاضاها كردند و پذيرفتيم و آنها بر كفر خود ماندند و گرفتارشان كرديم ولى، اين دوران نبايد بآن روش رفتار كرد كه محمّد براى نابودى مردم نيست بلكه براى رحمت است و رأفت. 2- مانعى از موافقت با خواسته‏ى اعراب نيست جز اينكه كارى بيهوده است زيرا مردم در گذشته نيز همين چيزها را خواستند و پذيرفتيم و آنها مؤمن نشدند، 3- ابو مسلم گفته است: يعنى چون سابقين و مردم پيش از شما معجزاتى خواستند و ديدند و باز هم سخن پيغمبر را دروغ شمردند شما هم از همان مردم پيروى ميكنيد و اگر ببينيد نمى‏پذيريد.

    تفسير عاملي    ج‏5    472    [سوره الإسراء(17): آيات 86 تا 111] .....  ص : 471

    ، يا خودت خانه‏اى از طلا داشته باشى يا بآسمان بالا روى ولى نه بالا رفتن فقطّ كافى است بلكه آنگاه بتو مؤمن ميشويم كه با خود از آسمان نوشته‏اى بياورى كه ما بخوانيم، [تو بجواب همه‏ى اينها] بگو: بدور است خدا [كه از انجام خواسته‏هاى شما عاجز باشد ولى‏] من فقطّ بشرى هستم فرستاده حقّ [براى رهبرى شما]

    تفسير عاملي    ج‏5    513    [سوره الكهف(18): آيات 27 تا 59] .....  ص : 511

    31 و اينان جز ايشان بهشت جاودان است كه رودها در آن روان، و زينت شده‏اند به دستبندهاى طلا و پوشاك از پارچه‏هاى ابريشم لطيف و متنوع و تكيه‏گاه‏شان اريكه‏ها و تختهاى آراسته و گرانبها است كه [جملگى‏] ثوابى است خوب و سود و آسايشى است خوش‏

    تفسير عاملي    ج‏5    517    [سوره الكهف(18): آيات 27 تا 59] .....  ص : 511

    طبرى: در معنى اين جمله اختلاف است: 1- يعنى او طلا و نقره داشت، 2- انواع مال و سرمايه داشت 3- باغ و درخت او ميوه داشت.

    تفسير عاملي    ج‏6    14    [سوره الكهف(18): آيات 60 تا 82] .....  ص : 2

     «فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما» فخر: در كتابهاى حكايت ديده‏ام كه چون اين آيه بگوش مردم آن آبادى رسيد يك بار طلا خدمت پيغمبر (ص) بردند و عرض كردند ما باين بار طلا با شما معامله ميكنيم كه باى جمله‏ى «ابوا» را تبديل بتاء كنى تا چنين قرائت شود «فاتوا ان يضيّفوهما» و باين معنى باشد: چون آن دو نفر تقاضاى غذا كردند مردم آن ده آمدند كه آنها را پذيرائى كنند. و مقصود ما از اين معامله اين است كه ننگ راندن مهمان آنهم چنين مردم از ما اهل اين آبادى برداشته شود، پيغمبر (ص) قبول نفرمود كه تغيير اين نقطه از كلام حقّ موجب ايجاد دروغ در آن ميشود.

    تفسير عاملي    ج‏6    43    [سوره الكهف(18): آيات 83 تا 110] .....  ص : 23

    استفاده و سخن ما در اين آيات: 1- ترديد نيست كه در دوران نزول قرآن مردى داستانى در خاطره‏ها بوده است بنام ذو القرنين چه اعراب خود آنرا شنيده بودند يا تلقين از يهود بوده چنانكه بعضى مفسّرين نوشته‏اند ولى چون اين سوره بمكّه نازل شده است درست‏تر همين است كه خود شنيده بودند و آنها كه ايمان داشتند خواستند از پيغمبر (ص) درست و خوب آنرا بدانند و آنها كه منكر بودند خواستند آزار و خجلت‏زده كنند، بهر صورت سخنى تازه و بيسابقه نبوده است، پس از آيت 83 «يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ» تا آيت 98 «جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي» كه مربوط بهمين مرد داستانى است مطلبى است كه مردم خود، اندك توجّهى داشته‏اند و تفصيل آنرا پرسيده‏اند و جواب شنيده‏اند، و چون از اينگونه آثار عرب قبل از اسلام مثل داستانهاى عاد و ثمود و غيره چيزى نمانده و در دست نداريم پس همانچه از ظاهر الفاظ استفاده كرديم و نوشتيم براى فهم اين آيات كافى است و آنچه مفسّرين براى يأجوج و مأجوج نوشته‏اند بقدرى دور از عقل و بقول خراسانيها لا يتچسبك است كه ما فقطّ براى نمونه چند شعر تفسير حسينى را نقل كرديم و مفصّل‏تر از همه بطوريكه نوشتيم سخن مرحوم ابو الكلام است كه در لغتنامه‏ى دهخدا بدنبال كلمه‏ى ذو القرنين نقل شده است، ولى ما اينطور گمان ميكنيم كه اين اختلافها در شخصيّت و سرگذشت ذو القرنين كه فرشته گفته‏اند و پيغمبر دانسته‏اند و مرد صالح گفته‏اند و كورش هخامنشى ايرانى تا اسكندر شرور مقدونى نوشته‏اند موجب تقويت اين انديشه ميشود كه اين آيات نه براى روشن كردن تاريكيهاى يك شخصيّت گذشته است كه مردم از چگونگى او مطلّع نبوده‏اند، بلكه چون مطلبى و داستانى در خاطره‏ها بوده كه بنام ذو القرنين گفته ميشده است و از پيغمبر (ص) پرسيده‏اند البتّه بايستى چيزى ميفرمود كه نه انكار باشد و نه تصديق داستان خاطره‏هاى مردم باشد از اين جهت الهام شد كه در اوّل جواب بفرمايد «سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً» يعنى يادى و نمونه‏اى از اين افكار و محفوظات شما براى شما ميگوئيم، آنگاه نه بطور نقل و داستان سرائى، بلكه بصورت ايجاد و و احداث با جمله‏هائى معجزآسا كه آنها خود دلباخته‏ى آن سخنان مى- شدند آغاز مطلب شده است از نهايت قدرت و عظمت كه ما داديم و ما گفتيم و همان چيزها كه مردم بخاطر داشتند در لابلاى سخن اظهار شده است با كمال ايجاز و بلاغت كه پسنديدند و پذيرفتند و اين نه اغفال است و نه دروغ بلكه اعجاز در آرامش و پذيرش و تسليم خصم است و بهترين وسيله است براى جواب گفتن و قانع كردن اين دسته مردم كه افسانه ميخواهند و مردى داستانى را جستجو ميكنند چنانكه أبو جهل را با شمشير جواب دادند كه جز خودفروشى و فزون‏طلبى چيزى نميخواست باز ابو سفيان را كه مردى تاجر پيشه و پولدوست بود با پول طلا و شتر قانع و تسليم ميكنند، اينها اساس تمدّن بشرى و رهبرى انسانها است كه هزاران سال سرمشق بوده است و خواهد بود.

    تفسير عاملي    ج‏6    72    [سوره مريم(19): آيات 41 تا 76] .....  ص : 64

     «بُكْرَةً وَ عَشِيًّا» 62 فخر: حسن بصرى گفته است: چون براى هر گروه چيزى مطلوب است همان را بآنها وعده داده‏اند چنانكه دستبند طلا و نقره و پوشاك ابريشمين براى ايرانى پسند است «أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ- الى آخر» براى آنها است و مردم يمن تختهاى آراسته و زيبا پسندشان بود «مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ-» الخ» گفته شده است، و عرب را بهتر از شام و نهار چيزى نيست از اينرو براى آنها «رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا» گفته شده است، و ممكن است اين جمله كنايه باشد از دوام روزى نه وقت معيّن مقصود باشد.

    تفسير عاملي    ج‏6    84    [سوره مريم(19): آيات 77 تا 98] .....  ص : 80

    أبو الفتوح: يعنى دسته دسته بسوى خداوند محشورشان ميكنيم، و بعضى گفته‏اند: يعنى سواره ميآيند، و خبرى است كه بر حيواناتى كه بدنيا قربانى كرده‏اند سوار ميشوند، چون پيغمبر (ص) فرموده بقربانى اهميّت بدهيد كه وسيله‏ى سوارى شما است بقيامت. و روايت است كه علىّ عليه السّلام بپيغمبر (ص) عرض كرد: وفد و واردين بر پادشاه و امير سواره باشند پس وفد «ورود» بر خداوند بچه گونه است فرمود: ملائكه مؤمنين را استقبال كنند با شتران كه پالان و افسارشان از طلا است.

    تفسير عاملي    ج‏6    137    [سوره طه(20): آيات 80 تا 135] .....  ص : 113

    سخن ما در اين آيات: 1- آيت 83 «وَ ما أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ» و دنباله‏ى آن با آنچه در تورات نقل شده است تفاوت دارد، و شايد مقصود از اين آيات و نقل آن سرگذشت باين صورت براى فهماندن بيهود آن روز است كه دين شما و اخبار و حوادث آن كه از چندين قرن آنرا به ارث برده‏ايد و ميگوئيد از همان دوران، نوشته‏اند و بيادگار گذاشته‏اند، اكنون بينديشيد و تصديق كنيد كه مطلب درست اين است كه ما ميگوئيم نه آنچه شما وسيله‏ى اغفال قرار داده‏ايد و به اسم تورات موسى بمردم مينمائيد، و نيز در تورات قضيّه‏ى گوساله ساختن از طلا را بهارون نسبت ميدهد، در سفر خروج باب سى و دوّم مينويسد: چون ديد موسى بموقع معيّن از كوه پائين نيامد از هارون خواستند كه براى‏شان خدائى بسازد كه در جلو چشمشان راه برود. هارون از گوشواره‏هاشان گوساله ساخت، تا آخر.

    تفسير عاملي    ج‏6    196    [سوره الحج(22): آيات 1 تا 24] .....  ص : 192

    23 و البتّه آنهائى كه مؤمن و نيكوكار شدند خداوند بدرون بهشتى ميبرد كه رودها از زير آن روان است، و در آنجا بدستبندهائى از طلا و مرواريد آنها را ميآرايند و پوشاك‏شان بآن جا پارچه- هاى نرم ابريشمين است‏

    تفسير عاملي    ج‏6    200    [سوره الحج(22): آيات 1 تا 24] .....  ص : 192

    فخر: ابو سعيد خدرى گفته است: مردى يهودى مسلمان شد از آن پس كور شد و فرزندش مرد و سرمايه‏اش نابود شد، بپيغمبر گفت: مرا ناديده انگار و ببخش چون از اين دين خيرى نديدم كه بى‏چشم و مال و فرزند شدم، پيغمبر فرمود: دين اسلام چيزى نيست كه من ببخشم و ناديده پندارم ولى دين اسلام مانند كوره است كه موادّ خارجى طلا و نقره و آهن را از آنها جدا ميكند، از پس اين گفتگو اين آيه نازل شد.

    تفسير عاملي    ج‏6    227    [سوره الحج(22): آيات 25 تا 78] .....  ص : 205

    روح البيان: از اهميّت و تعظيم شعائر اللّه بود كه پيغمبر (ص) صد شتر براى قربانى بمكّه برد كه يكى از آنها شتر نر أبو جهل بود و در بينى او حلقه‏اى طلا بود، عمر شتر ماده‏اى بقربان برد كه سيصد دينار قيمت داشت.

    تفسير عاملي    ج‏7    240    [سوره فاطر(35): آيات 27 تا 45] .....  ص : 237

    33 كه [بپاداش خود] در بهشت جاودان درون ميشوند و بدستبند طلا و مرواريد آراسته ميشوند و پوشاك شان پرنيان خواهد بود

    تفسير عاملي    ج‏7    469    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

    معنى لغات: «زخرف» طلا، زيبائى و خوبى. «يعش» از مصدر عشو بمعنى چون مردم نابينا كار كردن. «يصدّون» از مصدر صدّ بفتح اوّل بمعنى بر گرداندن و جلوگيرى كردن و مضارع آن «يصدّ» با ضمّ صاد است و از صدود به ضمّ اوّل و دوّم كه عين الفعل مضارع مضموم است و مكسور بمعنى رو گرداندن و ميل بسوى دگر كردن، و از مصدر صديد بمعنى فرياد و ناله و فغان كردن. «تحبرون» از حبر بفتح اوّل و دوّم بمعنى شاد شدن، خوب شدن جراحت، زياد شدن گياه زمين. «مبلسون» دلشكسته، اندوهناك، بى‏خاصيّت، سرگردان، نااميد.

    تفسير عاملي    ج‏7    471    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

    34 و هم تخت و تكيه گاه شان نقره و طلا

    تفسير عاملي    ج‏7    472    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

    53 اگر او پيغمبر است چرا [چون پادشاهان‏] دستبند طلا ندارد يا صفها ز فرشتگان با او نيستند؟

    تفسير عاملي    ج‏7    473    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

    71 و كاسه و كوزه‏ى طلا بجلوتان بدارند و آنچه دل و چشم بخواهد آماده بيند و بآن جا جاودان بمانيد

    تفسير عاملي    ج‏7    477    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

     «مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ»- الخ» 18 مجمع: «ينشّأ» از وزن تفعيل ثلاثى مزيد و هم از فعل ثلاثى مجرّد قراءت شده است. يعنى آنكه در آرايش زنان زندگى ميكند و مقصود دختر است و جمله‏ى بعد «وَ هُوَ فِي الْخِصامِ»- الخ» يعنى در گفتگوى با طرف سخن خود نميتواند آشكار بگويد. و قتاده گفته است: بيشتر مواقع ديده شده است: زنى بخواهد استدلال بر حقّ خود كند و اقرار بر ضرر خود كرده است. ابن زيد گفته است: مقصود از اين آيه بتها است كه آنها را با طلا و نقره مى‏آراستند و البتّه توانائى سخن و استدلال بر حقّ خود ندارند.

    تفسير عاملي    ج‏7    479    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

    كشف: اين آيه براى جواب آنها است كه گفتند: چرا سرمايه دارهاى مكّه و طايف پيغمبر نشدند؟ بجوابشان گفته شده است: سرمايه ارزشى ندارد و سقف خانه كافران را طلا و نقره ميكنيم اگر باين واسطه آدميان بى‏دين نميشدند «سُقُفاً» 33 مجمع: با ضمّ سين و قاف و فتح قاف هر دو قراءت شده است و مجاهد گفته است: بالاى سر ما آسمان را سقف بفتح گويند و سطح بالاى خانه را سقف با دو ضمّه گويند. و كلمه‏ى «زخرف» بگفته‏ى ابن عبّاس و قتاده و ضحّاك بمعنى طلا است و حسن بصرى گفته است: يعنى نقّاشى. ابن زيد گفته است:

    تفسير عاملي    ج‏7    480    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

     «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً» 36 فخر: مقصود از اين آيه آگاه كردن است بر آسيبهاى خوشبختى و زندگى با سرانجام خوب كه سرمايه و مقام آدمى را از ياد حقّ نابينا كند و كسى كه چنين شد همنشين شيطان ميشود و مناسبت اين آيه با جلو همين است كه چون گفته شد كالاى زندگى ارزش ندارد و بكافر اگر فساد توجّه مردم بكفر نباشد سقف و در خانه‏ى طلا و نقره ميدهم باين آيه آن مطلب را دنبال كرده است كه عاقبت مال همنشينى شيطان است. و صاحب كشّاف گفته است: كلمه‏ى «يعش» با ضمّ و فتح شين قراءت شده است كه به قراءت اوّل از مصدر «عشو» است به معنى مانند آدم شبكور كار كردن و نگاه كردن و با فتح از «عشى» بمعنى بشب نابينا بودن. و با قراءت اوّل يعنى اگر كسى حقّ را شناخت و خود را از آن نابينا ساخت و به قراءت فتح يعنى آنكه از ديدن حقّ و قرآن نابينا است.

    تفسير عاملي    ج‏7    483    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

     «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ» 54 مجمع: چون فرعون استدلال بر ملك مصر و رود آنجا كرد بر شخصيّت خود و نقص موسى كه دستبند طلا و صف ملائكه ندارد و مردم را باين سخنان مطيع خود كرده بود اين نتيجه‏ى بيخردى آن مردم است كه براى پيغمبر صف ملك لازم است يا كاخ و طلا راه برترى فرعون است.

    تفسير عاملي    ج‏7    492    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

    4- از آيت 31 تا 35 «قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ- الخ» بيادم آورد كه مكرّر در درس مى‏پرسيدند: اگر دين اسلام خوشبختى آدمى را فراهم ميكند چرا ملّتهاى غير مسلمان مال و توانشان بيشتر است و برتر از مسلمانان هستند؟ اين آيات بخوبى باين پرسش پاسخ ميدهد كه آن روز كوته بينان ميخواستند آنها كه مال و مقام دارند پيغمبر باشند چون گفتند: چرا قرآن بيكى از دو نفر مرد مكّه و طايف كه مال و جاه دارند نازل نشد؟ و سؤال آن روز آنها همين پرسش شاگردها است در اين زمان با كمى تفاوت. و پاسخى كه آن روز براى آنها آمده است، براى اين مردم نيز خواهد بود چون اگر سرمايه، خوشبختى بياورد در قدرت آفريدگار بود كه زمين و مردم آن را جورى بيافريند كه همگى برترين و بيشترين آنچه راه خوشبختى خود ميدانند داشته باشند ولى باين جمله‏ها «لَوْ لا أَنْ- يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ- الخ» اين مسئله روشن است كه آفرينش اين زمين ما و موجودات آن بر تفاوت و كم و زيادى نهاده شده است و مقتضيات اين ساختمان با يكنواختى سازش ندارد و گر نه ممكن بود ابزار زندگى و ساختمان آدميان از طلا و نقره باشد. پس نادارى و ناتوانى مسلمانان پديده‏ى دستورهاى دين و يا ناسازگارى و ناشايستگى دين براى بشر نيست و نيز كفر با بيدينى مختلف راه پيشرفت علم و صنعت و سياست ديگران نيست و علّت اصلى اين محروميّتها و بهره‏منديها همان تفاوت در آفرينش است كه گفته شده است «لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً» و هزاران كارگردان براى اين دار و ندار بشر در كار است از محيط و اجتماع و سرزمين و عواطف و احساسات و دگر چيزها كه ما را از آن خبرى نيست و در قدرت پروردگار است و بس. و در آخر اين آيات پس از نشان دادن علّت اصلى خوشى و ناخوشى، سعادت حقيقى شناسانده شده است كه تقوى ذخيره هميشگى است نه بهره- هادى مادّى.

    تفسير عاملي    ج‏7    492    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

    بر اين سخن ما ممكن است اعتراض شود كه ظاهر مقصود از آيه، و معنى مفسّرين فقط همين است كه ابزار زندگى كافران را طلا و نقره نكرديم تا مردم همگى بى‏دين نشوند، و سياق آيه ارتباط با اصل فلسفى و اختلاف در آفرينش ندارد و كلمات «لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ» آشكار است در معنى مفسّرين و مخالف اين نظر ما است.

    تفسير عاملي    ج‏7    493    [سوره الزخرف(43): آيات 1 تا 89] .....  ص : 465

    جواب اين است كه ادّعا نكرديم معنى آيه همين نظر ما هست و بس بلكه ما از اين آيات اين استفاده را هم ميكنيم بعلاوه كه زمينه‏ى سخن در جواب پندار ارزش سرمايه است كه عربها گمان ميكردند سرمايه‏دارها بايد پيغمبر باشند بجوابشان گفته شد كه در حقيقت آدمى سرمايه كارگر نيست و اگر اصل آفرينش اقتضا ميكرد بمثل شما كافران كه دلبسته‏ى مال و مقام هستيد خانه و ابزار طلا و نقره ميداديم و مقام پيغمبرى وابسته‏ى سرمايه‏دارى نيست و اين امتيازات در پيشگاه ما ارزشى ندارد و كفر و مخالفت با ما و پيغمبر جلوگير ما نيست كه به اين گونه مردم طلا و نقره‏ى فراوان بدهيم فقط اختلاف آفرينش است كه فقير و غنى درست ميكند. 5- آيت 36 «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ» ممكن است بظاهر با آيت. 5 كه گفته شده است زياده‏روى شما جلوگير از تذكّر و تربيت ما نيست ناسازگار باشد چون در اينجا گفته شده است. آنكه از ياد حقّ همانند نابينايان باشد شيطان را همنشين او ميكنيم ولى در آن آيه سخن از اسراف و زياده‏روى است كه بايد جلوگيرى و راهنمائى كرد و در اين آيه بطورى كه از مفسّرين نقل كرديم نظر به آن مردم است كه خود را از راه حقّ بركنار ميدارند و سرگرم سرمايه و خوشيهاى- زندگى ميشوند كه البتّه اينگونه كجروى همنشين ديو شدن بدنبال دارد چه نابينائى ذكر حقّ توجّه نكردن است بصلاح و سعادت خود و ديگران و براه كج و تباهى رفتن است و اين روش خود همنشينى ديو است. و ظاهر آيه همين مطلب را ميرساند كه چون كسى خود را از ديدن حقّ نابينا بدارد خواه و ناخواه همنشين ديو ميشود كه روز بروز اين خوى سختتر ميشود و كورى از حقّ و دنبال‏گيرى از ناشايست را نتواند رها كند و تا دم مرگ گرفتار آن است و دستبردار از آن نيست و سر انجام هم گرفتار آن خواهد بود. و آيت 40 «أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ- الخ در حقيقت پروراندن همين معنى است كه اينگونه مردم همانند كر و كور هستند و تو نتوانى راهنماشان باشى و تعليم و تربيت سودى بآنها ندارد.

    تفسير عاملي    ج‏8    38    [سوره الحجرات(49): آيات 1 تا 18] .....  ص : 30

     «امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ» 3 مجمع: قتاده و مجاهد گفته‏اند: يعنى بمانند طلا كه بوسيله‏ى آتش در بوته آزموده و خالص مى‏شود خدا دلهاى اينها را آزمود و براى تقوى صاف و پاكيزه كرد. و بعضى گفته‏اند: يعنى خدا دانست دلهاى اينها آزموده بتقوى است چون كسى كه چ�


  • طلا در تفسير عليين
    تفسير عليين         61    [سوره آل‏عمران(3): آيه 91] .....  ص : 61

    91- مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً: به مقدار تمام روى زمين، طلا.

    تفسير عليين         81    [سوره النساء(4): آيه 20] .....  ص : 81

    20- قِنْطاراً: ثروت فراوان، مقدارى از طلا كه پوست گاوى را پر كند.

    تفسير عليين         192    [سوره التوبة(9): آيه 35] .....  ص : 192

    35- يَوْمَ يُحْمى‏ عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى‏ بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ: روزى كه طلا و نقره‏ها را در آتش جهنم داغ مى‏كنند و بر پيشانى و پهلو و پشت آنان مى‏چسبانند. «كىّ» به معناى چسبانيدن چيز داغ بر عضوى از اعضاى بدن.

    تفسير عليين         244    [سوره يوسف(12): آيه 70] .....  ص : 244

    70- السِّقايَةَ: ظرف مخصوص آب خوردن كه با آن گندم و مانند آن را نيز كيل مى‏كردند. از امام صادق عليه السّلام نقل شده است كه از طلا بوده است.

    تفسير عليين         251    [سوره الرعد(13): آيه 17] .....  ص : 251

    مِمَّا يُوقِدُونَ: از چيزهايى كه در آتش ذوب مى‏كنند مانند طلا و نقره.

    تفسير عليين         291    [سوره الإسراء(17): آيه 93] .....  ص : 291

    93- زُخْرُفٍ: طلا و جواهر و هر چيز زينتى.

    تفسير عليين         450    [سوره الصافات(37): آيه 125] .....  ص : 450

    125- بَعْلًا: به دو معنا آمده است: 1- بت مخصوص كه از طلا ساخته شده بود. 2- ربّ و آقا.

    تفسير عليين         492    [سوره الزخرف(43): آيه 35] .....  ص : 492

    35- زُخْرُفاً: به دو معنا آمده است: 1- طلا.

    تفسير عليين         492    [سوره الزخرف(43): آيه 35] .....  ص : 492

    يعنى «جعلنا لهم مع ذلك ذهبا»: علاوه بر آن نقره‏ها طلا هم براى آنان قرار مى‏داديم. 2- هر آنچه دلخواه كافر بود به او مى‏داديم.

    تفسير عليين         493    [سوره الزخرف(43): آيه 53] .....  ص : 493

    53- أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ: النگوهايى از طلا.

    تفسير عليين         592    [سوره الغاشية(88): آيه 14] .....  ص : 592

    14- أَكْوابٌ: به دو معناست: 1- جمع «كوب»، به معناى آفتابه بدون لوله و دستگيره. كه مخصوص آب خوردن است. 2- ظرفهاى مخصوص آب خوردن كه از طلا و نقره است.


  • طلا در تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين 2
    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏6    477    [سوره النمل(27): آيات 10 تا 21] .....  ص : 468

    نان پختن و طبخ كردن روزى باد را فرمود كه تا او را از اصطخر برگرفت تا بيمن برد و در راه بمدينه طيبه رسيد گفت اين سراى هجرت پيغمبر آخر الزمان خواهد بود خوشا حال كسى كه بشرف ملازمت او رسيده بوى ايمان آورد و چون بمكه رسيد در پيرامون مكه بت ميپرستيدند سليمان چون آن را بديد بسرعت تمام از آنجا بگذشت كعبه بدرگاه الهى بناليد با فرشتگان كه آنجا بودند گفتند بار خدايا پيغمبرى از پيغمبران تو بگذشت و اينجا نماز نكرد حق فرمود كه زود باشد كه در آخر الزمان پيغمبرى را بفرستم و ترا قبله او كنم تا امة او هر جا كه باشند در نماز توجه بتو نمايند و در بعضى ديگر از اخبار آمده كه سليمان چون از بناى بيت المقدس فارغ شد خواست كه بزمين حرم محترم آيد باد را فرمود تا وى را با لشگر برداشته بزمين حرم برد و آنجا مدتى مقام كرد و هر روز پنجهزار شتر و پنج هزار گاو و بيست هزار گوسفند ميكشت اشراف قوم را گفت كه مكث من اينجا براى آنست كه اين جائيست كه پيغمبر آخر الزمان در او مبعوث گردد و از عرب باشد بدين صفت و هيئت و خداى تعالى او را بر همه دشمنان نصرت دهد و ترس او يك ماهه راه در دل دشمنان كار كند خوشا بحال كسى كه بوى ايمان آورد و مدت ميان من و او هزار سال بود و او سيد انبيا و خاتم پيغمبران باشد و بعد از آن متوجه يمن شد و ميانه مكه و يمن يك ماهست در وقت طلوع سهيل كه اول صبح است از مكه روى بصنعا نهاد و پيشين بآنجا رسيد مرويست كه در اثناى راه بوادى السدير كه موضعيست در طايف گذشته در اثناى راه بوادى النمل رسيد چنان كه حقتعالى از اين خبر ميدهد كه سليمان با عساكر از ولاية شام بطرف يمن توجه نمودند و ميرفتند حَتَّى إِذا أَتَوْا تا وقتى كه درآمدند عَلى‏ وادِ النَّمْلِ در وادى مورچگان يعنى از زير آن وادى كه در جنوب طايفست درآمد و نزد مقاتل وادى نمل در زمين شامست و سليمان كه بآن‏جا رسيد بر بساط نبود بلكه بر پشت اسب بود و تعديه فعل بعلى يا بجهة آنست كه اتيان ايشان بر فرق آن وادى بود چنان كه رواية اولست و يا بجهة آنكه مراد قطع آن واديست كما يقال اتى على الشي‏ء اذا انفذه و بلغ اخره يعنى سير ميكردند تا وقتى كه خواستند قطع وادى نمل كنند و كان اراده ايشان آن بود كه در آخر وادى نزول كنند چه ما دام كه ريح حامل ايشان بود خوف حطم بيوجه بود و بنا بر قول مقاتل ميشايد كه اين قصه قبل از تسخير ريح بوده باشد مر سليمان را و ظاهر خوف حطم مصدق قول مقاتل است حاصل كه چون مشرف بر آن وادى شدند قالَتْ نَمْلَةٌ گفت مورچه كه مهتر مورچگان آن وادى بود گويند لنگ بود و آن را طاخيه يا منذره يا ملاخيه يا خرمى گفتندى و دو بال داشت و در كشف الغمه آورده كه برابر خروسى بود و در زاد المسير بعظم نعجه گفته و در احقاق مساوى كركى و در تفسير اهل البيت (ع) از ابى عبد اللَّه (ع) منقولست كه آن وادى طلا و نقره بود كه حقتعالى اضعف خلق خود را در آن وادى بحراست و نگهبانى بآن موكل گردانيده بود القصه چون مهتر مورچگان لشگر سليمان را بديد كه متوجه آن واديند بر بلندى برآمد و از روى نصيحت و موعظه و شفقتى كه ملوك را بر رعايا ميباشد آواز داد بصوتى رفيع كه حقتعالى در او ايجاد فرموده بود يا أَيُّهَا النَّمْلُ اى مورچگان ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ درآئيد در مسكنهاى خود اسناد قول به نمله و ايراد ضمير عقلا براى ايشان بجهت تشبيه آنها است بمخاطبه و مناصحه اولو العلم در فهم اغراض ايشان از نطق و مى‏تواند بود كه خداى تعالى در آنها خلق عقل و نطق كرده باشد و آن نمله از روى حقيقت ناطق و قايل اينقول گشته لا يَحْطِمَنَّكُمْ بايد درهم نشكند شما را سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ سليمان و لشگريان او و مراد از نهى لشگر از حطم نهى مورچگانست از توقف در جايى كه عرضه تلف شوند كقولك لا ارينك هنا و اين يا استيناف است يا بدل امر و نميتواند بود كه جواب امر باشد زيرا كه نون داخل جواب‏

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    11    [سوره النمل(27): آيات 22 تا 39] .....  ص : 2

    بلقيس إِنَّ الْمُلُوكَ بدرستى كه پادشاهان إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً چون در آيند بدهى يا شهرى از روى قهر و استيلا تا بحوزه تصرف خود درآورند أَفْسَدُوها تباه سازند آن را يعنى خراب كنند وَ جَعَلُوا و گردانند أَعِزَّةَ أَهْلِها عزيزان اهل آن ديه را أَذِلَّةً خوار و بيمقدار يعنى غارت كنند و اسير برند و بكشند وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ و همچنين مى‏كنند اين تاكيد آن چيزيست كه وصف كرد از حال ملوك و تقدير آنكه اين از عادات ثابته مستمره ايشانست و ميتواند بود كه قول حقتعالى باشد بر سبيل ابتدائيه از روى حكايت كه بجهت تصديق قول بلقيس ذكر كرده باشد بعد از آن بيان تمهيد دفع شر مقدمه صلح كرده گفت وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ و بدرستى كه من فرستاده‏ام إِلَيْهِمْ بسوى سليمان و اقوام او بِهَدِيَّةٍ هديه كه مقدمه مصالحه است و دافع شر و فساد دار الملك من فَناظِرَةٌ پس نگرنده‏ام كه از آنجا بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ بچه چيز باز ميگردند فرستاده شدگان از قبول ورود آن تا بحسب آن عمل نمايم و بآن بدانم كه پيغمبر است يا نه يعنى اگر هديه مرا قبول كند ملكست و اگر نه پيغمبر پس پانصد غلام را لباس كنيزان پوشانيد به اين وجه كه جبه‏هاى زربفت در بر ايشان كرد و لباسهايى كه زنان در برداشتند ايشان را بآن ملبس ساخت و دستوانهاى طلا در ساعد ايشان كرده و طوقهاى طلا در گردن و گوشوارهاى طلا در گوشها و ايشان را بر اسبهاى تازى بدوى سوار كرده و پانصد جاريه را بزى غلامان بر آراست از قبا و طاقيه و كمربند و ايشان را بر اسبان يابو نشانيد و زينهاى هر يك از ذهب مرصع بجواهر بياراست و هزار خشت طلا و نقره و اسبهاى تازى بازين مرصع و تاجى از زر مكلل بدر و ياقوت و مقدارى معين از مشك و عنبر و حقه از جواهر و در ناسفته و مهره جذعه كج سفته براى فرستادن تعيين نمود و در روايتى آنست كه جوارى و غلامان را بيك نوع لباس ملبس گردانيد و نامه نوشت و اين هدايا را بتفصيل در آنجا ياد كرد و در آنجا بيان كرد كه اگر تو پيغمبرى فرق كن كه غلام كدام است و كنيز كدام و ديگر بگو در حقه چيست و ناسفته را سوراخ كن و آنچه سفته است رشته در او كش و منذر بن عمرو را با يكى ديگر از اشراف قوم براى رفتن مقرر فرمود و گفت اى منذر برو و نيكو احتياط كن اگر بچشم غضب در تو نكرد نترسى كه او پادشاهست و ما بر او غالب خواهيم شد و اگر بتازه رويى و خوشخويى با تو سخن گويد بدانكه پيغمبر است و سخن او را نيكو بشنو و جواب نامه را باز آور و دليل ديگر بر نبوت وى آنست كه ميان جوارى و غلامان تميز كند و گوهر ناسفته را سوراخ كند و مهره كج سفته را در رشته كشد پس رسولان را ساز رفتن كرد و روانه ساخت و هدهد پيش از رسيدن ايشان بيامد و سليمان را اخبار كرد از آمدن رسولان و آوردن هديهاى مذكوره با نامه سليمان بفرمود تا ديوان ديوانگاهى را از زر و نقره ساختند و ميدانى كه هفت فرسخ طول آن بود بخشتهاى طلا و نقره فرش انداختند و فرشهاى ملوكانه كه مرصع بدر و ياقوت و انواع جواهر بود بر آن بگستردند و ديوان را فرمود كه از دريا اسبان مختلف الالوان كه از آن نيكوتر نباشد بياورند و همه را زينهاى مرصع نهاده در روز رسيدن منذر بر جانب ميدان بداشتند و امر كرد تا هر يك از آدميان و پريان و ديوان و سباع و وحوش و طيور و هوام حاضر شدند و طيور در روى هوا پر در پر بافتند و تخت وى را در ميان ميدان نهادند و چهار هزار كرسى زرين و سيمين بر دست راست و چپ او وضع كردند و وزرا و علماء و اعيان مملكت را امر كرد تا بر آن نشستند و لشگريان بترتيب صف در صف كشيدند به اين وجه كه چند فرسخ در پيش آدميان بايستادند و چند فرسخ از پس ايشان جنيان و از پس ايشان چند فرسخ سباع و بعد وحوش هزار ديده فلك در هزار قرن مجلسى بدان تكلف و خوبى نديده بود چون رسولان بكنار ميدان رسيدند اسبان را ديدند كه بر سر خشت هاى زرين و سيمين ايستاده و

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    12    [سوره النمل(27): آيات 22 تا 39] .....  ص : 2

    بر آنجا بول و روث مى‏افكنند و چون از آنجا پيشتر آمدند سبأ را ديدند كه بر بالاى خشتهاى طلا و نقره ايستاده بترسيدند موكلان گفتند بگذريد كه اينها جز بفرمان سليمان گزند نرسانند و چون بشياطين و جنيان رسيدند و منظرهاى با هول و هيبت ايشان را بديدند ترس ايشان بيشتر شد موكلان تسكين ايشان داده از آنجا بگذرانيدند و چون اين كوكبه و طنطنه و شوكت او را بديدند از هداياى خويش شرمنده شدند القصه نزد سليمان آمدند و سر در پيش انداخته بايستادند آن حضرت با روى تازه تبسم كرد و منذرا پرسش نمود و با او انواع تخلق و تلطف مرعى داشت منذر نامه را بيرون آورده بوى داد سليمان قبل از مطالعه با الهام جبرئيل فرمود كه حقه را بياريد كه در او در ناسفته و مهره كج سفته است و روايت آنست كه چون حقه را نزد سليمان نهادند آن را برگرفت و بجنبانيد جبرئيل نازل شد كه در اين حقه چند در يتيم ناسفته و مهره ثمين كج سفته است و سليمان را بآن اخبار كرد منذر گفت چنين است بفرما تا ناسفته را سفته كند و سفته را ريسمان در كشد سليمان برؤساى لشگر خود گفت كيست از شما كه اين در را سوراخ كند آدميان عاجز آمدند و پريان و شياطين گفتند كه اينكار ارضه است او را بخواندند پس وى را امر كردند تابان موضع مهره كه رقم كرده بود سوراخ كند ارضه موتى در دهن گرفته و آن را بسفت سليمان دعا كرد تا خداى تعالى روزى او را از چوب درخت گردانيد و بعد از آن گفت كه كيست كه ريسمان در در سفته كشد دوده كه جانور كيست كه در سيب و به و امثال آنها مى‏باشد گفت من ريسمان در اينمهره كشم پس ريسمان در دهن گرفت و از يك جانب آن در رفت و از جانب ديگر بيرون آمد و بدعاى سليمان حق تعالى ميوه را روزى او ساخت پس امر كرد تا جوارى و غلامان را حاضر كردند ايشان را گفت كه از غبار راه روى و دست خود را بشوئيد پس غلامان آب برداشتند و فى الحال روى شستن آغاز كردند و كنيزان آب را از دستى بدستى ديگر ريختند و آن گاه بر روى زدند زنان در روى شستن بيكدفعه آب بر روى زدند و مردان بتانى آب بر آن جارى ساختند و همچنين زنان اول آب بر پشت ساعد ريختند و مردان بر روى ساعد و اين از عادت قديمه مردان و زنانست و بدين نكته سليمان ميان مردان و زنان امتياز فرمود و گويند كه با هدايا عصاى تراشيده مساوى الطرفين بود كه از ملوك باو ميراث رسيده بود و قدحى فرستاده بود و در نامه درج كرده كه بگو اسفل اين عصا قبل از بريدن آن كدام طرف بوده و سران كدام و قدح را از ابى پر كن كه نه از آب زمين باشد و نه از آب آسمان سليمان فرمود تا عصا بر هوا اندازند هر كدام از طرفين او كه بيشتر بر زمين آيد اسفل آنست و امر كرد تا اسبان را چندان بدوانيدند كه قطرات عرق از ايشان فرود آمد و قدح را بآن پر ساخت و گفت اين نه آبيست كه از زمين بيرون آمد و نه آبى كه از آسمان نازل شده و بعد از آن جميع هداياى ايشان را رد كرد هم چنان كه حقتعالى خبر ميدهد فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ پس آن هنگام كه آمد رسول بلقيس سليمان و هديه آورد قالَ گفت بر سبيل انكار أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ آيا مدد مى‏دهيد مرا بمال و زياده مى‏گردانيد رتبه مرا بمتاع دنيا و حال آنكه مال من از همه كس بيشتر است خطاب با رسول بلقيس است و آنكه باو بود يا راجع برسول و مرسل بر سبيل تغليب مخاطب و بعد از آن گفت فَما آتانِيَ اللَّهُ پس آنچه عطا كرده است مرا خداى از ملك عظيم و نبوت و علم و حكمة خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ بهتر است از آنچه داده است بشما از متاع دنيا و بجهت اين مرا احتياجى بهديه شما نيست و آن را نزد من وقعى نه ايثار فا بر و او بجهة آنست كه چون كسى گويد أ تمدوننى بمال و انا اغنى منك مفيد اين است كه مخاطب عالم باشد بزيادتى متكلم بر او در غنا و بسيارى ثروت و با وجود اين مداد او دهد

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    103    [سوره القصص(28): آيات 70 تا 79] .....  ص : 99

    دو تا ميكرد از گرانى آن بدانكه مفاتح جمع مفتح است يعنى آن چيزى كه بآن مفتوح سازند اغلاق و ابواب مسدوده را و مراد اينجا مفاتح صناديقست و نزد بعضى مفاتح خزاينست و قياس واحد ان مفتح بفتح ميمست و تنوء از نوء ماخوذ است كه بمعنى نهوض است با ثقل يقال نأى به الحمل اذا اثقله حتى اماله و منه اخذت الانواء لانها تنهض من المشرق على ثقل نهوضها و قال ابو زيد ثانى الحمل اذا اثقلنى و عصبه و عصابه جماعت كثيره است يقال اعصوصبوا اذا اجتمعوا و در تعيين عدد عصبه اختلافست نزد مجاهد از عشره است تا خمسة عشر و نزد قتاده از عشره تا اربعين و ابو صالح گفته كه چهل مردند و از ابن عباس منقولست كه از ثلاثة تا عشره است و گويند ايشان جماعتى‏اند كه بعضى از ايشان متعصب باشند ببعضى و يا براى تعديه است مانند ذهبت به و اذهبته و جمله لتنوأ بالعصبة خبر آنست و اينجمله موكده بآن صله ما است و جمله موصوله مفعول دوم آتينا از فرانقلست كه مراد بعصبه اينجا چهل تنند كه كليدهاى كنوز وى ميكشيدند و در كشاف آورده كه شصت اشتر مفاتيح خزاين او ميكشيدند هر خزينه را مفتاحى بود و هيچ مفتاحى از اصبعى زياده نبودى و از پوست حيوانات ساخته بودند تا سبك باشد و از خيثمه نيز مرويست كه در انجيل مرويست كه كليدهاى گنج قارون بر شصت اشتر نهادندى و هر كجا كه رفتى با خود بردى و ثعلبى گفته كه مراد از مفاتح اوعيه مالست و آن چهار هزار هزار و چهل انبان بود پر از طلا و نقره و قول اول اكثر و اشهر است و قوله إِذْ قالَ لَهُ منصوبست بتنوء و يا با ذكر مقدر يعنى رنج ميرسانيد حمل آن مفاتيح بجماعت كثيره با قوت در آن وقت كه گفتند مر قارون را و يا ياد كن كه چون گفتند مر او را قَوْمُهُ گروه او يعنى مؤمنانى كه قوم او بودند بطريق نصيحت گفتند كه اى قارون لا تَفْرَحْ شادى مكن بمال خود و ناسپاسى مكن و مغرور مشو بآن إِنَّ اللَّهَ بدرستى كه خداى لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ دوست نميدارد فرح كنندگان را بدنيا و حطام و زخارف آن و مغرور شوندگان بآن و ناسپاس بر آن چه مغبوضه آن حقست و محبت و اغترار بآن موجب دورى از رحمت و مانع كارسازى كار آخرت و نظير اينست آيه وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ و در انوار گفته كه مذموميت دنيا بجهت آنست كه منتج فرح و بطر است و خورسند شدن بآن و ذاهل گشتن از ذهاب آنچه علم به اينكه لذت او لا محاله مفارقست موجب نزح آنست كما قال (اشد الغم عندى فى سرور يتقن عنه صاحبه انتقالا و قال اخر و لست بمفراح اذا الدهر سربى و لا جازع من صرفه المتقلب) و خاتمه آيه تعليل است و نهى از دنيا و زخارف آن بجهة آنكه مانع محبت او سبحانه است وَ ابْتَغِ اين تتمه كلام ناصحانست يعنى مؤمنان قوم قارون را گفتند كه بجوى و بدست آور فِيما آتاكَ اللَّهُ در آنچه عطا كرده است ترا خداى از غنا بر زخارف دنيا الدَّارَ الْآخِرَةَ سراى ديگر را يعنى صرف كن اموال خود را در راه خدا و آن را وسيله حصول ثواب آن جهان گردان چه مقصود از آن اينست كه بآن متوسل شوند بوصول بدرجات باقيه آخرت وَ لا تَنْسَ و فراموش مكن نَصِيبَكَ بهره خود را مِنَ الدُّنْيا از مال دنيا كه آن تحصيل آخرت است بآن و يا نصيب تو در وقت رحلت از اين جهان كفنى بيش نخواهد بود پس از آن حال بر انديش و بمال و منال غره مشو و يا بآن مقدار مال كه ترا كفاف باشد اكتفاء كن از امير المؤمنين عليه السّلام مرويست كه معنى آنست كه نصيب خود را فراموش مكن از تندرستى و جوانى و نشاط و توانگرى و بدنيا طلب آخرت كن و مجاهد گفته كه تقصير مكن در طاعت تا ترا نتيجه مرغوبه دهد از آخرت و از حسن مرويست كه قارون بخيل بود و اصلا از متاع دنيا و زخارف او كه در دست او بود متمتع نميشد قوم باو گفتند كه در اكل و شرب و لبس و نكاح از آن متمتع شو كه بر تو محظور نيست وَ أَحْسِنْ و نيكويى كن ببندگان خداى كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ هم چنان كه نيكويى‏

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    108    [سوره القصص(28): آيات 80 تا 88] .....  ص : 105

    دينار بود و گويند طشتى از طلا و در روايت ديگر طشت طلا را از زر پر ساخته باو داد و مقرر كرد كه فردا در محضر خاص و عام اقرار كند كه موسى با وى زنا كرده روز ديگر كه موسى در مجمع بنى اسرائيل وعظ ميفرمود و بيان اوامر و نواهى مينمود و ميگفت هر كه دزدى كند دستش را ببرم و هر كه قذف كند بيگناهى را حدش زنم و هر كه زنا كند اگر غير محصن است تازيانه زنم و اگر محصن باشد سنگسار كنم قارون بر پاى ساخت و گفت اگر هم تو باشى گفت آرى اگر هم من باشم قارون گفت بنى اسرائيل گمان ميبرند كه تو با فلان زن فاجره زنا كرده فرمود معاذ اللَّه او را حاضر كنيد سبيرا بمحفل آمد موسى گفت اى زن قوم بر من و تو دعوى زنا ميكنند ترا سوگند ميدهم بخدايى كه دريا را بشكافت و ما را نجات داد و فرعون را غرق ساخت و تورية فرو فرستاد كه آنچه راست است بگو زن از هيبت الهى دريافت با خود انديشه كرد كه اگر دروغ گويم و نسبت زنا بموسى دهم بعقوبات دنيا و آخرت گرفتار شوم و اگر راست گويم و از گناه گذشته توبه كنم يمكن كه خدا بر من رحمت كند و از سر گناه من درگذرد بجهت آنكه ابراء ساحت نبى او كرده باشم از اين تهمت مرا مثوبات عظيمه ارزانى فرمايد پس سر برآورد و گفت يا كليم اللَّه لا و اللَّه تو از اين مبرايى و مردمان دروغ ميگويند قارون دو خريطه زر بمن داده تا درباره تو افترا كنم و من با وجود گنه كارى و روسياهى خود چگونه پسندم كه بر تو تهمت كنم و اينك دو هميان بمهر قارون با منست بنى اسرائيل چون مهر قارون ديدند حبله وى بر همه روشن گشت موسى بگريه افتاد و روى بخاك بر نهاد و شكايت قارون را بحضرت عزت عرض نمود و گفت اللهم ان كنت رسولك فاغضب لى عليه بار خدايا اگر من پيغمبر توام براى من بر او غضب كن جبرئيل نازل شد كه حقتعالى ميفرمايد كه زمين را بفرمان تو كردم باو امر كن آنچه ميخواهى پس موسى روى ببنى اسرائيل كرد و گفت اى قوم من بقارون مبعوثم چنان كه بفرعون بودم فرعون طاغى شد و خدا وى را چنان كه ديديد هلاك كرد قارون نيز طاغى شده هر كه را هواى ويست با وى باشد هر كه با منست از وى دور شود همه بنى اسرائيل بيك كنار رفتند و از او فرار نمودند الا دو تن كه با وى ماندند آن گاه موسى (ع) بزمين خطاب كرد كه يا ارض خذيهم اى زمين بگير ايشان را سرير قارون بزمين فرو رفت باز گفت كه خذيهم پايهاى ايشان را تا كعبين فرو برد ايشان آغاز تضرع كرده امان طلبيدند بجايى نرسيد ديگر باره گفت خذيهم تا بميان فرو رفتند ايشان در استغاثه و تضرع افزودند موسى التفاتى بآن نكرده باز گفت خذيهم تا بگردن فرو رفتند ايشان استغاثه و زارى را از حد بنهايت رسانيده و گفتند اى موسى بحق رحم و قرابتى كه با هم داريم كه بر ما رحم كن موسى بجهت فرط غضب و شدت خشم از استغاثه ايشان متاثر نشد باز بزمين امر كرد كه خذيهم زمين ايشان را فرو برد و در اكثر تفاسير هست كه حضرت عزت با موسى خطاب كرد كه هفتاد بار قارون و ياران او از تو زينهار خواستند تو بفرياد ايشان نرسيدى و اصلا رحم نكردى بعزت و جلال من كه اگر يك نوبت مرا ميخواندند اجابت كردمى القصه چون قارون بزمين فرو رفت سفهاى بنى اسرائيل با يكديگر گفتند كه موسى دعا كرد كه قارون بزمين فرو رفت كه مال او را متصرف شود موسى دعا كرد تا اموال او را نيز زمين فرو برد كما قال جل ذكره فَخَسَفْنا پس فرو برديم بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ قارون را و سراى او را بزمين و صاحب لباب آورده كه هر روز قارون و مطيعين بمقدار قامت خود با مال و خانه فرو ميرود تا بزمان نفخ صور بارض سفلى خواهد رسيد فَما كانَ لَهُ پس نبود مر قارون را مِنْ فِئَةٍ هيچ گروهى از ياران وى كه در آن وقت يَنْصُرُونَهُ يارى كردندى او را وضع عذاب از او نمودندى مِنْ دُونِ اللَّهِ بجز از خداى تعالى وَ ما كانَ مِنَ المُنْتَصِرِينَ و

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏7    355    [سوره سبإ(34): آيات 10 تا 19] .....  ص : 348

    سليمان باين عمل نمود عقاب گرد آن ميگشت و منفذى نمى‏يافت پرواز كرد و بعد از يك شبانه روز بيامد و آن سنگ را بياورد بر آن صندوق زد و آن را بسفت و بنزد بچه‏هاى خود رفت پس سليمان جمعى جنيان را با عقاب فرستاد تا چند سنگ ديگر از الماس آوردند و تا امروز هر چه يافت ميشود از الماس كه بآن نقش نگينها ميكنند و جواهر را سفته ميسازند اصل همه ان از آنست كه عقاب و جنيان نزد سليمان (ع) آورده‏اند القصه بآن الماس سنگها را مربع كردند و جواهر را سفته ساختند و مسجد بيت المقدس را بساختند برخام سفيد و زرد و سرخ و ستونها از رخام و الواح ياقوت و زبرجد در او نشاندند و ديوارها و سقفهاى آن را مرصع كردند بالواح جواهر و مرواريد و ياقوت و فيروزه و طلا و نقره و فرش آن را از الواح فيروزه و طلا بر روى زمين آن چنان خانه نبود در نيكويى و نورانى و بها و ضياء و چون شب در آمدى از نور جواهران چندان روشنى تافتى كه بچراغ احتياج نبودى و روزى كه بناتمام شدى آن را عيد خود ساختند و گفته‏اند كه از جمله عجايب و غرايب او اين بود كه اگر مرد صالح در آن داخل شدى روى خود را در جواهر روشن و سفيدى ديدى و اگر مرد فاسق در آن رفتى روى خود را تاريك و سياه ديدى و در گوشه از گوشه‏هاى مسجد عصاى آبنوسى نهاده بود كه اگر يكى از اولاد پيغمبران دست در آن ماليدى وى را هيچ رنجى نرسيدى و اگر كسى بدروغ دعوت كردى كه از اولاد پيغمبرانم چون دست در آن ماليدى بسوختى و از سعيد بن مسيب مرويست كه چون سليمان (ع) از بناى بيت المقدس فارغ شد درهاى آن بسته شد و هر چند جد و جهد نمودند گشاده نميشد پس دست دعا برداشته گفت اللهم بصلوات ابى داود الا فتحت الأبواب خداوندا بحق نمازهاى پدرم داود كه درها را بگشا پس درها گشاده شد و ده هزار قراء از بنى اسرائيل را مقرر فرمود تا هميشه بتلاوت تورية و انواع عبادات مشغول ميبودند پنج هزار در روز و پنج هزار در شب و اين مسجد باين هيئت بود تا روزگار بخت النصر شامى چون استيلا يافت بيت المقدس را خراب كرد و ب


  • طلا در تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين1
    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏1    337    [سوره البقرة(2): آيات 150 تا 159] .....  ص : 327

    و از ابى عبد اللَّه عليه السّلام روايتست كه لشگرگاه سليمان على نبينا و عليه السلم صد فرسخ در صد فرسخ بود بيست و پنج فرسخ براى انس و بيست و پنج فرسخ براى جن و بيست و پنج فرسخ براى طير و بيست و پنج فرسخ براى وحش و او را هزار خانه بود از آبگينه و در آن سيصد منكوحه بود و هفتصد سريه و جن براى او بساطى از ذهب و ابريشم بافته بودند دو فرسخ در دو فرسخ منبر او را در ميان بساط مينهادند و او بر بالاى او مينشست و سيصد هزار كرسى از طلا و نقره در حوالى آن منبر مينهادند انبيا بر كرسى‏هاى طلا و علماء بر كرسيهاى نقره مينشستند و گرداگرد آن كرسى‏ها مردمان مينشستند و حوالى مردمان جنيان و ديوان و مرغانى ببالهاى خود پرها بهم متصل ميساختند تا آنكه آفتاب بر او نمى‏آمد و باد صبا بساط او را برميداشت و مسير يك ماهه در يك روز ميبرد و حقتعالى باد را امر كرده بود كه هيچ كس سخنى نگويد مگر كه آن را بگوش سليمان رساند روزى باين كوكبه در هوا ميرفت بر دهقانى بگذشت آن دهقان چون وى را باين كوكبه ديد گفت سبحان اللَّه حقتعالى چه پادشاهى عظيم بپسر داود عليه السّلام داده باد اين سخن را بگوش سليمان رسانيد سليمان ع پائين آمد و نزد دهقان رفت و گفت‏

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏1    337    [سوره البقرة(2): آيات 150 تا 159] .....  ص : 327

    حق سبحانه بهر تسبيحه از آن ده درخت از براى او در بهشت بنشاند كه در هر يك از آن انواع فاكهه باشد و اين تسبيحات اربع از باقيات صالحاتند اصل آن در زمين است و فرع آن در آسمان و دفع كند از صاحب خود هدم و غرق و حرق وردى و اكل سبع و ميته سوء و هر بليه كه از آسمان نازل شود در اين روز بر اين بنده و نيز ابو جعفر از باى گرام خود ع روايت كرده كه حضرت رسالت ص فرمود شبى كه مرا بمعراج ميبردند جمعى فرشتگان را ديدم كه در عرصه از زمين بهشت عمارتى ميساختند خشتى از طلا و خشتى از نقره و در اثناى بنا كردن توقفى ميكردند و باز بآن مشغول ميشدند سبب اين را از ايشان پرسيدم گفتند تا نفقه بما نميرسد ما باين عمل اشتغال نمينمائيم گفتم نفقه شما چه چيز است گفتند

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏1    474    [سوره البقرة(2): آيات 210 تا 221] .....  ص : 452

    يعنى بپرهيزيد از اين دو كعب شوم كه نرد و شطرنج است پس بدرستى كه اين هر دو از قمار اهل عجم است آورده‏اند كه عمرو بن جموح در نوبت اول كه سؤال كرد از مال منفق جواب در تعيين مصارف آن واقع شد چنان كه گذشت ديگر باره گفت يا رسول اللَّه دانستم كه صدقه بكه ميبايد داد اما نميدانم كه چه دهم حق سبحانه اين آيه فرستاد كه وَ يَسْئَلُونَكَ و سؤال ميكنند ترا ما ذا يُنْفِقُونَ كه از چه چيز نفقه كنند و نزد بعضى سؤال از انفاق بود در جهاد نه در تصدق و بر هر تقدير حق سبحانه فرمود كه قُلِ الْعَفْوَ بگو اى محمد (ص) كه نفقه كنيد آنچه فاضل آيد از نفقه خود و عيال خود عفو نقيض جهد است و منه يق (للارض السهلة) و حقيقت معنى آنست كه انفاق كنيد آن چيزى را كه بدل آن بر شما ميسر باشد و جهدى و مشقتى از آن ممر بشما نرسد قال الشاعر خذ العفو منى تستديمى مودتى و لا تنطقى فى سوءتى حين اغضب از ابى جابر مرويست كه مردى نزد رسول (ص) آمد و مقدارى طلا بشكل بيضه مرغ در دست داشت و آن در بعضى غنايم باو رسيده بود گفت يا رسول اللَّه (خذها منى هى صدقه) اين را از من بستان كه صدقه است و غير از آن چيزى نداشت آن حضرت از او اعراض فرمود و روى بگردانيد او بطرف ديگر رفت و همين گفت و رسول (ص) از آن طرف نيز روى بگردانيد و دربار سيم حضرت در غضب شد و آن را از دست او بستد و چنان بينداخت كه اگر بر او آمدى عضوى را تباه كردى و بشكستى و بعد از آن فرمود

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏2    40    [سوره البقرة(2): آيات 230 تا 239] .....  ص : 21

    تا موجب ترغيب و تحريص ايشان شود در احسان صاحب كنز العرفان در تفسير اين آيه و تبيين آن فرموده كه مراد بمس جماع است و فرض بمعنى تقدير و مراد بفريضه مهر مقدر است پس فعيل بمعنى مفعول است و تا از براى نقل و متعه و امتاع بمعنى نفع و فايده (و اوسع الرجل و هو موسع اى صار ذا سعة من المال و اقتر صار ذا اقتار بمعنى الضيق ضد السعة او صار ذا قترة و هو الغبار) و قوله تعالى تَرْهَقُها قَتَرَةٌ كانه لفقره يتغير حليته فكان عليه غبار و مادر ما لم تمسوهن بمعنى مدت است اى مدة لم تمسوهن و متاعا اسم مصدر است بمعنى تمتيع مانند سلام بمعنى تسليم و نصب آن بر مصدريت است و حقا صفت آنست و چون اين مقرر شد پس بدانكه در اين مقام چند فايده است اول آنكه او در او تفرضوا محتمل است كه بمعنى واو باشد و يا براى ترديد و يا بمعنى الا بنا بر اول منطوق آيه آنست كه اى (ان طلقتم النساء منهن و قبل فرضكم لهن مهرا فلا جناح عليكم) و نفى جناح جهت آنست كه طلاق مظنه جناح است زيرا كه نكاح مطلوب حقتعالى است پس ترك آن مظنه كراهتست خصوصا قبل از دخول و اما بعد از دخول امتثال حاصل شده و كراهت تخفيف يافته فلهذا تخصيص نفى بما قبل مس تعلق گرفته و يا آنكه طلاق بعد از دخول مفتقر است باستبراء و قبل آن مفتقر نيست بآن و نزد بعضى معنى آنست كه تبعه يعنى مطالبه مهر بر مطلق نيست هر گاه مطلقه غير ممسوسه باشد و غير مفروضة المهر زيرا كه اگر ممسوسه باشد مسماى مهر بر زوج واجبست يا مهر المثل و اگر غير ممسوسه و مفروضة المهر نصف مهر بر او است پس منطوق آيه بنفى وجوبست در صورت اولى و مفهوم آن مقتضى وجوبست فى الجمله در دو صورت اخيره و در اين نظر است زيرا كه اگر مراد اين باشد مستحسن نخواهد بود نفى جناح مطلقا زيرا كه اگر چه كمال مهر بر او واجب نيست اما متعه بر او واجب است پس تقييد در آن واجب ميشود ليكن مقيد نشده پس آن مراد نباشد و بر قول ثانى منطوق نفى جناح است قبل از مس مطلقا يعنى با فرض و عدم آن و گويند فرض على الاطلاق است يعنى بامس و عدم آن پس متعه ثابت باشد در احوال اربعه فحينئذ متعه واجب باشد باطلاق منظم بنصف مهر و بمهر المثل ليكن هيچ كس از اصحاب ما قائل باين نشده‏اند و بنا بر قول ثالث منطوق نفى جناح است و ثبوت متعه با عدم فرض پس حكم آن مانند اول باشد و فتوى بر اين است دوم آنكه فمتعوهن در معنى اين است كه چون جناحى بر شما نيست در اين تطليق پس بجهت جبر اتحاش طلاق بدهيد چيزى از اموال خود و اين چيز مختلف ميشود باعتبار حال زوج پس بر غنى واجبست دابه يا ثوابى رفيع يا ده دينار طلا و بر متوسط پنج دينار است يا ثواب متوسط و بر فقير دينارى يا خاتمى و اين مرويست از باقر و صادق (ع) و شافعى نيز بر اين است و نزد ابى حنيفه اگر مهر المثل او از اين ناقص باشد او را نصفى از مهر المثل است سيم نزد ما متعه نيست مر غير اين زن را و ابو حنيفه بر اين است و شافعى نيز در احد قولين و در قول ديگر ملحق ساخته است بآن ممسوسه مفوضه و غير او را از روى قياس و اين مقدم است بر مفهوم مخالف نزد او چهارم اگر راضى شده باشد زوج و زوجه بر تقدير مهر بعد از عقد لازم ميشود و اگر زوج بعد از اين طلاق او بدهد نصف مهر مقدر لازم است او را پنجم در آيه دلالتى صريح است بر صحت عقد دوام بدون ذكر مهر مطلقا و و آن را تفويض البضع و مفوض المهر نيز گويند و آن عبارتست از آنكه تزوج شود بزنى بمهر مجمل باين وجه كه تفويض تقدير مهر كنند باحدهما يا باجنبى پس لازم ميشود آن چه تقدير آن نمايد لكن اگر مفوض اليه زوج است لازم اوست هر چه تقدير كند از ما يتملك و اگر زوجه است بر او لازم است كه از مهر سنت در نگذرد كه آن پانصد درهم است يا پنجاه دينار و

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏2    135    [سوره البقرة(2): آيات 270 تا 279] .....  ص : 129

    پنجاه درم نقره يا بقدر قيمت آن از طلا پس هر كه خواهد نفس او نفيس بماند بايد كه بخل كند بنفس خود و تكرم كند از سؤال لئيمان كه سؤال در اول مذلت و در وسط خوف منع و در آخر منع يا منت و امير المؤمنين (ع) فرمود كه‏

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏2    182    [سوره آل‏عمران(3): آيات 10 تا 19] .....  ص : 177

    پسران ميوه دلند و روشنايى چشم‏اند و با وجود اين سبب جبن و بخل و حزنند وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ و از قنطارهاى فراهم آورده شده يا دفين ساخته مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ از طلا و نقره قنطار بمعنى مال كثير است و نزد بعضى هشت هزار مثقال طلاست و گويند هشتاد هزار مثقال نقره و از معاذ بن جبل و ابى بن كعب و عبد اللَّه بن عمر منقولست كه قنطار هزار و دويست وقيه است و نزد ابن عباس و حسن و ضحاك هزار و دويست مثقال و هزار دينار و دوازده هزار دهم نيز گفته‏اند و نزد قتاده صدر طل است و از ابى عبد اللَّه و ابى جعفر (ع) مرويست كه قنطارى بر پوست گاو است از دينار و درم و در وزن قنطار اختلافست نزد جمعى بر وزن فعلالست و نزد بعضى ديگر فنعال و مقنطره مأخوذ است از آن از براى توكيد كقولهم بدرة مبدرة و از اين قبيل است (شعر شاعر و حجرا محجورا و نسيا منسيا) و اصل آن در احكام است يقال قنطرت الشي‏ء اى احكمته و نزد قتاده مقنطره بمعنى مضاعفه است و گويند كه آن قنطار مجتمع است و صحيح نيست قول آن كسى كه تخصيص قنطار بذهب ميكند زيرا كه حقتعالى در او جمع ذهب و فضه كرده و جميع اقوال مذكوره راجع بكثرتست (و الخيل المسومة) و از اسبانى كه علامت دارند و آن از سومه مأخوذ است بمعنى علامت و يا مسومه بمعنى چرانيده ماخوذ از اسام الدابة و سومها و اين قول ابن جبير است و نزد حسن و عكرمه و سدى از سيماء ماخوذ است بمعنى حسن يعنى اسبان نيكو و ابن زيد گفته كه مراد اسبانى‏اند كه معد باشند براى جهاد و نزد بعضى ديگر مسومه بمعنى مطهمه است يعنى اسبانى تمام خلقت با حسن صورت و از امير المؤمنين (ع) مرويست كه رسول (ص) فرموده در وقتى كه حقتعالى اراده فرموده كه اسب را بيافريند باد جنوب را گفت كه من از تو خلقى ايجاد خواهم كرد كه عز اوليا و دوستان من و جمال اهل طاعة و منزلة دشمنان من بآن باشد باد بفرمان رب العباد با فرشتگانى كه بر باد موكلند گفتند بار خدايا امر امر تست پس اسب را از جنوب خلق فرمود و گفت من ترا از چيزى غريب آفريدم و خير را در پيشانى تو وضع كردم و غنايم را بر پشت تو جمع كردم و خداوند ترا بر تو مهربان كردم و ترا پرنده بى پر گردانيدم فانت للطلب و انت للهرب پس ترا براى طلب دارند و براى هرب نگه دارند و من بر پشت تو مردانى سوار كنم كه تسبيح و تهليل و تحميد و تكبير من كنند و تو بتسبيح و تهليل ايشان تسبيح و تهليل ميكنى و بعد از آن آن حضرت فرمود كه هيچ تسبيح و تهليل نباشد كه اسب بشنود مگر بمانند آن جواب گويد آن گه گفت چون ملائكه صفة اسب شنيدند و خلقش را بديدند گفتند بار خدايا ما ملائكه توايم و تسبيح و تهليل تو مى‏گوييم ما را نيز مثل آنچه به بنى آدم عطا كرده كرامت فرما حقتعالى براى ايشان اسبان ابلق بيافريد گردنهاى ايشان چون گردن شتران بختى و چون اسب را بزمين فرستاد و پاهاى او بر زمين قرار گرفت شيهه كرد حق سبحانه فرمود بركت من بر تو باد بشيهه تو مشركان را ذليل گردانم و دلهاى ايشان را به جهة تو بترسانم و چون بر آدم عرض اشيا نمود با آدم گفت آنچه خواهى از اين اشيا اختيار كن براى خود وى اسب را برگزيد حقتعالى فرمود عز خود و عز فرزندان خود برگزيدى و بعد از آن خطاب به او كرد كه اى آدم تا تو باشى و بنى نوع تو باشند بركت من در ميان شما باشد و بعد از شما هيچ چيزى نيافريدم كه نزد من محبوب‏تر از اسب باشد و از پيغمبر (ص) روايتست كه‏

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏2    254    [سوره آل‏عمران(3): آيات 70 تا 79] .....  ص : 251

    كه دين حق كه موجب هدايتست بمطلوب هُدَى اللَّهِ دين خدايست يعنى اسلام كه موجب فوز و رستگاريست و رسيدن بمثوبات دنيوى و اخروى و اين جمله معترضه است در ميان سخن يهود و رد قول ايشان و عدم فايده كيد ايشان پس باز تتمه كلام ايشان را بيان ميكند كه أَنْ يُؤْتى‏ أَحَدٌ متعلق است ب لا تُؤْمِنُوا يعنى اهل كتاب يكديگر را نصيحت كردند كه غير اتباع خود را اعتراف منمائيد بآنكه داده شده است كسى يعنى اهل اسلام مِثْلَ ما أُوتِيتُمْ مانند آنچه داده شده‏ايد از علم و حكمت و فضل و حجج و براهيم و معجزات چون فلق دريا و من و سلوى و غير آن و يا اظهار ايمان مكنيد بآنكه داده شده است احدى را مثل آنچه بشما داده‏اند مگر باشياع و اتباع خود يعنى آن را باهل اسلام مگوييد تا موجب زيادتى ثبات ايشان نگردد در ايمان بمحمد (ص) و بمشركان نيز مگوييد تا داعى ايشان نشود در اسلام و يا متعلق ان يؤتى محذوفست و تقدير اينكه (لان يؤتى احد مثل ما اوتيتم قلتم ذلك و دبرتموه لا لشي‏ء اخر) يعنى بجهة حسد و بغى شما بآنكه داده شده است باحدى مانند آنچه بشما داده‏اند نه بجهة چيزى ديگر تدبير كرديد و گفتند با يكديگر كه آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ و قوله أَوْ يُحاجُّوكُمْ عطفست بر يوئى بر وجوه ثلاثه يعنى اعتراف مكنيد بتصديق خود مر مرغيرا اتباع خود را بآنكه مسلمانان مخاصمه كنند با شما عِنْدَ رَبِّكُمْ نزد پروردگار خود تا اهل اسلام را بر شما حجت نباشد و يا به هيچ كس اظهار ايمان مكنيد بآنكه مسلمانان مخاصمه نمايند نزد خداى خود مگر باشياع و اتباع خود و يا از روى حسد بآنكه مسلمانان مخاصمه خواهند كرد نزد آفريدگار خود قول مذكور را گفتند و بر تقادير ثلاثه مرجع ضمير در يحاجو احد است كه در معنى جمع است زيرا كه مراد بآن غير اتباع ايشانست پس بجهة رد و ابطال قول يهود ميفرمايد كه قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بگو اى محمد (ص) بدرستى كه افزونى در علم و حكمت و يا برترى و افزونى بِيَدِ اللَّهِ بدست قدرت حقتعالى است يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ ميدهد آن را بهر كه ميخواهد وَ اللَّهُ واسِعٌ و خداى بسيار رحمت است عَلِيمٌ دانا باستحقاق در اعطاء فضل يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ خاص ميگرداند برحمت خود كه بموتست و يا اسلام و يا قران مَنْ يَشاءُ هر كه را ميخواهد و ميداند كه استحقاق آن دارد وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ و خدا خداوند فضل بزرگ است بر مؤمنان در اين آيات معجزه باهره‏ايست مر پيغمبر ما را (ص) و اخبار از سراير قوم كه بغير علام الغيوب علم بآن ندارد و دفع مكائد ايشان و لطف مر مؤمنان را در ثبات ايشان در عقايد خود و نيز متضمن اينست كه نبوة و امامت متعلق است بمشيت او سبحانه نه باراده بندگان از ابن عباس مرويست كه مردى هزار و دويست اوقيه طلا را نزد عبد اللَّه بن سلام بوديعه نهاد عبد اللَّه همه آن را باو رد كرد و اصلا در او خيانت نكرد و شخصى ديگر نزد فنحاص بن عازورا يك دينار بوديعه بگذاشت او در او خيانت كرد و منكر آن شد حق سبحانه بيان حال هر دو نمود در اين آيه كه وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ و از اهل كتاب مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ كسى باشد كه اگر امين سازى او را (بقنطار) بهزار و دويست اوقيه طلا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ ادا كند آن مال را بتو مراد عبد اللَّه است وَ مِنْهُمْ و از ايشان مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ كسى باشد كه اگر امين گردانى او را (بدينار) بيكدينار طلا لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ ادا نكند و باز ندهد آن را بتو إِلَّا ما دُمْتَ مگر آنكه هميشه باشى عَلَيْهِ قائِماً بر سر وى ايستاده و مبالغه كننده در مطالبه آن بتقاضى و ترافع و اقامه بينه مراد فنحاص است و در بعضى تفاسير آورده‏اند كه مراد بمأمونان بر مال كثير نصارى‏اند زيرا كه غالب در ايشان امانتست و مراد بخاينان در مال قليل يهودند زيرا كه غالب در ايشان خيانة است و قنطار عبارتست از پوست گاو پر از زر و مراد از آن مال كثير است و مراد بدنيا و مال قليل حاصل كه حقتعالى ميفرمايد كه چون يهود خائن‏اند پس بر ايشان اعتماد مكنيد و غره مشويد كه ايشان مال مسلمان را حلال ميدانند

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏2    317    [سوره آل‏عمران(3): آيات 120 تا 129] .....  ص : 311

    يعنى پيغمبر جبرئيل را در ميان آسمان و زمين ديد كه بر كسى از طلا نشسته و ميگويد

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏2    379    [سوره آل‏عمران(3): آيات 170 تا 179] .....  ص : 376

    بشارت باد ترا كه براى تو مهيا و آماده ساخته آن چه هيچ چشمى مثل آن را نديده و هيچ گوشى مانند آن نشنيده و بر خواطر هيچ بشرى مثل آن نگذشته و حقتعالى فرمايد كه من خليفه اويم بر اهل و عيالش هر كه رضاى ايشان جويد رضاى من جسته و هر كه ايشان را بخشم آورد مرا بخشم آورده و او سبحانه روح او را در حوصله مرغ سبز وضع فرمايد تا در بهشت ميپرد بهر جايى كه خواهد و از ميوه‏ها و شربت‏هاى بهشت ميخورد و مأواى شهداء در قناديل زرين باشد از زير عرش آويخته و هر مردى را از ايشان هفتاد غرفه بدهد از غرف فردوس از غرفه تا غرفه چندان باشد كه از ما بين صنعا و شام و نور آن غرفه بر وجهى درخشان و تابان باشد كه ما بين مشرق و مغرب از آن پر شود و بر هر غرفه از آن هفتاد در باشد و بر هر درى هفتاد مصرع باشد از طلا و بر هر درى پرده‏اى از طلا آويخته و در هر غرفه هفتاد خيمه و در هر خيمه هفتاد سرير از طلا قوايم آن از طلا و زبرجد نوصول به زمرد بر هر سريرى هفتاد بستر غلظ هر بسترى چهل گز بر هر فراشى حور العين عرب و اتراب نشسته كه زوجه او باشد آن جوان گفت يا امير المؤمنين عرب و اتراب بچه معنى است فرمود

    تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفين    ج‏3    14    [سوره النساء(4): آيات 30 تا 39] .....  ص : 11

    هر كه بخدا رسد و از اين هفت گناه برى باشد با من باشد در بهترين مواضع بهشت كه درهاى آن از طلا است و واقدى در تفسير خود باسناد مرفوع تا ابن عباس نقل كرده كه (الكباير الى سبعمائة اقرب منها الى سبع غير انه لا كبيرة مع الاستغفار و لا صغيرة مع الاصرار) يعنى گناهان كبيره به هفتصد نزديكتر است كه بهفت الا آنست كه كبيره باستغفار مرتفع است و صغيره باصرار صغيره نمى‏باشد يعنى منجر بكبر ميشود و گويند مراد بآن اينجا انواع شركست لقوله إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ و نيز گفته‏اند كه صغير ذنوب و كبير آن نسبت بمافوق و ما تحت آن است و اكبر كباير شركست و اصغر صغاير حديث نفس و ميان اين هر دو وسايط اند كه نسبت بما فوق كبيره‏اند و بما تحت صغيره در مجمع آورده كه از ابن عباس نقلست كه (كل ما نهى اللَّه تعالى عنه فهو كبيرة) و از اينجاست كه بعضى از اصحاب ما گفته‏اند كه همه معاصى كبايراند از حيثيت آنكه قبايح‏اند و لكن بعضى اكبر از بعضى‏اند و در ذنوب صغيره نيست فى حد ذاتها بلكه صغير آن نسبت بآن چيزى است كه اكبر از اوست و استحقاق عذاب در و اكثر و نيز در مجمع البيان و عيون الرضا مذكور است كه عبد العظيم بن عبد اللَّه الحسنى (رض) از امام محمد تقى (ص) روايت كرده كه آن حضرت از پدر بزرگوار خود على بن موسى الرضا (ص) نقل كرده و آن حضرت از پدر عاليمقدار خود امام موسى الكاظم (ص) كه آن حضرت فرمود روزى عمرو بن عبيد بخدمت ابى عبد اللَّه جعفر بن محمد الصادق صلوات اللَّه عليهم آمده سلام كرد و بنشست و آيه الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ تلاوة كرد و خاموش شد آن حضرت فرمود ميخواهى كه كباير از كلام الهى براى تو بيان كنم گفت بلى با بن رسول اللَّه فرمود اكبر كباير شركست بخدا لقوله إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ و قوله إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ و بعد از آن پاس و نوميدى است از روح و رحمت خدا زيرا كه فرموده وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ و ديگر ايمن بودن از مكر و عقوبت او زيرا كه فرموده فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ و بعضى ديگر عقوق والدين است زيرا كه حق تعالى عاق را جبار شقى گفته بزبان عيسى عليه السّلام وَ بَرًّا بِوالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا و ديگر قتل ناحق زيرا كه فرموده وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها و قذف محصنات لقوله تعالى إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ و اكل مال يتيم از روى ظلم لقوله إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً و فرار از زحف كه معركه جهاد است لقوله تعالى وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى‏ فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ و اكل ربا لقوله تعالى الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ و نيز فرموده كه فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ و سحر لانه يقول وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ و زنا لقوله وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ و يمين غموس ك�


  • طلا در تفسير نمونه 1
    تفسير نمونه    ج‏1    254    بزرگترين انحراف بنى اسرائيل .....  ص : 253

    بعد از نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان و غرق شدن آنها در نيل، موسى ماموريت پيدا مى‏كند براى گرفتن الواح تورات، مدت سى شب به كوه طور برود، ولى بعدا براى آزمايش مردم، ده شب تمديد مى‏گردد، سامرى كه مردى نيرنگ باز بود از اين فرصت استفاده كرده، از طلا و جواهراتى كه نزد بنى اسرائيل از فرعونيان به يادگار مانده بود گوساله‏اى مى‏سازد كه صداى مخصوصى از آن بگوش مى‏رسد و بنى اسرائيل را به پرستش آن دعوت مى‏كند. اكثريت قاطع بنى اسرائيل به او مى‏پيوندند، هارون ع جانشين و برادر موسى ع با اقليتى بر آئين توحيد باقى مى‏مانند، اما هر چه مى‏كوشند ديگران را از اين انحراف بزرگ باز گردانند توفيق نمى‏يابند، بلكه چيزى نمانده بود كه خود هارون را هم از بين ببرند.

    تفسير نمونه    ج‏2    21    تفسير: فرمان جنگ با ستمكاران .....  ص : 18

    در اينكه" فتنه" چيست، مفسران و ارباب لغت، درباره آن بحثهايى دارند، اين واژه در اصل از" فتن" (بر وزن متن) گرفته شده كه به گفته" راغب" در" مفردات" به معنى قرار دادن طلا در آتش، براى ظاهر شدن ميزان خوبى آن از بدى است و به گفته بعضى گذاشتن طلا در آتش براى خالص شدن از ناخالصيهاست واژه فتنه و مشتقات آن در قرآن مجيد، دهها بار ذكر شده و در معانى مختلفى به كار رفته است.

    تفسير نمونه    ج‏2    22    تفسير: فرمان جنگ با ستمكاران .....  ص : 18

    ولى ظاهر اين است كه تمام اين معانى به همان ريشه اصلى كه در معنى فتنه گفته شد باز مى‏گردد (همانگونه كه غالب الفاظ مشترك چنين حالى را دارند) زيرا با توجه به اينكه معنى اصلى قرار دادن طلا در زير فشار آتش براى خالص سازى، يا جدا كردن سره از ناسره است، در هر مورد كه نوعى فشار و شدت وجود داشته باشد اين واژه به كار مى‏رود، مانند امتحان كه معمولا با فشار و مشكلات همراه است، و عذاب كه نوع ديگرى از شدت و فشار است، و فريب و نيرنگ كه تحت فشارها انجام مى‏گيرد و همچنين شرك يا ايجاد مانع در راه هدايت خلق كه هر كدام‏

    تفسير نمونه    ج‏2    456    ترجمه: .....  ص : 456

    14- محبت امور مادى، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپايان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است، (تا در پرتو آن، آزمايش و تربيت شوند، ولى) اينها (در صورتى كه هدف نهايى آدمى را تشكيل دهند،) سرمايه زندگى پست (مادى) است، و سرانجام نيك (و زندگى والا و جاويدان)، نزد خداست.

    تفسير نمونه    ج‏2    456    تفسير: جاذبه زينتهاى مادى .....  ص : 456

    در آيات گذشته سخن از كسانى بود كه تكيه بر اموال و فرزندانشان در زندگى دنيا داشتند و به آن مغرور شدند و خود را از خدا بى‏نياز دانستند، اين آيه در حقيقت تكميلى است بر آن سخن، مى‏فرمايد:" امور مورد علاقه، از جمله زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپايان و زراعت و كشاورزى در نظر مردم جلوه داده شده است" تا به وسيله آن آزمايش شوند (زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ).

    تفسير نمونه    ج‏2    458    2 - منظور از القناطير المقنطرة و الخيل المسومة چيست؟ .....  ص : 458

    بعضى براى" قنطار" حد معينى تعيين كرده‏اند و گفته‏اند:" قنطار" هفتاد هزار دينار طلا است، بعضى صد هزار و بعضى دوازده هزار درهم دانسته‏اند و بعضى ديگر،" قنطار" را يك كيسه پر از سكه طلا يا نقره دانسته‏اند.

    تفسير نمونه    ج‏2    619    شان نزول: .....  ص : 619

    اين آيه در باره دو نفر از يهود نازل گرديده كه يكى امين و درستكار و ديگرى خائن و پست بود نفر اول" عبد اللَّه بن سلام" بود كه مرد ثروتمندى 1200 اوقيه طلا نزد او به امانت گذارد عبد اللَّه همه آن را به موقع به صاحبش رد كرد و به واسطه امانت دارى خداوند او را در آيه فوق مى‏ستايد نفر دوم" فنحاص بن عازورا" است كه مردى از قريش يك دينار به او امانت سپرد" فنحاص" در آن خيانت كرد خداوند

    تفسير نمونه    ج‏2    652    ترجمه: .....  ص : 652

    91- كسانى كه كافر شدند و در حال كفر از دنيا رفتند، اگر چه در روى زمين پر از طلا باشد، و آن را به عنوان فديه (و كفاره اعمال بد خويش) بپردازند، هرگز از هيچ يك آنها قبول نخواهد شد، و براى آنان، مجازات دردناك است، و ياورانى ندارند.

    تفسير نمونه    ج‏2    654    تفسير: توبه بى فايده .....  ص : 653

    در آيه بعد به دنبال اشاره‏اى كه در آيه گذشته به توبه‏هاى بيهوده شد سخن از كفاره بيهوده مى‏گويد: مى‏فرمايد:" كسانى كه كافر شدند و در حال كفر از دنيا رفتند اگر تمام روى زمين پر از طلا باشد و آن را به عنوان" فديه" (و كفاره اعمال زشت خويش) بپردازند هرگز از آنها پذيرفته نخواهد شد" (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدى‏ بِهِ).

    تفسير نمونه    ج‏2    654    تفسير: توبه بى فايده .....  ص : 653

    روشن است كفر تمام اعمال نيك انسان را بر باد مى‏دهد و اگر تمام روى زمين پر از طلا باشد و در راه خدا انفاق كنند پذيرفته نخواهد شد و صد البته اگر چنين چيزى در قيامت در اختيار آنها باشد و بدهند پذيرفته نيست.

    تفسير نمونه    ج‏2    655    تفسير: توبه بى فايده .....  ص : 653

    بديهى است منظور از اين تعبير (تمام روى زمين پر از طلا باشد و انفاق كنند) اين است كه انفاق آنها هر قدر زياد هم باشد با وجود آلودگى روح و جان و دشمنى با حق بى فايده است و گرنه معلوم است كه اگر مجموع زمين پر از طلا گردد در آن موقع ارزش طلا با خاك يكسان خواهد بود. بنا بر اين جمله بالا كنايه‏اى براى بيان وسعت دايره انفاق و بخشش است.

    تفسير نمونه    ج‏4    65    احكام قتل خطا .....  ص : 61

    4- در آيه شريفه اشاره‏اى به مقدار ديه نشده است و شرح آن به سنت موكول گرديده كه مطابق آن ديه كامل هزار مثقال طلا يا يكصد شتر و يا دويست گاو و در صورت توافق قيمت اين حيوانات است (البته تعيين طلا و يا بعضى از حيوانات به عنوان ديه طبق يك سنت اسلامى است كه مقياسهاى خود را از امور طبيعى انتخاب مى‏كند نه مصنوعى و قرار دادى تا با گذشت زمان دگرگون نشوند).

    تفسير نمونه    ج‏5    186    تفسير: بزرگترين ظلم .....  ص : 183

    و اصل" فتنه" در لغت چنان كه" راغب" در" مفردات" مى‏گويد: آن است كه طلا را در آتش بيفكنند و زير فشار حرارت قرار دهند تا باطن آن آشكار گردد و معلوم شود خالص است يا ناخالص؟ اين معنى را در آيه فوق مى‏توان به عنوان يك تفسير ديگر پذيرفت، زيرا آنها هنگامى كه در روز رستاخيز در فشار سخت و وحشتهاى آن روز فرو مى‏روند بيدار مى‏شوند و به خطاى خود واقف مى‏گردند و براى نجات خود اعمال گذشته را انكار مى‏كنند.

    تفسير نمونه    ج‏5    246    تفسير: آگاهى از غيب .....  ص : 245

    نخست اينكه آنها به پيامبر ص پيشنهاد معجزات عجيب و غريبى مى‏كردند، و هر يك به ميل خود پيشنهادى داشتند، حتى قانع به مشاهده معجزات مورد در خواست ديگران نيز نبوده‏اند گاهى خانه‏هايى از طلا، و گاهى نزول فرشتگان و زمانى تبديل سرزمين خشك و سوزان مكه به يك باغستان پر آب و ميوه، و گاهى موضوعات ديگر از پيامبر ص تقاضا مى‏كردند. چنان كه در سوره اسراء ذيل آيه 90 شرح آن خواهد آمد.

    تفسير نمونه    ج‏5    398    شان نزول: .....  ص : 397

    جمعى از مفسران در شان نزول اين آيه نقل كرده‏اند كه عده‏اى از قريش خدمت پيامبر ص رسيدند و گفتند: تو براى موسى و عيسى، خارق عادات و معجزات مهمى نقل مى‏كنى، و همچنين درباره انبياى ديگر، تو نيز امثال اين كارها را براى ما انجام ده تا ما ايمان آوريم، پيامبر ص فرمود: مايليد چه كار براى شما كنم؟ گفتند: از خدا بخواه كوه صفا را تبديل به طلا كند، و بعضى از مردگان پيشين ما زنده شوند و از آنها در باره حقانيت دعوت تو سؤال كنيم، و نيز فرشتگان را به ما نشان بده كه در باره تو گواهى دهند، و يا خداوند و فرشتگان را دستجمعى با خود بياور! ...

    تفسير نمونه    ج‏5    408    در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد: .....  ص : 407

     (2) بايد توجه داشت كه زخرف در اصل به معنى زينت و همچنين به معنى طلا كه وسيله زينت است آمده، سپس به سخنان فريبنده كه ظاهرى زيبا دارد نيز" زخرف" و" مزخرف" گفته شده است.

    تفسير نمونه    ج‏6    372    چگونه گوساله طلايى صدا كرد؟ .....  ص : 371

    نكته ديگرى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه سامرى از آنجا كه مى‏دانست قوم موسى ع سالها در محروميت به سر مى‏بردند و به علاوه روح ماديگرى چنان كه در بسيارى از نسلهاى امروز آنها نيز مى‏بينيم بر آنها غلبه داشت و براى زر و زيور احترام خاصى قائل بودند، لذا او گوساله خود را از طلا ساخت، تا توجه شيفتگان و بردگان را به سوى آن جلب كند.

    تفسير نمونه    ج‏7    130    تفسير: دعوت به سوى حيات و زندگى .....  ص : 126

    " فتنه" در قرآن مجيد در موارد متعددى بكار رفته گاهى به معناى آزمايش و امتحان و گاهى به معناى بلاء و مصيبت و عذاب آمده است اين كلمه در اصل به معناى داخل كردن طلا در كوره است تا خوبى و بدى آن آشكار شود سپس به معنى آزمايشها كه نشان دهنده چگونگى صفات باطنى انسان‏هاست بكار برده شده است، و همچنين در مورد بلاها و مجازات‏ها كه باعث تصفيه روح انسان و يا تخفيف گناه اوست بكار مى‏رود.

    تفسير نمونه    ج‏7    182    6 - آيا اختصاص نيمى از خمس به بنى هاشم تبعيض نيست؟ .....  ص : 181

    بنا بر اين كسانى كه قادر به كار كردن هستند، (بالفعل و يا بالقوة) مى‏توانند در آمدى كه زندگى آنها را بگرداند داشته باشند هرگز نمى‏توانند از اين قسمت خمس استفاده كنند و جمله‏اى كه در ميان بعضى از عوام معروف است كه مى‏گويند سادات مى‏توانند خمس بگيرند، هر چند ناودان خانه آنها طلا باشد، گفتار عوامانه‏اى بيش نيست، و هيچ گونه پايه‏اى ندارد.

    تفسير نمونه    ج‏7    365    3 - اقتباس اين خرافات از ديگران .....  ص : 364

    در حديث ديگرى چنين آمده است كه" عدى" ابن حاتم مى‏گويد: خدمت رسول خدا ص آمدم در حالى كه صليبى از طلا در گردن من بود، به من فرمود:

    تفسير نمونه    ج‏7    389    ترجمه: .....  ص : 389

    34- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بسيارى از علما (ى اهل كتاب) و راهبان، اموال مردم را به باطل مى‏خورند و (آنان را) از راه خدا باز مى‏دارند، و آنها را كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مى‏سازند، و در راه خدا انفاق نمى‏كنند، به مجازات دردناك بشارت ده.

    تفسير نمونه    ج‏7    392    كنز ممنوع است .....  ص : 390

    اين موضوع به قدرى دامنه‏دار است كه جمعى از علماى روشنفكر مسيحى صريحا به آن اعتراف كرده‏اند كه روش سنتى كليسا در مبارزه ناجوانمردانه با اسلام يكى از علل بيخبر ماندن غربيها از اين آئين پاك است. سپس قرآن به تناسب بحث دنيا پرستى پيشوايان يهود و نصارى به ذكر يك قانون كلى در مورد ثروت‏اندوزان پرداخته، مى‏گويد:" كسانى كه طلا و نقره را جمع‏آورى و پنهان مى‏كنند و در راه خدا انفاق نمى‏نمايند آنها را به عذاب دردناكى بشارت ده" (وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ).

    تفسير نمونه    ج‏7    392    كنز ممنوع است .....  ص : 390

    " ذهب" به معنى" طلا" و" فضه" به معنى" نقره" است. بعضى از دانشمندان لغت (طبق نقل طبرسى در مجمع البيان) در باره اين دو لغت تعبير جالبى كرده‏اند و گفته‏اند: اينكه به" طلا"" ذهب" گفته مى‏شود براى آن است كه به زودى از دست مى‏رود و بقايى ندارد (ماده" ذهاب" در لغت به معنى رفتن است) و اينكه به" نقره"" فضه" گفته مى‏شود به خاطر آن است كه به زودى پراكنده و متفرق مى‏گردد (" انفضاض" در لغت به معنى پراكندگى است) و براى پى بردن به چگونگى حال اينگونه ثروتها همين نامگذارى آنها كافى است!.

    تفسير نمونه    ج‏7    393    كنز ممنوع است .....  ص : 390

    پيدايش" نقره" و از آن مهمتر" طلا" به اين فكر تحقق بخشيد و اين دو فلز به ترتيب پول ارزان قيمت و گران‏قيمت را تشكيل دادند و به وسيله آنها گردش معاملات رونق بيشتر و چشمگيرترى پيدا كرد.

    تفسير نمونه    ج‏8    120    در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد: .....  ص : 119

    تنها سؤالى كه در اينجا باقى ميماند اين است كه طبق روايتى پيامبر ص يك سوم اموال ابو لبابه و يارانش را پذيرفت، در حالى كه مقدار زكات در هيچ- مورد يك سوم نيست، در گندم و جو و خرما و مويز گاهى يك دهم و گاهى يك بيستم است، و در طلا و نقره تقريبا 5: 2 درصد مى‏باشد، و در چهار پايان (گاو و گوسفند و شتر) نيز هرگز به يك سوم نمى‏رسد.

    تفسير نمونه    ج‏8    255    اين آيه دليل بر نفى معجزه نيست .....  ص : 254

    ثانيا- در چند آيه قبل خوانديم كه آنها به قدرى لجوج بودند كه به پيامبر پيشنهاد مى‏كردند كتاب آسمانى خود را به كتاب ديگرى تبديل كند و يا حد اقل آياتى كه اشاره به نفى بت پرستى است تغيير دهد! ثالثا- طبق اصل مسلمى كه در تفسير آيات داريم" القرآن يفسر بعضه بعضا": آيات قرآن يكديگر را تفسير مى‏كنند ما مى‏توانيم از آياتى مانند آيات 90- 94 سوره اسراء به خوبى بفهميم كه اين بت پرستان لجوج طالب معجزه براى هدايت نبودند لذا گاهى مى‏گفتند ما به تو ايمان نمى‏آوريم تا چشمه‏هايى از اين زمين خشكيده بيرون بياورى، ديگرى مى‏گفت اينهم كافى نيست بايد قصرى از طلا داشته باشى، ديگرى مى‏گفت اينهم براى ما قانع كننده نيست بايد جلو چشم ما به آسمان پرواز كنى، سپس اضافه مى‏كرد كه پرواز به آسمان نيز كافى نيست مگر اينكه نامه‏اى از طرف خدا براى ما بياورى! و از اين گونه ترهات و لا طائلات.

    تفسير نمونه    ج‏9    37    شان نزول: .....  ص : 36

    اگر راست مى‏گويى كه پيامبر خدا هستى كوه‏هاى مكه را براى ما طلا كن! و يا فرشتگانى را بياور كه نبوت تو را تصديق كنند! آيات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

    تفسير نمونه    ج‏10    41    5 - سقايه يا صواع .....  ص : 41

    مفسران در خصوصيات اين ظرف مطالب زيادى دارند، بعضى گفته‏اند از نقره بوده، بعضى گفته‏اند از طلا، و بعضى اضافه كرده‏اند كه جواهر نشان بوده است، و در بعضى از روايات غير معتبر نيز اشاره‏اى به اينگونه مطالب شده است، اما هيچيك دليل روشنى ندارد.

    تفسير نمونه    ج‏11    54    تفسير: گنجينه همه چيز نزد ما است .....  ص : 52

    در بعضى از روايات نيز اشاره به اين معنى شده است، در روايتى از امام باقر ع مى‏خوانيم: كه تفسير اين آيه را از حضرتش پرسيدند، فرمود:" منظور اين است كه خداوند در كوه‏ها معادن طلا و نقره و جواهرات و ساير فلزات آفريده است".

    تفسير نمونه    ج‏12    279    ترجمه: .....  ص : 278

    92- يا قطعات (سنگهاى) آسمان را آن چنان كه مى‏پندارى- بر سر ما فرود آرى: يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى!! 93- يا خانه‏اى پر نقش و نگار از طلا داشته باشى، يا به آسمان بالا روى، حتى به آسمان رفتنت ايمان نمى‏آوريم مگر آنكه نامه‏اى بر ما نازل كنى كه آن را بخوانيم!! بگو منزه است پروردگارم (از اين سخنان بى ارزش) مگر من جز بشرى هستم فرستاده خدا؟!

    تفسير نمونه    ج‏12    280    شان نزول: .....  ص : 279

    گفتند اگر چنين نمى‏كنى لا اقل از خدايت بخواه كه فرشته‏اى بفرستد و تو را تصديق كند، و براى ما باغها و گنجها و قصرها از طلا قرار دهد! فرمود: به اين امور هم مبعوث نشده‏ام، من دعوتى از ناحيه خدا دارم اگر مى‏پذيريد چه بهتر و الا خداوند ميان من و شما داورى خواهد كرد.

    تفسير نمونه    ج‏12    283    تفسير: بهانه‏هاى رنگارنگ! .....  ص : 281

    5-:" يا اينكه خانه‏اى از طلا داشته باشى، خانه‏اى پر نقش و نگار و زينتى" (أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ).

    تفسير نمونه    ج‏12    283    تفسير: بهانه‏هاى رنگارنگ! .....  ص : 281

    " زخرف" در اصل به معنى زينت است، و از آنجا كه طلا يكى از فلزات معروف زينتى است به آن زخرف گفته مى‏شود خانه‏هاى پر نقش و نگار را نيز" زخرف" مى‏گويند، و همچنين سخنان پر آب و رنگ فريبنده را گفتار مزخرف مى‏نامند.

    تفسير نمونه    ج‏12    414    ترجمه: .....  ص : 414

    31- آنها كسانى هستند كه بهشت جاودان از آنشان است، باغهايى از بهشت كه نهرها از زير درختان و قصرهايش جارى است، در آنجا با دستبندهايى از طلا آراسته‏اند، و لباسهاى (فاخرى) به رنگ سبز از حرير نازك و ضخيم در بر مى‏كنند، در حالى كه بر تختها تكيه كرده‏اند، چه پاداش خوبى و چه جمع نيكويى؟!

    تفسير نمونه    ج‏12    419    تفسير: پاكدلان پابرهنه! .....  ص : 415

    آنها با دستبندهايى از طلا آراسته‏اند" (يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ).

    تفسير نمونه    ج‏12    424    4 - لباسهاى زينتى در جهان ديگر - .....  ص : 424

    اين سؤال ممكن است براى بسيارى پيدا شود كه خداوند در قرآن مجيد از زرق و برق دنيا نكوهش كرده، ولى وعده اين گونه چيزها را به مؤمنان در آن جهان مى‏دهد، زينت آلات طلا، پارچه‏هاى ابريشمين، نازك، ضخيم، اريكه‏ها و تختهاى زيبا و مانند آن.

    تفسير نمونه    ج‏12    516    6 - آن گنج چه بود؟ .....  ص : 515

    در كتاب كافى از امام صادق ع چنين نقل شده كه فرمود: اين گنج طلا و نقره نبود، تنها لوحى بود كه چهار جمله بر آن ثبت بود

    تفسير نمونه    ج‏12    516    6 - آن گنج چه بود؟ .....  ص : 515

    ولى در بعضى ديگر از روايات آمده لوحى از طلا بود، و به نظر مى‏رسد اين دو با هم منافات ندارد، زيرا هدف روايت اول اين است كه انبوهى از درهم و دينار آن چنان كه از مفهوم گنج به ذهن مى‏آيد نبوده است.

    تفسير نمونه    ج‏13    289    تفسير: سرنوشت دردناك سامرى! .....  ص : 282

    از آن برمى‏خاست، و اما مساله سوزاندن ممكن است به يكى از دو علت باشد، يكى اينكه اين مجسمه تنها از طلا نبوده بلكه احتمالا چوب هم در آن به كار رفته و طلا پوششى براى آن بوده است.

    تفسير نمونه    ج‏13    289    تفسير: سرنوشت دردناك سامرى! .....  ص : 282

    ديگر اينكه به فرض كه تمام آن هم از طلا بوده، سوزاندن آن براى تحقير و توهين و از ميان بردن شكل و ظاهر آن بوده، همانگونه كه اين عمل در مورد مجسمه‏هاى فلزى پادشاهان جبار عصر ما تكرار شد! بنا بر اين بعد از سوزاندن، آن را با وسائلى خرد كرده، سپس ذراتش را به دريا ريختند.

    تفسير نمونه    ج‏13    289    تفسير: سرنوشت دردناك سامرى! .....  ص : 282

    سؤال ديگر اينكه: آيا ريختن اينهمه طلا به دريا مجاز بوده؟ و اسراف محسوب 

     


  • طلا در تفسير نمونه 2
    تفسير نمونه    ج‏18    112    نكته‏ها: ارزيابى ارزشها! .....  ص : 111

    1- فرعون جبار و زر و زورپرست به اطرافيانش مى‏گويد: من باور نمى‏كنم موسى از طرف خدا باشد اگر راست مى‏گويد پس چرا دست بند طلا به او داده نشده است؟!" فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ" (سوره زخرف آيه 53).

    تفسير نمونه    ج‏18    267    ترجمه: .....  ص : 267

    33- (پاداش آنها) باغهاى جاويدان بهشت است كه وارد آن مى‏شوند، در حالى كه به دستبندهايى از طلا و مرواريد آراسته‏اند و لباسشان در آنجا از حرير است! 34- آنها مى‏گويند حمد (و ستايش) براى خداوندى است كه اندوه را از ما برطرف ساخت، چرا كه پروردگار ما غفور و شكور است.

    تفسير نمونه    ج‏18    268    تفسير: آنجا كه نه غمى است، نه رنجى، و نه درماندگى! .....  ص : 268

    " اين پيشگامان در خيرات در آن بهشت جاويدان به دستبندهايى از طلا و مرواريد آراسته‏اند و لباسشان در آنجا حرير است"! (يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ).

    تفسير نمونه    ج‏19    264    تفسير: حكم به عدالت كن و از هواى نفس پيروى منما! .....  ص : 261

    سزاوار است اين جمله با آب طلا نوشته شود و در برابر ديدگان همه مخصوصا حكمرانان و قضات و مسئولين امور قرار گيرد.

    تفسير نمونه    ج‏19    405    تفسير: خطوط اصلى برنامه بندگان مخلص .....  ص : 400

    او براى خود امتيازى از اين جهات بر ديگران قائل نيست، و اين خود نشانه روشنى بر عظمت و حقانيت او است، نه همچون مدعيان دروغين كه مردم را به پرستش خويش دعوت مى‏كردند، و خود را ما فوق بشر، و از گوهرى والاتر معرفى كرده، و گاه پيروان خويش را دعوت مى‏كنند كه هر سال هم وزنشان طلا و جواهرات به آنها بدهند! او در حقيقت مى‏گويد: من همچون سلاطين جبارى كه مردم را موظف به وظايفى مى‏كنند و خود را" ما فوق وظيفه و تكليف" مى‏پندارند نيستم، و اين در واقع اشاره به يك مطلب مهم تربيتى است كه هر مربى و رهبرى بايد در انجام دستورات مكتب خويش از همه پيشگامتر باشد، او بايد اولين مؤمن به آئين خويش و كوشاترين فرد و فداكارترين نفر باشد، تا مردم به صداقتش ايمان پيدا كنند، و او را در همه چيز" قدوه" و" اسوه" خود بشناسند.

    تفسير نمونه    ج‏21    4    محتواى سوره زخرف: .....  ص : 3

    نام سوره از آيه 35 سوره گرفته شده كه از ارزشهاى مادى و" زخرف" (طلا و مانند آن) سخن مى‏گويد.

    تفسير نمونه    ج‏21    57    تفسير: قصرهاى باشكوه با سقفهاى نقره‏اى!(ارزشهاى دروغين). .....  ص : 55

    " زخرف" در اصل به معنى هر گونه زينت و تجمل توأم با نقش و نگار است، و از آنجا كه يكى از مهمترين وسائل زينت طلا است به آنهم" زخرف" گفته شده است، و اينكه به سخنان بيهوده" مزخرف" مى‏گويند به خاطر زرق و برقى است كه به آن مى‏دهند.

    تفسير نمونه    ج‏21    57    تفسير: قصرهاى باشكوه با سقفهاى نقره‏اى!(ارزشهاى دروغين). .....  ص : 55

     (1) بعضى" زخرفا" را عطف بر" سقفا" دانسته، و اشاره به وسائل زينتى مستقلى مى‏دانند كه در اختيار اينگونه افراد گذارده مى‏شود، و بعضى عطف بر" من فضة" دانسته‏اند و در اصل" من زخرف" بوده، سپس منصوب به" نزع خافض" شده، در اين صورت مفهوم جمله چنين مى‏شود كه سقفها و درها و تختهاى خانه‏هاى آنها را بعضى از طلا و بعضى از نقره قرار مى‏داديم (دقت كنيد).

    تفسير نمونه    ج‏21    59    1 - اسلام ارزشهاى غلط را درهم مى‏شكند .....  ص : 58

    " موسى بن عمران با برادرش وارد بر فرعون شدند در حالى كه لباسهاى پشمين در دست داشتند و در دست هر كدام عصاى (چوپانى) بود، با او شرط كردند كه اگر تسليم فرمان خدا شود حكومت و ملكش باقى مى‏ماند، و عزت و قدرتش دوام خواهد يافت، اما او گفت: آيا از اين دو تعجب نمى‏كنيد كه با من شرط مى‏كنند كه بقاى ملك و دوام عزتم بستگى به خواسته آنها دارد، در حالى كه فقير و بيچارگى از سر و وضعشان مى‏بارد! (اگر راست مى‏گويند) پس چرا دستبندهايى از طلا به آنها داده نشده است"؟

    تفسير نمونه    ج‏21    59    1 - اسلام ارزشهاى غلط را درهم مى‏شكند .....  ص : 58

    " اين سخن را فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا، و جمع‏آورى آن، و تحقير پشمينه‏پوشى گفت".

    تفسير نمونه    ج‏21    59    1 - اسلام ارزشهاى غلط را درهم مى‏شكند .....  ص : 58

    " اگر خدا مى‏خواست به هنگام بعثت پيامبرانش درهاى گنجها و معادن طلا و باغهاى سبز و خرم را به روى آنان بگشايد مى‏گشود، و اگر اراده مى‏كرد پرندگان آسمان و حيوانات وحشى زمين را همراه آنان گسيل مى‏داشت، ولى اگر اين كار را مى‏كرد آزمايش مردم از ميان مى‏رفت و پاداش و جزا بى‏اثر مى‏شد"!.

    تفسير نمونه    ج‏21    62    2 - پاسخ به يك سؤال .....  ص : 61

    وانگهى اينها در صورتى ارزش دارد كه در حد معقول و شايسته و خالى از هر گونه اسراف و تبذير باشد، نه ساختن كاخهايى از طلا و نقره و گرد آوردن زينتهاى انبوهى از سيم و زر! و از اينجا روشن مى‏شود كه نه بهره‏مند بودن گروهى از كفار و ظالمان از اين مواهب مادى دليل بر شخصيت آنها است، و نه محروم بودن مؤمنان از آن، و نه استفاده از اين امور در حد معقول، به صورت يك ابزار، ضررى به ايمان و تقواى انسان مى‏زند، و اين است تفكر صحيح اسلامى و قرآنى.

    تفسير نمونه    ج‏21    78    تفسير: فرعونيان مغرور و پيمان‏شكن .....  ص : 78

    زيرا" فرعون" نيز همين ايراد را به موسى داشت، و منطق او عينا همين منطق بود، فرعون او را به خاطر لباس پشمينه‏اش و نداشتن زيورآلات طلا مورد ملامت و سرزنش قرار داد.

    تفسير نمونه    ج‏21    83    ترجمه: .....  ص : 83

    51- فرعون در ميان قوم خود ندا داد و گفت: اى قوم من! آيا حكومت مصر از آن من نيست، و اين نهرها تحت فرمان من جريان ندارد؟ آيا نمى‏بينيد؟! 52- من از اين مردى كه خانواده و طبقه پستى است و هرگز نمى‏تواند فصيح سخن بگويد برترم! 53- اگر راست مى‏گويد چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده؟! يا اينكه چرا فرشتگان همراه او نيامده‏اند؟ (تا گفتارش را تاييد كنند).

    تفسير نمونه    ج‏21    84    تفسير: اگر پيامبر است چرا دستبند طلا ندارد؟! .....  ص : 84

    تفسير: اگر پيامبر است چرا دستبند طلا ندارد؟!

    تفسير نمونه    ج‏21    86    تفسير: اگر پيامبر است چرا دستبند طلا ندارد؟! .....  ص : 84

    سپس فرعون به دو بهانه ديگر متشبث شده گفت:" چرا دستبندهايى از طلا به او داده نشده؟! يا اينكه چرا فرشتگان همراه او نيامده‏اند تا گفتار او را تصديق كنند"؟! (فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ).

    تفسير نمونه    ج‏21    87    تفسير: اگر پيامبر است چرا دستبند طلا ندارد؟! .....  ص : 84

    اگر خداوند او را رسول خود قرار داده چرا همچون رسولان ديگر به او دستبند طلا نداده و يار و معاونانى براى او قرار نداده است؟.

    تفسير نمونه    ج‏21    87    تفسير: اگر پيامبر است چرا دستبند طلا ندارد؟! .....  ص : 84

    مى‏گويند فرعونيان عقيده داشتند كه رؤسا بايد دستبند و گردن‏بند طلا زينت خود كنند، لذا از اينكه موسى چنين زينت‏آلاتى همراه نداشت، و بجاى آن لباس پشمينه چوپانى در تن كرده بود اظهار تعجب مى‏كند، و چنين است حال جمعيتى كه معيار سنجش شخصيت در نظر آنها طلا و نقره و زينت‏آلات است.

    تفسير نمونه    ج‏21    87    تفسير: اگر پيامبر است چرا دستبند طلا ندارد؟! .....  ص : 84

    لازم به يادآورى است كه" اسورة" جمع" سوار" (بر وزن هزار) به معنى دستبند است، خواه از طلا باشد يا نقره، و اصل آن از واژه فارسى" دستواره"

    تفسير نمونه    ج‏21    113    ترجمه: .....  ص : 113

    71- ظرفها (ى غذا) و جامها (ى شراب طهور) از طلا گرداگرد آنها مى‏گردانند، و در آن (بهشت) آنچه دل مى‏خواهد و چشم از آن لذت مى‏برد وجود دارد، و شما در آن هميشه خواهيد ماند.

    تفسير نمونه    ج‏21    115    تفسير: آنچه دل بخواهد و چشم از ديدنش لذت برد... .....  ص : 113

    و در سومين نعمت مى‏فرمايد" ظرفهاى غذا و جامهاى شراب طهور از طلا مملو از بهترين غذا و شرابهاى بهشتى به وسيله خدمتكاران مخصوص گرداگرد آنها مى‏گردانند" (يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ).

    تفسير نمونه    ج‏21    115    تفسير: آنچه دل بخواهد و چشم از ديدنش لذت برد... .....  ص : 113

    گر چه در آيه فوق تنها سخن از ظرفهاى طلا به ميان آمده، و از غذا و نوشيدنيهاى آن بحثى نشده، ولى پيداست ظرفهاى خالى را هرگز براى پذيرايى اطراف ميهمانها نمى‏گردانند.

    تفسير نمونه    ج‏21    167    تفسير: اگر ايمان نمى‏آوريد لا اقل مانع ديگران نشويد .....  ص : 167

    " فتنا" از ماده" فتنه" در اصل به معنى قرار دادن طلا در كوره آتش براى تصفيه از ناخالصيهاست، سپس به هر گونه امتحان و آزمايشى كه براى آزمودن ميزان خلوص انسانها انجام مى‏گردد اطلاق شده است، آزمايشى كه سرتاسر زندگى انسانها و جوامع بشرى را فرا مى‏گيرد، و به تعبير ديگر تمام دوران زندگى انسان در دنيا در اين آزمايشها سپرى مى‏شود كه اين جهان دار آزمون است.

    تفسير نمونه    ج‏21    347    7 - زهد پيشوايان بزرگ .....  ص : 347

    در حديثى آمده است كه روزى عمر در" مشربه ام ابراهيم" (محلى در نزديكى مدينه) خدمت پيامبر ص آمد در حالى كه بر حصيرى از برگ خرما خوابيده بود و قسمتى از بدن مبارك او روى خاك قرار داشت، و متكائى از الياف درخت خرما زير سر داشت، سلام كرد و نشست، گفت: تو پيامبر خدا و بهترين خلق او هستى، كسرى و قيصر بر تختهاى طلا و فرشهاى ابريشمين مى‏خوابند، ولى‏

    تفسير نمونه    ج‏21    457    نكته: اشراط الساعة چيست؟ .....  ص : 454

    فرمود: آرى سوگند به كسى كه جانم در دست او است، اى سلمان! در آن هنگام پسران امت مرا با طلا تزيين مى‏كنند، و لباسهاى ابريشمين حرير و ديباج مى‏پوشند، و از پوستهاى پلنگ براى خود لباس تهيه مى‏كنند!.

    تفسير نمونه    ج‏21    459    نكته: اشراط الساعة چيست؟ .....  ص : 454

    باز مدتى كه خدا مى‏خواهد به همان حال مى‏مانند، سپس در اين مدت زمين را مى‏شكافند و زمين پاره‏هاى دل خود را بيرون مى‏افكند، فرمود منظورم طلا و نقره است، سپس به ستونهاى مسجد با دست مباركش اشاره كرد و گفت: همانند اينها! و در آن روز ديگر طلا و نقره‏اى به درد نمى‏خورد (و فرمان الهى فرا مى‏رسد) اين است معنى سخن پروردگار" فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها".

    تفسير نمونه    ج‏22    139    تفسير: آداب حضور پيامبر(ص) .....  ص : 135

    " امتحن" از ماده" امتحان" در اصل به معنى ذوب كردن طلا

    تفسير نمونه    ج‏22    318    تفسير: سوگند به آسمان و چين و شكنهاى زيبايش! .....  ص : 312

    " فتنه" در اصل به معنى قرار دادن طلا در كوره است، تا طلاى خوب و خالص از ناخالص شناخته شود، و به همين مناسبت به معنى هر گونه آزمايش و امتحان استعمال مى‏شود، و به معنى" دخول انسان در آتش" نيز آمده است، و گاه به معنى بلا و عذاب و ناراحتى چنان كه آيه مورد بحث نيز اشاره به همين معنى است.

    تفسير نمونه    ج‏23    54    تفسير: سرانجام دردناك قوم ثمود .....  ص : 49

    " فتنه" چنان كه قبلا نيز گفته‏ايم به معنى بردن طلا در بوته و آتش براى روشن ساختن ميزان خلوص آن است، سپس به هر گونه آزمايش و امتحان اطلاق شده.

    تفسير نمونه    ج‏23    175    تفسير: دو بهشت ديگر با اوصاف شگفت‏آورش .....  ص : 175

    " دو بهشت كه بناى آنها و هر چه در آنها است از نقره است، و دو بهشت است كه بناى آنها و هر چه در آنها است از طلا است" (تعبير به طلا و نقره ممكن است اشاره به تفاوت ارزش مواهب آنها باشد).

    تفسير نمونه    ج‏23    176    تفسير: دو بهشت ديگر با اوصاف شگفت‏آورش .....  ص : 175

    " دو بهشت از طلا است براى مقربان، و دو بهشت از نقره براى اصحاب اليمين".

    تفسير نمونه    ج‏23    176    تفسير: دو بهشت ديگر با اوصاف شگفت‏آورش .....  ص : 175

     (2)" در المنثور" جلد 6 صفحه 146- چنان كه گفتيم تعبير به طلا و نقره ممكن است اشاره به تفاوت مرتبه اين دو بهشت باشد.

    تفسير نمونه    ج‏23    326    3 - پيشگامان در ايمان و جهاد و انفاق .....  ص : 325

    گفتيم: آيا آنها از ما بهترند، اى رسول خدا؟! فرمود: اگر براى يكى از آنها كوهى از طلا باشد و در راه خدا انفاق كند به اندازه يك مد يا نصف آن كه شما انفاق مى‏كنيد پاداش ندارد، بدانيد اين تفاوتى است ميان ما و مردم و شاهد آن، اين سخن خدا است: لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ ....

    تفسير نمونه    ج‏25    224    تفسير: وليد آن ثروتمند مغرور حق نشناس! .....  ص : 222

    و بعضى گفته‏اند باغها و مزارعى داشت كه غلات يكى تمام نشده ديگرى مى‏رسيد، بعلاوه داراى صد هزار دينار طلا بود، و همه اين معانى در كلمه" ممدود" جمع است.

    تفسير نمونه    ج‏25    371    تفسير: پاداشهاى عظيم بهشتى! .....  ص : 362

    در بعضى از آيات قرآن مانند آيه 30 سوره كهف آمده است كه بهشتيان يا دستبندهايى از طلا تزئين مى‏شوند" يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ" و اين منافاتى با آنچه در آيه مورد بحث آمده ندارد، زيرا ممكن است از جهت تنوع، گاه با اين تزيين كنند، و گاه با آن.

    تفسير نمونه    ج‏25    371    تفسير: پاداشهاى عظيم بهشتى! .....  ص : 362

     

    تفسير نمونه    ج‏25    371    تفسير: پاداشهاى عظيم بهشتى! .....  ص : 362

    در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه مگر دستبند طلا و نقره زينت زنانه نيست؟ چگونه براى مردان بهشتى اين زينت ذكر شده؟

    تفسير نمونه    ج‏25    371    تفسير: پاداشهاى عظيم بهشتى! .....  ص : 362

    ولى جواب آن روشن است چرا كه در بسيارى از محيطها زينت طلا و نقره هم براى مردان است، و هم براى زنان (هر چند اسلام زينت طلا را براى مردان تحريم كرده) ولى البته نوع دستبندهاى مردان و زنان متفاوت است، و از آيه 53 سوره زخرف كه از قول فرعون نقل شده: فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ" چرا به موسى دستبندهايى از طلا داده نشده"؟ بر مى‏آيد كه دستبند طلا براى مردان در محيط مصر نشانه عظمت محسوب مى‏شد.

    تفسير نمونه    ج‏26    345    تفسير: شكنجه‏گران در برابر مجازات الهى .....  ص : 344

    " فتنوا" از ماده" فتن" (بر وزن متن) و" فتنه" در اصل به معنى قرار دادن طلا در آتش است تا ميزان خلوص آن روشن شود، سپس اين ماده (فتنه) هم به معنى" آزمايش"، و هم به معنى" عذاب و مجازات" و هم به معنى" گمراهى و شرك" به كار رفته است و در آيه مورد بحث به معنى عذاب و آزار و شكنجه است، نظير آن در آيه 13 و 14 ذاريات نيز آمده: يَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ يُفْتَنُونَ ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ هذَا الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ:" همان روزى كه آنها بر آتش سوزانده مى‏شوند، و به آنها مى‏گويند: بچشيد عذاب خود را، اين همان چيزى است كه در باره آن عجله داشتيد"! جمله" ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا" نشان مى‏دهد كه راه توبه حتى براى چنين شكنجه- گران ستمگرى باز است، و اين نهايت لطف پروردگار را نسبت به گنهكاران نشان مى‏دهد، و ضمنا هشدارى است به مردم مكه كه تا دير نشده است دست از آزار و شكنجه مؤمنان بردارند، و به سوى خدا بازگردند.

    تفسير نمونه    ج‏26    423    تفسير: دورنمايى از نعمتهاى روحپرور بهشتى .....  ص : 420

    " ابن عباس" مى‏گويد: اين تختهاى بلند چنان هستند كه وقتى صاحبان آنها اراده جلوس بر آن كنند تواضع مى‏كند و فرو مى‏نشيند، و بعد از جلوس به حال اول بازمى‏گردد! اين احتمال نيز وجود دارد كه توصيف اين تختها به" مرفوعة" اشاره به گرانبها بودن آنها است، و آن گونه كه بعضى گفته‏اند از قطعات طلا ساخته شده، و مزين به زبرجد و در و ياقوت است.

    تفسير نمونه    ج‏27    252    تفسير: سوگند به جهادگران بيدار! .....  ص : 241

    " حصل" از ماده" تحصيل" در اصل به معنى بيرون آوردن" مغز" از" پوست" است، همچنين به تصفيه معادن، و خارج كردن طلا و امثال آن از سنگ معدن اطلاق مى‏شود، سپس در معنى وسيعى يعنى مطلق استخراج و مجزا ساختن به كار رفته است، و در آيه مورد بحث منظور جداسازى خير و شرى است كه در دلها نهفته شده، اعم از ايمان و كفر، يا صفات حسنه و رذيله، و يا نيات خوب و بد كه در آن روز آنها از يكديگر جدا و ظاهر و آشكار مى‏شود، و هر كس بر طبق آن به پاداش كيفر خود مى‏رسد.

    تفسير نمونه    ج‏27    320    2 - حرص بر جمع مال .....  ص : 319

    علاقه به چنين مالى نه تنها دنياپرستى نيست بلكه دليلى بر علاقه به آخرت است، و لذا در حديثى از امام صادق ع مى‏خوانيم: هنگامى كه حضرت ذهب و فضه (طلا و نقره) را لعن و نفرين فرمود: يكى از ياران تعجب كرد و در اين سؤال نمود امام ع فرمود:


  • طلا در تفسیر نور
    تفسير نور    ج‏1    109    نكته‏ها: .....  ص : 109

    گروهى از آنان به همراه مرده، طلا و زيورآلات دفن مى‏كردند تا مرده به عنوان جريمه‏ى گناهانش بپردازد.

    تفسير نور    ج‏1    114    نكته‏ها: .....  ص : 114

    ماجراى ميعاد حضرت موسى، در سوره‏هاى اعراف و طه نيز آمده است. محلّ وعده، كوه طور و مدّت آن ابتدا سى شب معيّن شده بود و در وعده‏گاه، ده شب ديگر به آن اضافه شد كه اين مدّت براى دريافت كتاب تورات بود، ولى بنى اسرائيل على رغم اينكه رهبرى همچون هارون، برادر حضرت موسى را در ميان خود داشتند، همه‏ى نعمت‏ها و الطاف الهى را فراموش كرده و به سراغ گوساله پرستى رفتند. گوساله‏اى از طلا كه بدست مجسمه سازى هنرمند به نام سامرى، در غياب موسى ساخته شده بود.

    تفسير نور    ج‏1    114    نكته‏ها: .....  ص : 114

    ج: استفاده از طلا و زيور آلاتى كه جاذبه داشت.

    تفسير نور    ج‏2    26    [سوره آل‏عمران(3): آيه 14] .....  ص : 26

    عشق و علاقه به زنان و فرزندان پسر و اموال زياد از طلا و نقره و اسبان ممتاز و چهارپايان و كشتزارها كه همه از شهوات و خواسته‏هاى نفسانى است، در نظر مردم جلوه يافته است، (در حالى كه) اينها بهره‏اى گذرا از زندگانى دنياست و سرانجام نيكو تنها نزد خداوند است.

    تفسير نور    ج‏2    26    نكته‏ها: .....  ص : 26

     «يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً» و «فَرَآهُ حَسَناً» و از سوى شيطان: «زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ» و از طرف اطرافيان متملّق «زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ» مصاديق جلوه‏هاى دنيا كه در آيه ذكر شده، با توجّه به زمان نزول آيه است و مى‏تواند در هر زمانى مصاديق جديدى داشته باشد. طلا و نقره، كنايه از ثروت اندوزى، و اسب كنايه از مركب و وسيله‏ى نقليّه است.

    تفسير نور    ج‏2    108    [سوره آل‏عمران(3): آيه 91] .....  ص : 108

    همانا كسانى كه كفر ورزيدند و در حال كفر (بدون توبه) مردند، اگر چه زمين را پر از طلا كرده و به عنوان فديه و باز خريد (از عذاب) بدهند، هرگز از هيچ يك از آنان پذيرفته نمى‏شود. آنان را عذابى دردناك است و برايشان هيچ ياورى نيست.

    تفسير نور    ج‏2    109    پيام‏ها: .....  ص : 109

    1 كافر مردن، بزرگ‏ترين خطر است. «ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ» و مسلمان مردن، آرزوى پيامبران است. «تَوَفَّنِي مُسْلِماً» 2 در قيامت، مال دنيا بى‏ارزش است و ذرّه‏اى كارآيى ندارد. گرچه از جنس طلا و مقدار آن به اندازه ظرفيّت زمين باشد، باز هم پشيزى ارزش ندارد. «مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً» 3 ايمان، ارزشى فراتر از تمام مادّيات دارد. در قيامت تنها ايمان است كه مى‏تواند انسان را نجات دهد. «مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً» 4 مرگ در حال كفر، زمينه‏ى شفاعت را از بين مى‏برد. «ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ»

    تفسير نور    ج‏2    353    نكته‏ها: .....  ص : 352

    يك ديه و خونبهاى كامل، به اندازه‏ى متوسط درآمد يك فرد عادّى است. هزار مثقال طلا يا صد شتر و يا دويست گاو.

    تفسير نور    ج‏3    81    نكته‏ها: .....  ص : 81

    از مرحوم سيد مرتضى علم الهدى (از علماى هزار سال قبل) پرسيدند: چرا دستى كه پانصد مثقال طلا ديه دارد، به خاطر يك چهارم مثقال دزدى، قطع مى‏شود؟ پاسخ فرمود:

    تفسير نور    ج‏3    81    نكته‏ها: .....  ص : 81

    طبق روايات، مقدار قطع دست، چهار انگشت است و بايد انگشت شست و كف دست باقى بماند. مقدار مالى هم كه به خاطر آن دست دزد قطع مى‏شود، بايد حد اقل به قيمت يك چهارم دينار (يك چهارم مثقال طلا) باشد. مال هم بايد در مكان حفاظت شده باشد، نه در

    تفسير نور    ج‏3    329    نكته‏ها: .....  ص : 329

    گروهى از كفّار قريش، نزد پيامبر آمده، گفتند: تو هم مانند موسى و عيسى معجزاتى بياور تا به تو ايمان آوريم، حضرت پرسيد: چه كنم؟ گفتند: كوه صفا را تبديل به طلا كن، مردگان ما را زنده كن، خدا و فرشتگان را نشانمان بده و آن گاه سوگند ياد كردند كه در اين صورت ايمان خواهند آورد. آيه نازل شد كه معجزه دست خداوند است و طبق حكمت انجام مى‏گيرد، نه هوس‏هاى مردم.

    تفسير نور    ج‏4    179    نكته‏ها: .....  ص : 179

    امام باقر عليه السلام فرمود: حضرت موسى عليه السلام به خدا گفت: سامرى، گوساله‏اى از طلا براى مردم ساخته است، امّا صداى آن از چيست؟ وحى آمد كه اين وسيله‏ى آزمايش مردم است، «يا موسى ان تلك فتنة فلا تفحص عنها»، قرآن نيز مى‏فرمايد: «إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ» قرآن، به مسأله‏ى گوساله‏پرستى بنى اسرائيل، در چهار سوره اشاره نموده است. البتّه‏

    تفسير نور    ج‏4    181    پيام‏ها: .....  ص : 180

     (مجسّمه‏ى طلا) «حُلِيِّهِمْ عِجْلًا» 4 ارتدادِ اقوام، سابقه‏ى طولانى دارد. «وَ اتَّخَذَ» ... «عِجْلًا ...»

    تفسير نور    ج‏5    52    [سوره التوبة(9): آيه 34] .....  ص : 52

    اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! بسيارى از دانشمندان و راهبان، (با سوء استفاده از موقعيّت خود،) اموال مردم را به ناحق مى‏خورند و آنان را از راه خدا باز مى‏دارند. و كسانى كه طلا و نقره مى‏اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمى‏كنند، پس آنان را به عذابى دردناك، بشارت بده!

    تفسير نور    ج‏5    53    نكته‏ها: .....  ص : 53

     «الذَّهَبَ» به معنى طلاست، و به دليل اينكه زود از دست مى‏رود، يا آنكه مردم به سويش مى‏روند، به طلا، «ذهب» گفته شده است. «الْفِضَّةَ» به نقره گفته مى‏شود، چون زود پراكنده مى‏شود، يا مردم به سوى آن جذب نمى‏شوند.

    تفسير نور    ج‏5    54    زكات در روايات .....  ص : 53

    رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمود: هر مالى كه زكات آن پرداخت نشود كنز است، گرچه پنهان نباشد، يا غير طلا و نقره باشد.

    تفسير نور    ج‏5    56    پيام ها: .....  ص : 55

    8 جمع‏آورى طلا و نقره و پول، و انفاق نكردن و احتكار آن، گناه كبيره است.

    تفسير نور    ج‏5    57    پيام ها: .....  ص : 57

    1 خداوندى كه انسان‏ها را به همان صورت اوّل زنده مى‏كند، مى‏تواند جمادات و طلا و نقره را هم به همان صورتِ دنيوى، حاضر سازد. «هذا» 2 كيفر و پاداش انسان در قيامت، با اعمال او در دنيا متناسب است. «هذا ما كَنَزْتُمْ» 3 يكى از ابزارهاى شكنجه در قيامت، اموال دنيوى است. «هذا ما كَنَزْتُمْ» 4 در قيامت، خداوند شيرينى مال و ثروت را از ذائقه‏ى زراندوزان در مى‏آورد.

    تفسير نور    ج‏5    291    نكته‏ها: .....  ص : 291

    گاهى كفّار از پيامبر مى‏خواستند كوه‏هاى مكّه را با معجزه به طلا تبديل كند و يا فرشته‏اى براى تأييد او نازل شود، از سوى ديگر بعضى به خاطر بغض و كينه حاضر نبودند كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آنچه را مربوط به حضرت على عليه السلام است، بيان كند و اگر هم بيان مى‏فرمود، نمى‏پذيرفتند. لذا پيامبر صلى اللَّه عليه و آله سينه‏اش تنگ و ناراحت مى‏شد و در نتيجه پيام آيات را به تأخير مى‏انداخت و اين با عصمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله منافاتى ندارد. زيرا گاهى ابلاغ پيام الهى فورى نيست و پيامبر صلى اللَّه عليه و آله هم روى ملاحظاتى كه آن هم شخصى نيست، (بلكه بر اساس مصلحت است،) ابلاغ آيات را به تأخير مى‏انداخت. امّا با نزول اين آيه، آن ملاحظات هم كنار گذاشته مى‏شود و با قاطعيّت، پيام آيه ابلاغ مى‏گردد.

    تفسير نور    ج‏6    105    نكته‏ها: .....  ص : 103

    در تفسير مجمع البيان و الميزان از نوع عملكرد يوسف عليه السلام اينگونه ياد مى‏شود: وقتى قحط سالى شروع شد حضرت يوسف در سال اوّل، گندم را با طلا و نقره، در سال دوّم، گندم را در مقابل جواهر و زيورآلات، در سال سوم، گندم را با چهارپايان، در سال چهارم، گندم را در مقابل برده‏ها، در سال پنجم، گندم را با خانه‏ها، در سال ششم، گندم را با مزارع و در سال هفتم، گندم را با برده گرفتن خود مردم معامله نمود. وقتى سال هفتم به پايان رسيد، به پادشاه مصر گفت: همه‏ى مردم و سرمايه‏هايشان در اختيار من است، ولى خدا را شاهد

    تفسير نور    ج‏7    48    نكته‏ها: .....  ص : 48

    در روايتى ديگر آمده است: مقدارى طلا، نزد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آوردند، پيامبر در همان زمان همه‏

    تفسير نور    ج‏7    80    نكته‏ها: .....  ص : 80

    كفّارِ بهانه‏جوى مكّه، از پيامبر تقاضاى معجزات متعدّدى داشتند، از جمله مى‏خواستند بعضى از كوه‏هاى مكّه (كوه صفا) را به طلا تبديل كند، يا كوه‏ها جابه‏جا شده و زمين براى كشاورزى به وجود آيد. خداوند مى‏فرمايد: به تجربه‏ى تاريخ، كفّار لجوج با ديدن اين نشانه‏ها نيز ايمان نمى‏آورند و نظام آفرينش، دستخوش هوسهاى افراد لجوج نمى‏شود. و اگر معجزه به پيشنهاد مردم ارائه شود و به آن كفر ورزند، عقوبت دنيوى آنان حتمى است.

    تفسير نور    ج‏7    116    نكته‏ها: .....  ص : 116

    در واقع توقّع نابجا، قساوت، لجاجت، بهانه‏گيرى، ناآگاهى به هدف و بى‏ادبى دست به دست هم مى‏داد و سبب مى‏شد كه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله درخواست‏هاى غير منطقى داشته باشند، از قبيل: چشمه‏ى آب، باغ، رودخانه، سقوط آسمان، احضار خدا و فرشتگان، خانه طلا، پرواز به آسمان، نامه‏ى خصوصى از سوى خدا.

    تفسير نور    ج‏7    117    پيام‏ها: .....  ص : 117

    2 هدف پيامبران، ارشاد مردم به توحيد بود، ولى گروهى به فكر باغ و طلا و نقره بودند. «لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا» ...

    تفسير نور    ج‏7    167    پيام‏ها: .....  ص : 167

    4 معاد، روحانى و جسمانى است، چون اگر روحانى بود، نيازى به طلا و حرير

    تفسير نور    ج‏7    214    نكته‏ها: .....  ص : 214

    پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله در روايتى فرمودند: آن گنج، كلماتى حكيمانه بود كه بر صحيفه‏اى از طلا نوشته شده بود. مضمون آن حكمت‏ها اين بود: تعجّب از كسى كه ايمان به تقدير الهى دارد، چرا محزون مى‏شود!؟ شگفت از كسى كه يقين به مرگ دارد، چرا شاد است، يقين به حساب دارد، چرا غافل است، يقين به رزق دارد، چرا خود را به زحمت بيش از اندازه مى‏اندازد و يقين به دگرگونى دنيا دارد، چرا به آن اطمينان مى‏كند!؟ طبق احاديث، لطف و رحمت خدا مخصوص فرزندان بى‏واسطه نيست، بلكه در نسل‏هاى بعدى هم تأثير دارد و نيكوكارى اجداد، موجب عنايت خدا به ذريّه‏ى آنان مى‏شود.

    تفسير نور    ج‏7    305    نكته‏ها: .....  ص : 305

    امام باقر عليه السلام درباره‏ى شأن نزول «أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي كَفَرَ» فرمودند: عاص بن وائل به خبّاب بدهكار بود، خبّاب براى دريافت طلب خود نزد او آمد، ولى عاص گفت: آيا شما معتقد نيستيد كه در بهشت طلا و نقره و حرير هست؟ خبّاب گفت: آرى عاص گفت: پس وعده‏ى ما در بهشت و قسم مى‏خورم كه در بهشت بهتر از آنچه شما داديد به شما داده شود.

    تفسير نور    ج‏7    387    پيام‏ها: .....  ص : 386

    11 حفظ افكار مردم از حفظ طلا مهم‏تر است. گاهى بايد براى ايجاد موج و مبارزه با منكر، اشياى قيمتى فدا شوند. «لَنُحَرِّقَنَّهُ» 12 غيرت دينى و قاطعيّت در برابر انحراف، لازمه‏ى رهبرى است. «لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ» (سوزاندن طلا و به دريا ريختن آن، تصميم قطعى موسى بود) 13 بايد نشان داد كه چيزهاى نابود شدنى شايستگى پرستش را ندارند. «لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ» 14 هر گاه باطلى را محو كرديد به جاى آن حقّ را مطرح كنيد. «إِنَّما إِلهُكُمُ اللَّهُ» 15 خدايى قابل عبادت است كه احاطه علمى بر همه چيز داشته باشد. «وَسِعَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً»

    تفسير نور    ج‏8    30    [سوره الحج(22): آيه 23] .....  ص : 30

    قطعاً خداوند كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى نيكو انجام داده‏اند، به باغ‏هايى كه نهرها از زير (درختان) آن جارى است، وارد مى‏كند، در آن جا با دستبندهايى از طلا و مرواريد زينت داده مى‏شوند و در آن جا لباسشان از ابريشم است.

    تفسير نور    ج‏8    30    پيام‏ها .....  ص : 30

    1 بهترين راه شادى و تفريح، استفاده از طبيعت است. «جَنَّاتٍ الْأَنْهارُ» 2 در كنار تهديد، اميد و بشارت لازم است، در آيه‏ى قبل فرمود: «ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ» و در اين آيه فرمود: «لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ» 3 يكى از زيبايى‏هاى قرآن، تناسب ميان بيم‏ها و اميدها، انذارها و بشارت‏هاى آن است. «قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ» 4 برهنگى ارزش نيست، بهشتيان هم لباس دارند. «لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ» 5 خداوند، محروميّت‏ها را جبران مى‏كند. ابريشم و طلا كه در دنيا براى مردان حرام است، در آخرت وسيله‏ى زيورشان خواهد بود. «ذَهَبٍ حَرِيرٌ» 6 زيبايى و موزون بودن كلمه‏ها و جمله‏ها، نوعى فصاحت است. (آخرين جمله‏ى آيه قبل «الْحَرِيقِ» بود و آخرين جمله اين آيه «حَرِيرٌ» است)

    تفسير نور    ج‏8    229    نكته‏ها: .....  ص : 229

    حضرت على (عليه السلام) مى‏فرمايد: اگر خداوند مى‏خواست هنگام مبعوث شدن پيامبران، درهاى گنج‏ها و معادن طلا و باغ‏هاى سرسبز و خرم را به روى آنان بگشايد، چنين مى‏كرد، ولى اگر اين كار را مى‏كرد مسأله‏ى آزمايش مردم از ميان مى‏رفت و همه‏ى آنان به عشق مال و رفاه گرد انبيا جمع مى‏شدند و نيّت‏ها خالص نبود.

    تفسير نور    ج‏8    238    پيام‏ها .....  ص : 237

    4 مربّى بايد با مردم حشر و نشر داشته باشد. «يَمْشُونَ فِي الْأَسْواقِ» 5 زندگى ساده انبيا، براى مردم آزمايش است. «يَمْشُونَ فِي الْأَسْواقِ وَ جَعَلْنا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً» (آرى، اگر پيامبران، زندگى مرفّه و كاخ و طلا داشتند، مردم به خاطر دنياطلبى، گرد آنان جمع مى‏شدند كه چنين گرايشى ارزش نداشت.

    تفسير نور    ج‏8    249    نكته‏ها: .....  ص : 249

    گاهى مى‏گفتند: چرا فرشته وحى را نمى‏بينيم؟ چرا پيامبر سرمايه و كاخ و طلا ندارد؟ و گاهى مى‏گفتند: چرا قرآن يك جا نازل نمى‏شود؟

    تفسير نور    ج‏9    112    نكته‏ها: .....  ص : 112

    كلمه‏ى «فتنة» به معناى گداختن طلا براى جدا كردن ناخالصى‏هاى آن است و چون در حوادث و سختى‏ها، جوهره‏ى انسان از شعارهاى دروغين جدا مى‏شود، حوادث و آزمايش‏ها را «فتنه» مى‏گويند.

    تفسير نور    ج‏9    363    چند سؤال .....  ص : 362

    اين آيه را در آيه‏ى سوّم سوره‏ى مائده خوانديم كه مطلب مربوط به ولايت و امامت و كمال دين و تمام نعمت و يأس كفّار و رضاى الهى، در كنار احكام مربوط به گوشت خوك و خون، نازل شده و اين گونه جا سازى‏ها رمز حفظ قرآن از دستبرد نااهلان است. درست همان گونه كه گاهى زنان هنگام خروج از خانه زيور آلات خود را در لابلاى پنبه‏هاى متّكا قرار مى‏دهند. با اين كه طلا و پنبه رابطه‏اى ندارند ولى براى محفوظ ماندن از دستبرد نااهلان اين كار انجام مى‏گيرد.

    تفسير نور    ج‏9    502    [سوره فاطر(35): آيه 33] .....  ص : 502

     (پاداش الهى و آن فضل بزرگ،) باغ‏هايى هميشه سرسبز است كه به آنها وارد خواهند شد، و در آنها با دستبندهايى از طلا و مرواريد زينت مى‏شوند و لباس آنان در آن جا (از) ابريشم است.

    تفسير نور    ج‏9    502    پيام‏ها: .....  ص : 502

    1 تكثّر و تنوّع نعمت‏ها، يك ارزش است. «جَنَّاتُ» 2 از عنصر تشويق غافل نشويم. «جَنَّاتُ عَدْنٍ ... يُحَلَّوْنَ» 3 پاداش محروميّت موقت، كاميابى دائمى است. (اگر طلا و ابريشم، در چند روز دنيا بر مردان حرام شد، در بهشت، از آن بهره‏مند مى‏شوند.) «يُحَلَّوْنَ ... مِنْ ذَهَبٍ» ...

    تفسير نور    ج‏9    502    پيام‏ها: .....  ص : 502

    4 معاد، جسمانى است. (طلا و لؤلؤ مربوط به زينت بدن مادّى است.) «أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ»

    تفسير نور    ج‏10    342    پيام‏ها: .....  ص : 341

     (برخوردهاى مثبت و منفى هرگز يكسان نيست، و آثار آن در عمق روح افراد باقى مى‏ماند. «لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ» 3 يك نمونه‏ى عملى دعوت به سوى خدا (كه در آيه‏ى قبل آمده بود) دفع بدى‏هاى مردم با برخوردهاى خوب است. «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» 4 در برخورد با مخالفان، اخلاق نيك كافى نيست، تهاجم اخلاقى لازم است «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (دفع بدى‏هاى دشمن با روش نيكو كافى نيست، بلكه به نيكوترين روش‏ها و برترين رفتارهاى اخلاقى نياز است). از محبت خارها گل مى‏شود از محبت سركه‏ها مُل مى‏شود 5 كيمياى واقعى، آن نيست كه مس را طلا كند، بلكه برخوردى است كه دشمنى را به محبّت تبديل نمايد. «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (روز فتح مكّه شعار بعضى از مسلمانان «انتقام، انتقام» بود ولى پيامبر اكرم فرمود: امروز روز انتقام نيست بلكه روز رحمت و مرحمت است).

    تفسير نور    ج‏10    433    سيماى سوره زخرف .....  ص : 433

    زخرف به معناى طلا و نقره و زينت مى‏باشد.

    تفسير نور    ج‏10    463    [سوره الزخرف(43): آيات 53 تا 56] .....  ص : 463

     (اگر موسى حقّ است) پس چرا دستبندهايى از طلا بر او نياويخته، يا (براى تصديق رسالتش،) با او فرشتگانى همراه نشده‏اند.

    تفسير نور    ج‏10    464    پيام‏ها: .....  ص : 464

    1 كسى كه منطق ندارد به ثروت و زينت تكيه مى‏كند و داشتن آنها را نشانه حقّ و نداشتن آن را نشانه باطل مى‏پندارد. «فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ» 2 زينت كردن مردان به طلا، كار فرعونى است. «أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ» 3 تضعيف رهبر الهى و القاى شبهه كار فرعونيان است. «أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ» ...

    تفسير نور    ج‏10    472    [سوره الزخرف(43): آيات 68 تا 71] .....  ص : 472

    ظرف‏ها و جام‏هايى از طلا بر آنان چرخانده مى‏شود و آنچه را كه نفس ميل داشته باشد و چشم (از ديدنش) لذّت ببرد در بهشت موجود است و شما در آنجا جاودانه هستيد.

    تفسير نور    ج‏10    494    نكته‏ها: .....  ص : 494

    كلمه «فتنه» در اصل به معناى قرار دادن طلا در كوره آتش است، تا از ناخالصى‏ها تصفيه شود، سپس براى هر نوع آزمايشِ سختى كه جوهره‏ى انسان را نشان دهد بكار رفته است.

     


  • طلا در پرتوى از قرآن
    پرتوى از قرآن    ج‏1    243    شرح لغات .....  ص : 239

    ما تتلوا، چنان كه بيان شد، ميشود مراد بافته‏هاى ساحران و كاهنان، يا دروغهاى مفتريان يهود باشد. و مى‏توان مقصود داستانهايى باشد كه در باب ملوك و اخبار ايام تورات آمده: شرح طوائف و طبقات و صنعتگران و زنان حرمسرا و ساختمانها و روابط، و طول و عرض بناها و سنگها و چوبهايى كه بكار رفته و مقادير طلا و نقره‏اى كه مصرف گشته و از اين قبيل داستانها و افسانه‏هايى كه براى سرگرمى و افتخار بگذشتگان و بيدار كردن احساسات و تعصبات قومى و غرور برترى بر ديگران، سرائيده مى‏شود و از تقوا و ايمان و عمل صالح، نفوس را منصرف ميگرداند، بنا بر اين مفهوم آيه اين است: «اينها كتاب خدا و دستورات آن را پشت سر افكندند و به افسانه‏هايى كه شياطين گمراه كننده از صراط حق، درباره ملك سليمان همى‏خواندند، دل دادند و از آنها پيروى كردند.

    پرتوى از قرآن    ج‏2    80    شرح لغات: .....  ص : 80

    نسك: آنچه براى خدا تقديم شود، بندگى و پرستش، قربانى، شمش طلا و نقره.

    پرتوى از قرآن    ج‏2    170    شرح لغات: .....  ص : 169

    اصطفاه: اصل آن اصتفاه از باب افتعال كه تاء بتناسب با صاد و تسهيل مخرج، تبديل به طاء شده است: او را گزيد، آن را پاك و خالص نمود. از صفاء: پاك، خالص، روشن. التابوت: صندوق عهد يا شهادت بنى اسرائيل كه از چوب شمشاد و روپوش طلا ساخته شده بود، گويا تختبندى كه اموات بر آن حمل ميشوند از جهت شباهت بآن تابوت گويند. تابوه هم گفته ميشود. و شايد از تاب باشد كه وسيله هشيارى و توبه بنى اسرائيل بود.

    پرتوى از قرآن    ج‏2    182    شرح لغات: .....  ص : 169

    1- تفصيل ساختن اين صندوق در فصل 25 و 26 خروج آمده كه بعضى قسمتهاى آن اين است «و تابوتى از چوب شطيم (شلط) بسازند كه طولش دو ذراع و نيم و عرضش يك ذراع و نيم و بلنديش يك ذراع و نيم باشد و آن را بطلاى خالص بپوشان آن را از درون و بيرون بپوشان و بر زيرش بهر طرف تاجى زرين بساز.» آن گاه دستور ساختن حلقه‏هاى زرين و محل نصب آنها و عصاى مطلا و چگونگى نصب آن در ميان حلقه‏ها و گذاردن شهادت در آن و نيز ساختن تخت رحمت از طلاى خالص و نصب دو كروبى (مجسمه فرشته) از طلا بالاى تخت رحمت و روبروى هم با بالهاى پهن كه تخت را بپوشاند و گذاردن تخت رحمت بر روى تابوت، آمده.

    پرتوى از قرآن    ج‏2    182    شرح لغات: .....  ص : 169

    و همچنين تفصيلات ديگر درباره ساختن خوان و تاجهاى اطراف آن و چراغدانها و حلقه‏ها و كاسه‏ها و جامها و پياله‏ها و شكل گل‏ها و سيبها كه همه بايد از طلا باشد و چگونه و در كجا نصب شود و خيمه شهادت و پرده‏هاى آن!!. شايد اين تابوت با آرايشهايش يادگارى بود از تابوتهاى زرين و پر شكوه فراعنه كه بنى اسرائيل بعد از خروج از مصر ميخواستند از آنها تقليد نمايند و آن را نمايشى از شكوه خود داشته باشند. از اين رو گويا لغت تابوت از لغات مصر قديم بوده كه در زبان عبرى و عربى آمده و بنى اسرائيل كه در شناخت خدا و آئينش در دوره طفوليت بودند چاره‏اى جز اين نبود كه در چنين مظاهر چشمگير و محسوسى آئين را دريابند و آن را نگهدارند و تابوت اموات مصريان را فراموش كنند و اين تابوت را شعار زنده خود گردانند هم چنان كه موسى با سوزاندن گوساله طلايى و دستور كشتن گاو طلايى رنگ هميخواست تا اسرائيليان خاطرات گاوپرستى مصريان را از خاطر ببرند- و نيز آن تابوت سپس محفظه‏اى براى آثار نبوت بود- چنان كه در اين آيه آمده «وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى‏ وَ آلُ هارُونَ». و در 25: 17 خروج و 31: 36 تثنيه و 9: 3 و 4 عبرانيان نوشته شده كه الواح شهادت و عهد كه احكام ده گانه در آن ثبت شده بود و نيز عصاى هارون و حقه من و سلوا در آن گذارده شد. در سفر تثنيه چنين آمده: «موسى به لاويانى كه تابوت عهد خدا را برميداشتند وصيت كرده گفت:

    پرتوى از قرآن    ج‏3    91    شرح لغات: .....  ص : 87

    تورات در سفر خروج باب 3- 4 مأموريت و وحى موسى را براى نجات بنى اسرائيل و برتر آوردن آنها بيان كرده تا آن حد كه خداوند در مكالمه‏اش با موسى ميگويد: «و نزول كردم تا ايشان را از دست مصريان خلاصى دهم و ايشان را از آن زمين بزمينى نيكو و وسيع برآورم، بزمينى كه ...». بعد خداوند نام و نشان خود را براى بنى اسرائيل شرح داده و بموسى دستور ميدهد كه مشايخ بنى اسرائيل را جمع كرده نزد فرعون بروند تا اجازه دهد براى سفر سه روزه بصحرا روند. در آخر باب سوم خداوند ميگويد: «چون برويد تهى دست نخواهيد رفت، بلكه هر زنى از همسايه خود و مهمان خويش، آلات نقره و آلات طلا و رخت خواهد خواست و به پسران و دختران خود خواهيد پوشانيد و مصريان را غارت خواهيد نمود»! در باب چهارم: پس از شرح معجزاتى كه خداوند بموسى داد، موسى عذر ميخواهد كه من بطى‏ء الكلام هستم و فصيح نيستم و خداوند ميگويد: «با زبانت خواهم بود و هر چه بايد بگويى ترا خواهم آموخت، گفت استدعا دارم اى خداوند كه بفرستى بدست هر كه ميفرستى. آن گاه خشم خداوند بر موسى مشتعل شد و گفت ...».

    پرتوى از قرآن    ج‏5    35    ترجمه .....  ص : 34

     (14) آرايش شده براى مردم دوستى شهوات از (نوع) زنان و فرزندان و انباشته‏هاى بسته‏اى از طلا و نقره و اسبان نشاندار و چارپايان و كشت، اين بهره زندگى دنيا است و خداست نزد او نيك بازگشتگاهى.

    پرتوى از قرآن    ج‏5    45    شرح لغات .....  ص : 36

    إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا كهف/ 7 شهوت- تمايل جاذب و لذت بخش به مشتهيات- همين كه از حد طبيعى و غريزى كه در همه جانوران است درگذشت، خود محبوب و جاذب و تخيلى مى‏گردد و با حب پيوسته آرايش مى‏يابد و همه مشاعر و بينش و چشم و گوش و قواى انسان را بدان سوى نامحدود و مجهول مى‏كشاند- همچون رنگين كمان و سراب- و به همان چشم مى‏دوزد و افزايش مى‏جويد تا در تارهاى شهوات و بافت‏هاى آن در مى‏ماند و پوك مى‏گردد، ديگر نه بصيرت عبرت انگيزى إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ، و نه حركتى از خود و درون، زنده‏اى فاقد حيات انسانى. همين تزيين، راز اصلى و سرفصل عطف است كه بسا همان آگاهان نيرومند و حاكم بر شهوات كه در صف خدا و خلق بودند، فاقد بصيرت و توان گرديدند و دگرگون شدند و به حزب شيطان و طبقه ستمگران پيوستند و يا رهبر و قائد آنها شدند. آيا همان بدريان را، كه اين آيات و آيات ديگر براى آنان نازل شد، مى‏شود از ياد برد كه مركبشان دو اسب و چند شتر بود كه به نوبت سوار مى‏شدند و سلاحشان چند شمشير و نيزه بود كه دست به دست مى‏كردند و غذايشان چند دانه خرما بود كه به هم ايثار مى‏كردند، آن مردان با ايمان و آگاه كه شعارشان لا اله الّا اللَّه بود و بسط يافتند همچون صاعقه بر سر مشركان قريش فرود آمدند و صفوفشان را از هم گسيختند و از قله غرور طبقاتى به چاه‏هاى مذلتشان كشاندند. همان مردان بدر و احد و حديبيه و بيعت رضوان «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ» و فتح مكّه، چند سال پس از رحلت رهبر عظيم (ص) كه مقاومت‏ها درهم شكست و مانع‏ها در سطح ظاهر از ميان رفت و درهاى فتوحات باز شد و سيل غنائم و زينت‏هاى دنيا به سويشان روان گرديد، رسالت خود را انجام يافته دانستند، و به خوشى و سكون گرائيدند و حب شهوات با همه جلوه‏هايش در چشمانشان تزيين يافت. همان طلحه و زبير و عبد الرحمن بن عوف و ... داراى ميليونها دينار و درهم و هزاران اسب و شتر و گاو و گوسفند شدند و منابع عمومى و چراگاهها را به تصرف خود درآوردند و چندين كاخ در مدينه و كوفه و بصره و اسكندريه بر پا ساختند با صدها كنيز، با اين تغيير ديد در روحيه، مفاهيم و اصطلاحات قرآنى و تلاوت، و صف نماز، تقوا، توكل، اقامه صلواة، زكواة، انفاق، حقّ، عدل، قسط، جهاد، فقاهت ... مسخ يا راكد شد. شعار نفى و اثبات لا اله الّا اللَّه به صورت ذكر و براى ثواب در آمد. همانها كه عقبگرد كردند و در صف واماندگان و راندگان قريش در مقابل على (ع) كشيده شدند و دشمن را در درون خود پرورش دادند. اين اصل تاريخى و نفسانى و خطريست كه در اين آيه تبيين شده است: زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ ... بيان تفصيلى مشتهيات بيرونى و منشأ شهوات و حب آنها است كه از درون انسان ساقط و متن غرائز حيوانى و افزايش جويى نامتعادل برانگيخته مى‏شود تا آنجا كه مشتهيات محدود و بيرونى منتقل به حب افزايش جوى شهوات نفسانى مى‏گردد. اين حقيقت را همين بيان آيه مى‏رساند و هر بيانى همچون: «زين للناس النساء يا، حب النساء يا، شهوات النساء و ...» رساى بدان نيست. من النساء، اولين منشأ و وسيله شهوات است كه در پى آن و به جاى حب غريزى و عاطفى اولاد پسر و دختر، شهوت افزايش فرزندان پسر «البنين» مى‏آيد كه وسيله دفاع و تأمين قدرت نظامى و اقتصادى باشد. نقدينه طلا و نقره كه وسيله مبادله و تأمين ديگر شهوات است، وسيله شهوت افزايش جويى و ذخيره‏اى محسوب مى‏شود: القناطير، به ماده و هيأت جمع، مقدار بسيار و افزايشى، و المقنطرة كه مفعول اشتقاقى از آنست، نگهدارى و ذخيره را مى‏رساند. حُبُّ الشَّهَواتِ به محصولات طبيعى مى‏رسد و حيواناتى چون اسب و اشتر را كه وسيله حركت و كوشش است به انحصار در- مى‏آورد و وسيله تفاخر مى‏شود: الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ- رها شده در منابع طبيعى و چراگاههاى عمومى يا داغزده و نشاندار- همچون محصولات انحصارى صنعتى و مارك‏دار، تا حريم امتيازش براى ممتاز محفوظ باشد، و همچنين حيوانات تغذيه‏اى انعام و زمين‏هاى آباد و كشتزار: و الحرث، رشته‏هاى حبّ اين مشتهيات كه رنگ آميزى و آرايش شهوات مى‏شود و انسان را با همه استعدادها در ميان مى‏گيرد

    پرتوى از قرآن    ج‏5    173    شرح كلمات: .....  ص : 149

     

    پرتوى از قرآن    ج‏5    173    شرح كلمات: .....  ص : 149

    كرد تا تصميم گرفتند و در سال وفود به مدينه آمدند. گويند در ميان راه استرى كه اسقف سوار آن بود لغزيد و به رو درآمد، برادرش (كرز بن علقمة) خشمگين شد و گفت: «به روى در آيد آن مرد بس دور» مقصودش پيمبر اكرم بود، اسقف: «مرگ و دورى ترا باد» برادرش: «چرا اى برادر؟» اسقف: «به خدا اين همان پيمبر است كه در انتظارش بوديم» برادرش: «تو كه چنين مى‏دانى چرا از او پيروى نمى‏كنى؟» اسقف: «با اينها چه كنم كه ما را گرامى داشتند و سرورى دادند و جز خلاف او را نمى‏خواهند و اگر پيروى كنم همه آنچه را داده‏اند خواهند گرفت!» برادرش اين گفته را در درون خود نهان مى‏داشت تا فرصتى يافت و اسلام آورد. گويند هنگام نماز عصر بود كه وفد نجران با جامه‏هاى ديبا و شعارهاى مسيحى و انگشترهاى طلا و صليب‏ها، وارد مسجد شدند و به رسول خدا سلام كردند. آن حضرت جواب سلام نداد و سخنى با آنان نگفت، آنان داستان خود را با عثمان بن عفان و عبد الرّحمن بن عوف كه با آنان آشنايى پيشين داشتند در ميان نهادند، سپس على (ع) به آنان گفت آن لباس‏ها و شعارها را از خود دور كنند تا رسول خدا ايشان را بپذيرد و چنين كردند، آن گاه هدايايى كه با خود آورده بودند تقديم داشتند. آن حضرت فرش‏هاى منقش و نگارين را نپذيرفت و لباسها و فرشهاى ساده و موئين را پذيرفت. پس از انجام نماز و عبادت به بحث و جدال نشستند تا آن حضرت به مباهله دعوتشان كرد ... [.....]

    پرتوى از قرآن    ج‏5    178    شرح كلمات: .....  ص : 149

    همين است كه پيمبران و مصلحين بزرگ را در هر شرائطى به فرياد وا- مى‏دارد. يوسف در درون ديوارها و گرفتاريها و فشارهاى زندان فرعونى، چون مى‏نگرد كه همبندان ذلت زده‏اش به لطف و توجه زندانبانها و اربابان آنها همى چشم دوخته‏اند، به آنها نهيب مى‏زند تا شايد تكانى بدانان دهد و شخصيت واپس زده و چشم‏شان را باز گرداند و رويشان را به سوى قدرت قهارى برگرداند كه بدانها نيروى قهر و شورش داده، و دريابند: اربابهايى كه گرفته‏اند جز نامها و عنوانهايى نيستند كه بى هيچ منطقى، خود و پدرانشان بدانها داده‏اند ... حاكميت و عبادت براى خدا و سر باز زدن و شورش بر اين نامها، آئين به پا دارنده خدا است: يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ؟ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُ